خدایا ما هیچی نیستیم

24 اکتبر 2010 دیدگاه‌ها غیرفعال

اینقدر در زندگیم بالا و پائین رفتم که فهمیدم از هیچ هم کمترم. فهمیدم که هرچی هست خداست و بقیه همش وهم و خیالاته. پارسال همین روزا در حال بستن یه قرارداد با یکی از ادارات استان کرمانشاه بودم. اولش همه چی خیلی خوب پیش میرفت و بنظر نمی رسید مشکل خاصی پیش بیاد. از اونجایی که من کرمانشاهی نبودم و اونا هم میدونستن مهمان هستم سعی میکردن زودتر کار تموم شه و من زیاد رفت و آمد نداشته باشم. خلاصه کار داشت خوب پیش میرفت که یهو دیدم اخلاق مسئول بودجه از زمین تا آسمون عوض شد. تنها کسی هم که کارم زیر دستش مونده بود همین یکی بود و بس. اولش متوجه نشدم منظورش چیه و کمی گیج شده بودم. یادم میاد یه بار بعد از سه روز بهش زنگ زدم و پرسیدم که کار انجام شد یا نه؟ اونم جواب داد که متاسفانه رئیس رو نمیتونم پیدا کنم و هنوز اداره نیومده. دروغ از این بزرگتر امکان نداشت. تازه اون موقع دوهزاریم افتاد و گرفتم که چی از من میخواد. چند روز بعد که رفتم کرمانشاه، مستقیم رفتم پیش مسئول بودجه و باهاش حرف زدم. مستقیم بهم نگفت اما بهم فهموند که زیرمیزی میخواد. ظاهرا حدود چهار میلیون میخواست. منم خداحافظی کردم و از اتاق اومدم بیرون. مدرکی نداشتم که بخوام حالشو بگیرم. از طرفی هم اصلا وقت پیگیری این ماجرا رو نداشتم. از اداره رفتم بیرون و در این حین هم مرتب داشتم با خودم فکر میکردم که آیا این پول رشوه هست یا نه؟ مشکل اصلی هم اونجا بود که من بشدت به پول احتیاج داشتم و دستم اساسی زیر سنگ بود. چند بار خودم رو توجیه کردم که بابا این که رشوه نیست. تو داری کار خودتو انجام میدی و اینم یه جور هدیه حساب میشه. دو دل بودم و یقین نداشتم که این پولی که از من میخواد واقعا رشوه حساب میشه یا نه؟ با دادن پول مشکلی نداشتم و برام مهم نبود که مبلغی از قرار داد رو میخوام بدم به اون، مشکل خود رشوه دادن بود که هیچ مدلی نمیشد باهاش کنار بیای.
بعدش از کلی فکر بالاخره تصمیم خودم رو گرفتم. پیش خودم گفتم که خدایا تو شاهد، حاضرم بمیرم اما طرف مال حروم نرم. رفتم و دیگه هم دنبال ماجرا رو نگرفتم. بگذریم از اینکه بعدها سوال کردم و بهم گفتن که اگر هم پول میدادی مشکلی نداشت و این رشوه حساب نمیشه. چون دیگه راهی برای رسیدن به حقت وجود نداشته.
این جریان رو واسه این نگفتم که بگم من عجب ادم خوبی هستم یا این حرفا، خواستم بگم آخه مگه این دنیا چقدر ارزش داره که آدم واسه اون دست به هر کاری میزنه؟ چرا اینقدر این مسخره بازی ها رو واسه خودمون مهم کردیم که چشم و گوش بسته همه عمرمون رو واسه بدست اوردن اون تلف میکنیم.
چند روز پیش یه کاری واسم پیش اومد و دوباره مسیرم افتاد به همون اداره. فهمیدم که مسئول بودجه رو عوضش کردن و اونو انتقال دادن به یه جای دیگه. الان یک ساله که از ماجرا میگذره. خدا از یه جای دیگه بهم رسوند. خیلی هم خوب بهم رسوند. اینقدر خوب که خودم هم فکرشو نمیکردم.
برگردیم به یک ماه پیش، کلی دردسر داشتم و نزدیک یک سال رکود مالی درست و حسابی رو گذرونده بودم. یک جریان هم پیش اومده بود که همه اینا پیشش هیچ حساب میشد. خلاصه اینقدر حالم گرفته بود که نگو و نپرس. پول رو که میدونستم مثل آب خوردن جور میشه اما مشکل اصلی جای دیگه بود و هیچ راه حلی هم نداشت. اولش میخواستم بشینم واسه ارشد بخونم اما بعدش دیدم اینجوری نمیشه. با خودم گفتم باید یه دستی به اوضاع مالی خودم بکشم بعد میرم سراغ درس و کتاب. الان یک ماهه که از این ماجرا میگذره و اوضاع به لطف خدا خیلی خوب شده. مشکلاتم دونه دونه برطرف شده و تازه دارم یه نفس راحتی میکشم. اون درد بی درمان هم انچنان درست شد که هیچوقت فکرشم نمیکردم اینجوری کارم درست شه.
این مدت خوب فهمیدم که پول و زندگی و دنیا و این چیزا به ارزنی هم نمی ارزه. خدایا تو خودت خوب میدونی که همه این ها رو به یه نیم نگاهت نمیدم. آدم چقدر باید احمق باشه که تمام زندگی خودش رو با این چیزا مشغول کنه. چقدر باید کم ارزش باشه که تمام فکر و ذکر و زندگیشو بذاره به پای این چیزای پست و بی ارزش.
نمیدونم بعضی ها با خودشون چیکار میکنن که سال به سال هم به فکر هیچی جز پول و از این جور چیزا نمیفتن. اخه یه آدم چقدر باید بیچاره باشه که حداقل روزی ده دقیقه واسه خودش وقت نداشته باشه. ده دقیقه بشینه فکر کنه ببینه داره با خودش چیکار میکنه؟ بعد میبینی میاد کل خدا و قیامت و همه چیزم میبره زیر سوال. وقتی هم خوب تو حرفاش دقیق میشی و چهارتا سوال ازش میپرسی میبینی اینقدر این استدلال ها آبکی و سطحیه که ارزش جواب دادن هم ندارن.
یک ماه غصه خوردم و سکوت کردم. الان میفهمم که همه این غصه ها بخاطر هیچ بود. کاش همون اول میفهمیدم این چیزی که من اینقدر بزرگش کردم و بهش ارزش دادم هیچی نیست. الان میفهمم که چقدر احمق بودم که تمام فکر و ذکرم و همه چیزمو گذاشته بودم پای کسی و چیزی که نباید میذاشتم. الان میفهمم که باز هم اشتباه کردم. الان میفهمم که آدم ها همه چیزو واسه خودشون میخوان و نباید غصه اونا رو خورد. نباید غصه کسی رو خورد که واسه تو خم هم به ابرو نمیاره. نباید غصه کسی رو بخوری که تو رو معامله میکنه. کسی که تو رو برای ذره ای خوشی خودش معامله میکنه. کسی که تو رو میخواد، اما نه بخاطر خودت که بخاطر خودش. تو رو میخواد بخاطر اینکه کمی بیشتر تو زندگی بهش خوش بگذره. پس تا اونجا تو رو میخواد که به دردش بخوری. هرچند شاید جز سرگرمی استفاده دیگه ای واسه اون نداشته باشی.
پی نوشت: لطفا حدس بیخودی نزنید. چون عمرا بفهمید من در مورد چی حرف زدم. البته جز چند نفری که از ماجرا خبر دارن.

دسته‌ها:دل نوشته

باز هم اشتباه

13 اکتبر 2010 دیدگاه‌ها غیرفعال

نمیدونم پیش خودم چی فکر کردم اما مگه من چقدر قراره عمر کنم؟ آخه یکی نیست بیاد بگه آقا پسر تا کی میخوای اینقدر اشتباه کنی و مرتب اون ها رو تکرار کنی؟

باز هم اشتباه کردم. اشتباهی که سال ها پیش هم اتفاق افتاده بود و همون زمان قصد داشتم دیگه تکرارش نکنم. اما باز هم تکرار شد. نه برای دومین بار، که چندین بار هست مرتب تکرار میشه! چندین بار این اشتباه رو مرتکب شدم. تعجب میکنم از خودم که چطور از این همه اتفاق درس عبرت نگرفتم!

بیست و یک روزه که چیزی ننوشتم. فقط مطالعه کردم و بس. اعتراف میکنم که این مدت یکی از بهترین و پربار ترین دوران عمرم بوده. به جرات میتونم بگم بی نظیر بوده. شاید ارزش کارهایی که تو این مدت انجام دادم با نصف عمرم برابری کنه.

اما و اما، اما حیف که این دوران از تلخ ترین دوران عمرم هم بود. چنان کشیده ای از روزگار خوردم که هنوز هم نتونستم سرمو بلند کنم. ضربه ای که مقصرش خودم بودم و بس! همش تقصیر خودم بود. کاش بتونم خودمو درست کنم. دارم روی خودم کار میکنم تا اوضاعم بهتر شه اما به این آسونی ها نمیشه مشکل رو برطرف کرد. اما خیلی به خودم امید دارم. تو این مدت به چشمم دیدم خیلی چیزا که فکر میکردم دیگه باید قیدشونو بزنم یا اینکه من دیگه از پسشون بر نمیام فقط توهمات ذهن خودم بوده و صورت مسئله برام عوض شده.

چند روز پیش بصورت اتفاقی دفتر خاطرات مربوط به زمستون 86 رو مرور کردم و خاطرات اون زمان دوباره برام زنده شد. همیشه عادت داشتم رفتار خودم رو کامل واکاوی میکردم و ریز اخلاقمو مینوشتم. تمام نقطه ضعف ها و نقطه قوت ها رو با توضیحات مینوشتم بعد برنامه ریزی میکردم و در یک بازه زمانی مشکلاتم رو برطرف میکردم. این روش واقعا جواب میداد و یه جورایی معجزه آسا بود. یه چیزی تو مایه های همون مشارطه و مراقبه ای که عرفا میگن. یه نگاه به لیست نقاط ضعفم در سال 86 کردم و دیدم خیلی از اون ها دوباره در من بوجود اومده. خیلی عجیب بود، اوضاع امروز من شباهت فوق العاده ای به اون زمان داشت. بعد نگاه کردم به راهکارهایی که نوشته بودم و دیگه واقعا نزدیک بود شاخ در بیارم. واقعا راهگشا بود. دوباره تصمیم گرفتم همون روش رو عملی کنم و همین مسئله باعث شد تو این بیست روز کولاک کنم و سال ها خودم رو جلو بندازم.

اما یه مشکل هست که هیچ درمونی نداره جز گذر زمان. جریان همون سیلی که از زمونه خوردم. البته یه جورایی دیگه من باید آبدیده شده باشم اما ضربه واقعا کمرشکن بود. فقط امیدوارم دیگه تکرارش نکنم و خودم رو خلاص کنم. دعا میکنم واسه خودم که بتونم خودمو درست کنم.

همین و بس!

دیگه فرصت اشتباه کردن ندارم. هرچی بود تموم شد رفت پی کارش. از این به بعد قسمت نظرات رو میبندم و خیالم رو از بابت اون راحت میکنم. دیگه واسه خودم مینویسم و بس. هرچی بود تموم شد رفت. دیگه من موندم و خودم. از کلمات کلیشه ای متنفر بودم و هستم. کلا خوشم از این مدل حرف زدن ها نمیاد. اما ما که رفتیم. اونا که موندن جای ما رو پر کنن.

از من دامن کشان

رفتم ای نامهربان

رفتم که رفتم…

دسته‌ها:دل نوشته

پوپک

22 سپتامبر 2010 9 دیدگاه

یکی بود یکی نبود

اون که نبود

.

