Feeds:
نوشته
دیدگاه

سلام و…

سلام!

نزدیک به قریب 25 ماه از شروع من به وبلاگ نویسی و این دنیای مجازی میگذره. نمی خوام درمورد چیز هایی که از این دنیا یاد گرفتم و بدست اوردم حرف بزنم،ولی واقعا باید اعتراف کنم اگر بلاگ نویسی نبود الان آرمانی که امروز و این شرایط رو داره هرگز بوجود نمیومد!

من بخش اعظم زندگی دو سال اخیرم رو مدیون این دنیای مجازیم. از این دنیا ذیاد گرفتم که چطوری میشه نوشت و نوشتن اصلا چیه! من تا قبل بلاگ نویسی یه خطم به اون شکل ننوشته بودم،هیچی از قلم و نوشتن به اون شکل نمی دونستم.

این کمترین چیزی بود که یاد گرفتم و از این دنیا چیز و چیز هایی بدست اوردم که با ارزشتر از این هستن که بخوام بشمرم فقط میتونم بگم همیشه مدیون بلاگ نویسی و این دنیای مجازی هستم….از منطق و شادی و غم و عشق و خنده و بغض هایی که در این دنیا با من همراه بود هیچوقت نمی تونم بگذرم…که در عین مجازی بودن همشون برام حقیقی بودن و هستن….از توضیح اضافات می گذرم.

این مدت که بلاگ ننوشتم یا نمی نویسم و نمی نوشتم و کم میومدم و همش بحثی رو شروع می کردم بعد ولش می کردم و نصف کاره میزاشتم واسه این بود که بلاگ نویسی تقریبا از زندگی حقیقی من حذف شده…

بهتر بگم  اینقدر دغدغه دارم که فرصتی برای بلاگ نویسی نداشتم…

از زندگی شخصیم گرفته  که خیلی تو این مدت متحول و قشنگ شده تا درس و بعد هم کنکاش که بالاخره!! تونستم شماره چهارمششم در بیارم.

من اینارو نگفتم که باز برای هزارمین بار بگم خداحافظ!! و اینا!!…نخیر!! اومدم بگم سلام!!…اومدم بگم که با این تجربه 25 ماه بلاگ نویسی  و خیلی بالاتر از اون :بلاگ خونی ،حالا می خوام یکی از اولویتای زندگیم رو بکنم نوشتن توی بلاگ خودم و خیلی متفاوت تر از اون چه که تا حالا نوشتم بنویسم!…یک جورهایی از روز نوشت و نثر و مقاله و داستان و تاکسی!! و فتو بلاگ و رادیو بلاگ و اینا گرفته تامصاحبه و…

برای همین خواستم دیگه درست درمون شروع کنم!

وردپرس بهترین سرویس بلاگ نویسی ممکنه…اصلا درش شک نباید کرد…واقعا احساس اعتماد و اطمینان و آزادی میکنه ادم وقتی مینویسه. هم از نظر از امکانات  و هم از نظر امنیت(چیزی که تو همه جای مملکت ما وجود نداره،از خیابون گرفته تا همین سرویس ای بلاگ نویسیش!!)

اما  نمی دونم بخاطر حس نوستالژیک و خوبی بود که یه دورانی با بلاگفا داشتم یا برای اینکه وردپرس صفحه اصلیش فیلتر بود و تنبلی کردم دوباره با فیلتر شکن بازش کنم و یا دو هفته بود می خواستم این تصمیم رو بنویسم اما وردپرس یه جوری شده بود! و بالا نمیومد قالبش ویا…نمی دونم چرا! ولی به هر حال تصمیم گرفتم تا از بلاگفا شروع کنم به نوشتن مجدد! که دقیقا هم مقارن شد با امروز و 5 دی که تولدمه! و از این ببعد تو بلاگفا و با یه بلاگ جدید می نویسم….فقط نمی دونم چرا هدرش! تو موزیلا باز میشه و تو اکسپلوره نه(فک کنم بخاطر حجمش باشه!،بزودی درستش میکنم!!)…

البته همچنان بخاطر درس و امتحان و اینا! تاا مدت مدیدی که یه یکی دو ماهی میشه! باز فقط میتونم بیام سک سک کنم. اما همین که تمومید! میترکونم!….حالا انشالله  شروع کنم متوجه منظورم میشید و البته امیدوارم باز من رو همونطور که ماه ها تحمل کردید تحمل کنید….

این هم آدرس بلاگ جدیدم:

http://tik-tak1.blogfa.com/

نمی دانم از کجا شروع کنم،از آخر یا از اول! اصلا نمی دانم وئقتی قلم آدمی زاد در آسمان بال می زند چطوری می توان گرفت و ببندش کشید و آوردش پایین و گفت ایست! کن!و بنویس!نه مثل همیشه!! امشب از خودت بنویس!

اینبار از خودت بگو که کجاها می پری و بال هایت را گشودی،می خواهم به قلم بگویم بیا،بیا همینجا کنار من و من شو و من را بنویس،دنیای این لحظه ام را بنویس،حس این لحظه ام را بنویس

انگار نیستم و هستم،شده است تا حالا حس کنید که هم نیستید و هم هستید!؟

حس می کنم یک پایم ا گذاشته ام روی این سمت بال زیباترین سیمرغ زندگی و یک پایم را آن سمت و لبخندی بلند می زنم و چشمانم را می بندم و می خواهم لذت ببرم از بادی که بصورتم می خورد و موهایم که می روند بالا و بعد دوباره این صحنه تکرار می شود!!

پر شده ام از توصیفات خوب! اصلا انگار یک جور های قلمم هم مثل من پای پایین آمدن ندارد! لصلا انگار این لحظه که پشت کیبورد نشسته ام نمی دانم چی به چی است! فقط می دانم روی زمین بند نشده ام یا بند بند وجودم پر شده است از بند نشدن بر روی زمین،

باور نمی کردم روزی برسد که اینجا بنویسم که چنینم و چنانم!،از اولش بخواهم بگویم باورم نمی شود که به اینجا رسید و دارد مانند دانه های دبرنا که همیشه حداقل در آوردن جفت شش اش خوش شانس بودم! پشت سر هم مرتب و منظم و زودتر از آنچه که فکرش را می کردم چیده می شود

دوست دارم طنابی را محکم در دستانم بگیرم و بچرخانم و بچرخانم و فریاد بزنم که به کوری چشم هر چه طناب است حالا حس رهایی دارم!

زندگی برای من عجیب ترین واژه بود! و حالا یک جورهایی پر از یک حس خاص شده است،آینده همیشه برایم ترس بود و حالا پر از یک چراغ شده است،سرنوشت برایم تلخ بود و حالا پر از دانه های سفید شیرین شده است.

اخ ! می بینی!! می بینی که چقدر بالا آمدیم!؟…با همه سختی ها و زشتی ها و بدی هایم……همین!

پی نوشت:این آپ مخاطب خاص دارد!

