وقتی...

سیگار می کشی ...


وقتی تو را نمی فهمند...


وقتی دامنه درکشان به اندازه کون سوزن هم نیست...


وقتی تا خاکی برای اَخ توف کردنشان و حکم ک و ن  برای کردنشان هستی...


وقتی تحقیر شدن فقط ر ی د ن نیست به تو و نمی فهمند...

 

وقتی مغزت درد میگیرد و قلبت می شکند و مرحمی نیست...


وقتی فکر میکنی و هیچ  فکر نمیکنند...


وقتی فریاد می زنی و فریاد رسی نیست...


وقتی بیکسی و کسی نیست...


وقتی تمام تن و روحت پ ر ی و د است و باز می نمایندت...


وقتی منطقی نیست ...


وقتی...


سیگار میکشی...


پرنده (9/9/92)

هواخوری...


قلمم زیر این تن خشکیده وامانده از نوشتن...

این هوای نفس های مسموم، تب دارم می کند...

خس خس عفونی و تب زده کلماتم را حس می کنم که نای رقصیدن بر کاغذ را ندارند...

پرنده کوچکی در سینه ام سرفه می کند و  نگاهم دلواپس چشم های سیاهیست  که همه تن آغوش گشته تا آرام کند طوفانی را که انگار ابدیت را سجده کرده است... 

جسور گشته ام در هول دادن تنه ی اندیشه ام به دیوارهایی که بلندای قامت تاریخ را یدک میکشند...

سکوت زهرناک مردمان خاکی که بر آن عشوه می آمدم، مسکوتم کرده است...

یاد گرفته ام با درد هایم یه قول دوقول بازی کنم و تخته نرد مردان فاحشه را توف کنم بر صورت تقدیر...

مهربانتر شده ام عجیب شاید هم عجیب مهربانیهایم را ها می کنم به زلالیت آینه ای که خود شیفتگی را فراموش کرده...

شاخ های آشفته درخت افکارم را نگاه می کنم و نازش و نوازش دخترکان آفتاب هم عرقی بر پیشانیم نمی نشاند...

هنوز از پس پنجره راهرو چرک سکه هایم جای خالی چنار کمر شکسته را خوب می بینم... 

انگشتم درد می کند ...

بس است هواخوری...


آذربایجان

...



چند ماهی از 29 سالگی

مملو از شگرف هایی که خالقش پرنده کوچک سیمرغ صفتی است میگذرد...

با بخشش دارنده سیاه ترین بال های دنیا...

و نقابم را بر می گیرم از چهره تب زده ام تا ببیند کورسوی اشتیاق نگاه این چشمان به اندیشه او سیاه تر از چشمان بی قرارش را...


ادامه نوشته

دوباره

مي‌خوام دوباره عاشقت بشم

پيِ تمام خوبي‌هايت مي‌گردم و دنبالِ يه نشونه‌ام

يه نشونه‌ تو اين آشفته‌بازار دل

پيدا مي‌كنم چقدر كوچيك و معصوم!

دلت رو ميگم قد يه گنجيشك به همون اندازه آسيب‌پذير...

دلخور ميشم از خودم من عمرم رو پاي اين دل كوچيك و نحيف گذشتم...

بغضش مي‌گيره خودش رو تو ديوار دلم بيشتر فرو مي‌بره

تو سينم تير مي‌كشه،

ادامه نوشته

تو...

با خم افسونگر ابروانت مسکوت شدم دقایق بسیار...

دقایق بسیار خیره بر این سفیدی دیوار...

دیوار بی تاب نگاه های کهکشان های سیاه تو...

تو آشفته خیال انگیز گیسوان پریشان من ...

من همچنان مسکوت خم دلواپسانه تاج چشم هایت...

چشم هایت که بارانی است که نازک تر از تار پود دل است...

دل است و این رسوایی نمناک سایش هایی که  سرشار از آتش است و شیدایی ...

شیدایی روح خاکستری تو از تلاطم سرنوشت...

سرنوشت و آنچه که بر من نوشت ...

نوشت و نقطه ای که هنوز جلوس نکرده است ...

برف های آفتابی

دانه دانه برف

دست در دست باد، رقصان

آفتاب تابان

 ابرهای پاره پاره ، مست

خاکستری سپید سیاه در هم تنیده با رعد

آبی آسمان

ترکه های توت در پس شهوت هم آمیخته با نسیم

جوانه ها،سرخوش از دریدنِ ماممان درخت

آفتاب

قاب چوبیِ میله میله ی نگاه

سایش بادهای نرم بر تن گندمین من

و ناخوانده ها... تلخ و واقعی بر تن کبود آخرین برگ

و درد و قهقرای درد در پس نگاه یک پرنده ی شگرف

آشفته در برابر عشق و عاشقی و مرگ...

 و باز برف در آفتابی ترین آسمانٍ مملو از پاره پاره های ابر

سکوت ...

در این سرزمین تا سکوت کنی به نمازی فاتحه ات را می خوانند...

در این سرزمین سکوت جایز نیست ...

سکوت مرگ است انگار...

تمامیت هستی و نیستیت وارث می یابد...

حتی آنچه به قانونیت دفترخانه ها برای خوبانت سندیت کرده باشی...

و لحظه ای که از پرده برون افتد راز و لحظه ای که دلت، دل تنهای تنهای تو طبق قوانین مجاز و به روز آدمیت بخواهد لب به سخن گشاید ...

وارثان ناخوانده را انگار سیاوش کُشان باشد مویه زنان و شیون کنان آه از نهاد بر آورده و دامنت را به آتش می کشند با اشک هاشان با زجه های جانسوزشان...

در این سرزمین، در این زمین به وسعت بی نهایتی که نه تو دانی و نه من ...

سکوتت را فرهاد نیز تاب نخواهد آورد...

و منی که سرشار از کلماتم ...

و من که خمار جملاتم...

و من که هر زمان خود را به فقر نوشتن محکوم می کنم تا گریز شود دیده ها از نوشته و نگاره هایم...

و من، تب دار سکوت این روزهایمم و تکیه بر سیاهی چشمانی می زنم که چو روز در برم روشن است و چو کهکشانی سیاه در برم رمزناک...

و دلواپسي عجيب و سردي قلب بند زده و ملتهبم را به قهقراي بي تابي مي كشاند...

 

گاه می رسد پرنده ای متولد می شود

 

یک پرنده که گاه های بسیاری ببر است

 و گاه نازنین دلبرکی شیرین سخن

و گاه تلخ تر از زهر

و گاه شوریده تر از مجنون

و گاه شیرین تر از لیلا

و گاه بی تاب تر از فرهاد

و گاه غمگین از سیبی نچیده

و گاه مملو از عشقی ندیده

و گاه سرشار از اشک بغضی ماندگار

و گاه هیچ هیچ هیچ

...

 

نقاب سرد

هیجان زده از نقاب سردی که بر چهره دارم بر نیمکت چوبی می نشینم...

و دل دل کردنهای نگاهی که اسیر پابندهای سنگین قواعد است...

من پوسته ام را هر شب می درم با سکوت مداومم و تو نادانسته از که و چه بودنت در اندیشه منی ...

پر پر میزنم که گرمای تنت را با من قسمت کنی و تو یخ زده این سرمای همیشه سرنوشتی و از حسرت مرحم زخمهایی میگویی که نمیخواستی بر خاطر نازنین من شاهد باشی...

یقین دارم که تو را نسیه نمیخواهم و این میشود که ایمان می آورم که تنهایی همدم همیشه ام خواهد بود...

پاییز تمام وجود تو است و زمستان تمام بودن من ...

کاش جسارت را خط نمیزدم کاش اوج را فقط برای پرواز نمیخواستم و کاش فرود را در سرزمین قلب تو می آموختم... می بینی چگونه توبیخ میکنم خویش را ...

مالکیتی نیست که بخواهمت یا نخواهمت تو جزوی از منی...شاید راضی شوم به بوسه های گاه و بی گاه سیگار ... اما نه اخم نکن روزگار را باید فریفت ... من شبی تو را نفس خواهم کشید،

  میترسم این حس مرا ویران کند ... 


قاب پنجره ...

سر می چرخانم  و نگاهم اسیر بر پشت میله های خانه ایست که برگهای خزان زده را آزاد می بیند...

در سکوت بی طعم و مزه این زندگی در پی کردها و ناکردهای  خویشم... در پی بوسه های داغی که تاول هایش را تا ابد بر لبانم نشانه خواهم داشت...

قدم بر میدارم یکی یکی و آرام آرام بی منظور به متانت درونم، تنها، بی حوصله از بودنها و نبودنهایم...

آسمان این روزها مست مست همچون منی که پایان شبهای مستیم را با اشک امضا میکنم می بارد و ...و کاش عاشق میشد پرنده همچو گذشتگان دور به تنهایی زیر باران...

