صدای دیدار

این خطوط سیاه سر در گم ، دل من، روح من، روان من است !!!…

13/08/2010

Filed under: Uncategorized — sedayedidar @ 18:26
بهترین بهونه برای نوشتن می تونه تولد کسی باشه که دوست داری سالها واسش بنویسی ، بخونی ، چشماتو آروم ببندی و وقتی کنارت نیست ، ساعتها بهش فکر کنی …
امروز بهترین بهونه ی نوشتن رو پیدا کردم بعد از مدتها …
امروز کسی که بهونه ساز دلتنگی های دلم شد به دنیا اومده و دیگه هر سال واسم این روز قشنگترین روز ساله …
یه زمانی نه خیلی دور فکر می کردم دیگه هیچ وقت دونه های دلم نمی تونند توی کویر احساسم رشد کنند …  خسته بودم ، از خودم ، از شهرم ، ازهمه ، از …
اما روزایی رسیدن که ذره ذره ی اون خستگیا رو از بین بردند و امیدی توی زندگیم به دنیا اومد که لحظه لحظه ی نا امیدی هامو امیدواری کرد . 
خواستم بنویسم تا فقط تشکر کوچیکی باشه به خاطر زنده کردن احساسات دلی که به سوگش نشسته بودم …
کاش همیشه ی همیشه  قدر لحظات خوب کنارهم بودنهامونو بدونیم و کاری نکنیم که دلمون احساس نا امنی کنه …
کاش هرروزی که می گذره بیشتر به هم نزدیک بشیم و بدونیم هیچ چیز نمی تونه آرامش مهربونی کردن به همدیگه رو بهمون بده …
دلم می خواد همینجا به دلم قول بدم هیچ وقت کاری نکنم شرمنده ی عشقی بشم که دلم بهم هدیه داد … کاری نکنم که خدای نکرده باعث بشه لحظه ای از مهربونیاتو از دلم دریغ کنم …
و بازهم تولدت مبارک قشنگترین بهونه ی نوشتنم …
خوشبختی و دیدن لبخندت آرزوی همیشگی زندگیمه و امید وارم به همه ی آرزوهای دل مهربونت برسی ..
دل نوشت : آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات              در یکی نامه محالست که تحریر کنم
حج نوشت : کلیه ی حجی ها در حال برگزاری مراسم پر شکوه ایام مبارک مردادیه و به خصوص این روز عزیز هستند و بنده به نمایندگی از طرف کلیه نیروها تبریکات مخصوصه اعلام می دارم 🙂
 

12/06/2010

Filed under: Uncategorized — sedayedidar @ 23:31
دلم مستی بی شراب می خواهد
دلم خواب بی سراب می خواهد
نه این که کابوس می بینم
نه این که هذیان می گویم
دل گیرم از این همه دل تنگی
دل تنگم از این همه دل گیری
دلم هواي باراني نمي خواهد
دلم گریه پنهانی نمی خواهد
دلم نور می خواهد و میهمانی
دلم شور می خواهد و شادمانی
دلم تار و سه تار نمی خواهد
دلم چنگ و رباب نمی خواهد
دلم تنبک و رقص میخواهد
دلم مطرب مست می خواهد
دلم نامه دلدار نمی خواهد
دلم خانه بی یار نمی خواهد
دلم بوسه بی تاب می خواهد
دلم عاشقی ناب می خواهد
پیش نوشت : دلم گرفته بود کشیده شدم اینجا هر چند …
پس نوشت : کاش دانه های دلم  پیدا بود 😦
حج نوشت : کسی که فقط بلده شهربازی تعطیل بقیه رو باز کنه و توی همون روز شهربازی خودش تعطیل  می شه ، باید بره بمیره !
در این لحظه باید اعتراف کنم آرزومه که این شب واسم صبح نشه …
 

21/05/2010

Filed under: Uncategorized — sedayedidar @ 19:32

آرزوهایی که حرام شدند

 

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا…

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به…

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا ……

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

 

شعر از : شل سیلور استاین

 

پیش نوشت : به !!! به این همه آرزو D: 

گاهی وقتا اونقدر ارزش داره از بعضی آرزوها بگذری ! و اگه ایمان داشته باشی کار درستو کردی ، حتما ً شادتر از وقتی زندگی می کنی که به اون آرزو می رسیدی …

پس نوشت : آرزوهاتو نگفتی هیچ وقتا 😉

حج نوشت : آرزو دارم دل همه حجیا شاد باشه یا بشه 🙂

 

18/05/2010

Filed under: Uncategorized — sedayedidar @ 00:56
دل روشنی دارم ای عشق! 
 صدایم کن از هرکجا می توانی….
 صدا کن مرا از صدف های سرشار باران،
 صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن،
 صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو!
 بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازی است؟
 بگو با کدامین نفس می توان تا کبوتر سفر کرد؟
 بگو با کدامین افق می توان تا شقایق خطر کرد؟ 
 مرا می شناسی تو ای عشق؟؟؟ 
  من از آشنایان احساس آبم!
 همسایه ام مهربانیست! 
 و طوفان یک گل مرا زیرورو کرد!!! 
 پُرم از عبور پرستو،
 صدای صنوبر،
 سلام سپیدار! 
 پُرم از شکیب و شکوه درختان!
 و در من تپش های علف ریشه دارد، 
 دل من گره گیر چشم نجیب گیاه است،
 صدای نفسهای سبزینه را می شناسم،
 و نجوای شبنم مرا می برد تا افق های باز بشارت، 
 مرا می شناسی تو ای عشق؟؟؟ 
 که در من گره خورده احساس رویش،
 گره خورده ام من به پرهای پرواز،
 گره خورده ام من به معنای فردا، 
 گره خورده ام من به آن راز روشن،
 که می آید از سمت عدالت!
دل تشنه ای دارم ای عشق!!
 صدایم کن از بارش بید مجنون،
 صدایم کن از ذهن زاینده ی ابر، 
 مرا زنده کن زیر آوار باران، 
 مرا تازه کن در نفس های بار آور ابر، 
 مرا پل بزن تا سحر،
 تا سبد های بار آور باغ!
 تو را می شناسم من ای عشق!!
 شبی عطر گام تو در کوچه پیچید،
 من از شعر پیراهنی بر تنم بود،
 بدستم چراغ دلم را گرفتم! 
 و در کوچه عطر عبور تو پر بود، 
 و در کوچه باران چه یکریز و سرشار!!!!
 گرفتم به سر چترخواهش ، 
 » کسی در نگاهم نفس زد !!! » 
پی نوشت : دلم خیلی تنگ شده بود واسه خوندن این شعر … خیلی قشنگه … و طوفان یک گل مرا زیر و رو کرد … می خوام امشب اونقدر بخونمش تا خوابم ببره .
پس نوشت :  کس دل به اختیار به مهرت نمی دهد … دامی نهاده ای که گرفتار می کنی
حج نوشت : ما گیـــــجدونیم
 

14/05/2010

Filed under: Uncategorized — sedayedidar @ 20:12
کسانی می روند
کسانی باز می گردند
پل عبور مهیا است لیک ,
پاها وقتی بی حوصله اند
فعل رفتن با هیچ زمانی صرف نمی شود
من تنها به افق می نگرم
به قفس که امنیت غریبی است
وقتی پرنده آسمان را از خاطر برده است
چرا؟
چرا هیچکس با آسمان جمله ای نمی سازد !!؟
 
پی نوشت : در راستای عصر جمعه ی دلگیر و فکر رفتن و دلتنگی و … خوشم اومد  که اینا رو بنویسم
پس نوشت : ترک جان عزیز بتوان گفت ، ترک یار عزیز نتوانیم
حج نوشت : اونقدر دست دست کردم واسه ثبت نام آیلتس که نشد آخر تاریخی که می خوام ثبت نام کنم ): افتاد واسه 2 ماه دیگه ): شرمندم حجی ):
 

11/05/2010

Filed under: Uncategorized — sedayedidar @ 21:04
پرسید که چونی ز غم و درد جدایـــی
گفتم نه چنانم که توان گفت که چونم
 
خاطره های شیرین ، یادگاری های دوست داشتنی ، حرفهای به یاد موندنی ، اولین صدای دیدار…
چقدر همشون  عزیزند و عزیــــــز …
 
