مادرم این روزها تلاش زیادی برای درست کردن حال و هوای من میکند، مادر است دیگر وقتی با او درد و دل میکنی تا حال و روزت را خوش نکند آرام نمیشود، از جمله های فیلسوفانه گرفته تا محبتها و حتی نوازشهایی که طعم شیرین کودکی را میدهد، از عکس شکلکهای خنده دار گرفته تا جمله ها و احادیث تاثیر گذار، آخر میدانی میداند که دلم عجیب گرفته و سخت شکسته است، نه از دست کسی به طور مشخص، نه از اتفاقی دقیق بلکه از خودم، از اینکه چرا همیشه همه تلاشم را برای نشاندن لبخند روی لب همه آدمهایی که دوستشان دارم میکنم اما همیشه آنها راحت از کنارم عبور میکنند و این رفتار شاید فقط آنها را وقیح تر و طلبکارتر از گذشته میکند و من مات و مبهوت از همه نگاهها و همه رفتارها فقط در خودم میشکنم و نمیدانم اگر رسم مهربانی قشنگ است چرا فقط من باید نثارش کنم و اگر قشنگ نیست که ... نمیدانم شاید رنجور شده ام از اینهمه حرف و اتفاق ....
آرزوی این روزهایم داشتن دلی از سنگ و بی تفاوتی است که بتوانم من هم از کنار دیگر فقط با یک لبخند سرد و بی تفاوت عبور کنم و فقط به خودِ ِ خود ِ خودم فکر کنم و از دیگران فقط توقع داشته باشم و خودم فقط به آسمان بنگرم و از لحظاتم لذت کافی را ببرم.
گاهی خسته میشوم و به شوخی همه تقصیرها را به گردن مادرم می اندازم که تو اینگونه مرا تربیت کردی و او فقط میخندد.
کاش اینگونه نبودم تا خستگی نا مهربانی ها و زهر بعضی از کلمات زانوانم را نمیلرزاند، شاید حالم را نفهمی آخر تو نمیدانی چه درد عمیقی دارد برای خاطر همه از خودت بگذری ولی فقط جملات طلبکارانه بشنوی.
روحم خسته شده فقط همین......