.

.

.

.

.

.

………………

مرو ای مرغک زیبا

مرو از یاد، مرو!!!

شعری رو گفته بودم و میخواستم بذارم اما از اونجایی که کمی شخصی بود پشیمون شدم.

از دکتر شریعتی شعری میذارم که بدجور شبیه حال الان منه. بعضی اوقات فکر میکنم دکتر این شعرو از زبون من گفته!

پوپکم، پوپک شیرین سخنم!
این همه غافل
از این شاخه به آن شاخه مپر
این همه قصّه ی شوم از کس و ناکس مشنو
غافل از دام هوس
این همه در بر هر ناکس و هرکس منشین

پوپکم، پوپک شیرین سخنم!
تویی آن شبنم لغزنده ی گلبرگ امید
من از آن دارم بیم
کاین لجنزار، تو را پوپکم آلوده کند

اندر این دشت مخوف
که تو آزادیش ای پوپک من می خوانی
زیر هر بوته ی گل
لب هر جویه ی آب
پشت آن کهنه فسونگر دیوار
که کمین کرده تو را زیر درختان کهن
پوپکم، دامی هست
گرگ خونخواره ی بدکاره ی بدنامی هست

سال ها پیش دل من، که به عشق ایمان داشت
تا که آن نغمه ی جانبخش تو از دور شنید
اندر این مزرع آفت زده ی شوم حیات
شاخ امیدی کاشت

چشم در راه تو بودم
که تو کی می آیی
بر سر شاخه ی سرسبز امید دل من
که تو کی می خوانی
پوپکم یادت هست؟
در دل آن شب افسانه ای مهتابی
که بر آن شاخه پریدی
لحظه ای چند نشستی
نغمه ای چند سرودی
گفتم: این دشت سیه خوابگه غولان است
همه رنگ است و ریا
همه افسون و فریب
صید هم چون تویی، ای پوپک خوش پروازم
مرغ خوش خوان و خوش آوازم
به خدا آسان است
این همه برق که روشنگر ای صحراهاست
پرتوی مهری نیست
نور امیدی نیست
آتشین برق نگاهی زکمینگاهی است
همه گرگ و همه دیو
در کمین تو و زیبایی تو
پاکی و سادگی و خوبی و رعنایی تو
مرو ای مرغک زیبا که به هر رهگذری
همه دیو اند کمین کرده، نبینند تو را
دور از دست وفا، پنهان از دیده ی عشق
نفریبند تو را، نفریبند تو را

بخاطر این پست مبهم از همه معذرت میخوام

بیا بیا
که نگارت شوم بیا
که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را
بیا بیا که نگارت شوم بیا

دسته‌ها:دل نوشته

فسیل ها، ناقض ادعای تکامل تصادفی

15 سپتامبر 2010 7 دیدگاه

» اگر تئوريم درست باشد، تعداد بيشماری از نوعهای گذر ميانی که رابطه ميانی نوع ها مي باشند حتما مي بايستی زندگی کرده باشند و دلايل زيستن آنها را هم فقط از ميان فسيل ها مي توان يافت. «

یکی از راه های دستیابی به موجودات در گذشته، فسیل های بجا مونده از اون هاست. با کمی دقت متوجه یک حقیقت میشیم، فرق بین دو گونه نیازمند همان تعداد گونه های گذر میانی هست. بعنوان مثال ما میگیم نهنگ از یک پستاندار مثل گاو مشتق شده و فرگشت پیدا کرده، از طرفی فرض هم بشه که بین نهنگ و یک پستاندار هزار تفاوت وجود داشته باشه. پس باید هزار نوع جاندار گذرمیانی و واسط بین اون ها وجود داشته باشه که یا هنوز هستن یا اینکه منقرض شدن. با این حساب وقتی ما می بینیم در این جهان صدها میلون نوع جاندار مختلف زندگی میکنه پس باید میلیارد ها نوع گذر میانی وجود داشته باشه. با قبول حرف تکامل گرایان که جانداران گذرمیانی از بین رفتن پس باید ده ها میلیارد نوع فسیل از اون ها بجا مونده باشه.

ادعاهای زیادی در فرضیه تکامل وجود داره، مثلا ماهی ها تبدیل شدند به خزنده ها. یا مثلا خزنده ها تبدیل شدند به پرنده ها. پس نوع های گذرمیانی بسیار زیادی باید زنده یا مرده وجود داشته باشه. نوع زنده رو که هنوز ما ندیدیم و این سوال بزرگیه. چرا میلیاردها نوع گذر میانی همگی از بین رفتند؟ فکر نکنم جوابی برای این حرف بشه پیدا کرد. اما بر فرض وجود و انقراض این گونه ها پس باید به فسیل های اون ها دسترسی داشته باشیم. جالب اینه که بدونید این فسیل ها هم وجود ندارن.

بعد داروین در ادامه صحبت های بالا در کتاب منشا انواع اینطور توضیح میده:

«اگر واقعا نوعها بطور تدريجی از نوعهای ديگر مشتقّ شده باشند پس چرا به آثار بی شماری از فُرم های گذر ميانی دست نمي یابيم؟ چرا تمام طبيعت در يک حالت اغتشاش نبوده، دقيقا و بطور کامل سرجای خود ميباشد؟ مي بايستی تعداد بيشماری از اين فُرم های گذر ميانی باشند. فقط چرا در لايه های بيشمار کُره زمين مدفون شده و آنرا نمی يابيم…چرا هر ساختار ژئولوژيک و هر قشر زمين سرشار از چنين اتّصالات نمی باشند؟ ژئولوژی يک طيف خوب درجه بندی شده زمان را به ميان نمی گذارد و شايد اين بزرگترين اعتراضی می تواند باشد که در مقابل تئوری من مطرح کرد».

دکتر اکتار درباره این جریان اینطور نقل میکنن که:

«تکامل گرايان با باور به پيشگويی داروين، از اواسط قرن نوزدهم بطور چشم گيری برای يافتن فُرم های گذر ميانی در چهار گوشه دنيا به بررّسي های فسيل پرداختند. در حالي که، اصلا به چنين فُرم های گذر ميانی که با يک حرص بزرگ کاری بررّسی ميشد دسترسی پيدا نشد. تمام يافته های بدست آمده از بررسي ها و حفّاري ها برخلاف انتظار تکامل گرايان، نشانگر اينست که تمام موجودات يکباره و بدون هيچ کم و کاستی و بدون نقص پديدار شده اند. تکامل گرايان با سعی و کوشش در اثبات تئوری خود، با دست خودشان تئوريشان را مردود کرده بودند».

از اونجایی که خیلی ها علاقه دارند به اثبات این نظریه و حقیقت اهمیتی نداره، به شکل بی وقفه و گسترده حفاری ها و جستجوهایی در سراسر جهان برای پیدا کردن این فرم های گذرمیانی شروع شد. اما هیچوقت به اون چیزی که دنبالش بودند دسترسی پیدا نکردند و دست از پا درازتر برگشتند. حقائق کشف شده بسیار دور از ذهن بود و بسیاری از امید های اون ها رو از بین برد.

فسيل شناس معروف انگليسی بنام درک ايگر با اينکه خودش يک تکامل گراست اما اين حقيقت رو اینطور اعتراف ميکنه: «مسئله ما اينست که با بررّسی دقيق اطّلاعات ثبت شده فسيل ها چه در سطح انواع و يا گروه ها باشند بطور دائم با اين حقيقت روبرو ميشويم که با رشد تکامل مرحله ای نبوده بلکه يک دفعه بر روی کُره زمين تشکيل گروه ها را مي بينيم»

فسيل شناس ديگه ای بنام مارک سزارنک اینطور تفسير ميکنه: «بزرگترين مانع در اثبات تئوری تکامل برای هميشه، اطّلاعات ثبت شده فسيل بوده است… اين اطّلاعات ثبت شده به هيچ وجه آثار فرم های گذر ميانی داروين را به ميان نگذاشته است. نوع ها يکباره بوجود می آيند و باز يکباره نابود می گردند و اين حالت غير قابل انتظار، حمايت از اين که نوع ها از طرف پروردگار بوجود آمده اند را مي کند».

حالا یه نگاه میندازیم به فسیل های تعدادی جاندار تا ببینیم این جهش که هیچ شعوری نداره چه تغییری در اون ها بوجود اورده؟

هیچ تفاوتی میان فسیل های 100 تا 150 ساله ستاره دریایی با گونه های امروزی وجود نداره.

ستاره دریایی

قدیمی ترین فسیل پیدا شده از خرچنگ نعل اسبی مربوط به 450 ملیون سال پیش هست که دقیقا مشابه گونه های امروزی خودشه . این فسیل نشون میده که در طول 450 میلیون سال هیچ تغییری در این جاندار بوجود نیومده.

خرچنگ نعل اسبی

فسیل یک صدف که در طول میلیون ها سال هیچ تغییری نکرده.

فسیل مربوط به باکتری در 1.9 میلیون سال پیش که دقیقا مشابه باکتری های امروزی هست.

فسیل جانور نرم تنی به نام آمونیت که به یکباره در 350 میلیون سال پیش پدیدار شده و در 65 میلیون سال قبل هم منقرض شد. در این مدت هیچ تغییری در روی این جاندار اتفاق نیفتاد.

فسیل یک کرم خوراک که مربوط به 170 میلیون سال پیش وتا حالا هیچ تغییری در ساختار اون بوجود نیومده.

قدیمی ترین فسیل پیدا شده از یک عقرب که مربوط به 320 میلیون سال پیش هست و تفاوتی با گونه های امروزی عقرب نداره.

فسیل 140 ساله یک سنجاقک که دقیقا مشابه گونه های امروزی خودش هست.

فسیل پیدا شده از یک میگو. این فسیل نشون از این داره که این جاندار از 170 میلیون سال پیش به همین شکل امروزی وجود داشته و هیچ تغییر تکاملی که ادعا میشه در اون رخ نداده.

فسیل 35 میلیون ساله یک مگس که مشابه انواع امروزی خودش هست.

و بسیاری دیگه از این فسیل ها که نشان از عدم تغییر تکاملی داره. بعنوان مثال فسیل لاک پشت هایی که 50 میلیون سال پیش زندگی میکردند و مشابه گونه های امروزی بودند. گونه 400 میلیون ساله یک کوسه که در گذر زمان دچار تغییر نشده. در همین دریای خزر گونه هایی از ماهیان خاویار وجود داره که از 200 میلیون سال پیش تا حالا بدون تغییر موندند و دچار تکامل نشدند. فسیل 190 ساله تمساح. فسیل 100 میلیون ساله مورچه که امروز هم بهمان شکل به زندگی ادامه میده. فسیل چهل میلیون ساله ملخ که دچار هیچ تغییری نشده و فسیل 194 میلیون ساله قورباغه؛ این ها همگی نشان از این داره که اون تغییراتی که باید اینقدر قدرت داشته باشن و در طول چند صد میلیون سال میلیاردها نوع جاندار رو با طراحی دقیق و بدون اشکال بوجود بیارن چطور 450 میلیون سال یک جاندار رو هیچ تغییری نداده؟ آیا جز این هست که تکامل گرایان ادعا میکنند که جانداران از گونه ساده و ابتدایی به سمت گونه های پیشرفته تکامل پیدا کردند اما فسیل ها خلاف اینو اظهار میکنه؟ چطور میخوایم ادعا کنیم این موجودات از 500 میلیون سال پیش تا حالا شروع به تکامل کردند در حالی که گونه های پیشرفته ای مثل کوسه از 400 میلیون سال پیش وجود داشتند و هنوز هم بهمون شکل باقی موندند و دچار هیچ تغییری نشدند!

فکر می کنید تکامل گراها چه جوابی به این سوالات میدن؟ مثل بقیه جواب ها با یک سری استدلال های بی ارزش و سطحی جواب میدن که شاید گذشت زمان این جریان رو به نفع ما تغییر بده. همون طور که داروین از 150 سال پیش این صحبت رو کرد و گفت که این فسیل ها در گذر زمان کشف میشن و بعد از اون فسیل شناسان با حرص عجیبی به جستجو پرداختند. اما چی شد؟ جز این که در طول این مدت صد ها هزار فسیل پیدا شد و همگی نشان از شکست این فرضیه داشت. اما چه فایده که ماتریالیست پشت ماجراست و شکست این فرضیه هزینه گزافی برای اون ها داره و هیچوقت زیر بار همچین شکستی نمیرن، اینو شک نکنید!

يک فُسيل شناس آمريکايی بنام وسسون در کتاب چاپ سال 91  به نام «بيوند ناتورال سلکشن» حقيقت و اُلگوی خلاء موجود در اطّلاعات ثبت شده فسيل ها رو اینطور بيان کرده: «چه بسا که خلاء موجود در اطّلاعات ثبت شده فسيل حقيقت دارد. نبودن هيچ گونه دليلی در ارتباط با تشکيل نسل(تکامل گرا) بی اندازه الگويی ميباشد. نوع ها معمولا در طول زمان ثابت مي مانند. نوع ها و مخصوصا گونه ها به يک نوع جديد و يا به يک   گونه ديگر تکامل نميابند. بجای تکامل، وقتی تغییرات و ایجاد نوع ها رسد ميشود تغييرات معمولا آنی ميباشند».

در ادامه این صحبت ها به این جا می رسیم که انواع گونه های بی مهره چطور پدیدار شدند؟ خب طبق گفته تکامل گراها این گونه ها باید در طول ده ها میلیون سال از گونه های ابتدایی تک سلولی مثل باکتری ها بوجود اومده باشند. پس باید یک حلقه واسط بسیار طولانی وجود داشته باشه و میلیون ها نوع جاندار  گذرمیانی بین تک سلولی ها و بی مهره ها وجود داشته باشه.  اما حقیقت اینجاست که این گونه ها به یکباره و با تنوع فوق العاده زیاد پیدا شدند. این گونه ها هیچ جدی نداشتند و از اون بعنوان یک معجزه در خلقت یاد میشه. دوران کامبرین دورانی هست که حتی تکامل گراها هم اذعان دارن پیدایش ناگهانی میلیون ها نوع بی مهره و بدون هیچ پیش زمینه ای تنها یک معجزه هست و بعنوان انفجار کامبرین اسم برده میشه. در بیشتر این گونه ها چشم، ریه، دستگاه گردش خون و بسیاری سیستم های پیچیده دیگه وجود داشت که هیچ تفاوتی با انواع امروزی خودش نداره. جاندارانی مثل تریلوبیت ها بوجود اومدند و چشم اون ها بعنوان یک شاهکار خلقت یاد میشه. چشم این جاندار آنقدر پیشرفته و دقیق ساخته شده که امروز هم تعجب دانشمندان رو در اورده.

پروفسور زمين شناس ديويد راوپ از دانشگها های هاروارد، روچستر و شيکاگو،  اینطور این جریان رو بیان میکنه: «چشم تريلوبيت ها دارای ديزاين و طرّاحی که امروزه فقط توسّط يک مهندس اُپتيک خوب تعليم يافته و با استعداد می تواند گسترش داده شود صاحب ميباشد».

ناشر مجلّه ارث ساينس که يکی از نشريّات معروف ليتراتور تکامل هست بنام ريچارد مونستارسکی در ارتباط با انفجار کامبرين که تکامل گرايان رو به حيرت انداخته این صحبت ها رو میکنه:  «امروزه با مشاهده فرم های خيلی پیچیده حیوانات، متوجه میشویم که اینها یکباره پدیدار شده اند. این لحظه کامبرين درست به اوايل تکامل می رسد که دریاها و کره زمین برای اولین بار پر از موجودات ساختار پیچیده می شود که این با انفجار تکامل گرا آغاز شده است. امروزه با پخش شدن گروه های بی مهرگان در پهناور کره زمین در دوران اول تکامل ذاتا وجود داشتند و باز همانند امروز از یکدیگر بسیار متفاوت بودند. با بررسی بیشتر انفجار کامبرین اینکه این مسئله چقدر بن بست بزرگی برای تئوری تکامل بوجود می آورد بهتر مشخص می گردد. کشفیات چند سال اخیر نشان می دهد که فیلومها را که  قرین گروه بندی حیوانات را تشکیل می دهند تمامشان در دوران کامبرین یکباره پدیدار شده اند.»

حالا فقط ببینید عمق این مسئله تا کجاست که ریچارد داوکینز ( متعصب ترین تکامل گرای عصر حاضر که از اون بعنوان چارلز داروین معاصر یاد میشه) هم به حرف اومده و این مسئله رو یک مشکل بیان کرده. ریچارد داوکیز در اینباره اینطور اظهار نظر میکنه که: «… قشرهای کامبرین, کهنترین قشرهایی که در آن گروه های اصلی بی مهرگان را یافته ایم می باشد. اینها برای اوٌلین بار پدیدار شدنشان, خیلی تکامل یافته بودند. انگار بدون داشتن گذشتهً تکامل, به همان صورت, مثل اینکه همان جا بوجود آمده اند. البته این پدیدار شدن آنی, کسانی که به آفرينش اعتقاد دارند را بسیار ممنون می سازد.»

به قول معروف ببینید عزا چه عزائیه که مرده شور هم داره گریه میکنه!

تریلوبیت 530 میلیون سال پیش با یک سیستم چشمی فوق العاده پیش رفته بصورت آنی بوجود اومد و در این مدت هم دچار کوچکترین تغییری نشد. شما چه برداشتی از این مسئله می کنید؟ تکامل کجای این جریان وجود داره؟

به قول چارلز داروین » اگر حقیقتا نوع های مختلف مربوط به یک کلاس در آن واحد و با یکدیگر شروع به زندگی کرده باشند این ضربهً مرگباری به فرضیه ی طبیعی که از یک اجداد مشترک تکامل یافته است، می تواند وارد سازد».

مطالب مرتبط:

انتخاب طبیعی موتور محرکه تکامل

دروغی کثیف تر از هوای تهران

انتخاب طبیعی، موتور محرکه تکامل

9 سپتامبر 2010 8 دیدگاه

بعد از اینکه داروین در سال 1859 کتاب منشا انواع رو منتشر کرد و فرضیه خودش رو علنی مطرح کرد انتقادات و حمایت های زیادی از اون صورت گرفت. پیشرفت علم بسیاری از پایه های فرضیه اونو از هم پاشوند و قائدتا این فرضیه باید به زباله دان تاریخ انداخته می شد که نشد. مسئله ای که پشت این جریان خودنمایی میکنه وابستگی ماتریالیست به این فرضیه هست. حمایت هایی که باعث شد هنوز هم این فرضیه پا برجا بمونه و بعنوان یک فرضیه معقول به حیات خودش ادامه بده.

تغییرات تدریجی و متناسب با محیط با کشف وراثت و اینکه صفات اکتسابی به ارث برده نمیشن از بین رفت. و باقی استدلال های داروین هم اعتبار خودش رو از دست داد. تعدادی از دانشمندان در سال ١٩٤١ در يک گردهمايی که انجمن ژئولوژی آمريکا بر قرار کرده بود جمع شدند. ژنتيک شناسانی نظير لديارد ستبينس و تئودر سيوس دوبزانسکی، حيوان شناسانی نظير ارنست ماير و هوليان هوکلس، پالئونتولوگهايی نظير گلن ژپسن بعد از مذاکرات طولانی به اين نتيجه رسيدن که تکیه گاهی برای داروينيزم درست کنن.

اين اشخاص در برابر سوًال «منشاً تفاوفات مفيدی که باعث تکامل موجودات است چيست؟» که داروين نتونسته بود اونو حل کنه و با اتکا به لامارک سعی در حل اون داشت، جواب « تغييرات تصادفی» رو آوردند. با افزوده شدن مفهوم تغييرات به تز تفاوت های طبيعی داروين، تئوری جديدی به نام «تئوری تکامل پيشرفتهً مصنوعی» به ميدان در اومد. در زمان کوتاهی اين تئوری جديد  به عنوان نئوداروينيزم شناخته شد و کسانی هم که اين تئوری رو به ميدان در آوردند نئوداروينيست ناميده شدند.

مدل نئوداروينيست موجودات رو بر اساس دو مکانيزم اصلی که تکامل پیدا کردند مطرح میکنه:انتخاب طبيعی و تغييرات تصادفی. دو مکانيزمی هستند که همديگه را پوشش میدن. منشا تغييرات هستی، تغييراتی هست که بر حسب تصادف در ساختار ژنتيکی موجودات بوجود میاد. خصوصياتی که توسّط اين تغييرات بوجود میاد توسّط مکانيزم انتخاب طبيعی انتخاب ميشه بهمين خاطر موجودات تکامل پیدا میکنن. یعنی اینکه بصورت تصادفی در ساختار ژنتیکی موجودات جهش هایی بوجود میاد و انتخاب طبیعی جهش های مفید رو انتخاب میکنه و این باعث میشه که موجودات کم کم تکامل پیدا کنن. برای فهم بهتر مطلب لازم هست که هر دو گزینه توضیح داده بشه.

انتخاب طبيعی: انتخاب طبیعی مسئله ای بود که مدت ها قبل از داروین هم مطرح شده بود اما برای اولین بار داروين ادّعای اينکه اين مسير دارای يک نيروی تکامل گرا هست رو مطرح کرد و تمام تئوری خودش رو بر مبنای اين ادّعا شکل داد. از  زمان داروين تا به امروز کوچکترين دليلی بر اينکه موجودات توسّط انتخاب طبيعی تکامل پیدا کردن وجود نداره. فسيل شناس موزه آثار طبيعی تاريخی انگلستان تکامل گرای معروف بنام پاترسون اين حقيقت رو اینطور بیان میکنه: «هيچ کسی با مکانيزمهای انتخاب طبيعی نوع جديدی توليد نکرده است. هيچ کسی نزديک يک چنين چيزی هم نشده است.امروزه بیشترین موضوع بحثی نئوداروینیست این می باشد».

انتخاب طبیعی یعنی اینکه موجوداتی که با شرایط اقلیمی سازگارتر باشن به حیات خودشون ادامه میدن و اون هایی که سازگاری کمتری داشته باشن در طول زمان از بین میرن. بعنوان مثال یک گروه گوزن که در میان درندگان زندگی می کنند اونایی که تندتر می دوند در حیات باقی میمونند. امٌا این روند هر چقدر هم که طول بکشه گوزن رو تبدیل به موجود دیگه ای نمیکنه. گوزن همیشه گوزن میمونه و با این جریان هیچوقت تبدیل به یک گونه دیگه نمیشه. چراکه گوزن ها چه اونایی که سریع میدوند و چه اونایی که آهسته ترن همشون گوزن هستن و ربطی نداره که اگه ضعیف ها از بین برن دیگه گوزن های قوی با گذر زمان تبدیل به یک گونه دیگه مثلا اسب بشن.

پروانه های انقلاب صنعتی

یکی از موارد مهمی که تکامل گراها مطرح میکنن همین جریان پروانه ها در جریان انقلاب صنعتی هست. در تمام کتب حتی کتب زیست شناسی دوران دبیرستان هم عنوان شده و کسانی که رشته علوم تجربی خونده باشن حتما باید این جریان رو به یاد داشته باش. این جریان رو به نقل از مقالات وبلاگ فرگشت مرور میکنیم:

«یك نمونه كلاسیک از مشاهده فرگشت در طبیعت، تغییر رنگ صنعتی در پروانه های منچستر است. تا قرن نوزدهم، شب پره های منچستر عموماً سفید رنگ بودند و بر سطح درخت های سفید رنگ به خوبی استتار می شدند. در اثر انقلاب صنعتی، و ایجاد کارخانه های دودزای فراوان در آن منطقه، سطح درخت های منچستر دود زده و سیاه رنگ شد. در سطح درختان تیره و تار، پرندگان به راحتی می توانستند بال های سفید شب پره ها را تشخیص دهند و آنها را شکار کنند. در چنین شرایطی یک شب پره ی سیاه شانس بیشتری داشت تا از چشم شکارچیان گرسنه مخفی بماند و بتواند تولید مثل کند. در عمل همین امر رخ داد. در اثر جهش تصادفی ژنتیکی، شب پره های سیاه رنگی ایجاد شدند . این شب پره ها به خاطر مزیت استتار بیشتر توانستند، بهتر از اقوام سفید رنگ شان از دید پرندگان شکارچی مخفی بمانند و تولید مثل کنند. در نتیجه، ظرف چند سال شب پره های سیاه در منچستر فراوان تر از شب پره های سفید شدند. اما در قرن بیستم، با پیشرفت فناوری و کاهش آلودگی هوا، وضعیت هوای منچستر هم بهتر شد. چون هوا دیگر مانند قبل تیره و تار نبود، درخت ها هم كم كم رنگ طبیعی خود را بازیافتند و مزیت استتار شب پره های سیاه هم از بین رفت. و باز شب پره های سفید در جمعیت غلبه یافتند.»

اگر روی این مسئله دقیق بشیم متوجه میشیم که این جریان هیچ تاثیری در تکامل انواع نداره. از همون ابتدا دو گونه پروانه داشتیم، این جریان باعث شده که تعداد پروانه های کدر افزایش پیدا کنه. اما این مسئله به هیچ وجه باعث تولید یک گونه جدید نمیشه. شما اگه عکسهای قبل از انقلاب صنعتی رو هم ببینید متوجه میشین که پروانه های کدر در اون زمان هم وجود داشتند. اما همونطور که دیدید در مقاله فرگشت اینجوری ذکر شده بود که این پروانه ها در اثر یک جهش سیاه رنگ شدند. بعد این گونه سیاه رنگ تعدادشون زیاد و زیادتر شد. اولا اینکه اون ها سیاه نشدند و کدر شدند. رنگی شبیه نارنجی. دوما اگه عکس رو دیده باشین متوجه میشین که از همون ابتدا هم وجود داشتن.

اما مسئله جالبتر چیزی دیگه ای هست. نه تنها تفسیری که بر این ماجرا میشه نادرسته بلکه خود داستان هم مشکل داره. در کتاب ايکونس آف اولوشن که در سال ۲۰۰۰ که توسط زیست شناس مولکولی بنام جاناتان ولس.نوشته و بچاپ رسیده به این نکته اشاره می کنه که پروانه های انقلاب صنعتی که تقریباً در تمام کتابهای تکامل گرایان به اون اشاره شده و مثل یک سمبل الهی پذیرفته شده حقایق رو منعکس نمی کنه. ولس در کتاب خودش قسمت تحقیقی این داستان رو که توسط برنارد کتلولد انجام گرفته بود و در واقع چیزی جز جنجال نیست رو اینجوری توضیح میده :

«بعد از آزمایشات کتلول آزمایشات و تحقیقات زیادی در این خصوص انجام گرفت، از پروانه های مورد بحث فقط یک نوع از آنها به تنهً درخت می چسبد. نوعهای دیگر همه زیر شاخه های افقی و نزدیک به تنه می مانند. بعد از ۱۹۸۰ به این طرف این موضوع که پروانه ها بندرت برتنهً درخت می نشینند از طرف همه مورد قبول واقع شد. در این مورد بیش از ۲۵ سال تحقیق توسط دانشمندانی مثل سريل کلارک، روری هولت، مايکل ماژروس، تونی ليئبرت، پاول برکفيلد این را گذارش می دهند که آزمایشات کتلول بر روی پروانه های خارج از رفتار طبیعی بوده و مجبور به این نوع رفتار شده اند بخاطر همین غیر قابل قبول می باشد. محققان با بررسی آزمایشات کتلول با دیگر نتایج جالب روبرو شدند در مناطق دور از آلودگی انگلاستان بر خلاف آنچه که پروانه های روشن بیشتر باشد پروانه های کدر از نظر تعداد چهار برابر پروانه های روشن درآمدند. یعنی بر خلاف آنچه که کتلول در کتاب خود نوشته و از طرف تمام تکامل گرایان بعنوان مبداً وجوع در کتاب هایشان نوشته بودند میان تعداد پروانه ها و تنهً درخت ربطی وجود ندارد.  با بررسی بیشتر اصل مطلب, ابعاد این سکاندال بزرگ شد : عکس پروانه هایی که از طرف کتلول بر روی تنهً درخت گرفته شده بود اینها در واقع پروانه های مرده بودند که توسط کتلول بر روی تنهً درخت چسبانده و یا سنجاق زده بود. زیرا در حقیقت پروانه ها بخاطر اینکه بر تنهً درخت مستفر نمی شوند و بر زیر شاخه ها مستقر می شوند شانس گرفتن چنین عکسی را نداشت.»

این حقیقت به این شکل مشخص شد و یکی از بزرگترین استدلال های تکامل گراها با شکست مواجه شد. بگذریم که بعضی ها با پررویی هرچه تمام تر باز هم این مسئله رو نقل میکنن. یکی از تکامل گراهای معروف بنام جری کوين میگه که :

«واکنشی که در برابر این حقیقت انجام دادم واکنشی بود که وقتی من ۶ ساله بودم و بجای بابانوئل، پدرم هدایا را می آورد و احساس نا امیدی می کردم و واکنش من اینچنین بود »

بدین ترتیب معروفترین مثال انتخاب طبیعی بعنوان یک سکاندال در تاریخ به خاک سپرده شد. چون انتخاب طبیعی بر خلاف ادٌعای تکامل گرایان یک مکانیزم تکامل نیست و دارای خصوصیاتی مثل اضافه کردن یک عضو و یا کم کردن یک عضو یا تبدیل یک نوع به نوع دیگه نیست.

یکی از پشتیبانان بزرگ تکامل جهشی بنام گولد، بن بست انتخاب طبیعی رو اینچنین بیان میکنه:

«عصارهً داروینیزم را با یک جمله می توان مطرح کرد: انتخاب طبیعی نیروی خلٌاقیت تغییرات تکاملی می باشد. هیچ کسی نقش منفی انتخاب طبیعی در حذف آنچه را که مناسب نیست را نمی تواند منکر شود. امٌا تئوری داروین آنچه را که مناسب می بیند خلق کردن را نیز می خواهد.»

انتخاب طبیعی فقط از میان موجودات زنده اون یکی رو که ضعیف تر و از نظر سازش با شرایط محیطی مشکل داره رو انتخاب می کنه. نوع های جدید، اطلاعات جدید ژنتیکی و یا عضوهای جدید خلق نمی کنه. یعنی خصوصیت تکامل گرایی نداره. داروین هم این حقیقت رو تا مدٌتی که تغییرات با فایده بوجود نیاد اینکه انتخاب طبیعی بهیچ دردی نمی خوره رو قبول کرده. بهمین خاطر نئوداروینیزم صورت مسئله رو اینجوری عوض کرده که»انتخاب طبیعی بعلت تغییرات  بافایده»  و تغییرات رو مجبور شده که اضافه کنه. در حالی که تغییرات همیشه با ضرر همراه بوده و هیچ وقت مفید به حال جاندار نیست.

موتاسيون(جهش)

موتاسیون یا همون جهش به معنای ایجاد تغییراتی در ساختار ژنتیکی جاندار هست. این تغییرات همیشه به حال جاندار مضر بوده و هست و از اونجایی که ساختار مولکول دی ان ای بسیار پیشرفته و دقیق تعبیه شده، تغییرات بر روی اون مضر به حال موجودات میشه. مثلا اطلاعات ژنتیکی مربوط به بخشی از بدن کنده میشه و به بخش دیگه ای متصل میشه. آزمایشاتی که بر روی مگس سرکه انجام شد مثال های متعددی بوجود آورد. بعنوان مثال پای مگس سرکه در اثر موتاسیون بر روی سر موجود بیرون میومد یا مگس کور میشد یا بخشی از اون ناقص میشد.

ژنتيک شناس آمريکايی بنام ب.ج.رانگاناتان اين مسئله رو اینطور بازگو ميکنه: «موتاسيونها، کوچک، سرسری و مضرّ ميباشد، بندرت بوجود می آيند و بهترين احتمال اينست که خنثی ميباشند. اين چهار خصوصيت نشانگر اينست که نميتواند يک رشد تکاملی داشته باشد. ذاتاً در يک اُرگانيزم تخصصّ يافته بوجود آمدن يک چنين تغييرات سرسری يا خنثی ويا مضرّ ميباشد. تغييری که در يک ساعت مُچی بوجود خواهد آمد آنرا تکامل نخواهد داد.به احتمال زياد ضرر خواهد داد يا اينکه خُنثی خواهد ساخت.»

تا امروز به يک مورد از موتاسيون که بدون ضرر باشه دسترسی پيدا نشده. بعد از جنگ جهانی دوّم در نتيجه سلاحهای بالستيکی برای تحقيق و بررسی نتايج اون ها، مرکز کميته تاثير ژنتيکی راديواکتيو اتميک بوجود اومد که در ارتباط با گذارشی که در اين مورد آماده شد يک دانشمند تکامل گرا بنام وارن ويوور اینچنین ميگفت: «خيلي ها در برابر نتايج تمام موتاسيون های بررسی شده که مضرّ ميباشند تعجّب خواهند کرد. زيرا موتاسيون ها بخشی از تکامل که مهمّ م يباشد تشکيل ميدهد. چطور ميشه که يک تاثير خوب، يعنی تکامل يافتن يک موجود زنده به فُرمهای بالاتر همه در نتيجه موتاسيونهای با ضرر بوجود آمده باشد؟»

دکتر اکتار در این مورد اینچنین نظری دارن که: «تکامل گرايان بر روی مگسهای ميوه که براحتی توليد ميکنند و تحت موتاسيون قرار داد آن ها راحت تر ميباشد دهها سال بر روی مگس ها آزمايشات موتاسيون انجام دادند. اين موجودات تحت هر نوع موتاسيون برای مليونها بار قرار گرفتند. امّا به يک موتاسيون بافايده دسترسی پيدا نشد. »

ژنتيک شناس تکامل گرايی بنام گُردُن تايلر در اين خصوص چنين ميگويد:» اين حقيقتی است که از چشمها در رفته است.شصت سال است که ژنتيک شناسان در چهار گوشه دنيا برای اثبات تئوری خود اين مگسهای ميوه را پرورش ميدهند. امّا حتّی يک نوع و حتّی تغيير يک انزيم را نيز رسد نکرده اند.»

يک متحققّ ديگه بنام مايکل پيتمان، ناموفّقی آزمايشات بر روی مگسهای ميوه رو اینطور توضيح ميده: «ژنتيک شناسان بی شماری مگسهای ميوه را نسلهای متمادی تحت موتاسيونهای بی شماری قرار دادند. خوب آيا در نتيجه، يک تکامل ساخت انسان بوجود آمد؟متاَسفانه خير. تعداد اندکی از اين موجوداتی که توسّط ژنتيک شناسان بوجود آمد توانست در شرايط معمولی زندگی کنند.در واقع تمام مگسهايی که تحت موتاسيون قرار گرفتند يا مُردند يا سقط و يا نيروی توليد مثل خود را از دست دادند.برای خود انسان هم وضعيّت بهمان شکل است. موتاسيونهای رسد شده بر روی انسانها تمامشان مُضرّ بودند.در کتابهای طبّی بعنوان مثال موتاسيون مثل مونگوليزم، سندروم داون، آلبنيزم، کوتوله بودن و غيره فروريختگی ذهنی و جسمانی و يا بيماريهايی مانند سرطان هر کدامشان آثار تخريبی موتاسيون ها را جلو چشم ميگذارند البتّه از روند و مدّتی که انسانها سقط و يا بيمار ميشوند نميتوان بعنوان مکانيزم تکامل بيان کرد.»

این مسئله مهمترین پایه نئوداروینیزم هست و میبینیم که کمی زیادی دور از حقیقته و با سیاه نمایی و فرافکنی سعی میشه که ذهن ها رو از اصل مسئله دور کنن و اندیشه خودشون رو بر مردم القا کنن.

مطالب مرتبط:

دروغی کثیف تر از هوای تهران

فسیل ها ناقض ادعای تکامل تصادفی

دسته‌ها:تکامل

دروغی کثیف تر از هوای تهران

7 سپتامبر 2010 ۱ دیدگاه

«بيش از 60 مليون سال قبل چهار پايان مودار پستاندار برای جستجوی غذا داخل آب شده اند. با گذشت قرنها کم کم تغييراتی بوجود آمد. پاهای عقب ناپديد شد، پاهای جلو تبديل به آبشش شد، موها از ميان رفت و تبديل به پوست نهنگ شد، سوراخ دماغ بطرف بالای سر حرکت کرد، دم با پهن شدن تبديل به دم نهنگ شد و جثٌه در درون آب بزرگتر و درشتتر شد.»

این بود جریان تکامل نهنگ که در رسانه ها و کتب مختلف مرتب نقل میشه. مسئله تکامل بعنوان یک حقیقت علمی در بین همگان پذیرفته شده و کسی که خلاف اونو ادعا کنه با عناوینی از قبیل بی سواد و جاهل آراسته میشه. اولین سوالی که در این زمینه باید مطرح کرد این هست که «تکامل» چقدر با حقائق علمی تناسب و چقدر تناقض داره. در نگاه اول چیزی که به ذهن همه ما میرسه اینه که تکامل یک حقیقت علمی و جا افتاده هست و جای تردیدی در اون وجود نداره.

بذارین کمی ریشه دار تر حرف بزنیم، ماتریالیسم بعنوان یک سیستم فلسفی از قرن ها قبل از میلاد مسیح مطرح شد. هرچند که بر طبق آیات قران این تاریخچه باید خیلی طولانی تر و ریشه دارتر از این ها باشه. این سیستم فلسفی در همون اوائل بدست افرادی مثل سقراط و افلاطون با شکست سنگینی روبرو شد و مدت ها اعتبار خودش رو از دست داد. تا اینکه در یکی دو قرن گذشته دوباره صدای این فلسفه به گوش اومد و در قرن نوزدهم به اوج قدرت خودش رسید. این مکتب که همیشه سعی داشته خودش رو سوار بر پایه های محکم علمی جلوه بده در اواسط قرن نوزدهم با ایده ای مواجه شد تحت عنوان تکامل. بزرگترین کمکی که میتونست به این جریان صورت بگیره و اونو محکم تر از قبل کنه. ماتریالیست در اوائل قرن نوزدهم باز از نظر فلسفی با شکست مواجه شد اما بزرگترین نقطه استحکام و پایداری اون ها همین مسئله تکامل بود. مسئله ای که میتونست دوباره اون ها رو سر پا بذاره و مانع از نابودی اون ها بشه. متاسفانه تمام مکانیسم تبلیغی دنیا بدست همین گروه میچرخه و هرچیزی رو که دوست داشته باشن برای افزایش اعتبار خودشون انجام میدن. دکتر سروش درباره مارکسیسم اینجوری میگه که» وقتی یک سیستم فلسفی در اختیار یک حکومت و قدرت قرار بگیرد بصورت غیر واقعی رشد میکند و این رشد هیچ ارتباطی با ارزش آن سیستم فلسفی ندارد. مارکسیسم نیز بهمین منوال بود و اگر این مکتب از همان ابتدا در اختیار قدرت ها قرار نمیگرفت محال بود به این اندازه رشد کند». این بود جواب سوالی که چرا یک گفتار بصورت غیر واقعی رشد میکنه و با وجود استدلال های علمی علیه اون اما باز هم به رشد خودش ادامه میده و تا جایی پیش میره که بصورت یک حقیقت علمی پذیرفته میشه!

اغلب دانشمندان امروز در غرب اول یک ماتریالیست اند و بعد یک دانشمند! این حقیقت رو از زبان یکی از تکامل گرایان معروف از دانشگاه هاروارد بنام ریچارد لوونتین اینجوری میشنویم: » ما به ماتریالیسم اعتقاد داریم، این اعتقاد آپریوری (آپریوری یعنی اعتقادی که شما از همون اول و بدون دلیل اونو قبول میکنی) چيزی که ما را مجبور کرده است يک بازگويی ماترياليست بر دنيا کنيم، روش و قوانين علوم نميباشد. بر عکس به علّت وابستگی آپريوری به ماترياليسم،روشها و مفاهيمی که بر دنيا يک بازگويی ماترياليست می آورد را تصوّر می کنيم. و چون ماترياليزم بدون هيچ ترديدی درست ميباشد، به يک بازگويی الهی اجازه نمی دهيم»

رابرت شاپيرو از پروفسورهای شيمی در د.ن.آ. از دانشگاه نيويورک،اين اعتقاد تکامل گرايان رو اینجوری توضیح میده:

«نياز بيک سلسله تکاملی وجود دارد که ما را از يک مخلوطی که دارای موادّ ساده ای ميباشد به ابتدائی ترين مادّه(د.ن.آ. ويا ر.ن.آ.)ببرد. اين سلسله«تکامل شيمی»ويا «متّحد شدن مادّه توسّط خودش»ناميده می شود، امّا هيچوقت بطور مفصّل تعريف نشده و يا موجوديش نشان داده نشده است. بله در ريشه تبليغات تکامل گرای موجود در دنيا اين تفکّر ماترياليست موجود است. تبليغات تکامل گر  که در رسانه های مشهور غربی و در مجلّات معروف و با اعتبار علمی مرتّب ديده می شود، در نتيجه اين نوع مجبوريّت ايدئولوژيک و فلسفی می باشد. تکامل چون از جهت ايدئولوژيک غير قابل امتنا ميباشد، از طرف گروههای ماترياليست که استاندارتهای علم را معيّن می کنند بصورت يک حالت مقدّس در آورده شده است. عالمان ديگر نيز برای ادامه کارشان، اين تئوری مجبوری را حمايت کرده و يا حدّاقل بر خلاف آن صدايی در نمی آورند. آکادميسينهای کشورهای غربی، برای بدست آوردن و ادامه دادن عنوانهايشان نظير«پروفسوری»بايد هر سال در مجلّه های معيّنی مقاله پخش می کردند. تمام مجلاًت مذکور که با علوم زيست مشغول هستند، تحت کنترل تکامل گرايان ماترياليستها ميباشد. اين افراد به پخش مقاله بر ضدّ تکامل اجازه نمی دهند. بنابراين هر زيست شناس با صداقت به اين اعتقاد حاکم مجبور به کار کرد. زيرا آنها هم تکامل را به عنوان يک ايدئولوژی لازم مي ديدند. بهمين خاطر تمام «تصادفات غير ممکن»را چشم بسته حمايت می کنند.»

هرچند در دنیایی که هولوکاست بعنوان یک حقیقت تاریخی پذیرفته بشه نباید تعجب کرد که تکامل تصادفی هم بعنوان یک حقیقت علمی مورد قبول واقع بشه! مسئله ای که این وسط داره جولان میده، تلاش برای اثبات عدم وجود خدا و نیروی مافوق قدرت بشر بر این عالم هست. چیزی که باعث شده محالترین موضوعات رو بپذیرن و بی پایه ترین استدلات رو برای اثبات این موضوع قبول کنند. یک زیست شناس تکامل گرای آلمانی بنام  هويمار ون دتيفورت میگه که:

«يک هماهنگی که فقط بصورت تصادفی به ميدان در آمده است، آيا واقعاً امکان دارد؟ اين اساسیترين مسئله تکامل گری زيستی ميباشد…کسی که حامی علوم مُدرن حيات ميباشد، به غير از جواب بله صاحب انتخاب ديگری نمی باشد. زيرا هدفش اينست که رويدادهای حياتی را از راههای قابل فهم بازگو کرده و آنها را بدون رجوع به مداخلات فوق بشری بصورت مستقيم توسّط قوانين حياتی بازگو کند».

بعنوان مثال بنا بر قول پروفسور دميرسوی، احتمال بوجود اومدن تصادفی يکی از پروتئينهای مهم برای وجود حيات بنام سيتوکرم- سی «از احتمال نوشتن تاريخ بشر بدون هيچ اشتباهی توسط يک ميمون کمتر است». اما همین شخص این احتمال رو خیلی راحت و بدون هیچ مشکلی قبول میکنه!

حرف برای گفتن خیلی زیاده و من این جریان رو در 16 پست تدارک دیدم و به نوبت اون ها رو اینجا میذارم. اولش میخواستم پیرامون مقالات فرگشت مطلب بذارم اما راستش مقالات فرگشت بی اساس تر از اونی هست که من بخوام درباره اون حرفی بزنم. یک سبد سیاه نمایی جمع کرده و اسمش رو گذاشته حقائق علمی! در برخی موارد دروغ ها از شاخ دار بودن هم گذشته و دم دار شده!

اغلب مسائل در بین تکامل گراها مشترک هست و براحتی میشه درباره اون ها حرف زد. بهمین دلیل به نوبت همه اون ها رو از نظر علمی بررسی میکنیم تا حقیقت برای ما روشن بشه!

مطالب مرتبط:

انتخاب طبیعی موتور محرکه تکامل

فسیل ها ناقض ادعای تکامل تصادفی

دسته‌ها:ماتریالیست, تکامل

عاقل مباش تا غم دیوانگان خوری

31 آگوست 2010 بیان دیدگاه

بعضی اوقات با خودت میگی این کارو بکنم یا نه؟ اولش که وارد نشدی خوب میدونی کار درستی نیست. اما بعدش بدون اینکه خودتم متوجه بشی میبینی واردش شدی. بعدش که باز میای ببینی کار خوبی بوده یا نه، میبینی این کاره شد یه کار خوب! چرا؟ آخه اینبار خودت انجامش دادی! استدلال ها شروع میکنه به اومدن. همین طور مرتب استدلال پشت استدلال. اینقدر استدلال میاری که خودتم باورت میشه! آقا این کارو همه انجام میدن و دیگه عادی شده! شرایط ایجاب میکنه که اینجوری بشه! خلاصه کلی دلیل پیش هم میچینی و همچین دژ محکمی درست میکنی که نگو و نپرس!

یکی از دوستان ما تعریف میکرد که یکی اومده بهش گفته تو بیا به مامانم بگو نذار این پسر تو بره تهران کار کنه. بعدش بگو ما یه بار با هم رفتیم که کار کنیم این پسر تو با چند نفر دعوا کرده و اگه الان بره ممکنه باز دعوا کنه و دردسر براش درست شه! این آقا یه آدم تنبل بوده و اینجوری خواسه از زیر کار در بره!