پی نوشت : یک کتاب خیلی خیلی خوندنی دیروز هدیه گرفتم ( کتابی به نام سعدی از دست خویشتن فریاد ) و به یاد گاری های دوست داشتنی ام اضافه شد ، البته پر واضح می تونم بگم این یکی یه چیزدیگس 😉
پس نوشت : بیت شعر بالا رو از کتابی که گفتم نوشتم و از این به بعد بازم ازش می نویسم چون خیلی دوسش دارم  🙂
حج نوشت : شدیداً دلم نمی خواد برم این بار تهران 😦 اما به دلایلی نا گزیرم … امیدوارم زود تر این روزای پر اضطراب و پر دلتنگی بگذره  و اونی بشه که خدا و بنده ی خدا رو خوش بیاد .
 

04/05/2010

Filed under: Uncategorized — sedayedidar @ 00:08
من نه عاشق بودم و نه محتاجِ نگاهی که بلغزد بر من …  
من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید
من نه عاشق بودم ، نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید …
من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید و خدا می داند … سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود …
به تقلید و حسودی از حجی با مرام می خوام پس و پیش نوشت بذارم ته نوشته های آبکیم P: تازشم چون سکنح منو به عنوان یک حجی تمام پذیرفته ، حق دارم حج نوشت هم بذارم D:
پی نوشت : امروز بهترین نیمروی عمرمو خوردم ، عـــــــــــالی بود 🙂 با همه ی نیمروهای دنیا فرق داشت 🙂
پس نوشت : امیــــــــــد چیز خوبیه !!! خدا امید هیچ بنده ایشو نا امید نکنه ): بگو آمیـــــن !
حج نوشت : ناگهان چه زود زود دیـــــر می شه ها ):
یـــا حــــــــــــــــق ;-{@
 

30/04/2010

Filed under: Uncategorized — sedayedidar @ 16:00

اين خواهر كوچيكه منم كتاباي قشنگي مي خونه ها !

يه كتاب ديدم دستش به اسم قمار عاشقانه … خلاصه خوشمان آمد 🙂

 چند خط اول كتاب :

 نياز وا‍‍‍‍ژه اي ست عارفانه.

 نياز نوعي نيايش است

اما بين نماز و نياز تفاوت وجود دارد

نماز نيايشي است كه به لفظ در مي آيد

نماز نيايشي زباني است ،

گفت و گويي «من ، تو» يي با خداست.

نياز نيايشي خاموش است ،

نيايشي بي كلام ،

 سكوتي ژرف ،

ستايشي بي منتها ،

 بدون ميانجي ِ كلمات ،

 نيايشي در درون احساس .

دل نوشت : دلم يه دل ِ سيـــــــــــــر نيــــايش خــــاموش مي خواد، دلم يه عالم دلش گرفته ، دلم …

 

02/04/2010

Filed under: Uncategorized — sedayedidar @ 18:25

عجب روز کسل کننده ای بود ، سیزده بدری که نتونی هر جا دوست داری باشی و با هر کی دوست داری باشی ، مسخره ترین سیزده بدر می شه دیگه … ):

» تا به زودی خداحافظ «

یادت هست ؟

حالا چه دورند

آن روزهای آلبالویی …

 

کاش واسه همه ی اونایی که دوسشون دارم سیزده بدر خوبی بوده باشه …

 

26/03/2010

Filed under: Uncategorized — sedayedidar @ 15:05

به من نگاه نكن

با قدم هايم همراه نشو

مرا دوست نداشته باش

-تنها-

كمي،

با من حرف بزن…

چقدر گاهي وقتا دلت مي خواد با كسي حرف بزني،

با خونوادت، با يه دوست، همسايه، يا حتي يه رهگذر…

امروز اونقدر دلم گرفت كه  با سايه ام حرف زدم …

هيچي نگفت، فقط گاهي سرشو انداخت زير، گاهي هم به آسمون نگاه كرد، و آخر رفت و كنج ديواري پيدا كرد ، نشست  و سرشو به زانو گرفت …

امروز دلم به حال سايه ام سوخت …

 

اون روزا آخر نوشته هام مي نوشتم «يا حــــق» حالا بازم به ياد اون روزا و به خاطر دلم ،

» يا حــــــــق «

 

24/03/2010

Filed under: Uncategorized — sedayedidar @ 16:58

هنوز آدرس وبلاگو به كسي ندادم، و خوشبختانه گويا هنوز كسي هم تصادفي گذارش به اينجا نخورده … نمي دونم انگار دوست دارم حالا حالاها واسه خودم بنويسم بدون هيچ خواننده اي ، مثه  دفتر خاطراتاي قديميم ، كه هزارتا سوراخ قايمش مي كردم مبادا كسي بخونتشون … اما يادمه 4-5 سال پيش كه وبلاگ داشتم دوست داشتم نوشته هامو بخونن ، نظر بدن و تو خوشحاليم شريك باشن و وقتايي كه دلگير و غصه دار بودم با حرفاشون دلداريم بدن … يكي از دوستاي وبلاگيم اون موقع ها مي گفت متناتو بايد بدي چاپ كنن … يادش بخير چه خيالاي خوشي بود ، چقدر نگاه آدما قشنگ تر بود … نمي دونم شايدم اون موقع ها واقعاً خوب مي نوشتم … هر چي بود احساس مي كنم ديگه هيچ وقت حس و حال اون روزا سراغم نمي ياد و شايد ديگه هيچ وقت نتونم مثه اون روزا بنويسم …به هر حال  نمي دونم چرا دلم خواست باز شروع كنم بنويسم ، شايد دلم خيلي تنها شده و بهونه ي بلند بلند حرف زدن و نوشتن كرده … شايد با وجود همه ي آدماي خوب و مهربوني كه دور و برم هستن  …

مي داني !

هنوز كه هنوز است

گاهي دلم 

برايت تنگ مي شود …

  

 

20/03/2010

Filed under: Uncategorized — sedayedidar @ 01:43

چهار سال پیش دقیقاٌ همچین روزی با نوشته ی پایین ، خداحافظی کردم از نوشتن و وبلاگ و … و امروز با همون نوشته دوست دارم بازم شروع کنم ، اما نمی دونم می تونم احساسمو هنوزم مثه اون موقعا بنویسم یا نه … به هر حال می خوام شروع کنم ، یه شروع تازه با یه نوشته ی قدیمی …

این بارهم خسته تر ازهمیشه آمدم … بی آنکه کسی منتظرم باشد …

 … و این همان رسم همیشگی ست …

  گفته بودم : زبان باید گشود !!! … آری، زبان باید گشود…

 اما اين كه به تو نمي رسم ، حرف تازه اي نيست … می دانستم !!! …

 این را ازهمان روزها ، می دانستم ، …

 ازهمان روز که عقل ، بی دل شدنش را به سوگ نشست ،

 خوب می دانستم ، هیچ وقت به تو نمی رسم……

 این روزها ، آنقدر مسیر خاطراتمان را آمدم و رفتم و دست خالی برگشتم که کفشهای دل ،

 ازا لتماس نگاهم شرمنده شدند و بر پای آ رامش ِ دل تاول زدند…

 هنوزهم رد پایت را می توان دنبال کرد …

 هنوز، عطر نفسهایت ، باغ گلها را خجل کرده …

 بارها با دل ، قرار براین شد که مسیرم را ازآن راه بگردانم تا کمتر، بوی خاطرا ت را استشمام کنم!

 …..اما قرار با بی قراری دل ؟؟؟ مگر می شود ؟؟؟

 نشد ، هیچ وقت نشد…

 این که دیگر نمي آيي و من بيهوده ، اين لحظه هاي خسته و ملول را انتظار ميكشم ، تا شايد فردايي بيايد كه تو دوباره برگردي ، چيز كمي نيست !!!

 و تو هيچ گاه برنميگردي تا ببيني ………..

 اين كه هيچ كس نميداند، من در انتهاي سكوت ِحنجره ام ، آوازِ قدیمی ِ صدای دیدارت  را به سوگ نشسته ام !!!  ومی گویند : با لهجه ی دروغين ِ نفرت ، روي لحظه هاي خوش گذشته ام را بپوشانم ، دردِ كمي نيست!!!