1-نمی دانم چرا همیشه 1-از چشم بززگمهر حسین پور می ترسیدم! دست خودمم نبود ها! اخر هر نشریه ای که کار می کرد و تا کمی تعریف می کرد کار آن نشریه تمام می شد!!. وقتی سری جدید ایراندخت با شکل و فرم جدید یک سال پیش شروع به فعالیت کرد و کاریکاتور محله خالتورهای بزرگمهر را دیدم،دلم می لرزید که این نشریه عمرا 4 هفته هم دوام بیاورد و البته نیاورد و کلا طوری بستنش که دیگر هرگز باز نشد!
نشریه پیک سبز هم چاپ جدیدش را آغاز کرده بود و من از همان شماره اولی که به رشت رسید خریدم که بزرگمهر حسین پور عزیز باز محله خالتورها را آنجا می کشید و در دو آپ هم در سایت شخصیش کلی از پیک سبز تعریف کرد تا شماره چهارم سری جدید پیک سبز آخرین شماره اش باشد!
راستش این شماره آخر چلچراغ را که دستم گرفتم و صفحه محرمانه اش را باز کردم که بزرگمهر جان حسین پور عزیز نوشته بود!:

کار از چند هفته گذشته است و به چند ماه می رسد. مخصوصا از وقتی امیرمهدی ژوله سردبیر شد، همه چیز (به چیز که می گویم دقت کنید) بهتر شد. کیفیت بصری، مفهومی، جنجالی و فروش. حالا قضیه خیلی خوب شده است. (به قضیه که می گویم هم دقت کنید.) یعنی قضیه کاملا دست همه آمده و دیگر چلچراغ دارد می شود همان چلچراغی که همه ما دلمان می خواهد تویش کار کنیم و همه شما دلتان می خواهد آن را دم دکه روزنامه فروشی ورق بزنید و شاید پولش را هم بدهید. حالا با همه این احوال قضیه دارد پیچیده تر هم می شود. نه این که قضیه که دستتان آمده از دستتان رها شود… نه. بلکه بیشترتر هم دستتان می آید. یعنی این که از شماره آینده قرار است هرچقدر که ترکانده ایم، بیشترش کنیم. یعنی این که بیشتر بترکیم. یعنی این که دسته جمعی تصمیم گرفته ایم که منفجر شویم. یعنی این که اگر 32 صفحه اضافه شود، یعنی این که اگر صفحه هله هوله و شمسی کوره، پاتوق، بیگ بنگ، تیک آف، ترمز دستی، نسل چهارم اساسی، سینما جهان دبل!، صفحه های طنز ویژه، چهار پرونده هر هفته ای، یک ویژه پرونده شش صفحه ای، چند ستون و صفحه از کلی آدم هیجان انگیز، چند صفحه در مورد آی تی و چی چی تی و یادداشت های بچه پولدار و کلی مصاحبه و جنگول و قرشمال بازی دیگر را داریم می پاشیم توی مجله و اگر با این چیزها نترکد و نترکیم و نترکید… دیگر باید دسته جمعی برویم یک جایی که محل ترکیدنگاهمان را یک معاینه بنماید.
به هر حال ما که خودمان را آماده کرده ایم. شما هم که آماده بشوید، می گویم دمتان قیژ و به پیش!
کلا این نوشته را خواندم! نمی دانم چرا یهو این فکر به ذهنم رسید که نکند چلچراغ را تیطیل کنند! بعد که خیلی فکر کردم دیدم آخر نشریه ای که نه سیاسی می نویسد و نه اقتصادی چرا باید چیزش کنند! اما…
لپ کلام که همه اش تقصیر بزرگمهر حسین پور است که چشش کلا زیادی شورست! جان هر کی دوست داری دیگری از نشریه ای تعریف تمجید نکن! خواستی هم بکنی برو  از روز نامه و مجله ….!تعریف کن!
2-وبلاگ بهاره راهنما را که خواندم که درباره شب شنیدن خبر بسته شدن چلچراغ نوشته بود:

تو را من چشم در راهم چلچراغ…

را می خواندم یهو دلم دو لپی ریخت!. راستش خیلی دلم برای فریدون عموزاده خلیلی مهربان سوخت،فکر کنید یک انسان 9 سال از زندگیش را برای یک کاری گذاشته باشد و از هزار و یک مشکل و در هزار و یک شایط بحرانی و غیر بحرانی و با نبود یارانه ها و بشکل خصوصی و …. صد ها مشکل دیگر در این فضای آلوده و تنگ مطبوعاتی کار کند. 9 سال مانند پدری مهربان زحمت بکشد و مانند سفالگری قهار دور این کوزه را فرم و حالت دهد،بعدش اینگونه ببیند که با یک تصمیم تمام این زحمت هایش به پایان رسید. می بیند که بچه اش را ازش گرفتند….
من خودم که یک شماره در یک نشریه چپ دانشجویی درپیت و با یه شرایط اسفبار و گروهی که هممون اصلا این کارمون! نیست کار کردم مثل بخشی از وجودم دوستش دارم و اگر جایی ببینم کسی بهش بی احترامی و توهین می کمد خونم به جوش می اید…خیلی دلم سوخت….خیلی….بیشتر از چلچراغ برای پدر مهربان چلچراغ…
3-نیست یک شب که زسوز دل صد پاره ما
چلچراغی به سر تربت ما روشن نیست(تاثیر)
4-اسم چهلچراغ که می آید،آدم یاد طبق کشی چهلچراغ های متبرک شب عاشورا می افتد. چراغ گردان هایی که با هیجان و انگیزه به هم کمک می کنند. هر کدامشان که خسته شد،آنیکی چهلچراغ را به دوش می کشد و روی سرش می گذارد و بقیه هم دور و برش می دوند که هر وقت خسته شد این بساط نورانی و شیرین و عزیز را از دستش بگیرند و کمکش کنند،که مبادا خش بر دارد،بشکند یا لاله هایش ترکی بگیردچهلچراغ،یا چلچراغ،یک چراغ پر نور و روشن است که عجیب در فرهنگ و زندگی ما راه پیدا کرده،توی شب هایمان تابیده و جرینگ جرینگ لاله های شیشه ای و بلورهایش دلمان را لرزانده…

5-هـر جا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه ….ای ترس تنهایی من ، اینجا چراغی روشنه…-لینک آهنگ

6-شنبه که می شد،چهلچراغ بود که زینت بخش دیدار هایمان می شد. دو تا می خریدم،یکی برای تو و یکی برای خودم….اما حالا شنبه ها تاریک است!
7-بخدا اشک از چشمان جاری کردن هنر نیست،بخدا هنر نیست آقایان….هنر نیست….ما مردم افسرد ه ای هستیم که گاه گاه شاد می شویم…ای کاش می گذاشتند کمی بیشتر شاد باشیم…
8-دوستی!! می گفت شما ها دلتان به چه چیز هایی خوش است ها! و دنیایتان چقد کوچک است…. نه پول دارد و نه مقام و نه آینده و…! راستش به آن دوست گرامی! با لبخندی تلخ پاسخ دادم اما در دلم گفتم که دنیای ما آنقدر بزرگ است که عقل کوچک خیلی ها درکش نمی کند …
9-….سانسور شد!!
10-نلسون ماندلا یک جمله معروف دارد و می گوید:(می بخشیم اما فراموش نمی کنیم!). راستش من که هیچوقت نمی توانم ببخشم!! اگر شما بخشیدید لطفا! هرگز فراموش نکنید….!

پی نوشت1:عیدتان مبارک! عیدیتان هم محفوظ است! انشالله تا هفته آینده می دهیم!!

عذر می خوام از همتون که این مدت نبودم،خدا کنه نبودن من رو و یا پاسخ ندادن من به نظراتتون رو به معنای بی احترامی نزارید که برام  فوق العاده مهم و گرامی هستین و صد در صد مبنای نوشتن من اینجا همین حضور شما ها دوستان خوبم هست،حقیقتش شاید تو این دو ماه کلا دو بار نت نیومدم و اون دوبارم به هر جا سر زدم جز بلاگ ها و مخصوصا بلاگ خودم!

امیدوارم کم کم بتونم دوباره با دنیای مجازی و بلاگ نویسی رابطم!! خوب شه!.,و اگه قابل دونستید مزاحم  خونه های مجازیتون شم.


گفت روزي به من خداي بزرگ
نشدي از جهان من خشنود!

اين همه لطف و نعمتي كه مراست
چهره‌ات را به خنده‌اي نگشود!

اين هوا، اين شكوفه، اين خورشيد
عشق، اين گوهر جهان وجود

اين بشر، اين ستاره، اين آهو
اين شب و ماه و آسمان كبود!

اين همه ديدي و نياوردي
همچو شيطان، سري به سجده فرود!

در همه عمر جز ملامت من
گوش من از تو صحبتي نشنود!

وين زمان هم در آستانه مرگ
بي‌شكايت نمي‌كني بدرود!

گفتم: آري درست فرمودي
كه درست است هرچه حق فرمود

خوش سرايي‌ست اين جهان، ليكن
جان آزادگان در آن فرسود

جاي اين‌ها كه بر شمردي، كاش
در جهان ذره‌اي عدالت بود(1)


راستش نمی دونم چرا باید اینقد ناعدالتی باشه. اصلا بحث ایران و سیاست نیست. بحث من یه بحث کلی هست. بحثی هست که چرا ادم ها بنا بر  ایده هاشون،بنا بر ارزش هاشون،بنا بر تفکراتشون،بنا بر حرفاشونفبنا بر آرزو هاشون،بنا بر زندگی شخصیسشون،بنا بر اون چیزی که هستن و نیستن،باید بینشون فرق باشه،نه…نه..منظورم فرق بین اندیشه،ایده و آرزو ها و زندگی ها نیست…نه…منظور من تفاوتی  هست که زمین و زمان براشون قایل می شن….

دوست من دنیا رو با دید خودش نگاه می کنه،شاید اسلام رو قبول نداشته باشه. شاید خیلی از چیز هاش رو(کاری ندارم  داره کار خوبی می کنه یا نه!)قبول نداشته باشه،شاید دوست نداره حجاب رو رعایت کنه،شاید دوست نداره اون طوری که من فکر می کنم فکر بکنه،یادمون باشه که هر کس مسئول کار خودش هست… اما نه…نه…اصلا این هم نه!

فرض کنیم طرف همه این ها رو قبول داره،اصلا مسلمان تر از همه ماهایی که داریم اینجا رو می خونیم،اصلا آرزوش آسمانی تزر از همه ما که اینجا پشت کامپیوترمان نشستیم و چشامون رو زل می زنیم به یه صفحه روشن و انگشت اشارمون رو ماس ماسکه! موسمون  هست و با بالا و پایین بردنش دنبال کلمه هایی هستیم که نمی دونیم چند هزار سال پیش چند نفر نشستن و با چه تفکری و با چه عقید ه ای و با چه ارزو و آمالی این  کلمه ها رو هجی کردن و پشت سر هم آوردن تا من و شما امروز بتونیم اینجا با هم حرفیم  بزنیم و سعی کنیم تا همدیگه رو با  صدای خودمون بخونیم، یا سعی کنیم تا دننال اندیشه ها و تفکرات جدید  باشیم،سعی کنیم تا آدم های مختلفی که ممکنه خیلی از نظر اندیشه و عقیده از ما دور باشن و یا نزدیک بشینیم بخونیم،اگه مخالف اون نظریم حتی ساعت ها وقت بزاریم تا نظرمون رو منطقی بیان کنیم و…

آره…بیاین،4تا آدم رو تو یه خونواده اصلا فرض کنیم،4 تا آدم که آرزوها و نگاهشون و نظریاتشون با همدیگه متفاوته…همه 4 تا آدم خودشون رو خوب می دونن….همشون ته دلشون صاف صاف و بدون غر ضه….اما…

تو این مدت خیلی از دوستای جوون 21 ساله و 22 ساله من تو همین دو هفته باید بارها و بارها بخاطر دید و عقیدشون به همه زمین و زمان(که همون نیروهای امنیتی هستن!) پاسخ بدن که چرا مثل اون ها فکر نمی کنن. چرا آرزوهاشون مثل اون ها نیست،چرا چیز هایی رو که اون ها می خوان رعایت نمی کنند و…

بحث می کنم….وقتی سرش داد می زنم که بفهم داره اشتباه می کنی شرایط اونطوری نیست که بتونی دووم بیاری…وقتی به حلقش نگاه می کنم و سنش که فقط 21 سال داره…وقتی تو چشاش نگاه می کنم که نمی فهمه که نباید کله خر! باشه….متوجه نمیشه….متوجه نمیشه که من هر روز تو راه….تو راه پیرمردی رو می بینم که داد می زنه دستمال کاغذی 200 تومن….پیر مردی که از صبح  تا شب هو.ونجاست و هر وقت می خوام عکس بگیرم ازش دستام می لرزه….از مردی که تنها  جرم و طرد شدنش از جامعه بخاطر ملی گرا بودنش بوده….حالا باید برای اینکه زنده بمونه….

بهم میگه دین! ذات انسان ها رو،خوب بودن انسان ها رو محدود به تفکرشون می کنه،بهم می گه،اگر آدم بزرگترین کارهای خیر دنیا رو بکنه چون دین نداره می شه نجست و….میگه دین ذات آدم ها رو رد می کنه…..یا یه جیزی تو این مایه ها،

شماها چی فکر می کنید!؟

_______________

1:فریدون مشیری

 

تسلیت+تاکسی 3

پیش آپ:راستش وقتی خبر رو از بلاگ زندگی جاریست خوندم که پدرشون برای همیشه رفت، واقعا متاثر شدم و از همینجا باز برای پدر شون آرزوی علو درجات رو دارم و می خوام بهشون بگم که همه دوستان مجازیتون تو این غمتون واقعا شریک هستن و از دوستان می خوام که یه فاتحه نثار روح پدر مرحوم شون بکنن.

انشالله که هر چه زودتر حالتون خوب شه و بتونید مثل همیشه بنویسید.

در پایین هم داستان تاکسی(3)!! رو گذاشتم!

تاکسی3

همیشه سعی می کنم عرف را رعایت کنم. همیشه سعی می کنم تا فرضا در دانشگاه تا حد ممکن آستین بلند و یا آستین کوتاه! آستین بلند!! بپوشم…چون اعتقاد دارم هر چیزی باید سر جای خودش باشد. اما خیلی در نکات ریز زندگی اینگونه نیستم! یعنی هیچیم به هیچیم نمی آید!

راستش اینها تمام فکرهاییست که وقتی دارم از اتوبوس دانشکده پیاده می شوم ذهنم را درگیر خودش می کند و کمی دستش را از  درون اندیشه ام بیرون می آورد و به قدمهایم نگاه میکند و حرکات دست هایم که دارند سعی می کنند تا هندزفریم را جمع کنند.

 

برگ ها بیهوده قرمز نشدند

قرمزی رنگ نیانداخته بیهوده بر دیوار

صبح پیدا شده اما…

آسمان پیدا نیست…

من دلم سخت گرفته است از این

مهمان خوانه مهمان کش روزش تاریک…

 

کلمات صدای فرهاد است که مرا در خود برده… چه احساس آرامشی به آدم دست می دهد وقتی آهنگی پیدا می کند که انگار دقیقا دارد حس همان لحظه هایش را می گوید! آنقدر که دوست داری بگیری خواننده آن شعر و کلام را پیدا کنی و محکم در آغوش بگیری! و …

به سر منظریه می رسم و سوار تاکسی ای می شوم!. تاکسی های خطی ای که اگر  ماشین غریبه ای بین آنها باشد  با تند ترین برخوردها مواجه می شود. انگار سر در هر خطی. مافیایی است. چه بخواهد خط قرمز جامعه باشد، چه خط ماشین های ایستگاهای مختلف…و هر دوجا اگر خودی باشی اشکال ندارد که رعایت نکنی…و غیر خودی، حق نداری مسافر سوار کنی! سوار تاکسی می شوم،تنها…دوست دارم جلو بنشینم…اما نمی دانم چرا رفته ام و عقب ماشین نشسته ام. انگار آنقدر از زندگی عقب مانده ام که دیگر جلو رفتن و جلو نشستن برایم بی معنی ترین  کار دنیاست.

 

کنارم دو مرد جوان…با ته ریشی جو گندمی می نشینند…و تنها منتظر آخرین مسافر…آخرین مسافر هم مرد میانسالیست که عرق از شقیقه هایش مانند فانوسی که تلو تلو  می خورد ،در جریان است و زیگزاگ از میان رگ های خواب بیرون زده به سمت پایین جاری می شود. و آخر سر یا پایین می ریزد و یا در میان چروک های ریزش گیر می کند…ماشین حرکت نکرده اما انگار  مسافر آخر، اولین معترض است! و تنها کسی ای که بلایی بر سرش نازل شده و حالا باید همه دنیا بدانند تا او را در این مصیبت یاری کنند…

بوی عجیبی شبیه سوختگی ماشین را در بر می گیرد،

راننده می آید و می نشیند،و بستن در ماشین مواجه می شود با صدای بلند آخرین مسافر که تنها فرصت اندکی دارد تا حرف هایش را بزند انگار! و تند تند می گوید….می گوید ماشینش پارکینگ است و در فلان خیابان یهو یک نفر با یک موتور جلویش سبز شده و تصادف کرده…دادگاه که می روند می فهمد که آن مرد کارش همین است که در همان فلان خیابان می ماند و کشیک می دهد و کیس های مناسب را شناسایی می کند تا با آنها تصادف کند….راننده می گوید! خب؟ یعنی بی تقصیر شدی!؟…گفت:نه…قاضی گفت بار چندش است و برگشت به او گفت اگر باز بیایی پدرت را در می آورم! یا چیزی در این مایه ها!!…نا خود آگاه داشتم فکر می کردم چه  شغلهای کاذب جالبی پیدا می شوند. که می توانند درآمد خوبی داشته باشند!! تازه اگر موتور نباشد خود آدم هم می تواند تنهایی اینکار را کند! و نیاز به سرمایه اولیه هم ندارد!

شاید هم بتوان با آن پول برای خرید رتبه و سئوال! در امتحان رزیدنتی را در آورد! شاید هم آن جوان اصلا دانشجو پزشکی  بود!

چه حالی می دهد وقتی آدم خودش را بکوبد به ماشین! همیشه دوست داشتم امتحان کنم که آخر تو این فیلم ها چقدر سوسول هستند! که تا به ماشین می خورند هشتاد تکه می شوند!راست و دروغش پیش خودمان باشد! چند باری به ماشین پارک کرده خیابان در طفولیت خودمان را زدیم! اما احساس کردیم! در حال حرکتش هم هیچ اتفاقی نمی افتد!!

راننده نیش خندی می زند و می گوید:حتما معتاد بوده!

انگار که این دو جوان کنارم تازه روشن شده باشند! ناگهان  انگار که آۀتش گرفته باشند فریاد انالحق بر دادند که:معتاد از اینکارها نمی کند که…معتاد دستش در جیب خودش می رود و غیرت دارد و از این حرف ها! و گفتند مرسی! و انگار که به ناموسشان تو هین شده باشد! پیاده شدند…و من تازه فهمیدم چه بویی بود که این بو که آنهمه مرا در خود فرو کرده بود از کجا می آمد لامروت!!..هنوز پایشان را با آن کفش های سفید با خط های موازی کج سیاه! که برای من نماد! تمام معتادان روی زمین است به زمین نرسیده بود که  گفتم:حتما پزشک بوده سال دیگه رزیدنسی داره!! و شاید هم امسال برای سئوالات خونه اش را فروخته و پولش با کنسل شدن آزمون از دست رفته!! که اینکار رو می کنه! البته احتمالا یه پول موتور براش مونده!

نمی دانم  چرا احساس کردم که همه چشم هایی که اینور و آنور خیابان و ماشین های کنارم به انظمام 4 جفت چشم که 2جفتش پیاده شده بودند تقریبا! مرا چپ چپ نگاه میکنند…!

 

ترجیح دادم من هم در پشت آن دو جوان پیاده شوم!! شاید فکر کنند من هم از دسته آنها هستم و بی خیال نگاه کردن چپ چپ ام! شوند.! و فقط بگویند! این دیگر احتمالا از این موادای جدید می زند! که اینقدر کپل! مانده!

خودم را به پیاده رو  می رسانم و هندزفریم را می خواهم درگوشم بگزارم تا نگاه عجیبی را نشنوم

چند قدمی  نرفته بودم که احساسی سرشار از شادی تمام وجودم را در بر گرفته بود! که این درد حتی اگر با برخورد به یک ماشین باشد! به ارزش پول بیمه اش! برای سئوال و رتبه  رزیدنتی چند سال دیگر خیلی می ارزد! و دیگر شک ناشی از درد هم از من پرید!

 

فقط یک مشکل و سئوال در ذهنم مانده که…آیا این شغل کاذب مزبور هم مانند همه چی! خط قرمز و ایستگاه و مافیا  و خودی و غیر خودی دارد!!؟

تاکسی1…

تاکسی2

واما تو…

– میگویی ،نه، می خوانمت،که می گیویی :تنها دلخوشیم تو بودی که…

این کلمات را که می خواندم،باز هم پشت دلم می لرزد و به رعشه می افتد.

نمی دانی چقد سخت است وقتی پشت یک مرد به لرزه می افتد. وقتی با یک جمله، که خو.دش باعث و بانیش شده خورد می شود…هر چقدر هم بشنود حقش است و این خود رنج و عذابش را انقدر زیاد می کند که احساس می کند تمام بدنش از درد می سوزد….

من سیاه سیاهم، نه امروز، همیشه سیاه بوده ام،سیاه سیاه،دستی آمد و نقطه ای سفید نشاند بر این سیاه ترین صفحه روزگار…

کسی که همیشه،محکوم به سیاه بودن بود،کم کم خندید…کم کم سفیدی برایش شد همه دنیا،آری،دنیا اندازه همان نقطه سفید است…

هر وقت سیاهی می آمد و راهشش بر می بست، فقط چشمانش را می بست و به تک سفیدی زندگیش خیره می شد،آنگاه دیگر هیچ سیاهی ای برایش هیچ ارزشی نداشت. تمام سیاهه هایی که یک عمر او را آزار دادند.می رفتند برای همیشه…

و تو سفید ترین صفحه  سیاه روزگار بودی،سفید سفید سفید، و دستی آمد و نقطه ای سیاه بر تو نشاند، سیاه سیاه سیاه…

تو سفید سفیدی، نه امروز، بلکه همیشه بوده ای،حتی اگر خودت قبول نکنی این حرفم را…سفید سفید. می دانی چند تا!؟..2تا!!

می ترسم،می ترسم،این یک  اشتباه من ز روی سادگی،آنقدر  در فکر و خیال ریشه بدواند ،که سیاهم  کند، آنقدر سیاهم ،که انگار دارم می شوم،سیاه ترین اتفاق روز هایت،و ترسم بیشتر می شود که روزی ،شاید در خیالت،همین فردا،آنقدر سیاهم ببینی که کم کم  گم شود در شبه روز هایت….و غرق شوم در سیاهه های زندگی….و نبینی که…

داستان من،داستان یک زمین خشک خشک خشک است،داستان صورتم….

این دروزها هر چقد هم سیاه تر می شوم در نگاهت،آنقدر می بارم در چشمانم، تا این زمین خشک را ببنی،که می خواهد سبز شود،سبز، فقط برای تو… و در سفیدی روزگارت جوانه بزند…..فقط خدا کند که ببینی….خداکند…خدا…

 

پی نوشت:باز هم تاکید می کنم ما هستیم! و باز معذرت میخوام،انشالله بتونم با یک عصایی که همراهم هست!به خانه های مجازیتان بیام و بگم آدرس جدیدم رو بدوستانی که نگفتم و بزودی همه را دوباره می لینکم.

ما هستیم!

هرگونه رفتن خودم از دنیای مجازی رو شدیدا تکذیب می کنم:))(نه ! خدا وکیلی حال کردین چقد خودم رو تحویل گرفتم!!)

همش تقصیر وردپرسه که درک نمی کنه که وقتی ادم از روی مشکلات فنی!! و کنجکاوی می زنه چش بلاگش رو در میاره و حذف می کنه  واسه هدف حذف! کردن نیست! بلکه هدف این هست که دور هم باشیم و دوباره برگردم!! اما وردپرس نامرد نذاشت تو همون ادرس دوباره بلاگم رو سر هم کنم. از همتون شرمنده ام جدا!!.

و سعی می کنم تا به زودی اطلاع رسانی کنم و تغییر ادرس وبلاگ برای این نبود که کسی من رو نخونه و یا ادرسم رو گم کنن و از این چیزها و خودمان الان بسی دپسرده ایم!!:(

بزودی اینجا بروز می شود فقط چند مشکل اساسیست که اساسیترین ان چپه شدن بلاگمان است! نمی دانیم چرا از چپ به راست شده!! کسی می داند باید چه خاکی باید بر سر بلاگمان بریزیم!!؟

 

رمضان بوی خود را دارد،می گویند هر گل بویی دارد، اما رمضان بویی دیگر دارد،

از همان کودکیِ می توانی بویش را استشمام کنی،از همان کودکی سحر و افطار و روزه برایت عجیب ترین واقعه روزمرگیت  می شود!

یک جور هایی ته دلت دوست داری روزه بگیری! نه شاید برای حس معنوی و این ها، نه، شاید روزه در ذهن یک پسر بچه! مثل سیگار! گرفتنش یعنی اینکه بزرگی، یعنی اینکه می توانی سینه ات را سپر کنی و  با همه کودکیت که در صدایت هم موج می زند به همه بگویی روزه ام، نیاز هم نیست متوجه لبخندهایی شوی که شاید ته دلشان تمسخرت می کنند،مهم این است که درون خودت پر از حس های خوبی که چه کار بزرگی کرده ای و توانسته ای همپایه پدر و مادر و نزدیکانت که چندین برابر سنت هستند، روزه بگیری و حالا می توانی حتی جلوی هم سن و سالهایت در بیایی!.

کم کم که بزرگ می شوی و مدرسه و امتحانهایت همراه می شود با ماه رمضان! رویت ماه هم برایت خیلی خیلی! جالب و پر از خاطرهای خوب  و بد می شود! هنوز یاد خودم نرفته که تا نصف شب! دست بدعا بودم تا تنها با یک روز اینور و آنور شدن امتحان ریاضیم کنسل شود!! کلاس چهارم ابتدایی!!

وقتی که روزها می گذرند و عقب عقب می روند، کم کم ماه رمضان برایت پر می شود از نماد….پر از معنی، ریز می شوی به روزهایی که سر می کنی

عاشورا که می شود زنجیر و تبل و اسب و شال خونی و گهواره و گلاب و روضه های حضرت عباس و… می شود برایت نماد، راستش مادرم می گوید! 2 ساله که بودی در عاشورا،داشتیم جایی می رفتیم که جلو راهمان دسته ای سبز شد،من گریه کردم که تنها و دقیقه ای اسب و آنمرد رویش را که نمی دانستم چیست و کیست ببینم!. نمادها با هر سن و سال ، با هر فکر و عقیده ای برایت می شود زیباترین و مجذوب ترین ارزش زندگی و لحظه هایت و کم کم جایشان را در تو و در خلق و خو و در نگاهت عوض می کنند…

رمضان که می آمد دیگر بزرگ شده بودی، یا بهتر بگویم به سن تکلیف که رسید دیگر بزرگ محسوب می شوی در روزه! و حالا نه برای بزرگ نشان دادن خود،برای وظیفه و ارزشت کم کم روزه می گیری، حالا دچار حس نوستالژیکی، کم کم که روزها می گذرد، چشمان پف کرده ات موقع سحر و اگر زمستان باشد حس سرمای نامردی! که تا وقت مدرسه خواب را از چشمان پریشانت می گیرند هرگز فراموشت نمی شود، برای نردیک شدن به اذان لقمه ها را سریعتر می جوی و در دهانت می گذاری و صدای دعای سحر را  با گوشانی باز تر از همیشه می شنوی، وقتی به آخرهایش نزدیک می شود انگار خوابت هم بیشتر می پرد! و چه صدای آرامش بخشی دارد دعای سحر،

صدای تق و توق پیش از اذان  که می زند، دیگر باید بروی…

قرآن و نماز هم این ماه جور دیگری می شود! خیلی ها سال به سال همین ماه انگار یادشان می آید خدا هم هست و دست به دعا می برند….یک جورهایی همه اش بوی خدا می دهد روزت، حتی اگر خودت نخواهی، می گویند قبل انقلاب ماه رمضان که می شد، مشروب خوارش، مشروب نمی خورد،و…

یا دزدش، دزدی نمی کند و اینجور حرف ها…ماه رمضانست دیگر، ماه خدا، و این ها هم یک ورهایی نماد…

اما افطار که می شود چیز دیگریست! یا حداقل برای من چیز دیگریست! خوش بو ترین قسمت روزه و آرامش بخش ترینش! وقتی نزدیک افطار است و در کوچه پس کوچه ها راه می روی، همه جا بوی خوش غذا می آید…..حلیم و آش فروشی ها هوا را معطر می کنند!!! و صف نانوایی که دیگر جای خود دارد….کم کم خورشید می رود و آسمان روبه تاریکی می زند…دارد غروب می شود…یک روز رسمی ماه رمضانت دارد ته می کشد…آسمان هم اول برنز می شود بعد کم کم قرمز تاریک…

نان گرم و خرما و بقیه غذاها  آماده اند تا گرسنگی یک روزت را .پیوند بزنند به افطاری!….احساس می کنی خیلی به خدا نزدیکتر از همیشه ای، یک جورهایی حس معنوی زیبایی دارد ، حسی که بویش خو.شبوتر از همیشه هست! حتی اگر حس خستگی و گرسنگی بیشتر ار همیشه اذیتت کند….

زیباترین حس ماه رمضان وقتیست که نان گرم دستت است و به سمت خانه می روی…وقتیست که غروب رسیده….قرمز هم به سیاهی زده…..آدمها و گامهایشان سریعتر شده…..و از منارها صدا می آید…..صدای اسماء خدا می آید…

شاید هم در خانه باشی و  غرق در این حست منتظر اذان…..چه آرامت می کند نمادهای نوستالژیک….چه آرامت می کند حزن زیبای صدایی که  انگار همراه با خداست….

صدایی که همان روزها که دنبال بزرگی هم می گشتی….صدایی که وققتی در کوچه می دویدی و روزه می خوردی  ، روزهای که برایت عجیبترین روزهای سال بود وقتی می دیدی همه وسط شب بیدار می شوند و غذا می خورند، و تو شوق عجیبی داشتی تات در کنار ناهار! با آنها هم همغذا شوی و بعد هم بگویی کله گنجشکی….روزهایی که در حس و حال خودت بودی و اصلا نمی دانستی خدا کجای زندگیت هست و روزهایی که برای بزرگ شدن و یا نشان دادن بزرگی ماه رمضان را دوست داشتی…یک صدایی انگار برایت نماد شده بود…یک ربنا….یک نماد شده بود….یک حس خوب…. چه لذتی داشت وقتی در غروب و خستگی، با یک صدا، بخدا نزدیکتر می شدی….

اینها را گفتم تا بگویم امسال ماه رمضان برایم، مثل همیشه نیست، نبخاطر اینکه  روز اولش عمل داشتم و چند ساعت اتق عمل بودم، نبخاطر اینکه دهه اول ماه رمضان داشتم با قرص ها و درد زانو و دست و پنجه نرم می کردم و زندگیم بهم ریخته بود، نبخاطر اینکه نمی توانم حالا حالا ها راه بروم و باید تا چند ماهی مهمان عصا و واکر باشم…نه

انگار امسال وقتی همه جا سکوت است….وقتی دلت می خواهد بوی رمضان به مشامت برسد، انگار یک جور هایی یک چیزی گم شده است، یک چیزی که برای من نماد بود، تا سال پیش حتی نمی دانستم کی خوانده  و مهمم نبود کی خوانده برایم،!! مهم حس زیبایی بود که داشتم….آرامش…مهم نمادی بود که دوست داشتم….مثل اذان موذن زاده، اما….امسال ماه خدا انگار یک چیزی کم دارد….

 

اذان که نزدیک می شود. صدای ربنای شجریان را بلند می کنم، بلتد بلند، تا شاید کسی از زیر پنجره ام رد می شود بشنود، بشنود این نماد گم شده را….تا کمی آرام شود با ربنا….. تا شاید…شاید وقتی بچه ها در کوچه بازی می کنند….این صدا و آهنگش همانطور که برای من شد، برای آن ها هم نماد شود….نماد گمشده….

کاری به عقیده سیاسی استاد ندارم، من تنها حس و نماد گمشده ام را می خواهم!

همه از خداییم…به سوی خدا برویم… > دانلود کنید(روی کلمه دانلود کنید، کلیک کنید پخش می کنه)

در همین رابطه:

  • یادداشت حامد بهداد درباره ربنای شجریان/وقت افطار صدای تلویزیون را می‌بندیم و با صدای ربنا در موبایل‌مان، منتظر افطار می‌شویم
  • انتشار سروده یک شاعر علیه شجریان در خبرگزاری فارس + اظهارنظر معاون سیمای صدا و سیما؛/هجمه‌ها علیه استاد شجریان ادامه دارد
  • عبدالجبار کاکایی: /شجریان صدای زندگی مردم ایران است
  •  

    پی نوشت:حالمان خوب است!! ملالی نیست جز راه رفتن با عصا و درد:(، به زودی مزاحم خانه های مجازیتان می شوم:)

     

    نجواهای ماه مبارک رمضان با صدای محمد نوری زاد

    مطالب بيشتر

     

     

     

    خدایا!!

    The image “https://i0.wp.com/www.bozicartoon.com/files/gallery/75f349a30c6947a3b3f5b739f3e7d4e2ff22.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

    با کلمه ها وقتی برای تو ادم می نویسد نمی تواند بازی کند! چون جلوتر از انگشتانم که می نویسد می خوانی مرا، می خوانی بند بند وجودم را ، می خوانی همه صدای خفه در این قلب لعنتی و سیاهم را!، نمی دانم تا چه اندازه می توانم کلمه ها را دو تا یکی برای تو بنویسم! همیشه معلم کلاس چهارم ابتدایی یادم می آید! اسمش یادم نیست!! دیلاق بود ولی! و کلا ازش خوشم نمی آمد! اما می گفت آدم حتی از یک لحظه بعد عمرش هم خبر ندارد! اما، تازه وقتی عمرش به آخر ها می رسد! یادش می افتد خدایی هم هست!!

    خدایا ، آدم‌هایی مثل من، تا زمانی که گرفتار کار و زندگی و رفت ‌و آمد متداولند ، خدایی دارند هم ‌ردیف کارشان ، هم ‌ردیف همسر و فرزند و دلمشغولی‌های روزانه‌شان… خدایشان به همین اندازه است؛ ونه بیشتر. هرازگاهی به تو سری می‌زنند تا برای تداوم همان روند همیشگی ، حالی بگیرند و به‌زعم خودشان جایی در دل تو باز کنند. تو برایشان یک رفیق ساده‌ لوحی که به‌ وقت ضرورت می‌شود سرش کلاه گذارد . تویی که با چندرکعت نماز و با چند اصطلاح قربة‌الی‌اللهی، ما را که مثل نقل و نبات دروغ می‌گوییم، به آنانی که دروغ نمی‌گویند و از دروغ متنفرند ترجیح می‌دهی . تویی که ما را با دست و دل کجی که داریم، به آنانی که صاف و صادقند ترجیح می‌دهی . تویی که انبانی از دوز و کلک های رایج مارا به لطف یک قطره اشک ، به کوهی از پاداش و ثواب تبدیل می کنی . تویی که بود و نبودت ، تنها در محدوده ی کار و کسب ما ظهور و بروز پیدا می کند . تویی که معصومانه از ما بندگان خویش ، در آشوب و در هراسی . تویی که از ترس شورش جاهلانه ی ما ، پا از گلیم خود فراتر نمی نهی . تویی که جرات اعتراض نداری تا بگویی : آهای آدم های بظاهر زرنگ ، شما خدای منید یا من خدای شما ؟

    .

    .

    .روزگار غریبست نازنین من،یکی نپرستیدنت را افتخار می داند،یکی تمام عمرش را می گذارد تا تو را نفی کند،یکی لحظه هایش و ثانیه هایش پر از نرسیدن به توست، و بدتر از همه…یکی به اسم تو و سالها به یاد تو و اجازه تو ناخواسته تو را نفی می کند،

    چرا دروغ!؟،من خودم خواست خدا و حکمتش را قدی که اون من رو دوست داره،ندارم،چرا اینقد من بدم!!؟،اصلا چرا خدا ما رو آفرید!!؟

    خدایا تا کنون هیچ مهندس و زندان سازی نتوانسته راه گریز تخیل را مسدود کند . پس چرا من خود را در این سلول تنگ محدود کنم ؟ پس با یادی از تو ، و به برش و سوز یک آه ، خود را به فراز ابرها می رسانم تا از آن بالا ، به تو ، و به خود بنگرم .
    خدایا ، بیا بر سر ابرها قدم بزنیم . مگر نه این که تو آن قدر بزرگی که بنده ای غیر من نداری ؟ و من ، آن قدرکوچکم که خدایی جز تو ندارم ؟ تو در یک سو بایست ، و من ، که هیچ در هیچم ، در سوی دیگر . اما نه ، مگر جا و سویی هست که تو در او نباشی ؟ پس بیا مقابل هم بنشینیم . همان حکایت مقابل نشستن شاه و گدا !
    پرسش نخست با من : چرا مرا آفریدی ؟ که بزرگی ات را نشانم دهی ؟ دیدم . اما فهم من کجا و بزرگی تو کجا ؟
    خدایا اجازه می دهی چند مشت ابر بردارم و از همین بالا به داخل سلول های انفرادی پرتاب کنم ؟ برای چه ؟ که در نماز ، و در دعا ، و در لحظه های تلخ تنهایی ، باران شوند و از چشم ما ببارند .
    اجازه می دهی از همینجا به صورت ماه ، و به صورت خورشید ، دست بکشم ؟ می خواهم بخاطر قرن ها رفت و آمد مودبانه شان ازآنان تشکر کنم .
    خوب ، ای خدای خوب ، به پرسش من پاسخ نگفتی . چرا مرا آفریدی ؟ که شگفتی آفرینش عشق را ، و شیوایی اشک را نشانم دهی ؟
    خدایا اجازه می دهی دستان تو را ببوسم ؟ نه از باب این که دست تو بالاترین دست هاست ، بلکه از این روی که تو ، با سرانگشتان پروردگاری ات ، اشک های بسیاری از بندگانت را سترده ای و شکستگی عاطفی آنان را ترمیم کرده ای .

    خدایا بیا به سلولمان باز گردیم . دستت را به من بده . می خواهم با تو هم قدم شوم . با گام هایی به بلندی لبخند . و به استمرار اشک های تو ، اشک هایی که خدا در تنهایی اش برای بشر جاری می کند.
    غذا آورده اند ، و من ، آن را برای افطار کنار می گذارم .
    در این مدت ، من همیشه افطار کرده ام ، و تو ، صمیمانه ، نشسته ای و به تک تک لقمه های من نوش جان گفته ای . و من ، بردانه های برنج ، برجرعه های آب ، و برهمه ی خوردنی های خود ، نام خویش را می بینم که تو ، از گذشته های دور ، آن ها را به اسم من ثبت کرده ای تا در این سلول به کام من فرو شوند .
    خدایا من دنیای شیرین با تو بودن را در این سلول تنگ ، به دنیای بزرگی که تو با من نباشی ترجیح می دهم . دستت را روی سینه ام بگذار و هراس و شتاب تپش های قلبم را آرام کن . مرا از زمینی که بدان چسبیده ام جدا ساز ، و از تعلقات بازدارنده ، بازم بدار

    ام هایی به بلندی لبخند . و به استمرار اشک های تو ، اشک هایی که خدا در تنهایی اش برای بشر جاری می کند.
    غذا آورده اند ، و من ، آن را برای افطار کنار می گذارم .
    در این مدت ، من همیشه افطار کرده ام ، و تو ، صمیمانه ، نشسته ای و به تک تک لقمه های من نوش جان گفته ای . و من ، بردانه های برنج ، برجرعه های آب ، و برهمه ی خوردنی های خود ، نام خویش را می بینم که تو ، از گذشته های دور ، آن ها را به اسم من ثبت کرده ای تا در این سلول به کام من فرو شوند .
    خدایا من دنیای شیرین با تو بودن را در این سلول تنگ ، به دنیای بزرگی که تو با من نباشی ترجیح می دهم . دستت را روی سینه ام بگذار و هراس و شتاب تپش های قلبم را آرام کن . مرا از زمینی که بدان چسبیده ام جدا ساز ، و از تعلقات بازدارنده ، بازم بدار .

    توضیح مهم نوشت:نوشته های آبی رنگ بخشی از نیایش محمد نوریزادکه کاملش در سایتش هست:نجواهای محمد نوری زاد در زندان اوین،به نظر من فوقالعادست!

    والبته می تونید فایل صووتی این نیایش دلنشین و تلخ و شیرین! رو با صدای خود ایشون از پایین دانلود کنید!! اگر نکنید لذت و حرف های زیادی را از کف داد ه اید!

    توضیح نوشت2:عکس این آپ هم اثری از بزرگمهر حسین پور

    پی نوشت:ستون نظررات را با اجازه بستم! چون یه چند روزی نیستم و به اتفاق رباط صلیبی و مینیسک پاره پای چپم می خوایم بریم ددر دودور! زیر تیغ جراحی!!.

    1.

    https://i0.wp.com/www.koodakekar.org/PortalData/Subsystems/Gallery/Orginal/n5.jpg

    كلاس‌هايي در مدرسه جمعيت دفاع از کودکان کار با عنوان كلاس داستان نويسي برگزار شده است، كه حاصل اين كلاس‌ها نوشتن صدها داستان توسط كودكان  خیابانی کار بوده است و اين داستان‌ها در 4 كتاب به‌نام‌هاي برج غار ، غار تار، ترس غار و زیرگذر گردآوري شده است كه چند داستان از اين كتابها را در زير مي‌توانيد مطالعه فرماييد:

    دیبا، 12 ساله ، زیر گذر

    من در زیرگذر یکی را دیدم . در زیر گذر گرگی را دیدم . در زیرگذر گرگی تشنه بود . در زیرگذر یک گرگی بدجنس بود. پسر کوچک زیر گذر یکم رفت . گرگی که بدجنس بود آن را ترساند . گفت اگه شیر آب به من نشون ندی می خورمت .

    لیلا ، 21 ساله ، زیرگذر

    من با رضا دعوا می کردم .

    مادر گفت چرا دعوا می کنی .

    پدر من را زد گفتم چرا می زنی .

    رفت زیر گذر یکم آنجا معتاد شد .

    مرتضی، 11 ساله و سعید، 12 ساله، زیرگذر

    من از زیر گذر می ترسم . یک روز همه رفتند طرف زیرگذر. من رفتم از آقای پلیس پرسیدم چرا همه می روند آنجا . آنجا چه خبر است گفت پسر برو خانه و من رفتم طرف خانه ام که دوستم از زیرگذر آمد. گفتم سعید اون زیرگذر چه خبر است سعید گفت خبری نیست من رفتم با مرتضی از زیر گذر ماست بخرم.

    من هم از انجا رفتم. پدرم امد که برود به خانه که مرا دید به من گفت که کجا می روی من گفتم می روم بازی گفت با کی خودت تنهایی گفتم نه با دوستم اون ور هست گفت کجا است من گفتم توی پارک است پدرم گفت برویم ببینم راست می گویی یا دروغ من گفتم راست می گویم و رفت توی پارک پدرم گفت کو دوستت من گفتم اوناهاش و رفتم جلوتر و نگاه کردم دو تا دوستم نیامده بودند گفتم شاید توی خونه داشتن بازی می کردند و با پدرم رفتم خونه ی دوستم و دیدم دوستم نیست از همسایه دوستم پرسیدم که سعید و احمد کجا هستند گفت سعید و مرتضی و احمد یک هفته است رفته اند ماست بخرند هنوز بر نگشته اند . یک ساعت پیش پدر و مادشان مرده آنها را زیر گذر پیدا کردند.

    بصیره، 8 ساله، اول دبستان، ترس غار

    یک روز یه مردی به یکی دیگه که کار نداشت گفت من از تو می خوام که بری مواد بدی و بفروشی او گفت من پاشد تو ما خرید. گفت حالا چکار کنم اینها را گفت می تونی ببری به آشبس خانه توی کابیند قایم کن. وقتی مادرم در کابیند را باز کرد دید پدر توی کابیند آشبس خانه تریاک است.

    مینا، 12 ساله، سوم دبستان، برج غار

    روزی مردی از نادانی به بانک رفت و از آن بانک پول دوزدی کرد و ساحب بانک فریاد می زند دوزد دوزد دوزد مردم کمک کنید دوزد را گرفت و دوزد دوست قدیمی او بود و به او کاری نداشت و پول ها را از او گرفت و گفت دیگر دوزدی نکن و این دو هزار پول را بگیر و برو یک ساندویچ بخر و بخور و ساحب بانک به بانک رفت و بانک را تعطیل کرد وقتی ساحب بانک به خانه رفت زنش به او گفت رفیق قدیمی آمده که دو هزار پول برایم بدهد.

    سمیرا، 11 ساله، سوم دبستان، ترس غار

    توی سینما دختر پسر حق دارند که با هم حرف بزنند توی خیابان حق ندارند که با هم حرف بزنند.

    محمد، 12 ساله، اول راهنمایی، برج غار
    من در برج غار دوست دارم كسي را كه شفابخش باشد پيدا كنم تا پاي برادرم را خوب كند. برادر من بخاطر پايش هميشه از مت عقب است. نمي‌تواند بدود و اين‌ور و آن‌ور كند و نمي‌تواند با ما فوتبال بازي كند. هميشه وقتي كه به مهماني يا جاي ديگر مي‌رويم او هميشه از ما عقب مي‌افتد و پايش درد مي‌گيرد.

    من دوست دارم در برج غار دكتر باشد و برادرم را خوب كند تا او بتواند خوب راه برود و از ما عقب نيفتد و با عسا راه نرود و كارهاي خود را انجام دهد و بتواند با ما بازي كند و هيچ وقت پاهايش نگيرد تا تحمل او را نبرد.

    سميرا، 13 ساله، برج غار

    روز روزگاري يك پسري بود كه خيلي فقير بود او دوست داشت به مدرسه برود و درس بخواند اما چون فقير بود پول رفتن به مدرسه را نداشت او مي‌خواست كار كند تا پول دربياورد تا بتواند به مدرسه برود او در حالي كه حيلي ناراحت بود يك دفعه چشمش به يك برج افتاد او دور ور برج را گشت اما دري پيدا نكرد يك دفع چشمش يه يك طناب افتاد از آن بالا رفت و ديد كه يك مدرسه رايگان آنجاست آن پسر به پايين رفت تا درس بخواند.

    مسعوده، 10 ساله، برج غار

    سارا كيف را دوست دارد، سارا يخچال هم دوست دارد خونه هم دوست دارد، تلويزيون هم دوست دارد. دستگاه هم دوست داشت سارا اين همه چيز دوست داشت ولي پدرش پولي نداشت كه براي خانشان اين همه چيز بخرد فقط يك اتاق داشتند با يك موكت و ديگر هيچي نداشتند باباي سارا اينقدر كار مي‌كرد كه پولي به دست آورد و اين وسايل را كه دخترش دوست دارد تهيه كند ولي نمي‌توانست سارا خيلي ناراحت بود بخاطر اينكه هيچي ندارد و يك روز از خانه بيرون رفت و قدم زنان مي‌رفت كه به يك ديوار خيلي بزرگ رسيد دور برش را نگاه كرد و بعد يك نردبان ديد از آن نردبان رفت بالا و آن همه چيز را كه مي‌خواست آنجا بود و پايين پريد.

    سونم، 10 ساله، اول دبستان ، برج غار

    يكي بود يكي نبود يك دختر به اسم آزاده نام داشت آزاده توي خانه‌شان آب نداشتند يك روز آزاده مي‌خواست از خانه همسايه‌شان آب بياورد همسايه‌شان نبود برج غار را ديد و دور تا دور آن‌را گشت هيچ دري نبود آزاده يك نردبان ديد از آن نردبان گرفت و رفت بالا آزاده توي آن را نگاه كرد يك عالمه آب است آزاده از يك طناب گرفت و رفت پايين آزاده ديگر نتوانست بيايد بالا آزاده همانجا ماند فزياد زد كمك كنيد. هيچ كس به داد آزاده نرسيد آزاده همانجا ماند.

    منبع :

    چی نوشت!:داستان جبار رو هم حتما بخونید!اشکمو کم مونده بود در بیاره!!

    طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
    شروع کنید