|
|
Tuesday, February 10, 2009
●حوصلهم بسیار سر رفته. هیچوقت فکر نمیکردم که زندگیام انقدر بیهیجان و معمولی شود. کار من هیجانش کم نیست منتها هیجانش منفیست. روزی حداقل ۲-۳ بار قلبم میاد توی دهنم و به سرعت یک گنجشک میزند که ای وای قلب این ایستاد و نفس اونیکی بند آمد و اینکی خونریزی کرده و تازه اینهایی که گفتم خوبهاش بود. زندگی با شازده هم اصولا باید خیلی هیجانانگیز محسوب شود از بس که ذهن خلاقی دارد و من را با خوبیهاش و هنرهاش و ذکاوتش غافلگیر میکند و یک روزی نیست که یک حرف جدید نداشته باشد یا یک هدیه برای من یا یک چیز قشنگ برای خانه یا یک برنامه برای آیندهیی نزدیک یا دور که من انگشت به دهان نمانم. دو تا دوست هم دارم که کلی از وقت شبانهروزشان را با من میگذرانند و انگار که همیشه با همیم انقدر که دوستشان دارم.
ولی باز من دلم یک چیزی میخواهد که فکر نمیکنم هیچوقت تجربهش کرده باشم یا کسی را بشناسم از نزدیک که دارد تجربهش میکند. یک چیزی که خیلی بهش فکر میکنم و میدانم که خیلی زندگیم را شیرینتر میکند اگر باشد. ولی هر چه فکر میکنم نمیفهمم چیست و از کجا باید پیدایش کرد. نوشته شده در ساعت 9:38 PM توسط sorkhaab ........................................................................................
Wednesday, February 04, 2009
●ساعت ۱۲ شب از پارکینگ بیمارستان آمدم بیرون. ماشینم را یک جایی بغل اورژانس که هم امن باشد هم زیاد توی چشم نباشد پارک کردم. کفشها و جورابهام را در آوردم. پیاده رفتم طرف درخت. آخ که چقدر برف سرد زیر پای آدم خسته و کوفته لذت دارد. انگار که روح برف از کف پاهام به طرف مغزم بالا میرود. وای که من چقدر این زمستان را دوست دارم. یک مرد متحیر پنجره را پایین آورد و همینطور که آرام رد میشد صحنه پرستار دیوانهیی را توی ذهنش حلاجی میکرد که پاچهء شلوار پرستاریش را بالا زده و پا برهنه زیر درخت توی برفها ایستاده و لبخند میزند.
نوشته شده در ساعت 12:31 PM توسط sorkhaab ........................................................................................
Tuesday, January 27, 2009
●محکم به خودم فشارش دادم. با یک دست گردنش رو گرفتم و با یک دست کمرش. بهش نگفتم بسه دیگه بهش نگفتم آرومتر. بهش نگفتم میتونم ضربان قلبش رو بشمرم بهش نگفتم ممکنه سکته بکنه. گذاشتم توی گوشم فریاد بزنه داد بزنه. گذاشتم ناخونهاشو فرو کنه توی بازوهام و شونههامو خیس کنه. نه اسمش رو پرسیدم نه پرسیدم چی شده. گذاشتم به من تکیه کنه و دردی رو که داشت از پا درش میآورد با تن من تقسیم کنه. یه ساعت بعدش فکر کردم چقدر طول میکشه که انرژی از دست دادهام رو به دست بیارم. فکر کردم چقدر طول میکشه که اون انرژی از دست دادهش رو به دست بیاره. فکر کردم کاش میشد یه روز آفتابی میدیدمش که داره لبخند میزنه.
نوشته شده در ساعت 1:09 PM توسط sorkhaab ........................................................................................
Friday, November 07, 2008
●چقدر سوت و کور شدی. چقدر من ازت دور شدم. چقدر روزها و ماهها گذشت و هیچکس سراغی هم ازت نگرفت. انگار نه انگار یه روزی خود زندگی بودی. چه گرد و خاکی گرفتی صندوقخونه.
نوشته شده در ساعت 4:32 PM توسط sorkhaab ........................................................................................
Wednesday, April 11, 2007
●پنچ سال پیش بود که وبلاگ کرگدن را در صندوقخونه معرفی کردم.
با نوشتههاش زندگی کردم و رفتن و ننوشتنش غمگینم کرد. خوشحالم که برگشته. خیلی خوشحال. کرگدن «همیشه» سلطان است. نوشته شده در ساعت 7:14 PM توسط sorkhaab ........................................................................................
Sunday, March 25, 2007
●براي مادرم
مرگ حرامزاده نميداند چه كرده است مرگ حرامزادهي بيشرف. شبهاي مهماني -خداحافظ -زحمت كشيديد -زحمت داديم -ببخشيد -لطف كردبد ... شب شبهاي تو نيستي بي تو به خانه برميگرديم و مرگ مرگ حرامزاده سفره را در باغچه ميتكاند از وبلاگ آرش اخوت کوب نوشته شده در ساعت 4:34 PM توسط sorkhaab ........................................................................................
Monday, February 19, 2007
●آقای ب معتقد است که یک غذای خوب مثل یک اثر هنری است.آقای ب از یک غذای خوب به همان گونه ای لذت می برد که از یک سمفونی.از نظر آقای ب ، غذا هم ارکستراسیون دارد. ادویه ها و طعم های مختلف هر کدام مانند یک ساز در ارکستر هستند.برخی غذا ها، مثل یک تک نوازی ساده اند، مثلا کباب.برخی غذاها مثل یک سمفونی کامل اند، مثل آش جو.
بقیه رو در وبلاگ خود آقای ب بخونید... نوشته شده در ساعت 10:07 PM توسط sorkhaab ........................................................................................
Monday, October 23, 2006
●خیلی خوشم ميیاد وقتی توی جاده یه سری آدم گنده پشت ماشینهای گندهشون نشستن و گاز میدن بعد تا چشمشون اون جلوها به یه ماشین پلیس میافته که داره راهشو میره، همه پاشون میره رو ترمز و یهو سرعت متوسط جاده ۴۰ کیلومتری ازش کم میشه و همه مثل بچههای مودب پشت سر آقای پلیس میمونن. یه حس خوبی داره. یعنی انگار هر چقدر هم یه آدم گنده و قوی و شجاع باشه، یه چیزایی هستن که بترسوننش.
نوشته شده در ساعت 8:27 PM توسط sorkhaab ........................................................................................ |