در اوج بی نظمی و بی اضباطیه کاری و مالی هستم. اما جالب اینجاست که در این بی نظمی یک نظم خودخواسته یا خود ساخته هم وجود داره که نگذاشته کارها مختل بشه.
در حال برنامه ریزی هستم که نظم رو برگردونم و احتمالا یک ریکاوری داشته باشم تا بر اوضاع مسلط بشم. حجم کارها و جلسات بیش از اون چیزی شده که فرصت کنم جمع بندی کنم و فکر کنم باید تمروز و فردا رو به این کار اختصاص بدم.
کارهایی که ناتمام میمونن بیشترن لطمه رو میزنن مخصوصا که باعث میشن نتونین تمرکز کنی بر سایر مسائل و من همیشه الی ماشااله کار نیمه تمام دارم که هی موکول میکنم به بعد.
ققنوس
ژوئیه 9, 2015گزارش روزانه
ژوئیه 4, 2015رطوبت هوا بشدت زیاده امروز به قول جنوبی ها شرجیه !
شدم واسطه حل یه اختلاف حساب مالی بین دو تا از دوستانم کارم شده شنیدن فحش هایی که به هم میدن و از حل اختلاف هم اصلا خبری نیست من هم گفتم اصلا بمن چه حق با هر دو تای شماس و حالا فحش بدید والا. مگه سرم درد میکنه تو این شلوغی ایام بیام خوبی کنم. اصلا هرکس که منو ببره سه روز شمال حق با اونه. چه قاضیه خوبیم من.
میگن عجل بز وقتی میرسه که نون چوپان رو میخوره. اینو گفتم که شما هم بدونید حالا اصلا چه ربطی داشت رو نمیدونم اصلا بمن چه.
فیلم نهنگ عنبر رو دیدم خیلی با حال بود ببینید
راستی جوشکارم قراره یه فریم در رو اصلاح کنه از صبح داره کولی بازی در میاره برای بنزین. میخواد از من پول بنزین بگیره. اما خیال باطله. بوی کباب به مشامش رسیده اما خبر نداره دارن خر داغ میکنن.
این پست رو با گوشی موبایل ارسال میکنم ازمایشه اگر خوشم اومد تند تند مینویسم
فعلا
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
جون 3, 2015تا حالا توی این وبلاگ از محبت و خاطرخواهی صحبت نشده بود، حالا باس اعتراف کنم که عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد.
با یه دختر خانم با کمالاتی آشنا شدم و خلاصه بعد از کلی کلنجار و اینا بهش گفتم خاطرش خیلی عزیزه واس ما! البته من که شهره ی شهرم به عشق ورزیدم و دیده هم نیالوده ام به بد دیدن! اینا رو حافظ در وصف حال من گفته!
بانو هنرمند تشریف دارند و البته اهل علم و ادب، واقعاً همون نیمه ای هست که دوست داشتم پیدا کنم فقط یه بدی داره! اصلاً با هم دعوا نمیکنیم و این یعنی تفاهم بیش از اندازه که من امیدوارم یکنواخت نشیم. از خدا میخوام یک کم نمک زندگی عنایت کنه لطفا
اما ناشکری نکنم خداییش ماهه و دوستش دارم البته تا حالا نگفتم بهش، از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان تا حالا گل هم نخریدم براش، راستش گل خریدن خیلی سخته! من ترجیح میدم پل بسازم اما گل نخرم
نگاه به آسمان آبی
مِی 26, 2015پنجشنبه ی گذشته کاملاً سیستم مالیم قفل شد، نرخ ورودی و خروج مالی با هم همخوانی نداشت و خلاصه اوضاع آخر هفته ریخت بهم و با کلی کلنجار مسأله رو حل کردم و بخشی از پرداختها رو موکول کردم به هفتهی جدید.
طی کردن مسیر توسعه واقعاً گاهی با مشقت زیاد همراه میشه و واقعاً گذر از بعضی پیچها سخته، همزمان در حال مذاکره و رایزنی بر سر سه موضوع اساسی هستم که از هم جدان اما هر سه برای من حیاتیه!
شب پنجشنبه هم رفته بودم سر ساختمان یکی از دوستانم، ساعتی هم با هم بودیم و نشسته بودیم راجع به کار و حواشی اون صحبت میکردیم، موقع برگشت متوجه شدم که باطری ماشینم رو دزدیدن! خلاصه کیفم رو برداشتم و ماشین رو هم همونجا گذاشتم و دوست عزیزم من رو رسوند تا خونه ! جمعه صبح هم با اجازتون رفتم باطری نو خریدم و بردم گذاشتم برای ماشین و روشنش کردم و آوردمش خونه! فروشنده باطری ازم باطری کهنه و اسقاطی رو میخواست من هم درجواب گفتم حتماً الان یه جایی دارن میفروشنش ! خلاصه سوژه جمعه هم جور شد!
پانوشت : خرداد هم شروع شد، تولدم در راهه و دلم برای یک نفر خیلی تنگ شده و نمیدونم چی پیش میاد…
93 در یک نگاه
مارس 29, 2015سال 93 سال بسیار جالب و خوبی بود برای من. در یک نگاه کلی اگر بخوام براندازش کنم :
- از نظر مالی سال خوبی بود، کمترین فراز و نشیب رو داشت، نسبتاً سالی بود با حاشیهای امن مالی و البته حداقل نوصان نسبت به سالهای قبل. البته ورودی مالی اصلاً نداشتم و تنها به سرمایه گذاری و توسعهی کاری گذشت و فیدبک این سرمایه گذاری در سال جدید منعکس میشه، گردش ریالی بالایی داشتم که بانکهای ملت، پاسارگاد، سامان، رفاه کارگران و موسسه مالی مالی آرمان بصورت مستمر و روزانه باهاش درگیر بودند.
- از نظر کاری هم سال بدی نبود، همونطور که در بالا گفتم عملاً سال گذشته بصورت متمرکز مشغول توسعهی کار و سرمایه بودم، مجموعهای فیلتر شده از نیروها برام کار میکردند و بصورت دسته جمعی سعی کردیم مجموعه رو پیش ببریم و تا آخرین ساعات سال 93 هم مشغول بودند و حدود ساعت 10 شب 29 اسفند عملاً کار رو تعطیل کردیم و البته فرداش دوباره شروع به کار کردیم.
- این سال برام تجربیات بسیار مهمی رو به همراه آورد، تجربیاتی کاملاً متفاوت با آنچه در گذشته داشتم، کلاً چون رستهی کاریم رو تغییر دادم، تجربیات جدیدی بدست آوردم که فکر میکنم معادل چند سال کار کردن در فیلد قبلی بود! خودم خوشم آمد خیلی، روابطم رو طی سال گذشته توسعه دادم مخصوصاً با بانکها.
- سفر هم چند بار رفتم اما به نسبت سالهای قبل خیلی کمتر بود اما شاد بود و ایامی رو با کسانی که دوستشون داشتم گذروندم، دوستان و رفقای قدیمی و دوست داشتنی که وقتی در کنارشون بودم احساس خوبی بهم دست میداد. سال با حالی بود و خوش گذشت با دوستان
- به چند سال زندگی با هویت و زاویه ای مخفی پایان دادم و تمام حواشی اون رو جمع کردم
- شرکتی جدید تأسیس کردم و در حال گرفتن رتبههای مرتبط با فعالیتش هستم
در کل سال خوبی بود و خوش گذشت …
عیدانه
مارس 27, 2015اول از همه سلام
دوم هم که سال نو مبارک
سوم هم اینکه اوووووووو اینجا رو ببین چه گرد و خاکی گرفه
چهارم اینکه فصلی جدید از نوشته و ها روزنوشت هام رو میخوام بگذارم
راستی این ایام خوش گذشته ؟ عید دیدنی رفتید؟ مهمان دارید؟ مهمانید؟ مسافرید؟ کدوم گزینه ؟
من هیچ جا نرفتم! مهمان داریم، حسابی هم سرم شلوغه! حوصلم هم سر رفته از تعطیلی و کلی هم کار دارم که باید انجام بدم اما حس و حالش نیست!
فردا هم که بسلامتی تعطیلات تمام میشه و موج جدیدی از عید دیدنی های حرفه ای شروع میشه.
کلانتری
سپتامبر 10, 2014حتماً وقتی اسم کلانتری به گوشتون میخوره، اولین چیزی که در ذهنتون نقش میبنده محلیه که توش تعدادی پلیس نشستن و دارن به امور مردم رسیدگی میکنن و نظم و امنیت رو برقرار میکنن. اما زهی خیال باطل!
من راستش این چند وقته بدلیل چند پیشامد رفت و آمد زیادی به کلانتری داشتم البته که بعنوان شاکی نه متهم و یا برای آزاد کردن کسی که متهم شده.
جمعه هفتهی گذشته هم تماس گرفتن بام، نگهبانم بود که سر ساختمانی که دارم میسازم مشغول بکار بود و گفت که توسط گشت کلانتری بازداشت شده برسم به دادش! من هم سریع خودم رو رسوندم کلانتری منطقه. ساختمانی حدوداً هزار متر که در دو طبقه ساخته شده بود و نمای اون هم آجری بود و طبق روال تمام اماکن متعلق به نیروی انتظامی با رنگ سبز نقاشی شده بود، از دژبان دم درب سوال کردم که افسر نگهبان کجاست؟ بعد از بارزسی و ثبت اطلاعات هویتی راهنمایی کرد.