 نمی توانم ، هیچگاه نمی توانم ، زشتی ِ نفرت را جایگزین ِ آن همه زیبایی ِعشق کنم ………

 نمی توانم …

 پس این غم ِ دل چیست ؟؟؟!!!  با آن چه کنم ؟؟؟ 

 خدایا ، می دانم که می خواهی به هیچ چیزوهیچ کسی ( هیچ کس معشوق توست ) که عشق نامیدی برسم!

 پس مرا ثانیه ای بخش و دریا ب … !!!

 چمدانم را سنگین بسته ام …. خیلی سنگیــن !!!

 من هم آن را با روزها و ماهها خاطره پــر کرده ا م !!! …

 ولی دیگر می خواهم رها شوم ، اما نه با نفرت ،  نــــه …….. !!!

 می خواهم سبک سفر کنم ، خدایا ثانیه ای به من ده ، تا چمدان سنگینم را خا لی کنم و به جای همه ی این روزها و هفته ها و ماهها ، عشق ِآن ثانیه ،همه ی زندگی ام را پــر کند …

 خدایا می خواهم سفری آغاز کنم که به هیچکس ، برسم !!! کمکم کن …

 به من بفهمان:

 که پرنده ها ، روی شاخه ی هردلی نمی نشینند، نمی خوانند و نمی پرند !!!

 … ومن ، بیهوده ، سالهاست که در انتظارِآخرین معجزه بوده ام ، و چه دیر فهمیدم !!!

 و اکنون ، نزدیکیم !!! یک باردیگر به ورق خوردن ِ دفتر کهنه ی زمان ، با عبورازثانیه ها و دقیقه ها و ساعتها ، نزدیکیم … و دراولین سرآغاز شب ، تاریکی سکوت شکسته می شود و همه ی پرندگان ، مسرورازاین واقعه ، عاشقانه می خوا نند…

آری ، باز هم عید آمد ، بازهم ، یک نوروزِ نو …

درخت را بیدار کن و سبزه را مژده ی نوا زش ِ باد ِبهاری ده !!! 

بهار آمده است … یک بار دیگر ، بهار، تابستان ، پاییز، زمستان

                                                          بهار ، تابستان ، پاییز، زمستان ……

                                 

                                          ((((((((  بهارتون مبارک ))))))))

 

سال ِ خوبی براتون آرزو دارم… روزهایی پرازشادی وموفقیت، با داشتن ِنعمتِ بزرگ ِسلامتی !

دوستون دارم و همیشه به یاد ِهمه ی مهربونا هستم …

یادتون نره ، سال تحویل ، وقتی می خونین :  

  

يا مقلب ا لقلوب والابصار ،

                        يا مدبر ا لليل وا لنهار ،

                                          يا محول ا لحول والا حوا ل ،

                                                                حول حا لنا الي احسن ا لحا ل .

 

برای همه دعا کنین ، منم ا لتماس دعا دارم …

 همه دست به دامان ِ آسمان می شویم و از ا و ميخواهیم كه ما را به دستِ محبتي برسرقلب و روحمان بنوازد. کا ش بتوانیم شيوه ی باغباني كشتزا رِ لحظه هايمان را ازا و بياموزیم ، که امسال را به دا س ِ بيهودگي نسپاریم ودرهجوم ِ ملخهاي غفلت وگياهان هرزِ ناسپاسی ، باغ وجودمان را آ فت زده و پژمرده نبينم .

 از بهارآفرين وكاروان سالارقافله ی ليل ونهاربخواهیم ، چنانمان كند كه روز و شبهاي سا لمان را به خورشيد ايمان و ستارگان عمل صالح روشن كنیم .

خداي من ! به ما تواني بخش كه آ وندهاي وجودمان ، قطره قطره خلوص و جرعه جرعه صدا قت باشد و شكفتن و بالندگي را تجربه كند .

 و همه ميدانیم كه معبود مان ، ما را روحي زلال و شفاف ، عطا خواهد كرد و ما را به سرزندگي و شور عاشقانه رهنمون خواهد شد .

                                                        

                                                                     » آمیـــــن ، یا رب العالمین «

 

 
طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید