

(ببخشيد اگه طولانيِ... )

از مغازه كه اومديم بيرون و نشستيم تو ماشين اصلاً يه نگاه هم بهت نكردم، يه چيزي تو گلوم داشت خفم ميكرد، چشمام
شده بود گُلّه آتيش، همينطور
زول زده بودم به شيشه جلو و تا خود خونه باهات حرف نزدم، تو هم هيچي نگفتي ، مثل لاكپشتها تو
خودت فرو رفته بودي، رگ وسط پيشونيم انقدر متورم شده بود كه لمس نكرده حسش ميكردم، تو دلم انگاري داشتن سنگ ميسابيدن،
خيلي سريعتر ازهميشه رسيديم خونه، من زودتر از ماشين پياده شدم و با قدم هايي كه
از روي حرص وعصبانيت بر ميداشتم از راهرو رد شدم و با غيض تمام در رو باز كردم،
كفشهام رو درآوردم و كيفم رو پرت كردم روي ميز و همينطور كه راه ميرفتم شنل و
شالم رو انداختم كف سالن و يك راست رفتم تو اتاق، و خودم رو انداختم روي تخت، يه نفس
عميق كشيدم، ملافه تخت رو تو دستم ميپيچوندم و منتظر بودم پات رو بزاري تو اتاق ولي
طبق معمول صداي بسته شدن در يخچال حاليم كرد اول يه ليوان آب ميخوري، بعد مياي
لباسات رو درميآري، حتي تو زمستون هم همينطوري ،اين كارت بيشتر حرصم رو در
مياره، گلوم رو انگار دارن با انبردست فشار ميدن، تو دلم به زمين و زمون فحش ميدم،
با قدمهاي آرومت مياي تو
اتاق ، كتت رو ميندازي رو دستت و در حاليكه بادست ديگهات دكمه يقه پيرهنت رو باز ميكني ، مياي
كنارم رو تخت ميشيني، سرم رو بر ميگردونم كه سرت هوار بزنم و تمام عصبانيتم رو مثل پتك بكوبونم تو سرت كه چشماي
اشكآلود و قرمزت عين آب يخ ميشه و ميرزه رو صورتم، اما اين بغض لعنتي رو فرو نميبره،
نگاهم رو ميندازم رو تخت و با صداي نه چندان بلند بهت ميگم، خوبِ ديگه، روسري برايِ
ستاره، بلوز و دامن واسه خاله نسرين، يه عطر خوشبو مال هنگامهِ خاله نسرين، تازه اون گله سر
گرون رو هم براش خريدي، اون شال ابريشمي كه ديدي چشم من رو گرفته بود، هم خريدي باسه
خواهرجون زري، اين وسط من،
كشكم ديگه، حتي يه نظر هم، از من نخواستي، حالم از هر چي خريد و مغازه وهديهاست
بهم ميخوره، من ديگه غلط بكنم با تو بيرون بيام. به اينجا كه رسيدم خودمم حس كردم، صدام شبيه نعره شده
بود، ولي داشتم از حسودي ميمردم، با دستت چونم رو گرفتيو، چشم تو چشمم انداختي و
گفتي : تموم شد. گفتم: نه خير، اما ديگه هيچي نميگم، اصلاًبه من چه، من چه كارم
اين وسط ،انگاري خدايي لولو سر خرمن هم نيستم.
دوباره گفتي: ،خانمي
تموم شد.گفتم : بله، چيه، باز ميخواي توجيه و بهونه كني، بفرما دفاعيه مسخره جنابعالي رو ميشنوم، حالا
اگه من بودم، اگه يه كادو اضافي براي، افشينِ عموعلي خريده بودم، دشت و محشر ميكردي، كه چي و چرا و ....
دوباره گفتي : خانمم تموم نشد. گفتم : خوب بابا توام،گفتي: عصباني ميدونم ، خون داره خونت رو ميخوره ميدونم، اما تو كه ا ينجوري نبودي، تو كه انقدر
حسود و خسيس نبودي، خداييش سري قبل خودت نگفتي دخترخاله از گله سرت خوشش اومده، كاش براش ميخريديم، نگفتي. اومدم بگم : گفتم
كه گفتم، كه انگشتت رو
گذاشتي رو لبام و گفتي، آخه قربون اين لباي داغ و صورتيت بشم من، چرا انقدر بيخودي عصباني ميشي.
ناخواسته،
انگشتت رو گاز گرفتم و تو هم يه آخ بلند گفتي و من پريدم وسط حرفت و گفتم : اصلاً مال اونا خريدي كه خريدي به درك يه هل
پوچ هم باسه من نگرفتي،
خوبه بعد اين همه وقت، اومديم سفر و خريد ، ميخواي حسوديم نشه ميخواي دلم نشكنه ازت، واقعاً كه شما
مردا خيلي ... انگشتت رو گرفتي جلو صورتم و گفتي ببين جاي دندونات رو خداوكيلي داشتيم، شما بزار من حرفم تموم بشه.
نگام به جاي دندونام كه حسابي تو انگشتت فرو رفته بود، افتاد گفتم: حقّتِ، گفتي : خودت
ميدوني تو من رو بكُشي هم با
جون ودل ميميرم، اينكه يه گاز يكم كوچولو بود.
گفتم : به هر حال به ياد همه خريد كردي اِلّا من، اينرو كه گفتم، دوباره بغض لعنتيم گلوم
رو محكم فشار داد، منم بخاطراينكه يهو اشكم نريزه رومو ازت برگردوندم، با دستت
شونم رو كشيدي سمت خودت و منرو چسبوندي به سينت، همونطور كه موهام رو نوازش ميكردي،
گفتي: كي شده من برم يا بريم، خريد و براي تو چيزي نخرم آخه، مني كه همهچيم مال تو، مني كه همه
كارام بخاطر تو، حتي يدونه از، هديههايي كه امروز خريدم، طبق چيزايي بود كه تو
قبلاً گفته بودي، فكركردم يادت وگرنه من غلط بكنم برخلاف ميل تو كاري بكنم خانمي،
گفتم : خرَم نكن، گفتي : بيادب شديا و
سرت رو آوردي دَم گوشم و گفتي، چشمات رو ببند گفتم : نميبندم،حوصله ماچ و بوسه هم
ندارما. دوباره گفتي: شما ببند چشمتو ، و من چشممام رو بستم . دست گرمت رو كه روي سينم گذاشتي...
ميخواستم بگم:
گفتم، حوصله ندارم، كه سردي يه جسم آهني رو سينم، تنم رومور مور كرد، چشمم رو باز
كردم و تو آروم دستت رو از روي سينم برداشتي ، به آرومي گفتم : واي خدا چقدر قشنگِ. رو سينم يه گردنبند با يه آويز به شكل يه سنجاقك خيلي خوشگل با نگينهاي سبز
ياقوتي و زرد خيلي خوشرنگ جا خوش كرده بود.
سرم رو چرخوندم سمت صورتت، ديدم چشمات پراشك شده،
اشك تو چشمات مثل سنگ شد و بغضم رو شكوند و دونه دونه اشكام از چشمام قِل خوردن
و چكيدن رو سينم و گردنبند، اومدم حرفي بزنم، اما نميدونستم چي بگم، مونده بودم ،كي خريده بوديش كه من نفهميدم، با
صداي بغض كردهاي در حاليكه با انگشتت صورتم رو ناز ميكردي گفتي : وقتي حواست بلكل
رفته بود پي اون زن وشوهر جووني كه با شوق و ذوق داشتن خريد ميكردن و تا كنارت
وايستادم، پرسيدي كجارفتي،...
و منم گفتم: رفتم تو ماشين پول بيارم. اون موقع رفته بودم سمت اون مغازه
جواهرفروشي كه ماشينمون رو
جلوش پارك كرده بوديم آخه اين سنجاقك خوشگل بدجوري جلوي چشم بالا و پايين ميرفت، وقتي ديدم كه داره بال
بال ميزنه كه باسه تو بخرمش ، خريدمش .
در حاليكه آروم پيشونيمو بوسيدي گفتي: تقديم با عشق به مهربونترين، نازنينِ زودرنجِ
دلنازكِ دنيا...
لبخندي زدم و
سرم رو گذاشتم رو شونت و ناخواسته به هق هق افتادم و هر چي گفتي گريه نكن فايده نداشت، يهو صداي افاف
به گوشمون رسيد اومدم سرم رو از رو سينت بردارم كه گفتي هر كي باشه صبر ميكنه ، نميخواي گردنت كني، درحاليكه كلي
احساس شرمندگي و هيجان دوستداشتنت تو وجودم آتيش به پا كرده بودن گفتم آخه، گفتي : گردنت كن ديگه.
و من اين كار رو سپردم به خودت و وقتي نگاه گيرا و و شيفته تو رو به خودم ديدم، باتموم وجودم دوباره مطمئن شدم كه چقدر دوستم داري و من چقدر عجول و
گاهي خودخواهم، صداي اف اف دوباره بلند شد، اومدم بلند شم، برم ببينم كيه كه گفتي قد
يه بوس كوچولو هم جاي
تشكر نداريم،خجالتزده، سرم رو انداختم پايين و دستت رو گرفتم تودستم و آروم لبت
رو بوسيدم و تو چه گرم و مست، بغلم كردي و من دوباره ديوونه شدم ويادم افتاد بخاطر
يه حسادت بچهگانه چقدر لحظههاي لذت بردن از براي داشتنت رو تباه كردم، دوباره صداي اف اف اومد
و تو گفتي: آخ آخ برم درو باز كنم ، گفتم: خوب برو ديگه و نگام كه به نگات گره خورد ،هر دو
هماهنگ و پر از احساس گفتيم، دوستت دارم.در حاليكه داشتي به سمت در ميدويدي از دور برام يه بوس خوشگل و گرم فرستادي،
انقدر واقعي كه طعم شيرينش با شوري اشكام مزه ملسي به خودش گرفت. احساس آرامش خوبي
داشتم، تشك تخت مثل يه تيكه ابر سفيد شده بود و اتاق خواب مثل آسمون برام هر از گاهي سنجاقك
گردنبندم رو ميآوردم بالا
و نگاش ميكردم و دوباره ميگذاشتمش روي سينم .
صداي نازك خواهر جون زري بود كه بلند بلند داشت
سلام و احوال پرسي ميكرد، اما من هنوز دلم ميخواست همون طور، روي تخت درازكش باقي بمونم.
زري جون، داشت مياومد سمت
اتاق، كه تو بهش گفتي: زري جون برو بشين تو پذيرايي تا بيام، نرو اونجا، ولي هم من و هم تو خيلي خوب ميدونيم
كه چقدر اين دختر يهدنده است، صداي جيغش بلند شد، كه نهههه من ميخوام برم ببينم چي غايم كردي! به وضوع شنيده ميشد، صداي تالاپ تالاپ
دويدنش و رسيدنش دم در رو شنيدم...
نگاش افتاد روي تخت... دم در خشكش زد، آروم آروم
اومد سمت تخت و همينطور ايستاده نگام كرد، لبخندي زدم و سلام كردم انگار نشنيد ،
لباش شروع كرد به لرزيدن و يهو زد زير گريه ونگاش چرخيد به تو، كه توي چارچوب در
كمي عصباني و كلي غمگين وايستاده بودي ، زري گفت:الهي قربون اون دلت بره خواهر چرا تموم نميكني اين كاراتو، اين
گردنبند جواهر روخريدي كه چي؟ ... انداختي دور اين قاب عكس كه چي؟ ، چرا با روح و
دلت بازي ميكني؟، عروس خوشگل و مهربون تو الان زير خروارها خاك خوابيده ...،نميگم
پوسيده نه چون اون مثل جواهر بود اما داداشم، گلم، قربون دل عاشقت برم، چرا اينجوري ميكني؟، گفتيم بريم سفرشايد يادت بره، شايد حالت بهتر بشه، بعد تو رفتي . . . و دوباره زد
زير گريه...
من كه ديگه از روي تخت بلند شده بودم، اومدم كنارت، دستت رو محكم گرفتم تو
دستم و مثل بچه مظلومها گفتم : اومدي سفر من
رو يادت بره! . . .
كه تو داد زدي: من هيچ وقت يادم نميره، نميخوام فراموشش كنم، نميخوام از يادم بره ،
اون هميشه تو قلبم، تو مغزم، تو تمام تار و پودم جاداشته، داره و خواهد داشت، من
دوستش داشتم و دارم و هميشه خواهم داشت. بعد روتوكردي به من و گفتي من عاشقشم ،
هميشه...
و دستت رو انداختي دور كمرم، رو به زري كردي و گفتي : خواهرم، عزيزم بفهم ، بفهم نميتونم، نميشه، به
يادش نباشم ديوونه ميشم، باهاش حرف نزنم، براش چيزايي كه برازندهاش هست و دلم ميخواد داشته باشه،
نگيرم رواني ميشم، زندگيمه
، همه وجودم، ميفهمي!! نميتونم زري گلم، نميتونم...
و زانوهات خم شد و آروم تنت رو تكيه دادي به ديوار و نشستي و زدي زير
گريه ، منم مثل تو، مثل زري گريه كردم و اينبار من هرچي گفتم، گريه نكن تو گوش
نكردي و رو به من گفتي: ميخواي گريه نكنم خانمي ، بگو چرا تنهام گذاشتي؟ بگو چرا بي من رفتي ؟ بگو،
بگو چراچشماي قشنگت رو ازم گرفتي،؟و من در حالي كه خودم رو تو آغوشت فرو ميكردم،
فقط گفتم : بيا ديگه گريه نكنيم ، خيلي خستم خيلي...
و تو آروم رو به خواهرجون زري كردي و گفتي : زري ديگه گريه نكن ، خستهاست، خيلي خستهاست،
منم خستم بزار راحت باشيم. و من در آغوش تو همچنان كه با دكمه باز يقهات، بازي ميكردم انگاري از عطر تنت مست شده باشم
،خوابم برد (...پرنده : 7/3/87 صبح)

پ.ن : يكي از عزيزترين نوشتههامه حتي با همه كاستيهاش (گذريست بر متن ياد به روايتي ديگر)... ادامهاي از دستنوشتههاي عروس در حال مرگ...