افسر نگهبان یک ستوان دوم کادر بود، بچه سال حدوداً 26 ساله، سلام و علیکی کردیم و کلیات ماجرای بازداشت رو برایم تعریف کرد و گویا تصادفاً به گفته او گشت کلانتری متوجه میشه که خریداران دورگرد مقداری جک و لوله خریدن و بعد از بررسی متوجه شدن که با نگهبان کارگاه من تبانی کردن و خلاصه همه رو دستگیر میکنن و منتظر من بودن که بیام تا تکلیف شکایت روشن بشه، راستش خیانت نگهبان برای من ثابت شده بود، اما بدلیل پارهای ملاحظات ازش شکایت نکردم و آزادش کردم و البته که دست آخر اخراجش کردم.
ماجرا اما تازه شروع شد! البته بعد از آشنایی و سلام و علیک، درد دل افسر نگهبان و بعد هم رئیس کلانتری که یک سروان تمام بود و آمد شروع شد که امکانات نداریم و امنیت مردم خیلی مهمه ولی کو امکانات؟! راست هم البته میگفتن! کلانتری ماشین نداشت و شاکی و یا متهمین مجبور بودن برای رفتن به محل و یا دادگاه تاکسی بگیرن و همراه مأمور برن! از این مسخره تر اینکه کلانتری خودکار و کاغذ سفید نداشت و صورت مجالس و شرح وقایع بلاتکلیف بود!!! براشون خودکار خریدم کاغذ خریدم یک عدد جنت آب رادیاتور سمند برای ماشین گشت کلانتری خریدم! اهدا کردم به پاسگاه! بلکه امنیت مردم تکونی بخوره! گوشی تلفن کلانتری هم ایراد داشت که یکی از شاکیها اهدا کرد!
افسر نگهبان من رو ارجاع داد به افسر تجسس برای پیگیری، دیدم یک استوار کادری هست که نشسته پشت میز و طلبکارانه ازم سوال میکرد، با تندی بهش جواب دادم که شاکی هستم نه متهم! لازم بود بشونمش سر جاش! دیدم هر چند لحظه پاشو زیر میز به شدت تکون میده! با خودم گفتم بفرما اینم که تیک عصبی داره! بعد از ربع ساعتی که صورتجلسه مربوط به من رو نوشت داد دستم، بلند شد و از زیر میزش یک پسر حدوداً 25 سال اومد بیرون! تازه فهمیدم که این مدت طرف رو جوجه کرده بوده اصطلاحاً زیر میز و هر از گاهی لگدی بهش میزده !
متهمان در بدو ورود کتک خوبی میخورن! در اصل کلانتری یه جورایی شبیه زیر گذر توی محله لاتهاست که هرکسی پاشو گذاشت داخل باید یه باجی بده تا از کتک در امان باشه، کلاً رسمه که متهم حتی اگر بیگناه هم باشه نسقشو بکشن و حتی کتک بیخودی هم بزننش تا طرف از ترس جونش هم که شده باج رو بده و امان بگیره! خلافکارا که این مسأله براشون عادیه و در بدو ورود قیمت مطلوب رو پیشنهاد و پرداخت میکنن! بدبخت اون تازه کارایی که نرخ دستشون نیست!
در کل میتونم بگم کلاً قانون در کلانتری یک ابزار هست برای بریدن گوش ارباب رجوع، این رو هم اضافه کنم که جریان تبانی نگهبانم با خریدار آهن قراضه توسط گشت کلانتری کشف نشد بلکه نگهبان ساختمانی دیگه با شک به اینکه این جک و لولهها متعلق به کارگاه اوناست میره سراغ کلانتری و پای پلیس کشیده میشه به ماجرا وگرنه پلیس فقط توی فیلمها بموقع سر میرسه اما در واقعیت آخر داستان تازه میاد ببینه چی به چیه!
میلیاردر بودن چه حسی داره؟
آوریل 21, 2014سه شب پیش دوستی سوالی ازم پرسید که خیلی ذهنم رو به خودش مشغول کرد، سوال این بود که ملیاردر بودن چه احساسی داره ؟ چطوره؟ و چه احساسی داری؟
راستش سوال ساده است اما جوابش خیلی سخت.
پولدار شدن باعث میشه خیلی چیزها رو از دست بدی، مهمترین چیزی که از دست میدی آرزوها هست، چون دیگه تقریباً آرزو معنی نداره، هر چیزی که بخواهی میتونی تهیه کنی، اما حقیقت اینه که آرزوی داشتن بعضی چیزها از داشتنشون قشنگ تره.
حجم نگرانیها زیاد میشه چون حجم مشکلات زیاد شده، از نزدیکانت فاصله میگیری، درگیر رشد و توسعه دادن کار هستی و دغدغههای مرتبط با اون مخصوصاً برای کسانی که با کار و زحمت رشد کردن و به ثروت رسیدن. البته ثروت باد آورده هم نگرانیهای خودش رو داره چون به هر حال بدست آوردن پول مفت هم هنر میخواد و هوش، وگرنه همه پولدار میشدن. نرخ دلار مهم میشه، قیمت آهن مهم میشه، نرخ سود بانکی و سپرده برات مهمه. به درآمد بیشتر فکر میکنی و اینکه هی پول بیشتری در بیاد.
ملیاردر بودن یک تکبر به همراه داره، اگر دیدید که فرد ثروتمندی در رفتارش افتادگی داشت بدونید که از روی سیاست این کار رو میکنه نه اینکه آدم مردم داری هست، شما عادت میکنید که احترام داشته باشید، یعنی دیگران وظیفه دارن که به شما احترام بگذارند چون شما شما هستید و با بقیه فرق میکنید. عادت میکنید که وقتی به بانک مراجعه میکنید رئیس شعبه جلوی شما تعظیم کنه و کارمندان بیان پیش شما برای انجام کار شما! چون شما شما هستید.
بواسطهی قدرت مالی زیادی که دارید، راجع به افراد تصمیم میگیرید، اخراج میکنید، تنبیه میکنید، تشویق میکنید، حتی ممکنه تصمیم به از بین بردن شخص کنید به راحتی آب خوردن، برای خود من پیش آمده، درگیر مشکلی بودم که شخصی مسببش بود، داشتم در ذهنم فکر میکردم که دیهاش چقدر میشه؟ و این خیلی بده.
دیگران رو از پشت شیشهی پنجره نگاه میکنی، دسته چکی که به همراهت هست نقش حکمی رو بازی میکنه که به شما این قدرت رو میده که قانون رو به خدمت خودت در بیاری، از چیزی نترسی، این مسئله هم مختص ایران یا جهان سوم نیست بلکه همه جای دنیا همینه و آسمان خدا همه جا یک رنگ داره.
البته که احساس مالکیت و قدرت لذت خیلی زیادی داره…
عید شما بود مبارک
آوریل 3, 2014اسفند ماه در حالی برای من به پایان رسید که تا آخرین دقایق روز 29 اسفند بشدت درگیر کار و حل دو موضوع بودم، ماهی بسیار پر استرس رو پشت سر گذاشتم اما کارهای مهمی رو در اون انجام دادم، البته که بعداً در جمع بندی سال 92 در یک نگاه مفصل تر به اون خواهم پرداخت.
اساس کشی به منزل جدید، فشار بسیار شدید روی پروژه خرمشهر و در نهایت تلافی یک اختلاف حقوقی، تلاش برای دریافت تسهیلات بانکی تا آخرین ساعات کاری روز 28 اسفند ادامه داشت… همه و همه باعث شد اسفندماه عجیب و شلوغی رو پشت سر بگذارم که در اون کارهای بزرگی رو انجام دادم.
درگیر دریافت یک وام و تسهیلات سنگین بودم و در همون راستا چند روز آخر اسفند بصورت متمرکز داشتم روش کار میکردم و البته مشکلات سر راهش رو هم حل میکردم، مشکلاتی که هرکدومش استرس خودش رو داشت، ایرادات ثبتی سند، مشکلی در اداره ثبت اسناد بوجود آمد و مشخص شد که دو سند با یک شماره صادر شده و خودش یک ماجرا بود، بعد هم بحث تفکیک خلاصه معمالات سابق و تحریر و انشای سند و استعلاماتی که هرکدام یک داستان بود، کارشناسی ملک و ارزیابی و … اما من کوتاهی نکردم و باوجود اینکه اطرافیان میگفتند این روند میره برای بعد از عید، تونستم اسناد رو 28 اسفند تحویل بانک بدم و در روز 29 اسفند در ساعت کشیک کاری بانک وام به حسابم واریز بشه و به این ترتیب سال جدید رو با جیبی پر از پول و خیالی آسوده شروع کنم.
5 روز اول فروردین رو به مسافرت رفتم، برخلاف سنت همیشگی که عید نوروز رو در خانه میماندم، سفر بسیار خوش گذشت، بعد مفصل تر راجع بهش مینوسم. بعد از اون هم که برگشتم و استارت کارها رو سریعاً زدیم. امیدوارم سال جدید سال خوبی باشه برای همه …
نوروز آمد و به استقبالش میریم همه با هم
فوریه 14, 2014