دیروزی شاید دلم خواست خرگوش یا سنجابکی چابک باشم، این آرزو آن هنگام شد که دستهایم زیر و بم  مُشتی برگ لیمویی و پرتغالیِ باران زده را می کاوید مثل مرد آتش گرفته ای که در زیر پیرآهن دخترک جوان به دنبال میوه های رسیده باغ جوانی است...

و این آرزوهای شیرین و شیطنت های ذهن بی تابم مرا عتاب نمی کند که چون قاعده همیشه زندگیم چشم در عمق قهقرای این روزگار متعفن از روح های به صلابه کشیده فرو نبرم...

این روزها نه چشمان درشت دخترکی با حرفهای  برهنه اش مرا از خود برون می آورد نه دلبریهای مرد نازنین اندیشه ای که روزی طالبش بودم ...

هوای درون و بیرون این روزهایم بوی خون میدهد بوی درد و سکوت و نکبت... نمیدانم چرا نگاه این پوسته های انقلابی را لایق تن بی تابِ آزادیم، نمیدانم...

جنگل مرا فریاد میزند ... و من اسیر قانون آدمیت در پشت قاب اسارت پنجره خزان زده ام، برای تویی مینویسم که در اندیشه منی...

خدا در من نفس می کشد...

این که تو با منی ...

این که تو همیشه ی همیشه با منی...

اینکه حضورت در جیب خالی من و راننده ای که آن روز را به یاد پدر تنها فاتحه میخواهد از من ...

اینکه عزت و آبرو و گونه های تب دار از شرم داشته ها و نداشته هایم ... از کرده و نکرده هایم برایت از جان شیرین نیز با ارزش تر است...

اینکه باور دارم تو و چشم های مهربان تو ...

اینکه تو و قلب بی نهایتت...

اینکه تو و دستان گرمت در اوج تنهایی نمناک من ...

اینکه میدانم از توام با تمام بی شباهتیم ... شبیه ترینم به تو ...

اینکه زمزمه میکنی در شب های بی کسیم و آرامش ناب نجوایت...

اینکه تنها آغوش گرم از آن توست در هنگامه ی سیلی روزگاری که هر روز می نوازد گونه ای را که تو بوسیدی با عشق...

میدانم دستپروده تو است و بازیچه من ...

اینکه لبانم را میگشایم و با همه سیاه دلی ام و باز بوی یاس میدهد ...

میدانم که این روزها چون همیشه تو...

تو در من نفس میکشی ...

حس هرم نفسهایت تو نازنین خدای من... خدای آسمان... خدای مهربانان و نامهربانان در من 

مرا غره می کند به خویشتن...

 و من در تو با ریشهای سفید و بلند تو با گیسوان کمند تو با لبان سرخ تو با هر آنچه که  برخواسته از زیباییهایت است برایت تنازی میکنم... همچون توله شیرهای بازیگوش با یال درخشان تو بازی میکنم ...

میدانم ... حس میکنم... باور دارم که تو ...

ایزد حق پناه و حق خواه و حق جوی من در من نفس میکشی...

پ.ن: ...

تصویر خاطره


نگاهت گرم است و من چون مرغي كه آفتاب به تنش مي‌خورد در برابر نگاهت مسخ مي‌شوم. مثال گربه‌اي نرم مي‌شوم.او را كه بو مي‌كشي از طرز بوكشيدنت ديوانه مي‌شوم.صورتت كه به صورتش مي‌خورد كمي آزرده مي‌شود آخر چون دستانت نرم نيست اما بي‌اندازه خوش‌چهره و جذاب مي‌شوي وقتي ته‌ريش مي‌گذاري، دلم آب مي‌شود وقتي چنگ در موهايش مي‌كشي و چندشم مي‌شود وقتي برايت ناز مي‌كند و گوشه‌ چشم نازك...
اگر مي‌دانستي ديگر مثل گذشته خجالتي نيستم حتم داشتم دندان‌هايت را بر گوشت تنش فرو نمي‌بردي ، يادم هست هيچ وقت دلت نمي‌آمد مرا گاز بگيري، طاقت اخم مرا نداشتي، اما حالا...چونان گرگي گرسنه لباس از تن اين آهوي سياه چشم مي‌دَري. باورم نميشود اينگونه خيره نگاهت مي‌كنم و تو شرم نمي‌كني از من
 ... 

انگشتانت را بر نرمي سينه‌اش فرو مي‌كني لحظه‌اي چشمت مات مي‌شود به سينه‌اش آنجا كه قلبش مي‌تپد لحظه‌اي دلم آشوب مي‌شود احساس مي‌كنم كه تو نيز آن روز به يادت آمده كه وقتي دستت را بر سينه‌ام گذاشتي گفتي: از هر هزار تپش قلبت يكي هم براي من بتپد كافيست و وقتي من خشمگين نگاهت كردم و گفتم كه دليل تپيدن اين قلب تو هستي، چه مهربان، مست و آرام شدي . آنگاه كه به ثانيه‌اي چشم از سينه‌ بلورينش برداشتي و بغضت را فرو دادي باورم شد انديشه‌امان يكيست ...

زمان زيادي نپايد كه تن‌سائيدنت را با آن زيبارو پايان دادي . دلم آشوب شد از تماشاكردنتان و گونه‌هايم خيس اشك. به هق هق افتاده‌ام شايد.از بستر هوس تن بر مي‌خيزي و من چون، گلهاي آفتابگردان هر جا مي‌روي رويم به تو مي‌شود.

 به سمت پنجره مي‌روي صدايم را نمي‌شنوي كه داد مي‌زنم تن خيس است سرمايت مي‌شود. از جيب كتي كه هديه زادروزم به تو بود سيگاري بيرون مي‌آوري و آتش مي‌كني و بر لب مي‌گذاري ، بيچاره مي‌شوم وقتي دو چشمت را حلقه اشكي فرا مي‌گيرد، پُك محكمي به سيگار مي‌زني و ثانيه‌هاي دور در گلويت نگهش مي‌داري و با لرزش آه دلت بيرونش مي‌دهي ...

زيبا روي صدايت مي‌كند و تو نمي‌شنوي، خنده‌ام مي‌گيرد رخصت خروج مي‌خواهد چه ساده از وجود نازنينت مي‌گذرد و تو بي‌آنكه نگاهش كني از جيبت چند اسكناس به او ميدهي و وقتي مي‌گويد دوباره خواستي به من زنگ بزن فقط مي‌شنوي. وقتي مي‌رود چه بي اراده به بسترت نگاه مي‌اندازي . غم نگاهت اندوه دلم را صدچندان مي‌كند دوباره روبه پنجره مي‌كني سرت را از پنجره بيرون مي‌آوري ميدانم دلت براي بوسه‌هاي مكررم تنگ شده ميدانم ...

 پكي ديگر به سيگارت مي‌زني و اين بار وقتي مي‌خواهي دودش را بيرون دهي بغضت مي‌‌شكند و درد نبودنم به سينه‌ات چنگ مي‌زند و فرياد دلتنگيت روحم را به آتش مي‌كشد.نزديك مي‌شوم ميدانم مرا نميبيني اما دوباره كه مي‌خواهي فرياد بزني چشمانم را مي‌بندم و هزار باره مي‌بوسمت. هر دويمان به احساس اعتقاد داشتيم و آرامش ناگهانيت باورم داشت كه بوسه‌هايم را احساس كرده‌اي زانوانت ناي ايستادن نداشت به ديوار تكيه زدي مثل كودكان گريه ميكني و نامم را صدا ميزني و من دنياي نوازش مي‌شوم بر لابلاي تار موهايت.دلم پَر مي‌زند براي گذاشتن سرت روي زانوهايم.

 تا مي‌آيم بر چشمانت عطر آرامش بپاشم مي‌خزي به سمت بسترت از زير بالشتت عكسم را بيرون مي‌آوري و تا ميخواهي ببوسيم نميدانم چرا پشيمان ميشوي بر مي‌خيزي، و صورت و دهانت را مي‌شويي و دوباره عكسم را نگاه مي‌كني و بوسه‌اي بغض‌آلود بر آن مي‌نشاني و من مدهوش مي‌شوم ، بوسه‌ دوباره‌ات طعم تلخ غم دوري مي‌دهد و بغضي ديگر در گلويت مي‌رويد و دوباره كه مي‌بوسيم زخم تنهاييت چون خنجري به دلم مي‌نشيند و ناخواسته هر دو آهي مي‌كشيم عكسم را بر سينه‌ات مي‌چسباني و سر بر بالينت مي‌گذاري و من از خدا مي خواهم تو را آرام بخواباند. . . 


پ.ن: بازمانده ای از روزهایی که تا همیشه با من ا ست...

پ.ن: این نوشته برای بار دوم آپدیت شد...


2+2

?=2+2

میتونی + بین این دو عدد رو برداری ...

میتونی بر نداری ...

این تصمیم با خودته!!!!

در هر صورت به جوابهای درست و اثبات شده ای می رسی اما این کجا و آن کجا!!!!!!!!!!!


ادامه نوشت: اندیشیدم و اینگونه آمد به خاطرم که هر دو جواب گر تو خواهی و من یکی است!!!

همبستگی...

پی ادامه نوشت: عجیب دلشوره دارم... عجیب...

حقیرتر از آنم که عقابوار بمیرم...

اما پرنده است و نهایت آرزو...

معشوق که چشم بر ما بست...

باشد که ...

می تونستی باشی...

دارم نابودی عشقمو می بینم ...

پیش چشمام داره آب میشه میمیره ...

 دیگه دنیا برام غمگین و بی روح...بدون تو دلم آروم نمی گیره...

 دارم می بینم از دست رفتن عشق...

 دارم مرگ شب و رویارو می بینم ...تو دستای تو بود نبض من و عشقم ...!!!!!!!!

دارم دلتنگی فرداتو می بینم...! می تونستی باشیو عاشقم باشی ...مثل من/ من همیشه عاشقت بودم...

 تو از بالا منو میدیدی اما من ...من از اعماق ریشه عاشقت بودم...___________________

 دارم نابودی دنیامو می بینم اخه عشق منو رویای من بودی... ...

 دارم می لرزم از گریه , از این ماتم,  نفهمیدی همه دنیای من بودی...

 دارم نابودی دنیامو می بینم... آخه عشق منو رویای من بودی

 دارم می لرزم از گریه از این ماتم نفهمیدی همه دنیای من بودی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 پ.ن: بی شک همیشه سکوت...

پ.ن ۲: عجب بی معنا می شود این آشفته دنیا وقتی می شکنی از بنیاد...

كلبه

دستت را گرفتم، گَرم و رام انگار همه وجودت رام بود اصلاً‌ تو وحشي نبودي از ابتدا... فقط شايد كمي سركش !! و بی شک اين من بودم كه وحشي بودم و سركش‌تر از تو ... به هر حال هم قد و قواره خودمي اما در چشم من به بلنداي سرو تنومند حياطمان هستي چقدر دوستش ميدارم، سرومان را مي‌گويم . . .
فرصت نشده بود از آرزوهايم برايت بگويم اما مي‌دانستي اهل سفرم و تو از من بيشتر. هر قدمي كه مي زديم پشت سرمان خاكستري مي‌شد و جلو پايمان سبز، نه از اين سبزي مي‌توانستيم دل بركنيم... ! نه مي‌شد بي‌توجه به خاكستري پشت سر بود...
در هر حال ما مي‌رفتيم ...گفته بودم عاشق طبيعتم و گفته بودي عاشق تنها بودنماني و طبيعت تنها با تو . . .
سمت و سوي سبلان بود شايد كلبه‌اي را اشاره مي‌كردم با قلبم و تو مي‌ديدي با دلت ... آخرين باري كه به اينجا آمدم به پيرمرد چوپان مهربانم گفته بودم برايمان بر حسب زيباتر شدن كلبه ،پرچيني بسازد و چه زيبا ساخته بود و پيچك‌ها چه شادمانه خود را به دورش حلقه زده بودند و مي‌شد به راحتي حال خوششان را احساس كرد .
نزديك كلبه شديم دستم را محكم مي‌فشردي و من نيز.. .
نگاهم كردي و گفتي باور كنم ...، فاتحانه لبخندي زدم نفس به نفس... جلوی كلبه دستم را به سمت پايين كشيدي و روي زانو نشستيم درست جلوي درب كلبه و خيره خيره نگاه مي‌كرديم نگاه‌هايمان را و شايد مي‌كاويديم درون و برونمان را انگار تازه به هم رسيده باشيم شايد هم همينگونه بود . . .
 
بوي چمن‌هاي تازه مشاممان را ناز مي‌كرد و فاصله ميان زانوان به خاك نشسته‌امان را گل‌هاي كوچك زرد و صورتي با جوانه‌هاي سبز روييده شده از قهوه‌اي خاك مزين كرده بود گل زردي را چيدي و به روي موهايم نشاندي انگار خيلي زيبا شده بود كه اينکار را چندبار ديگر تكرار كردي تاج گل‌هاي زرد و صورتي بر موهايم را مي‌توانستم در زلالي شبنم نگاهت ببينم ...
خواستم درب كلبه را باز كنم كه دستم را گرفتي مرا به سوي آغوشت فراخواندي و گفتي : نه بگذار آسمان آبي ، ابرهاي سفيد و بلنداي كوه ببيند خوشبختي ساده مرا در اوج شگفتي آفرینش تو ... و من سر بر سينه‌ات گذاشتم و در گرماي تنت نظاره گر زيبايي طبيعت و تنهاييمان شدم ...
در اين ميان نسيم و پروانه‌اي از جنس نور از عشق‌بازي بي‌آلايشمان چه بوسه‌ها كه نچيدند و براي ایزد به ارمغان نبردند و من و تو چه سخاوتمندانه تقديمشان مي‌كرديم لذت ناب احساس خوب با هم بودن، هواي عاشقانه‌امان را. . .

داشتي گونه‌ام را نوازش مي‌كردي يا دستان مهربانت گيسوانم را شانه مي‌كرد، نميدانم اما مورچه‌اي كه بوسيدن بلد نبود انگشت پايم را به حساب بي نصيب نماندن نابلدانه گازي گرفت و من ناجوانمردانه از خواب پريدم و صداي غيژ غيژ تختم به يادم آورد كه من هنوز و تا هميشه تنهايم . . .
پ.ن 1 : روزی از 86
پ.ن 2: وای از این دل که دوش چه بلبل زبان شده بود...

ايوان

ديگر توان نشستنم نبود، دلم را بر روي بال‌هاي پرستوي خيالم گذاشتم و به آسمان رهايش كردم. و خود بر سنگفرش‌هاي نمناك ايوانمان نشستم و چشمهايم را به ابرهاي پاره پاره‌اش دوختم. پياپي آه مي‌كشيدم و بغض گلويم را مي‌فشرد تا اينكه ياد آخرين نگاه تو آن را شكست و من بي‌امان گريستم...

تقدير با آن سبيل‌هاي كلفتش هنوز در پذيرايي اتاقمان نشسته بود و سخنراني مي‌كرد و روزگار با ريش‌هاي سفيد و بلندش هر كلامش را متفكرانه گوش مي داد و سرنوشت گاهي نگاهي از پنجره اتاق به حال زار من مي‌نمود و دستي به شقيقه‌اش مي‌كشيد و دوباره نظاره گر محفلشان مي‌شد...

آسمان غرشي كرد و من مضطرب از جايم برخاستم و به دنبال نقطه اوج دل و پرستو بودم رعدي سينه آسمان را به وسعت تمام غم‌هايم شكافت و آسمان فرياد جان كاهي زد و گريست و من دوباره بر روي سنگفرش‌ها نشستم ...

كسي از ميان آن جمع صدايم زد فكر مي‌كنم شانس بود شايد هم اقبال اما حوصله‌‌اي نداشتم كه لب باز كنم و پاسخش دهم، قاصدكي كه معلوم بود آخرين نفس‌هايش را مي‌كشد خودش را به من رساند وچيزي درگوشم زمزمه كرد و جان داد، دلم ترسيدو غمش آشفته‌ام كرد...

از جايم برخاستم و به ستون سنگي ايوان تكيه زدم وخيره به دور دست‌ها ...، انگار كسي در راه بود تمام تنم لرزيد ، حس ششمم نيز انگار به خواب رفته بود، با صدايي مرتعش پرستو را صدا كردم ، شايد هم فرياد مي‌زدم ...حنجره‌ام مي‌سوخت ، اشكهايم ديگر شور نبود طعم خون مي‌داد ، صداي جيغ‌واره عقابي را شنيدم سينه‌ام را دلهره‌اي عجيب چنگ مي‌زد! دوباره صدايشان كردم...‌ نه دل پاسخ مي‌داد و نه پرستو دستم را به ستون گرفتم و بر روي نرده‌هاي ايوان ايستادم تا شايد اينگونه صدايم را بهتر بشنوند ، كسي دَر را مي‌كوبيد...

فكر مي‌كنم حادثه بود كه بي‌خبر آمد! هول شدم، نرده‌های خيس خيس و لغزیدن ناگاه پاهایم و بلندای ثانیه های رستن ازایوان بلند به حیاط گل آلود... نه معجزه از جايش برخواست نه شانس، تنها چشم‌هاي خدا بود كه نگران‌تر از هميشه به سويم ‌نگريست و قطره اشک عطراگی که از چشمش بر لبم نشست... ،

مُزحك بود اما هنوز هيچ يك از افراد آن محفل به سراغم نيامده‌ بودند انگار نه انگار كه حضورشان از براي وجود من بود، خدا دست‌هايش را به سويم آورد و تمام وجودم را در آغوش گرفت و چه آسوده گشتم آن هنگام که نگاهم به پرستو و دلم افتاد ، هر دو بر شانه‌هاي خدا آرام نشسته بودند ...،‌

و تنها كساني كه به حالم گریستند و آه حسرت براوردند ، اميد و خواهرش صبربودند ...

و من ته لبخند زميني‌ام را نثارشان كردم، چرا كه روزها بود ديگر حوصله‌شان را نداشتم...

و خدا اين را خوب فهميده بود . . .

پ.ن۱ : شاید یکی از روزهای ۸۷ 

پ .ن۲ : هنوز ذهنم مملو از سکوت است

بهار

بهار مي‌آيد و من هنوزگرفتار سوز زمستانم... انگار چون زاده برف و يخم... بخت بيمارم نيز قنديل بسته ، قنديلي به تيزي خنجري بر دل... حوصله‌اي نمانده برايم كه چشم به آمدن نوروز بدوزم آنهم با حضورتو در دل و بي‌حضورتو در برم...
راه و نيمه‌راه نسيم با بوسه‌هاي پياپيش نويد آمدن سبزه و رويش مي‌دهد... گُل گلدان من اما خشكيده و چه پرتوقع است
بهار اگر از دست من دلگير شود وقتي مي‌داند گلي كه خشكيد ، خشكيد... در شاخه‌هاي نهال احساسم دريغ از يك جوانه اميد... دريغ از حضور چكاوكي زيبا تا بر شاخه‌ اين نهال بنشيند، تنها انگار من از پرواز خسته‌ام... روزگار هم شال ابريشمي پروانه را به عقربه‌هاي ساعتم سپرده كه صفحه زمان را صيقل دهد تا برق گذر ثانيه‌هايش چشم مرا كور كند ...، هرچند بگذار كورشوم... چشم، بي جمال روي يار كه چشم نيست. . . شايد آن روزها كه پروانه‌هاي احساس در خيالم از پيله شوق بيرون مي‌آمدند و درهواي دل شيدايم پر مي‌زدند من كوير بودم و اينها همه خيال‌هاي خام وهم‌آلود...
 نميدانم شايد اين نوشته‌ها نيز محض عادت است و به آشفتگي اين روح وامانده ربطي ندارد، نميدانم . . .

زن

روز زن


روز جهاني   زن


...

انتظار

هي اين پا و اون پا مي‌كنه . . . دائم دستاش رو به هم مي‌فشاره . . . گاهي به اسرار چشماش، با پاش يه سنگريزه رو پرت مي‌كنه سمت جوي آب... شايد بيشتر از صدبار با پاهاش با چشماش تا سركوچه رفته باشه و برگشته باشه . . . هر از گاهي با دستاي يخ كرده و مضطربش چنگي لاي موهاش مي‌كشه ... سرش از شدت درد منگ و گيج شده . . . تو يه متريش كه باشي خيلي راحت صداي تاپ تاپ قلبش رو مي‌شنوي . . . اينجور مواقع حتي صداي خس خس سينه‌‌اش واضح‌تر به گوش مي‌رسه . . . چند تا نفس عميق مي‌كشه . . . تو امتداد كوچه سايه‌ خاكستري آدمي پخش ميشه كفِ سنگفرشاي كوچه و مثل ارابه مرگي كه جنازه‌اي رو بهش بسته باشن به سمت او مي‌خزه. . . چشماش گرد مي‌شه يه نفس عميق‌تر مي‌كشه دست راستش رو مشت مي‌كنه و محكم مي‌كوبونه كف اون يكي دستش . . . حلقه اشكي كه تو چشماش گرد شده رو با حرص پشت دستش له مي‌كنه . . . خودش رو مي‌چسبونه به ديوار پشت سرش  و خيره خيره زيرچشمي سر كوچه رو نگاه مي‌كنه . . . دلش مي‌خواد به سرعت و قدرت تمام مي‌رفت سمتش با دستاش شونه‌هاش رو مي‌گرفت و مي‌كوبوندش كنج ديوار بهش مي‌گفت مي‌فهمي انتظار چقدر سخت معلومه كدوم گوري بودي . . . انگار طلسم شده باشه، ميخش كردن به زمين . . . گوشاش از شدت استرس و خشم داغ شده . . . كف دستاش انگار شير آب يخ باز كردن خيس خيس . . . تا مياد سرش رو بياره بالا و يه نفس عميق بكشه و بگه خوشت مياد يكي اين همه وقت منتظرت بزاره . . . بوي عطرش كه هميشه ديوونه‌ترش مي‌كرد تمام فضاي سينه‌ش رو پُر مي‌كنه . . . چشمش كه به چشماي اشك‌آلود و صورتش مي‌افته خشكش مي‌زنه . . . حالا ديگه كاردشم بزني يه قطره خون ازش نمي‌چكه . . . جاي انگشتاي زمخت  پدر دخترك هر دو سمت گونه‌اش رو ارغواني كرده . . . با دست سردش ،‌دست ظريف و داغِ ومرتعش دخترك رو محكم فشار مي‌ده . . . چشم تو چشمش مي‌اندازه و با صداي قاطع و آرومي بهش مي‌گه . . . قول ميدم ديگه هيچ وقت پشت سرت رو هم نبيني . . . دخترك بغضش رو قورط مي‌ده و لبخند خسته‌اي لباي لرزونش رو شيرين مي‌كنه . . . از تو كيفش شناس‌نامه‌اش رو در مياره و ميده دستش  . . . چند قدم اونورتر دربِ بازي كه پله‌هاي نيمه ‌قديمي باريكي رو تو خودش جا داده منتظرشونِ. . . سردرش نوشته شده محضر ازدواج 7 . . .

نوشته شده در 1387 شايد پاييز...

زمان

من وسوسه شدم و زمان را در خود كشتم. نميدانم چرا اما زمان از حركت ايستاد وقتي مسخ جنون تن شدم... مات ماندن زمان و تولد آن سكوت سنگين در من . نميدانم طعم گيلاس شراب تنم چه بود كه از اول بار جز خماري چيزي برايم به ارمغان نداشت. اما او را به نهايت جنون و مستي مي‌كشاند و من انگار در پي معنايي دگر بودم معنايي كه در هواي تو احساسش مي‌كردم،‌ هواي تو...

اما آواي موهني تار پود جام خالي تنم را به آشوب مي‌كشيد، از تو دور مي‌شدم و هر لحظه پيداتر بودي در من و من گمشده در هاله‌‌اي از اميد ناامید روح آشفته‌ام، چون مالباختگان ابديت ، آتشزده تقديري مذاب...

از مرگ زمان لحظه‌هاي بسيار مي‌گذرد و سكوت زاده شده در من، پيرخرابات دل شده، كمر خميده با گيسواني به رنگ كافور و دستاني هميشه لرزان چون بيد مجنوني در كنار جويي خشكيده. گاهي كه نفس‌هاي مكرر زمان را به خاطر مي‌آورد بي‌صداتر از فرياد كلامي مي‌گويد و به هرآنچه نيست نظري مي‌نمايد و هيچ مي‌شود با من ...فهمي ندارد كه مفهوم نبودنت را باران كند بر كوير دلم تا شايد خاطره را خاطره سازيم با هم...

حسي در غبار درونم تنگ مي‌شود نمي‌دانم شايد نمي‌خواهم باورش كنم شايد حتي باوري نيز در من نيست... فغاني در گوشم آشفتگي افسارگسيخته‌اي را نجوا مي‌كند زخمي از درون سرباز مي‌كند و طعم تلخ آشنايي دارد كه چشمم را مي‌سوزاند و دلم را ريش مي‌كند ...

كرمي‌ كه در پوسته دلم پروانه‌ گشته خودخوري مي‌كند تا پيله‌اش جاودانه بماند ، كَرده‌اش متهيرم مي‌كند و شايد همين است كه چشمان غبارآلودم گاهي بستر شبنمي مي‌گردد ، و آه كه چه تلخ در عفونت آن وسوسه بي‌صدا مي‌ميرد ...

من بي‌وجود...

من بي‌وجود...

من ترسو...

من سكوت...

و تو ...

فريادهاي مودبانه تو...

بيماري‌ كليّه دارم مسلمون...

او  و اوها = لگد لگد مشت لگد لگد مشت لگد لگد مشت و آه از سيلي‌هاي پياپي...

باز هم ادب تو : نزن مسلمون ميگم كليه‌درد دارم مسلمون...

او و اوها = لگد لگد مشت مشت و شانه‌هايي كه در پنجه خونينشان اسير بود و به زمين كشيده مي‌شد...

باز هم تو و كاكل كوتاهت آه يادش هست مادرت... كاكل زري مادر ...شاخه نبات مادر...

و اينك كه مي‌كشيدند به پنجه چركينشان اين كاكل مردانه را و من بي وجود تنها ستودم با همه بي‌وجوديم نشكستن تو را ...با همه آنكه مي‌زدند مي‌زدند كه بشكني كه بشكني كه بشكني و ديدم تو را انسانت آرزو بود و چه ابر رعنايي بودي در مقابل حقارت بي‌وجوديشان...

چند قدم آن طرف تر آه نازنين برادرم ...نازنين برادري ديگر تنها به جرم رهگذر بودن آه تنها به جرم رهگذر بودن دستي آلوده به حيوانيت صورت محاسن دارش را نواخت چه نواختني چونان كه تبر زني تبر بر ريشه درختي تنومند زند ...

از فاطمه بسيار شنيده بودم از آن سيلي معروف و شايد  كودكانش خوب حال مرا مي‌فهمند آن روز كه ديدم به چشم خويش كه كاش نميديدم...

دلم عجيب گرفته از زمانه از مردمان از فرياد حامدي كه مي‌گويد " خدايي نيست نيست نيست"...

و من اما جز تو ديگر كسي را ندارم هيچ هيچ هيچ...

دلم آغوش بي‌كينه مي‌خواهد...

چقدر نديدن ... چقدر سكوت...

                  . . .

نمون                  ...

   بيا            ...

      بمون      ...

         نرو...

          ...

پ.ادامه.ن:

ديوار...

بن بست ...

تو و رها شدن...

من و سكوت و درد...

واويي كه نمي‌شناسيمش انگار!...

زادروز

نميدانم مفهوم ميلاد تن آن هنگام كه روحش را به سلابه كشيده‌اند چه مي‌تواند باشد...

نميدانم متولد اوج زمستان بودن چه سنخيتي با احساس گل يخ بودنم دارد...

نميدانم اين همه تنهايي، مزموني از آشتفشان بودنم است يا...

نميدانم...

نميدانم چه حسي است كه مي‌خواهد زادروزم را با پرواز در آسمان خاطره سازد...

نميدانم جشن ، تولد، هديه ، كيك، شمع، بادبادك‌هاي رنگي در اين بي‌رنگي انسانيت مفهومي دارد ...

نميدانم بوسه‌ي تو، آغوش او، نوازش ديگري ، تاييد آن يكي، قبول‌ قبول‌هاي نازنين پري، چرا ديگر كافي نيست...

نميدانم چه خواهد شد اگر امشب به صبح زادروزم نرسد...


پ.ن: سكوت


نيمكت

دستم را مي‌گيري به سمت نيمكتي مي‌بريم و باصداي مملو از خشم و التماس ميگويي بشين. خيره به چشمانت نگاه مي‌كنم، تكرار مي‌كني بشين، شايد نمي‌داني صدايت شبيه صداي درياي آرام است ، شانه‌هايم را مي‌گيري و مي‌فشاري و دوباره مي‌گويي گفتم بشين تو را به خدا بشين...
 پلكي مي‌زنم و مي‌نشينم يا مي‌نشانيم، نمي‌دانم. آشفته‌‌وار در روبه‌روي من قدم مي‌زني به لحظه‌اي در جلوي پايم مي‌نشيني چشم در چشمم مبهوت از سكوتِ من مي‌نگريم. بعد شروع مي‌كني به حرف زدن ، از بي‌طاقتيت ، از دلتنگيت، از خستگيت، ازبي‌حوصله‌گيت، از تحمل لحظه‌هاي تلخ دوريت، از . . .
و من مي‌شنوم و با ذره ذره وجودم حست مي‌كنم...
 دستم را به صورتت مي‌گذارم ... با انگشتانم چشماني كه هوايش باراني‌است را لمس مي‌كنم. تا مي‌آيم تارهاي ابريشمي موهايت را نوازش كنم، دستم را مي‌گيري و مي‌گويي : با توام شنيدي چه گفتم. با تمام نگاهم مي‌كاومت... نمي‌گذارم دلشورگيم را بفهمي، مي‌خواهم تا فرصت هست سير نگاهت كنم هيچ معلوم نيست كي شود كه دستم را بگيريو و بكشاني به سوي نيمكتي و برايم از حرف‌هاي دل بي‌تابت بگويي!
مي‌آيم دوباره صورتت را لمس كنم دستم را محكم ميگيري مي‌خواهي كه صدايت را فرياد كني...
‌نگاهت كه با نگاهم گره مي‌خورد آرام مي‌گويي، من اين دست‌هاي نوازش‌گر را هميشه مي‌خواهم...

 زمزمه‌وار مي‌گويي :من تو را هميشه، در آسمان و زمين، بر روي دريا، در خواب و بيداري در حضور خدا و پروانه‌ها با تمام زجرها و كاستي‌هاي روزگار مي‌خواهم...
من تو را مي‌خواهم در سفر ،‌ همراه پرستوها در زايش‌ شقايق‌ها ، مست يا هوشيار من تو را مي‌خواهم ، تمام يا ناتمام مي‌فهمي! ...

و من هنوز خيره تو را مي‌نگرم ، كسي در من ميگويد سير نگاهش كن، ولي من كه سير نمي‌شوم، مشوش مي‌شوم...
 چشمان بارانيت گونه‌هاي تبدار و خيست، روحم را آشفته مي‌سازد ...دستانت را مي‌گيرم بلندت مي‌كنم... ، بلند مي‌شوي و همچنان مي‌گويي ، شنيدي چه گفتم، و ميدانم سكوتم آزارت مي‌دهد و ميدانم قفلي كه بر دهان دارم را نمي‌بيني و ميدانم خودم نگذاشتم بغض گلويم را بشنوي، لباست را از خاك زمين مي‌تكانم، يقه پيراهنت را صاف مي‌كنم ...

دستم مي‌لرزد و تو مي‌بيني كه با انگشتان لرزانم اشكهايت را پاك مي‌كنم، عادتي است هنگامه‌ي شكستن بغضي در گلو  لبان و دستان لرزانم... سعي مي‌كنم خودم را كنترل كنم !دوباره صدايي در من مي‌گويد سير نگاهش كن با تمام وجود نگاهش كن...
دستم را محكم مي‌گيري، تار و پود تنم را به آتش مي‌كشي... انگشتانم را در انگشتانت قفل مي‌كنم ، سايه سياهي را در نزديكي‌مان احساس مي‌كنم ، ناخواسته در آغوشت پناه مي‌گيرم دست خودم نيست... انگار قرار و مدارهايم را زير پا مي‌گذارم...

صاعقه‌وار تمام احساس و مهرت را با ولع بو مي‌كشم، هيبت سياهي تمام قد روبروي من است....
 در كنارش كبوتري با نفس‌هاي بريده نگاهم مي‌كند...

 چشمم را از تو بر نمي‌دارم ، نجوا مي‌كني بي تو چه كنم؟ بي تو و اشك امانت مي‌برد.
 سياهي مهلت نمي‌دهد دستم را مي‌كشد با دست ديگرم دستت را محكمتر مي‌گيرم كه بداني . . .

 اما قدرت او بيشتر است تو نيز رهايم نمي‌كني ، فكري مي‌كنم دستم را از دستت بيرون مي‌كشم با انگشتانم سينه‌ام را مي‌درم قلبم را بيرون مي‌آورم و به تو مي‌سپارم...
دستان سياهي تمام تنم را مي‌كشد و مي‌‌شنوم كه مي‌گويي قلب بي‌تو را مي‌خواهم چه كنم!!! از تو دور مي‌شوم و بي صدا در خود مي‌شكنم، بي آنكه نگاه از تو برگيرم...
 
كبوتر پرواز مي‌كند و بر شانه‌ام مي‌نشيند و با نگاه پر از غمش متحير از پريشان‌حالي و سكوتم نگاهم مي‌كند... گيسوانم را بر روي سينه شكافته‌ام مي‌اندازم تا نبيند كه قلبم در جايش نيست...!
از دانه‌هاي احساسم به او ميدهم و از مرحم مهر و انسانيتم زخم عميق به جا مانده از خنجر روزگارش را مرحم مي‌شوم ... لبخند محزوني مي‌زند و سرش را به سرم تكيه مي‌دهد ...

 بغضم مي‌شكند . . .

پ.ن: از گذشته‌هاي دور
03-30-2008 پرنده...

يلدا

خیر بیبینی این شب چله مادر ! 

 

مشهد شب سردی بود . پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن

شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت 

پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه

 رفت نزدیک تر

چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود

با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه

 میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش

هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن

 برق خوشحالی توی چشماش دوید ..

دیگه سردش نبود !

پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه .

 تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخِه برو دُنبال کارت !

پیرزن زود بلند شدخجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد :

مادر جان مادر جان ! پیرزن ایستاد برگشت و به زن نگاه کرد !

زن  لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه موز و پرتقال و انار ….

پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه.. مُو مُستَحق نیستُم !

زن گفت : اما من مستحقم مادر من

مستحق داشتن شعور، انسان بودن و به هم نوع توجه کردن

اگه اینارو نگیری دلمو شکستی !

جون بچه هات بگیر !

زن منتظر جواب پیرزن نموند  ومیوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد

قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش دوباره گرمش شده بود

با صدای لرزانی گفت :

 پیر شی ننه . پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر!


پ.ن : با تشكر بسيار بسيار فروان از گروه اينترنتي darham و فرستنده اين مطلب mehrabuni51@yahoo.com

سنجاقك


(ببخشيد اگه طولانيِ... )

از مغازه كه اومديم بيرون و نشستيم تو ماشين اصلاً ‌يه نگاه هم بهت نكردم، يه چيزي تو گلوم داشت خفم مي‌كرد، چشمام شده بود گُلّه آتيش، همينطور زول زده بودم به شيشه جلو و تا خود خونه باهات حرف نزدم، تو هم هيچي نگفتي ،‌ مثل لاكپشت‌ها تو خودت فرو رفته‌ بودي، رگ وسط پيشونيم انقدر متورم شده بود كه لمس نكرده حسش مي‌كردم، تو دلم انگاري داشتن سنگ مي‌سابيدن، خيلي سريع‌تر ازهميشه رسيديم خونه، من زودتر از ماشين پياده شدم و با قدم هايي كه از روي حرص وعصبانيت بر مي‌داشتم از راهرو رد شدم و با غيض تمام در رو باز كردم، كفشهام رو درآوردم و كيفم رو پرت كردم روي ميز و همينطور كه راه مي‌رفتم شنل و شالم رو انداختم كف سالن و يك راست رفتم تو اتاق، و خودم رو انداختم روي تخت، يه نفس عميق كشيدم، ملافه تخت رو تو دستم مي‌پيچوندم و منتظر بودم پات رو بزاري تو اتاق ولي طبق معمول صداي بسته شدن در يخچال حاليم كرد اول يه ليوان آب مي‌خوري، بعد مياي لباسات رو درمي‌آري، حتي تو زمستون هم همينطوري ،‌اين كارت بيشتر حرصم رو در مياره، گلوم رو انگار دارن با انبردست فشار مي‌دن، تو دلم به زمين و زمون فحش ميدم، با قدم‌هاي آرومت مياي تو اتاق ، كتت رو ميندازي رو دستت و در حاليكه بادست ديگه‌ات دكمه يقه پيرهنت رو باز مي‌كني ، مياي كنارم رو تخت مي‌شيني، سرم رو بر مي‌گردونم كه سرت هوار بزنم و تمام عصبانيتم رو مثل پتك بكوبونم تو سرت كه چشماي اشكآلود و قرمزت عين آب يخ ميشه و ميرزه رو صورتم، اما اين بغض لعنتي رو فرو نمي‌بره، نگاهم رو مي‌ندازم رو تخت و با صداي نه چندان بلند بهت مي‌گم، خوبِ ديگه، روسري برايِ ستاره، بلوز و دامن واسه خاله نسرين، يه عطر خوشبو مال هنگامهِ خاله نسرين، تازه اون گله سر گرون رو هم براش خريدي، اون شال ابريشمي كه ديدي چشم من رو گرفته بود، هم خريدي باسه خواهرجون زري، اين وسط من، كشكم ديگه، حتي يه نظر هم، از من نخواستي، حالم از هر چي خريد و مغازه وهديه‌است بهم مي‌خوره، من ديگه غلط بكنم با تو بيرون بيام. به اينجا كه رسيدم خودمم حس كردم، صدام شبيه نعره شده بود، ولي داشتم از حسودي مي‌مردم، با دستت چونم رو گرفتيو، چشم تو چشمم انداختي و گفتي : تموم شد. گفتم: نه خير، اما ديگه هيچي نمي‌گم، اصلاًبه من چه، من چه كارم اين وسط ،انگاري خدايي لولو سر خرمن هم نيستم.
دوباره گفتي: ،خانمي تموم شد.گفتم : بله، چيه، باز مي‌خواي توجيه و بهونه كني، بفرما دفاعيه مسخره جناب‌عالي رو مي‌شنوم، حالا اگه من بودم، اگه يه كادو اضافي براي، افشينِ عموعلي خريده بودم، دشت و محشر مي‌كردي، كه چي و چرا و ....
دوباره گفتي : خانمم تموم نشد. گفتم : خوب بابا توام،گفتي: عصباني مي‌دونم ، خون داره خونت رو مي‌خوره مي‌دونم، اما تو كه ا ينجوري نبودي، تو كه انقدر حسود و خسيس نبودي، خداييش سري قبل خودت نگفتي دخترخاله از گله سرت خوشش اومده، كاش براش مي‌خريديم، نگفتي. اومدم بگم : گفتم كه گفتم، كه انگشتت رو گذاشتي رو لبام و گفتي، آخه قربون اين لباي داغ و صورتيت بشم من، چرا انقدر بي‌خودي عصباني مي‌شي.

ناخواسته، انگشتت رو گاز گرفتم و تو هم يه آخ بلند گفتي و من پريدم وسط حرفت و گفتم : اصلاً مال اونا خريدي كه خريدي به درك يه هل پوچ هم باسه من نگرفتي، خوبه بعد اين همه وقت، اومديم سفر و خريد ، مي‌خواي حسوديم نشه مي‌خواي دلم نشكنه ازت، واقعاً كه شما مردا خيلي ... انگشتت رو گرفتي جلو صورتم و گفتي ببين جاي دندونات رو خداوكيلي داشتيم، شما بزار من حرفم تموم بشه.

نگام به جاي دندونام كه حسابي تو انگشتت فرو رفته بود، افتاد گفتم: حقّتِ، گفتي : خودت ميدوني تو من رو بكُشي هم با جون ودل مي‌ميرم، اينكه يه گاز يكم كوچولو بود.
گفتم :‌ به هر حال به ياد همه خريد كردي اِلّا من، اينرو كه گفتم، دوباره بغض لعنتيم گلوم رو محكم فشار داد، منم بخاطراينكه يهو اشكم نريزه رومو ازت برگردوندم، با دستت شونم رو كشيدي سمت خودت و منرو چسبوندي به سينت، همونطور كه موهام رو نوازش مي‌كردي، گفتي: كي شده من برم يا بريم، خريد و براي تو چيزي نخرم آخه، مني كه همه‌چيم مال تو، مني كه همه كارام بخاطر تو، حتي يدونه از، هديه‌هايي كه امروز خريدم، طبق چيزايي بود كه تو قبلاً گفته‌ بودي، فكركردم يادت وگرنه من غلط بكنم برخلاف ميل تو كاري بكنم خانمي، گفتم : خرَم نكن، گفتي : بي‌ادب شديا و سرت رو آوردي دَم گوشم و گفتي، چشمات رو ببند گفتم : نمي‌بندم،حوصله ماچ و بوسه هم ندارما. دوباره گفتي: شما ببند چشمتو ، و من چشم‌مام رو بستم . دست گرمت رو كه روي سينم گذاشتي...

مي‌خواستم بگم: گفتم، حوصله ندارم، كه سردي يه جسم آهني رو سينم، تنم رومور مور كرد، چشمم رو باز كردم و تو آروم دستت رو از روي سينم برداشتي ، به آرومي گفتم : واي خدا  چقدر قشنگِ. رو سينم يه گردنبند با يه آويز به شكل يه سنجاقك خيلي خوشگل با نگين‌هاي سبز ياقوتي و زرد خيلي خوشرنگ جا خوش كرده بود.

سرم رو چرخوندم سمت صورتت، ديدم چشمات پراشك شده، اشك تو چشمات مثل سنگ شد و بغضم رو شكوند و دونه دونه اشكام از چشمام قِل ‌خوردن و ‌چكيدن رو سينم و گردنبند،‌ اومدم حرفي بزنم، اما نمي‌دونستم چي بگم، مونده بودم ،كي خريده بوديش كه من نفهميدم، با صداي بغض كرده‌اي در حاليكه با انگشتت صورتم رو ناز مي‌كردي گفتي : وقتي حواست بلكل رفته بود پي اون زن وشوهر جووني كه با شوق و ذوق داشتن خريد مي‌كردن و تا كنارت وايستادم، پرسيدي كجارفتي،...

  و منم گفتم: رفتم تو ماشين پول بيارم. اون موقع رفته بودم سمت اون مغازه جواهرفروشي كه ماشينمون رو جلوش پارك كرده بوديم آخه اين سنجاقك خوشگل بدجوري جلوي چشم بالا و پايين مي‌رفت، وقتي ديدم كه داره بال بال مي‌زنه كه باسه تو بخرمش ، خريدمش .
در حاليكه آروم پيشونيمو بوسيدي گفتي: تقديم با عشق به مهربون‌ترين، نازنينِ زودرنجِ دلنازكِ دنيا...

لبخندي زدم و سرم رو گذاشتم رو شونت و ناخواسته به هق هق افتادم و هر چي گفتي گريه نكن فايده نداشت، يهو صداي اف‌اف به گوشمون رسيد اومدم سرم رو از رو سينت بردارم كه گفتي هر كي باشه صبر مي‌كنه ، نمي‌خواي گردنت كني، درحاليكه كلي احساس شرمندگي و هيجان دوست‌داشتنت تو وجودم آتيش به پا كرده بودن گفتم آخه، گفتي : گردنت كن ديگه.

و من اين كار رو سپردم به خودت و وقتي نگاه گيرا و و شيفته تو رو به خودم ‌ديدم، باتموم وجودم دوباره مطمئن‌ شدم كه چقدر دوستم داري و من چقدر عجول و گاهي خودخواهم، صداي اف اف دوباره بلند شد، اومدم بلند شم، برم ببينم كيه كه گفتي قد يه بوس كوچولو هم جاي تشكر نداريم،خجالت‌زده، سرم رو انداختم پايين و دستت رو گرفتم تودستم و آروم لبت رو بوسيدم و تو چه گرم و مست، بغلم كردي و من دوباره ديوونه شدم ويادم افتاد بخاطر يه حسادت بچه‌گانه چقدر لحظه‌هاي لذت بردن از براي داشتنت رو تباه كردم، دوباره صداي اف اف اومد و تو گفتي: آخ آخ برم درو باز كنم ، گفتم: خوب برو ديگه و نگام كه به نگات گره خورد ،هر دو هماهنگ و پر از احساس گفتيم، دوستت دارم.در حاليكه داشتي به سمت در مي‌دويدي از دور برام يه بوس خوشگل و گرم فرستادي، انقدر واقعي كه طعم شيرينش با شوري اشكام مزه ملسي به خودش گرفت. احساس آرامش خوبي داشتم، تشك تخت مثل يه تيكه ابر سفيد شده بود و اتاق خواب مثل آسمون برام هر از گاهي سنجاقك گردنبندم رو مي‌آوردم بالا و نگاش مي‌كردم و دوباره مي‌گذاشتمش روي سينم .

صداي نازك خواهر جون زري بود كه بلند بلند داشت سلام و احوال پرسي مي‌كرد، اما من هنوز دلم مي‌خواست همون طور، روي تخت درازكش باقي بمونم.

زري جون، داشت مي‌اومد سمت اتاق، كه تو بهش گفتي: زري جون برو بشين تو پذيرايي تا بيام، نرو اونجا، ولي هم من و هم تو خيلي خوب مي‌دونيم كه چقدر اين دختر يه‌دنده ‌است، صداي جيغش بلند شد، كه نهههه من مي‌خوام برم ببينم چي غايم كردي! به وضوع شنيده مي‌شد، صداي تالاپ تالاپ دويدنش و رسيدنش دم در رو شنيدم...

نگاش افتاد روي تخت... دم در خشكش زد، آروم آروم اومد سمت تخت و همينطور ايستاده نگام كرد، لبخندي زدم و سلام كردم انگار نشنيد ، لباش شروع كرد به لرزيدن و يهو زد زير گريه ونگاش چرخيد به تو، كه توي چارچوب در كمي عصباني و كلي غمگين وايستاده بودي ، زري گفت:الهي قربون اون دلت بره خواهر چرا تموم نمي‌كني اين كاراتو، اين گردنبند جواهر روخريدي كه چي؟ ... انداختي دور اين قاب عكس كه چي؟ ، چرا با روح و دلت بازي مي‌كني؟، عروس خوشگل و مهربون تو الان زير خروارها خاك خوابيده ...،نمي‌گم پوسيده نه چون اون مثل جواهر بود اما داداشم، گلم، قربون دل عاشقت برم، چرا اينجوري مي‌كني؟، گفتيم بريم سفرشايد يادت بره، شايد حالت بهتر بشه، بعد تو رفتي . . . و دوباره زد زير گريه...

من كه ديگه از روي تخت بلند شده بودم، اومدم كنارت، دستت رو محكم گرفتم تو دستم و مثل بچه ‌مظلومها گفتم : اومدي سفر من رو يادت بره! . . .

كه تو داد زدي: من هيچ وقت يادم نمي‌ره، نمي‌خوام فراموشش كنم، نمي‌خوام از يادم بره ، اون هميشه تو قلبم، تو مغزم، تو تمام تار و پودم جاداشته، داره و خواهد داشت، من دوستش داشتم و دارم و هميشه خواهم داشت. بعد روتوكردي به من و گفتي من عاشقشم ، هميشه...

و دستت رو انداختي دور كمرم،‌ رو به زري كردي و گفتي : خواهرم، عزيزم بفهم ،‌ بفهم نمي‌تونم، نميشه، به يادش نباشم ديوونه مي‌شم، باهاش حرف نزنم، براش چيزايي كه برازنده‌اش هست و دلم مي‌خواد داشته باشه، نگيرم رواني مي‌شم، زندگيمه ، همه وجودم، مي‌فهمي!! نمي‌تونم زري گلم، نمي‌تونم...

و زانوهات خم شد و آروم تنت رو تكيه دادي به ديوار و نشستي و زدي زير گريه ، منم مثل تو، مثل زري گريه كردم و اينبار من هرچي گفتم، گريه نكن تو گوش نكردي و رو به من گفتي: مي‌خواي گريه نكنم خانمي ، بگو چرا تنهام گذاشتي؟ بگو چرا بي‌ من رفتي ؟ بگو، بگو چراچشماي قشنگت رو ازم گرفتي،؟و من در حالي كه خودم رو تو آغوشت فرو مي‌كردم، فقط گفتم : بيا ديگه گريه نكنيم ، خيلي خستم خيلي...
و تو آروم رو به خواهرجون زري كردي و گفتي : زري ديگه گريه نكن ، خسته‌است، خيلي خسته‌است، منم خستم بزار راحت باشيم. و من در آغوش تو همچنان كه با دكمه باز يقه‌ات، بازي مي‌كردم انگاري از عطر تنت مست شده باشم ،خوابم برد (...پرنده : 7/3/87 صبح)

329621149240101.jpg

پ.ن : يكي از عزيزترين نوشته‌هامه حتي با همه كاستي‌هاش (گذريست بر متن ياد به روايتي ديگر)... ادامه‌اي از دستنوشته‌هاي عروس در حال مرگ...

نجواي پرواز...

پاره پاره دلش . . .
شرحه شرحه روحش . . .
خسته خسته چشمش. . .
كسي هرگز او را نخواهد ديد . . .
بر مزار خاليش هر كس از براي عروس هجله خويش مويه مي‌كند و اشك مي‌ريزد . . .
هر كس از براي دل خويش از زاري و شيون سيه‌پوشان آه از نهاد حسرت بر مي‌آورد . . .
هيچ كسي حتي انديشه نمي‌كند اين صداي خِر خِر گلوي بريده شده هنوز به گوش مي‌رسد هنوز از شيار عميق بريدگيش خون مي‌چكد . . .
كسي دامن پاك و دل و ديده خونينش را نمي‌بيند . . .
همگان چشمشان بر ناپاكي و بكارت از كف رفته خيره مانده ، غافل از اينكه خون دلست نه شهوت نه هوس نه در دام تن اسير ماندن . . .
معبدش را ديگران به سخره مي‌گيرند،‌ معبدي كه هنوز بوي زندگي مي‌دهد،‌ هنوز و تا هميشه طعم عشق را مي‌توان از آن چشيد . . .
كسي بغض سنگين نواي هزن‌انگيزش را حس نمي‌كند . . .
كسي حضور چنگال‌هاي گوركن پير را نمي‌بيند . . .
هيچ چشمي غم غريب نگاه محبوب عصيان‌زده‌اش را نخواهد ديد. . .
از اين همه درد نابخردي‌ها زخم چركينش به خون‌آبه افتاده . . .
كبودي زنجير حلقه به دست و پايش را كسي مرحم نمي‌شود . . .
گيسوان پريشانش را دست مهربان خالقش شانه نمي‌كند . . .
گونه‌هاي تب‌ دار از اشك حسرتش را نگار دلنگيزش ناز نمي‌كند . . .
هيچ كسي نخواهد فهميد اين غربتكده از آن كيست . . .
تنها شايد بستر نوعروسان هر قبيله‌ شود اين گور، نوعروساني كه عصمتشان را انگار به تاراج برده‌اند و تنها همين ارزش است . . .
كسي نمي‌داند غم زنده‌ به گور شدن را وقتي نتواني كه بخواهي و خواستنت را فرياد كني . . .
شيون كنيد، مرثيه بسراييد ، هرچند براي عروسان از دست‌رفته‌ خودتان، اما قلب عاشق اين عروس هميشه زنده هميشه در حال مرگ را به سخره نگيريد اينجا مقدس است ، پاكي‌ اين دير خراباتي از عطر تن مريم نيز پاك‌تر است، روزي عيسي زاده شده از اين مريم پاك به سخن خواهد آمد . . .
دلتنگي‌ها و غريبي‌ها و دردها را در آسمان چون آهنگي دلنگيز زمزمه خواهد كرد. . .
عروسان خفته در بستر مرگتان را بياوريد . . .
چشمان خمار از عشق عروس اين ديار در كنجي از آسمان اين بهشت با لبخندي حزن‌انگيز بر لب هر لحظه نظاره گر صاحب‌خانه‌ است . . .
بي هيچ حس تكراري . . .
هر روز بي‌تاب‌تر، هر روز دلنگرانتر، وملموس‌تر از هميشه گرمي خون تازه از شيار اين زخم كهنه را مي‌چشد. . .
تنها لحظه‌اي سكوت كنيد تا نجواي پرواز محزونش را بشنويد
. . .

پ.ن: و باز هم عروس در حال مرگ من (به ياد آن روزها6/5/2008) تمامي ندارد لعنتي ...

ياد

نگاهت گرم است و من چون مرغي كه آفتاب به تنش مي‌خورد در برابر نگاهت مسخ مي‌شوم. او را كه بو مي‌كشي از طرز بوكشيدنت ديوانه مي‌شوم.صورتت كه به صورتش مي‌خورد كمي آزرده مي‌شود آخر چون دستانت نرم نيست! اما بي‌اندازه خوش‌چهره و جذاب مي‌شوي وقتي ته‌ريش مي‌گذاري، دلم آب مي‌شود وقتي چنگ در موهايش مي‌كشي و چندشم مي‌شود وقتي برايت ناز مي‌كند و گوشه‌ چشم نازك ...

اگر مي‌دانستي ديگر مثل گذشته خجالتي نيستم حتم داشتم دندان‌هايت را بر گوشت تنش فرو نمي‌بردي ، يادم هست هيچ وقت دلت نمي‌آمد مرا گاز بگيري، طاقت اخم مرا نداشتي، اما حالا...چونان گرگي گرسنه لباس از تن اين آهوي سياه چشم مي‌دَري. باورم نميشود اينگونه خيره نگاهت مي‌كنم و تو شرم نمي‌كني از من .

انگشتانت را بر نرمي سينه‌اش فرو مي‌كني لحظه‌اي چشمت مات مي‌شود به سينه‌اش آنجا كه قلبش مي‌تپد، دلم آشوب مي‌شود احساس مي‌كنم كه تو نيز آن روز به يادت آمده... وقتي دستت را بر سينه‌ام گذاشتي و گفتي: از هر هزار تپش قلبت يكي هم براي من بتپد كافيست و وقتي خشمگين نگاهت كردم و گفتم: كه دليل تپيدن اين قلب تو هستي، چه مهربان، مست و آرام شدي . آنگاه كه به ثانيه‌اي چشم از سينه‌ بلورينش برداشتي و بغضت را فرو دادي باورم شد انديشه‌امان يكيست .

زمان زيادي نپايد كه تن‌سائيدنت را با آن زيبارو پايان دادي. دلم آشوب شد از تماشاكردنتان و گونه‌هايم خيس اشك. به هق هق افتاده‌ام شايد.

از بستر هوس تن بر مي‌خيزي و من چون گل آفتابگردان هر جا مي‌روي، رويم به تو مي‌شود. به سمت پنجره مي‌روي صدايم را نمي‌شنوي كه داد مي‌زنم تنت خيس است و سرمايت مي‌شود. از جيب كتي كه هديه زادروزت است از من به تو، سيگاري بيرون مي‌آوري و بر لب مي‌گذاري ، بيچاره مي‌شوم وقتي دو چشمت را حلقه اشكي فرا مي‌گيرد، پُك محكمي به سيگار مي‌زني و ثانيه‌هاي دور در گلويت نگهش مي‌داري و با لرزش آه دلت بيرونش مي‌دهي ، زيبا روي صدايت مي‌كند و تو نمي‌شنوي، خنده‌ام مي‌گيرد رخصت خروج مي‌خواهد چه ساده از وجود نازنينت مي‌گذرد و تو بي‌آنكه نگاهش كني، چند اسكناس به او ميدهي و وقتي مي‌گويد دوباره خواستي به من زنگ بزن فقط مي‌شنوي...

او مي‌رود و بي اراده به بسترت نگاه مي‌اندازي . غم نگاهت اندوه دلم را صدچندان مي‌كند دوباره روبه پنجره مي‌كني سرت را از پنجره بيرون مي‌آوري ميدانم دلت براي بوسه‌هاي مكررم تنگ شده ميدانم... پكي ديگر به سيگارت مي‌زني و اين بار وقتي مي‌خواهي دودش را بيرون دهي، درد نبودنم به سينه‌ات چنگ مي‌زند و بغضت مي‌‌شكند و فرياد دلتنگيت روحم را به آتش مي‌كشد.

نزديك مي‌شوم ميدانم مرا نميبيني اما دوباره كه مي‌خواهي فرياد بزني چشمانم را مي‌بندم و هزار باره مي‌بوسمت هر دويمان به احساس اعتقاد داشتيم و آرامش ناگهانيت باورم داشت كه بوسه‌هايم را احساس كرده‌اي زانوانت ناي ايستادن نداشت به ديوار تكيه زدي مثل كودكان گريه ميكني و نامم را صدا ميزني و من دنياي نوازش مي‌شوم بر لابلاي تار موهايت. دلم پَر مي‌زند براي گذاشتن سرت روي زانوانم...

تا مي‌آيم بر چشمانت عطر آرامش بپاشم مي‌خزي به سمت بسترت از زير تشكت عكسم را بيرون مي‌آوري و تا ميخواهي ببوسيم نميدانم چرا پشيمان ميشوي بر مي‌خيزي، صورت و دهانت را مي‌شويي و دوباره عكسم را نگاه مي‌كني و بوسه‌اي بغض‌آلود بر آن مي‌نشاني و من مدهوش مي‌شوم ، بوسه‌ دوباره‌ات طعم تلخ غم دوري مي‌دهد و بغضي ديگر در گلويت مي‌رويد و دوباره كه مي‌بوسيم زخم تنهاييت چون خنجري به دلم مي‌نشيند و ناخواسته هر دو آهي مي‌كشيم عكسم را بر سينه‌ات مي‌چسباني و سر بر بالينت مي‌گذاري و من از خدا مي خواهم تو را آرام بخواباند . . .


برگي از عروس در حال مرگ 3/17/2008 پرنده

به تو نامه مي‌نويسم اي عزيز رفته از دست...

          اي كه خوشبختي پس از تو گم شد و به قصه پيوست

                                    ***

           به تو نامه مي‌نويسم نامه‌اي نوشته بر باد 


           كه به اسم تو رسيدم قلمم به گريه افتاد

                                  *** 

           اي تو يارم، روزگارم، گفتني‌ها با تو دارم


             اي تو يارم از گذشته يادگارم

***

نميدونم توي اين ده سال ياد من كرده بودي يا نه ...

اما خوشحال بودم كه تو حداقل صاحب خانه و خانواده و فرزند شدي...

تو حداقل به قاعده آنكه اينگونه مي‌خواهد زندگي‌ مي‌كني ، مي‌خندي...

خيالم ازت راحت بود... آه...

ياد همه خوبي‌هات...

ياد همه مهربوني‌هات...

ياد دست و دلوازيات ...

ياد اون موهاي لختت،‌اون قامت رعنات ...

هميشه‌ي هميشه‌ي هميشه ياد اون ابراز علاقه ‌صادقانه‌ات...

ياد نگراني از خشم و غرور من توي استرس چرخش مداوم انگشتات...

ياد سلامت و پاكي نگاهت...

ياد صبوري تمام چراغ قرمز‌هايي كه جلوي چشمت روشن مي‌كردم...

چندين بار اسمت رو خوندم هجي كردم كلمه به كلمه.دقايق طولاني به چشمات به موهات به لب‌هاي كاغذيت به اون خال پايين لبت نگاه كردم ،ميدونم سال‌ها گذشته 10 سال ... اما باورم نشد، زمان ايستاد، باورم نمي‌شد انقدر بي‌طاقت بشم از رفتنت، مني كه شايد به گورستان تاريخت پيوسته بودم اما ...

ميدونم كه ميدوني خيلي خوب بودي خيلي زياد ، همينه آره زيادي بودي به اين دنيا...

چه ساده رفتي سخته گفتن روحت شاد سخته ...

تفو بر تو اي دنيا تفو...