میگفت مامانش تا اینو شنید رفت با پسرش حرف زد و نذاشت بره . بعد این میگفت یه روز داشتم تو خیابون میرفتم که اون پسره رو دیدم. بهم گفت حسین بیا اینجا کارت دارم. چند نفر رو اطرافش جمع کرده بود و داشت براشون خاطره میگفت. حسین میگفت پسره اومده بهم گفته حسین بیا واسه اینا تعریف کن اون بار که رفتیم تهران من چطوری زدم اون چند نفر رو داغون کردم!  این بابا جدی جدی باورش شده بود که یه روزی رفته تهران و اونجا دعوا کرده و چند نفر رو کتک زده!

ما هم همچین وضعی داریم، گاهی اوقات اینقدر یه موضوع رو موجه جلوه میدیم که خودمون هم باورمون میشه که کار درستیه.

بعد از یه مدت که واردش شدی هر از چندگاهی که میری تو فکر، باز کارتو توجیه میکنی. اگه خیلی خوش شانس باشی ممکنه یه روز با یه تکون بفهمی داشتی اشتباه میکردی وگرنه تا آخر عمر به اشتباهت پی نمیبری. وقتی این کارو میکنی واسه توجیه مجبور میشی خیلی چیزا رو زیر پا بذاری. چیزایی که تا چند وقت پیش از ته دل بهشون ایمان داشتی. بعدش که متوجه کار اشتباه خودت میشی خب تصمیم میگیری که کنار بذاری و جبران کنی. اما میبینی توان نداری و دیگه کاری ازت بر نمیاد. بعد دیگه خودتو میسپری به گذر زمان. انتخاب رو میذاری به پای زمان. میگی هر چه آمد خوش آمد.

احتمال خیلی زیاد با چندتا توجیه بچگونه قضیه رو ماست مالی میکنی میره. اما اگه خیلی گیر باشی و از اون آدم هایی باشی که وقتی به یه چیز فکر میکنن تا اخرش باید برن دیگه قضیه فرق میکنه! با خودت میگی اگه این کار اشتباه بود پس چرا همه انجام میدن؟ بعد جواب میدی خب کاری که همه انجام میدن دلیل نمیشه که حتما درست باشه. اما چه دلیلی داره که انجام میدن؟ یه مثال میزنی، مثلا بت پرستی رو به یاد میاری، میگی آقا جون اینو همه انجام میدادن. اما کسی نیست که بگه کار درستی بوده. بعد میای میگی خب اینم مثل همونه دیگه. همه انجام میدن اما درست نیست. بعد میگی خب بت پرستی یه اشتباه بود. مردم نیاز داشتن به یه منبع واسه پرستش اما به اشتباه بت رو هدف قرار داده بودن. پس اینجا هم همینطوره! افراد بدلیل نیازی که دارن میرن سراغ بعضی چیزا اما چون نمیتونن از راه عقلانی به اون برسن دچار انحراف میشن. بعد میگی خب واسه حل باید چیکار کرد؟ باید راه درست رو به همه نشون داد. بعدش میای میبینی جامعه همچین راهی رو برای تو قرار نداده. یعنی اصلا جامعه اجازه نمیده این راه رو بری. اینجاست که میگن گل بود به سبزه نیز آراسته شد. میای اعتراض میکنی که آقا این روند جامعه درست نیست ها! اما کو گوش شنوا؟ در بهترین حالتش کمی توهین و تمسخر میشنوی و کنار گذاشته میشی. یا میگن متوهمی یا منحرف، یا شاید هم گول خوردی و دچار اشتباه شدی. هم از این ور میشنوی هم از اون ور. اینقدر میشنوی که کم کم باورت میشه شاید اشتباه کردی!

یه عده میرن یه تیمارستان و با یه دیوونه صحبت میکنن، بهش میگن تو رو چرا اوردن اینجا؟ اون دیوونه میگه والا من میگفتم همه این مردم دیوونه هستن و مردم هم میگفتن تو دیوونه ای. اما از اونجایی که حق با اکثریت بود من بعنوان دیوونه شناخته شدم و اومدم اینجا.

بعدش میشینی و حرص میخوری. همش با خودت میگی عجب مردم دیوونه و کم عقلی، نه یه ذره فکر میکنن و نه به اندازه سر سوزن شعورشون رشد کرده. مردم هم همین حرفو درباره تو میزنن. عجب جوون کم عقل و تجربه ای. دو روز رفته درس خونده فکر میکنه دیگه واسه خودش شده عقل کل. اصلا کی میگه به درس خوندنه؟ مگه ندیدید پسر فلانی رو که درس خونده اما نمیتونه دست چپ و راستشم تشخیص بده؟ درس کیلویی چند؟ تو به اونا میگی عقب مونده و اونا به تو.

بعد از یه مدت میفهمی که باید هیچی نگی. بعضی اوقات سکوت بهترین راهه، شاید هم تنها راه. اینجا دیگه کاری ازت بر نمیاد جز حرص خوردن.

عاقل مباش تا غم ديوانگان خوری ……………………………………. ديوانه باش تا غم تو عاقلان خورند

هی بقیه رو نگاه میکنی و حرص میخوری. بعد از یه مدت بخاطر این حرف نزدن ها و پنهان کردن ها دچار عقده میشی. خودتو در حالی میبینی که خیلی عصبی و کم حوصله شدی. بقیه نمیفهمن که چرا اینقدر عصبی هستی. اما این عقده ها خودش رو بشکل عصبانیت نشون داده. بعد خوب که فکر میکنی میبینی نه به خواسته و نیاز خودت رسیدی و نه تونستی حرف خودت رو به بقیه بفهمونی. اینجاست که عصبانیتت ده برابر میشه. از اون ور داری یه چیزی رو از دست میدی و کاری هم ازت بر نمیاد، از این ور گیر یک سری آدم خشک افتادی که با دیوار هیچ فرقی ندارن. شاید بتونی به دیوار یه چیزی رو یاد بدی اما اینا امکان نداره قبول کنن.

پيل بايد تا چو خسبد اوستان …………………………………….  خواب بيند خطه هندوستان

خر نبيند هيچ هندوستان به خواب ……………………………………. خر زهندوستان نكرده است اغتراب

بعدش دیگه بستگی به روحیه خودت داره که چی پیش بیاد. اگه مثل من باشی اولش میای و کلی به خودت فحش میدی که چرا از اول به این چیزا فکر نکردی. بعدش میگی من که نمیتونم این تکه سنگ ها رو عوض کنم، آب من هم با اینا تو یه جوب نمیره. تحمل کردنشون هم برات سخته. بعد میگی خب بهتره از اینجا برم. اما از بخت بد امکان رفتن هم وجود نداره، به هزاران دلیل! از طرفی امکان موندن هم نیست. البته شاید بشه رفت، اما باید یه مدت اینا رو تحمل کرد. سخته اما چاره چیه؟ بعدش باز فکر مشکلت میاد سراغت. از بخت بد این دیگه قابل تحمل نیست. اما بازم مجبوری تحمل کنی. بعضی چیزا رو داری از دست میدی اما کاری از دستت بر نمیاد. با خودت میگی کی مقصره؟ اینو دیگه بی خیال که گفتنش دردسر سازه!

به قول شاعر عرب:

و اذا كانت النفوس كبارا ……………………………………. تعبت فی مرادها الاجسام

اینارو گفتم تا ناگفته نمونه! وقتی حرفی رو نزنم میشه درد، میزنه به همه جا. به عقل، به دل و به هرچی که فکرشو بکنی. گفتم تا خیالم راحت باشه که گفته باشم، گفتم تا گفته باشم اون چیزی رو که نتونستم بفهمونم.

جمله آخر هم باشه به نقل از سعدی:

من از بی نوایی نیم روی زرد ……………………………………. غم بینوایان رخم زرد کرد

دسته‌ها:دل نوشته برچسب‌ها:

چی بگم والا!

25 آگوست 2010 بیان دیدگاه

کاش آنان که عیب من جستند…………………………………….رویت ای دلستان بدیدند

تا بجای ترنج در نظرت…………………………………….بی خبر دست ها بریدندی

حسابی آب روغن قاطی کردم. واسه خودم بدجور متاسفم. اعصابم خورده حسابی. خیلیه که یکی  به عالم و آدم گیر بده اونوقت خودش از همه بدتر باشه. خودمو میگم! دیگه یقین پیدا کردم از خودم بدتر تو کره زمین پیدا نمیشه. همیشه میگن بدی های خودتون رو بپوشونید و به کسی چیزی نگین. ولی من میخوام داد بزنم که آدم خوبی نیستم. اونی که بقیه فکر میکنن من نیستم. حالم از خودم به هم میخوره. آخه یه آدم چقدر میتونه بی معرفت باشه؟  چقدر بی فکر،  چقدر مغرور؟ یکی نیست بگه اخه آدم، تو که ادعاهات گوش فلک رو کر کرده بود! آخه تو دیگه چرا؟ اقلا دیگه ادعایی نداشته باش! من فقط موندم خدا این همه صبر و تحمل رو از کجا اورده که تا این حد داره تحمل میکنه! یه بار  دوبار سه بار، بس کن دیگه خجالت بکش! دیگه دارم خل میشم بخدا! حیف که نمیتونم بگم چی شده!

میخوام با سر برم تو دیوار. دیگه تا اخر عمرم هیچ ادعایی نمیکنم. لعنت خدا بر شیطان. این دفعه دیگه واقعا نمیخوام زن بگیرم. نه بخاطر اینکه دخترا فلان جور رفتار میکنن. به خاطر اخلاق گند خودم. شاید دانشگاه انصراف بدم و دیگه نرم. همین روزا بند و بساطم رو جمع کنم و از این خراب شده برم. مدت ها بود میخواستم برم یه جایی که غیر از خودم کسی منو نشناسه. شاید الان وقتش رسیده. نمیدونم دانشگاه رو چیکارش کنم. اگر هم نرم باز آتیش به خرمن خودم زدم. ای کاش این دانشگاه تموم شده بود. کوفتم شده این زندگی. از ماست که بر ماست. هرچی میکشم تقصیر خودمه. نمیدونم این چه اخلاقیه که من دارم، خودم میدونم این کار درست نیست ها! اما انگار نه انگار. هزار جور توجیه و استدلال درست میکنم و کم میمونه واجبش هم بکنم.

من که عادت کردم به گیر دادن، بذار گیرهای آخر رو هم بدیم دیگه! یکی از دختر های همکلاسیم چند وقت پیش بخاطر پروژه بند کرد به ما. منم هر کاری کردم نشد دست به سرش کنم. مگه ول کن بود؟ از رو نمیرفت! به هر چیزی که فکرشو بکنید متوسل شدم تا اینو بی خیالش کنم. تا اینکه چند وقت پیش بهم گفت :

–  اگه ناراحت نمیشین درباره یکی از دخترهای فامیل باهاتون حرف بزنم، واسه امر خیر.

تازه اون موقع فهمیدم تمام این چیزایی که می دیدم پیام بازرگانی بوده، فیلم اصلی هنوز شروع نشده. از اونجایی که منم آدمی نیستم که کم بیارم باز دست به سرش کردم. بخاطر یه جریانی نمیتونستم بهش بگم من نیستم و میخواستم ماجرا رو یه جوری فراموش کنه .اما از اونجا که روی اون چیزی نبود جز سنگ پای قزوین، دیشب  بالاخره گیرم انداخت و راه فرار هم واسم نذاشت. باهاش رودربایستی داشتم اما مجبور شدم رک و پوست کنده بهش بگم شرمنده ما نیستیم. وقتی خواست خداحافظی کنه از دهنم پرید و بهش گفتم :

– حالا اون دختره کی بودش؟

دختره بی چشم و رو راست راست اومده بهم میگه :

– خودم بودم، نظرتون درباره من چیه؟

میخواستم همچین یه حرفی بهش بزنم که تا اخر عمر فراموش نکنه. تو دلم آروم گفتم که «حیا مرد». جوابشو ندادم. خودش فهمید که بدم اومده کوتاه اومد. اینم غصه دو سه روز ما!

امروز صبح رفتم واسه دانشگاه،  میخواستم یه نامه اشتغال به تحصیل بگیرم. یه دختره مسئولش بود. اومده بهم میگه:

– یه درخواست بنویس و برو چهار روز دیگه بیا.

البته تعجب نکردم ها، اخه دانشگاه ما مثل شهر عجائب میمونه. کلا همه چیزش برعکسه. بهش گفتم اخه خانوم محترم من از جای دوری اومدم و نمیشه که باز بخاطر گرفتن نامه برگردم! گفت:

– این قانونه، از روز اول همینجور بوده و تا اخر هم همینجوره. غیر از این هم راهی نداره.

نمیخوام توضیح بدم که چی شد اما فقط بدونید دقیقا یک ساعت و ربع دعوا کردم، از دم در با تمام کارکنان دعوا کردم تا بالاخره رسیدم به رئیس دانشگاه. اتاق آخری، میخواستم برم تو اتاق که یه خانومه جلومو گرفت و گفت رئیس جلسه داره. شروع کردم به بگو مگو با اون خانوم که یهو رئیس دانشگاه از اتاقش اومد بیرون و نگاه کرد ببینه چه خبره. منم از خدا خواسته فوری رفتم طرفش و امضای اونو هم زدم پای نامه. شاد و خرم از اتاق رئیس زدم بیرون. تا وقتی از ساختمون آموزش زدم بیرون کل کارمندای اونجا چپ چپ نگام میکردن. آی کیف داشت وقتی با نامه خودم رو باد میزدم و اونا هم داشتن حرص میخوردن. بعدش زودی رفتم تو شهر تا کارم رو انجام بدم. جالب اونجا بود که اون نامه به هیچ دردی نخورد. یعنی اصلا نیازی به نامه نبود. اون همه کل کل کردن بی دلیل بود.

از بخت ما وقتی میخواستم برگردم سوار یه ماشین شدم که یه پیرمرده راننده بود. در اوصاف اون همین رو بگم که فقط کم مونده بود منو سکته بده! انگار پای این رو گاز نمیرفت. عشق ترمز بود. وسط جاده بعضی اوقات با سی تا سرعت میرفت. هرچی هم تذکر میدادیم افاده نمیکرد. خلاصه با کلی معطلی بالاخره ما رو رسوند به خونه. البته چه رسوندنی؟ شصت بار نزدیک بود ما رو بفرسته به دیار باقی.نزدیک یک کیلومتر مونده بود که برسیم. ما یه نفس راحتی کشیدیم و خدا رو شکر که سالم رسیدیم.

تو همین فکر بودم که یهو صدایی از عقب ماشین اومد. پشت سر رو نگاه کردیم دیدیم یه پراید  زده به عقب ماشین. این بابا از بس سرعتش پایین بود ماشین عقبیه نتونسته بود خودش رو کنترل کنه. اینم یهو زد به سرش. پاشو گذاشت رو گاز و یه ریز حرف میزد :

– آقا این چه وضع رانندگیه؟ آخه مردم کی میخوان این سرعت رفتن رو از سرشون بیرون کنن؟

من یه چشمم به راننده بود و یه چشمم به سرعت ماشین. همینجور داشت میرفت بالا. این مرده هم همش میگفت اخه سرعت منو نگاه کنید. این کجاش مشکل داره؟ همینجور سرعت رو بیشتر و بیشتر میکرد. داخل شهر بودیم  که یهو نزدیک بود بزنه به یه موتوری. موتوری بیچاره برق از آستینش پرید. هاج و واج داشت ما رو نگاه میکرد. راننده هم بی خیال پرایدی شد و شروع کرد به فحش دادن به موتوری.

– آخه موتور باید اینجوری باشه؟

– اصلا میدونی چیه؟ موتوری که اومد باید  بگیری بزنیش. درستش همینه!

تو همین گیر و ویر بودیم که باد یه کارتون رو همچین ناغافل انداخت وسط جاده. اینم دیگه نگاه نکرد که کنارش ماشین هست یا نه؟ محکم فرمون رو پیچوند تا نخوره به کارتونه. یه زانتیا کنارمون بود و نزدیک بود ماشینو بکوبونه به اون که این بار هم خدا ختم بخیر کرد. راننده باز شروع کرد به فحش دادن به کارتون. کمی که گذشت با خودش فکر کرد و گفت:

– ولی خدا وکیلی این کارتون دیگه تقصیری نداره! آخه این چه میدونه این چیزا رو؟

اینا رو گفتم تا کمی از فشار رو خودم کم کنم. وگرنه موضوع پست همونیه که اول گفتم. بعضی اوقات آدم خجالت میکشه حتی به خودش فکر هم کنه!

دسته‌ها:دل نوشته

برهان سینوی

23 آگوست 2010 6 دیدگاه

چند وقت پیش مسئله خداباوری مطرح شد و تا حدودی درباره اون حرف هایی زدیم. این پست هم یه جورایی ادامه همون بحث هاست. همون طور که قبلا گفتیم چون خدا از حیطه حس و تجربه ما خارج هست پس اثبات خدا باید در حوزه براهین عقلی صورت بگیره. استدلال های زیادی برای اثبات خدا وجود داره. هر از چندگاهی یکی از این برهان ها رو اینجا توضیح میدیم تا دوستان با اون ها آشنا بشن. از طرفی هم چون مسائل فلسفی بعضا مشکل و غامض هست سعی میکنیم با زبون آسون تر و قابل فهم تر بیانشون کنیم. بیش از ده نوع استدلال معروف برای اثبات خدا در فسلفه ذکر شده. یکی از قدیمی ترین اون ها برهان محرک اول ارسطو هست. این برهان با استناد به جهان طبیعت خواسته خدا رو اثبات کنه. انتقاد هایی بر این برهان وارد شده و البته جواب این انتقاد ها هم داده شده. اما نقص این برهان همون طور که گفتم استناد به طبیعت و جهان مادی هست. برهان محرک اول به این شکل هست که ارسطو میخواد بگه که همه اشیاء مادی حرکت دارند. از طرفی هر حرکتی نیاز به یک محرک داره. خود محرک هم حرکت داره پس اونم باز نیاز به یک محرک داره. همینطور سلسله وار پیش میرن. از طرفی هم اثبات میکنه که این ها چون نمیتونن بی نهایت باشن بالاخره به یک ثابت منتهی میشن. از طرفی چون ماده حرکت داره پس این ثابت نمیتونه مادی و طبیعی باشه. چیزی که طبیعی نباشه پس ماوراءطبیعیه. اما برهان مورد نظر ما برهان سینوی هست که مربوط میشه به شیخ الرئیس ابوعلی سینا. شخصی که اونو در نبوغ بی همتا میدونن و بسیاری به اون لغب نابغه ترین شخص در طول تاریخ بشر رو نسبت دادن. از عظمت های بوعلی این هست که در فلسفه استاد نداشته و خودش از صفر شروع کرده و به این درجه از علم رسیده (تنها فیلسوف بزرگی هست که بدون استاد بوده). اینم از عجایب این مرد عجیب. این برهان برخلاف برهان محرک اول به جهان طبیعت استنادی نداشته و این خصوصیت باعث میشه که گذر زمان نتونه خدشه ای به این برهان وارد کنه. بعنوان مثال یکی از خدشه هایی که بر برهان محرک اول وارد شد این بود که همه اجسام محرک نیستند و این اشکال از ناحیه رشد فیزیک وارد شد. جوابی که داده شد این بود که حرکت از نظر ملاصدرا با مفهوم حرکت از نظر فیزیک فرق داره. اما برهان بوعلی این ویژگی رو داره که وابستگی به علم نداره و پیشرفت علم تاثیری در اون نمیذاره. برای فهم این برهان چند مفهوم رو توضیح میدیم. هستی و نیستی. این ها مفاهیمی هست که همه ما میدونیم. مفاهیم دیگه سه مفهوم  وجوب یا ضرورت، امتناع یا محال بودن و امکان هست. شما برای یک جسم اگه یک صفت رو قائل بشین از این سه حالت خارج نیست. یا این صفت برای این شیء ضرورت داره و امکان نداره این صفت رو نداشته باشه، یا امتناع حکم میکنه یعنی امکان نداره این صفت رو داشته باشه یا ممکنه این صفت رو داشته باشه و ممکنه نداشته باشه که میشه امکان. بعنوان مثال جمعاضلاع یک مثلث امکان نداره چیزی جز 180 درجه باشه. این میشه وجوب و همچنین امکان نداره 150 درجه باشه و این میشه امتناع یا محال بودن. از طرفی طول اضلاع ممکنه هر اندازه باشه. قد یک انسان امکان داره کوتاه باشه و امکان داره بلند باشه.
حالا برهان ابن سینا رو بر مبنای این تعاریف بیان میکنیم. موجودات یکی از سه حالت رو دارند. یا ضرورت یا امتناع یا امکان. این موجودات چون بوجود اومدند پس امتناع نمیتونه حکم کنه. چون اگه وجود این موجودات محال بود که اصلا بوجود نمیومدند. حالا که بوجود اومدند پس یا امکان باید حکم فرما باشه یا ضرورت. خب پس موجودات یا واجب الوجودند(ضرورت) یا ممکن الوجود (امکان). بعد میگه که این در موجودات عالم و خلاصه چیزایی که وجود دارن اگه واجب الوجودند که چه بهتر و حرف ما اثبات شد. اما اگر ممکن الوجودند بالاخره به یک واجب الوجود ختم میشن. چرا؟ خب ممکن الوجود یعنی اینکه ممکنه وجود داشته باشه و ممکنه نباشه. یعنی نسبتی با هستی نداره و وجودش ممکنه باشه. پس برای وجود یک علت داره و وجودش بستگی به یک علت داره. پس یک علت هست که به اون وجود داده وگرنه که اون میشد واجب الوجود. حالا میریم سراغ اون علت، اونم یا علتی داره که میشه ممکن الوجود یا بی نیاز از علته که میشه واجب الوجود. مادیون اینطور میگن که این دنیا تشکیل شده از بی نهایت ممکن الوجود ها. یعنی هر معلولی نیازی به علت داره و اون علت هم نیاز به یک علت. همینجور تا بی نهایت ادامه داره. یعنی همنجوری که برگردیم عقب تا بی نهایت ادامه داره و هر معلولی علتی برای خودش داره و نهایتی نداره. ابن سینا میگه همچین چیزی محاله. یعنی محاله دنیا از بی نهایت ممکن الوجود ها تشکیل شده باشه. دلیلش چیه؟ خب معلول ها از نظر زمانی با معلول خودشون همزمان هستند. یعنی تقدم زمانی ندارند. یعنی چی؟ یعنی اینکه این معلول در این زمان که وجود داره همزمان هم باید علتش وجود داشته باشه. تا اینجا روی این مطالب کسی بحثی نداره و مورد قبول همگی هست. علت و معلول همزمان باید وجود داشته باشند. این معلول یک علت داره که الان وجود داره، از طرفی خود اون علت هم یک علت داره که اونم باید وجود داشته باشه. همینطور پشت سر هم ادامه داره و هر معلول علت خودش رو داره. پس با این حساب در این زمان حاضز باید بی نهایت علت و معلول وجود داشته باشه و این محاله. وجود علت و معلول در آن واحد غیر ممکنه پس وجود بی نهایت ممکن الوجود غیر ممکنه. پس نهایت این ها به یک واجب الوجود باید ختم بشه. این مسئله از اونجایی که بسیار مستدل و منطقی هست دهان بسیاری رو بست. راسل شخصی هست که در انکار خدا همین مسئله رو مطرح میکنه. میگه اگه هر چیزی رو خدا بوجود آورده پس خدا رو کی بوجود آورده؟ اما بعد ها که کمی همچین سوادش بالاتر رفت و دید دنیا بدون واجب الوجود نمیشه، تسلسل علل رو باطل دونست و در کتاب چرا مسیحی نیستم اشاره هایی میکنه. اونجا اظهار بی اطلاعی میکنه و نمیدونم رو انتخاب میکنه! عجب!
این برهان رو خواجه نصیر به یک شکل دیگه توضیح داده و برای اینکه مطلب از این طولانی تر نشه از توضیح اون منصرف میشیم. یکی دیگه از استدلال ها اصالت وجود ملاصدراست که بسیار شیرین تر و جالب تر از برهان سینوی هست. برهانی که به قول معروف سنگ تموم گذاشته و با زیبایی هرچه تمام تر وجود این ذات پاک رو برای ما اثبات میکنه. اگه فرصتی بود بعدها این برهان رو هم توضیح میدیم تا بیشتر با فلسفه اسلامی آشنا بشیم و این ارزش اونو بیشتر درک کنیم.
خوشبختانه ما در مسائل فلسفی قرن ها جلوتر از غربی ها هستیم و اینو مدیون فلاسفه بزرگ اسلامی هستیم. فلسفه از اونجایی که نیاز به ابزار نداره در این چند قرن پس رفتی نکرد. در این قرونی که ما بعلت ضعف صنعتی از غرب عقب موندیم و پرچمداری جهان رو از دست دادیم فلسفه همچنان به راه خودش ادامه داد و روز به روز پیشرفت کرد.
من خودم همیشه سوال برام بوده که چطور یک فیلسوف طراز اول در غرب به برخی مسائل اینقدر ناشیانه نگاه میکنه؟ نگاه کودکانه راسل به برخی مسائل رو چگونه توجیح کنیم؟ هگل که یک فیلسوف نامدار هست در مسائلی مثل علل نخستین دچار مشکل بوده. وقتی هیوم میاد و برهان نظم رو زیر سوال میبره، سه قرن بحث و گفتگو رو در بین غربی ها بوجود میاره. انتقادهای هیوم ناشی از همون تصور کودکانه و عوامانه از برخی مسائل فلسفی هست. بعدها فهمیدم که این نگاه ناشی از ضعف فلسفه در اونهاست و فلسفه غرب بعلت پیشینه کوتاهی که داره هنوز خیلی عقب تر از فلسفه اسلامی بسر میبره.
من خودم شخصا عقیده دارم محاله که یک فیلسوف به ماتریالیست کشیده بشه. بعبارتی یک فیلسوف درجه یک امکان نداره به خداناباوری برسه. اشخاصی مثل هگل با تمام مشکلاتی که داشتند هیچگاه خدا رو انکار نکردند. یکی از پر سر و صداترین فلاسفه همین هیوم هست. استدلال های خداشناسان رو مورد نقد قرار میداد و عقیده داشت این استدلال ها نمیتونه خدا رو اثبات کنه و کافی نیست. اما خودش ماتریالیست نبود. راسل که از مشهورترین فلاسفه ای هست که خدا رو انکار میکنه در استدلال هاش بیشتر کشش به سمت اثبات خدا داره تا رد خدا. اما به هر دلیلی خدا رو در آخر منکر میشه و به قول شهید مطهری، راسل بیشتر از اینکه در استدلال ها به انکار خدا رسیده باشه، خودش دوست داره که خدا رو انکار کنه. و شاید یک دلیل روانی داشته که اونم باید بدست روانشناسان مشخص بشه. یک دلیل روانی که اونو از قبول وجود خدا با وجود دلائل بسیار، منع میکنه. شاید هم بخاطر مادربزرگش بوده که مرتب اسم اونو در بین حرفاش میاره.
خوشبختانه ماتریالیست در قرن بیستم شکست سنگینی خورد و فلاسفه بزرگی مثل وایتهد کمر این سیستم فلسفی رو خورد کردند. هر چند که سیستم ناب فلسفی رو باید در بین بزرگانی مثل بوعلی، فارابی، ملاصدرا، میرداماد و خواجه نصیرها جستجو کرد.

مطالب مرتبط:

برده داری در اسلام

جنایت بزرگ

ماتریالیسم توهم یا واقعیت

اثبات وجود پروردگار-مقدمه

دسته‌ها:فلسفه

به جان خودم من زن نمیگیرم

10 آگوست 2010 44 دیدگاه

پارسال یکی از همین روزها بود که یکی از دوستام بهم گفتش که میخواد زن بگیره. منم که خودتون میدونید کنجکاووووو، گیر دادم ببینم میخواد با کی ازدواج کنه و خودش رو بدبخت کنه! بعد از کلی تلاش و کوشش بی وقفه پی بردم که اصلا کسی رو مد نظر نداره و فقط تصمیم گرفته مثل بچه ی آدم بیاد زن بگیره. (به به، عجب کشف بزرگی، واقعا خسته نباشی!)
بهم گفت کل دخترای این محله رو زیر و رو کردم و فهمیدم که فقط چند تا از اون ها ظاهرا تا حالا بی اف نداشتن. از اون چند نفر هم اکثرا قیافشون مناسب نبود (البته کلا قیافشون به آدمیزاد نرفته بود). فقط مونده بود دو نفر که یکی از اون دوتا هم خونوادش مال عهد بوق بود و هر جور که فکر میکردیم صرف نمیکرد که آدم باهاشون فامیل بشه. با یک سری محاسبات بسیار پیچیده میشه فهمید که فقط یکی باقی میمونه.
ما گفتیم که مبارکه!!!!!! به سلامتی، ایشالله به پای هم پیر شین. خب ما دیگه مرحله اول رو بخوبی پشت سر گذاشتیم. بعد این قضیه همینجور سربسته موند تا امشب. فکر میکنید امشب چه اتفاقی افتاد؟ جواب صحیح رو به شماره ؟؟؟؟؟؟؟ بفرستید. به جواب های برگزیده به قید قرعه جوائز نفیسی داده میشه! به به
خلاصه، امشب نزدیک ساعت 10 بود که بیرون داشتم قدم میزدم و دیگه هم میخواستم برگردم خونه. خیلی آروم راه میرفتم. قدم به قدم، صدای خاصی هم نمیومد. تقریبا همه جا سکوت بود. جز صدای گنگ ماشین ها که کمی فضا رو به هم زده بود. همینطور که جلو میرفتم، به یه جای نیمه تاریک رسیدم. تاریک بود اما باز هم میشد چیزایی ببیینی. همینطور داشتم میرفتم که سایه ای رو دیدم. شبیه به سایه آدم بود. فقط کمی بلند تر از یه آدم معمولی بود. البته کمی بیشتر از یه کم. اخه نزدیک سه متر بود. سایه داشت بهم نزدیک میشد. داشتم شاخ در میاوردم. سایه شروع کرد به کوچیک شدن. کوچیک و کوچیک تر. آنقدر کوچیک شد که دیگه شده بود شبیه یه مربع کوچیک. داشتم یخ میزدم. ترسیده بودم، بدنم خشکش برده بود. یهو دیدم یه دست روی شونه هامه. دیگه واقعا نزدیک بود غالب تهی کنم. یه لحظه خواستم شروع کنم به دویدن و فرار کنم. دیدم پاهام توان نداره و یاری نمیکنه. میترسیدم که عقب رو نگاه کنم. اون دست شونه ام رو داشت فشار میداد. محکم شونه ام رو گرفته بود. میخواستم داد بزنم. اما صدام هم بیرون نمیومد.
اگه جوابی که واسه من فرستادید این هست، باید به عرضتون برسونم که اشتباه کردید. آخه امشب اصلا همچین ماجرایی واسه من اتفاق نیفتاد.
اما جواب صحیح. امش که داشتم میرفتم سمت خونه، همون دوستم رو دیدم و رفتم طرفش. بعد از یه احوال پرسی یکجا نشستیم و شروع کردیم یه گپ زدن. همینجور داشتیم میگفتیم که یهو همون بحث پارسال پیش اومد. بهم گفت که همون دختره که فکر میکردیم سالمه گندش در اومده و فهمیدم کارش از بی اف هم گذشته و زده به سیم آخر. به به، دُرّ نایاب ما هم قلابی از آب دراومد. بعدش من یه فکر به ذهنم رسید. گفتم بیا یه چیزی رو حساب کنیم. بیا حساب کنیم ببینیم چند تا از دخترای این محله سالم موندن و بی اف نداشتن (بعبارت دیگه چندتاشونو ما خبر نداریم). از یه طرف شروع کردیم:
دختر فلانی: سه تا بی اف .
اون یکی: دوتا کشف شده اما احتمالا تعداد واقعی خیلی بیشتر از این حرف هاست.
خونه بالایی: اون که گل سر سبد همشونه، تعداد مشخص نیست و حسابش از دستمون در رفته!
اون سه تا خواهر: فعلا تو رقابت با همدیگه هستند و تعداد لحظه به لحظه افزایش پیدا میکنه.
دختر فلانی: متاسفانه بعلت ذیق وقت نمیتونیم تعداد رو حساب کنیم و یه روز جداگانه باید بشنیم و فقط تعداد بی اف های اونو محاسبه کنیم.
.
.
.
خب حالا این کوچه تموم شد. متاسفانه موردی پیدا نشد. دختر فلانی با فقط دوتا بی اف، بعنوان دختر پاک این کوچه انتخاب میشه. به به
خب کوچه بعدی:
طبق برآورد ها از همون اول دخترهای بالای کوچه رو یکجا از فضای نمونه کم کردیم. چون اونا کلا دسته جمعی اهل دل اند و نیازی به محاسبه ندارند.
دختر خونه پایینی: اون اصلا دختر نیست و خیلی وقت پیش به کسوت زن ها ملحق شده.
این یکی: اینم تاریخچه بس درازی داره و جزء پیش کسوت ها محسوب میشه.
خونه در قرمز: من یهو گفتم: به جون خودم این دیگه سالمه و بی اف نداشته. دوستم گفتش که زیاد عجله نکن، با عرض شرمندگی اینم آمارش در رفته و میره جزء لیست سیاه.
.
.
.
دست آخر با دستانی از پا درازتر از یافتن یه دختر بدون بی اف مایوس شدیم.
دوستم گفت که: فکر کنم باید واسه ازدواج قید نداشتن بی اف رو از شروطمون برداریم. بهش میگیم بی اف داشتی، نوش جونت. دستکاری شدن هم تا 5 بار اشکالی نداره. اما دیگه خداوکیلی از 5 بیشتر نشده باشه!
دیگه چیزی از ادامه جلسه نمیگم. اما انصافا این چه وضعیه آخه؟ عجب بدبختی داریم ها! یکی نیست بیاد ترمز این دخترا رو بکشه. پسرا که خیلی دیگه شوت شدن. اما دخترا رو واقعا باید یه فکری به حالشون کرد. ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
من خودم کمی فکر کردم و گفتم تنها یه راه داره. یه دختر ده دوازده ساله رو نشون کنیم. بعد مواظبش باشیم تا وقتی که بزرگ میشه. کلا خودمون بزرگش کنیم دیگه! اینجوری احتمال موفقیت هست.
لطفا کمکم کنید. دوستان خواهش میکنم کمک کنید. شما باید کمکم کنید. اخه اگه راستشو بخواین، من اول امیدم به خداست، دوم هم به خداست، شرمنده ها، ولی سوم هم باز امیدم به خداست! اصلا به شما امیدی ندارم!!! هه هه هه، شوخی کردم.
ولی فقط یه چیز میتونم بگم:
«به جون خودم من زن نمیگرمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم»

دسته‌ها:دل نوشته
طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید