امروز روز بدی بود.
گاهی خودت رو گمشده حس میکنی٬ انگار که بخشی از خودت رو از دست دادهباشی. یه روز از خواب بیدار میشی و میبینی از همپاشیدی. متلاشی شدی و انگار یکی باید تو رو با چسب سر هم کنه و تو پشت سرهم باید به خودت یادآوری کنی که غیر خودت کسی این کار رو برات نمیکنه.
این بار ولی این جمله هیچ به کارم نمیاد.
نمیدونم دقیقا چه اتفاقی افتاد حس میکنم دارم دونهبهدونه جزیرههای هویتیم رو از دست میدم. امروز مجددا اینساید اوت رو دیدم و دلم بدجور گریه خواست. نمیفهمم شخصیتهای کنترلی ذهنم کدوم قبرستونی گم شدن.
و امروز روز بدی بود.
همهچیز از شب قبلش شروع شد. یه شوخی ساده همهچیز رو شروع کرد. یه طوفان. انگار که طوفان تمام مدت پشت در خونه نشستهباشه و فقط منتظر بهونه باشه. خیلی بده که احساس کنی داری کنترل رابطهت رو از دست میدی و هیچکدوم از اون جملاتی که همیشه سرپا نگهت میداشتن دیگه کارساز نیستن. حتی اون جمله لعنتی پاشو بابا الکی شلوغش نکن حالت خوبه. احساس میکنم سرطان گرفتم و داره به سرعت متاستاز میکنه.
خلاصه مطلب اینکه واقعا روز بدی بود.
یه سری چیزا هستن که هیچوقت نباید اتفاق بیفتن وقتی رخ میدن دیگه هیچی به حالت قبل برنمیگرده. مثل اولین کتکی که از پدر میخوری، اولینباری که تو مدرسه تحقیر میشی، شنیدن دروغ از کسی که دوستش داری، از دست دادن دوستی که روزای خوبی رو باهم سپری کردید و اولین باری که تو رابطهتون سر همدیگه داد زدید و خیلی چیزای دیگه. امروز یکی از اون روزا بود که نباید اتفاق میافتاد.
هنوز هم احساس ازهمپاشیدگی دارم.
دراز میکشم و سیگار به دست زل میزنم به سقف و پامو میارم بالا که یکی منو کشونکشون از مهلکه ببره بیرون. هنوز منتظرم. یکی باید در رو باز کنه و بیاد داخل خونه و من رو بکشه کنار. هر آن ممکنه وارد بشه حتی.
درباره بیخبری
این که سایه نه٬ مثل آدمی ایستاده بر آستان جهان
منم.
تکسرفهای خسته از اعماق آدمی
که ایستادهام بر درگاه مریضخانهی این جهان
خار بر سرتر از گیاهی که رویید
در انکار چشمهای بسیار.
این که همسایه و هم تکسرفهای خسته که منم
کنار میکشم
که عبور کند جهان٬ برود به راه خودش.
نمیروم که بچرخد این ادعای بزرگ٬ زمین
سکوت میکنم
که حرف بزند این همه مردمان ِ بیزبان.
پ.ن: دقیقا نمیدونم این متن کی نوشته شده یا از کجا نوشته شده. برای مدتها پیش بوده بی بروبرگرد. سعی کردم شاعر / مترجم/ اسم کتاب یا هرچیزی مربوط بهش ر و بیابم که نشد.
شاید زندگی همین باشد فلانی
دقیقا نمیدونم خو گرفتن یعنی چه٬ مخصوصا که خو گرفتن به تنهایی باشد ولی فکر میکنم خو گرفتم به تنهایی.
پروسهای در کار نیست میدانی؟ یعنی اینطور نیست که واقعا جادهای باشه که بالا که میروه پایین بیاد. نه در واقع کوهیئه شبیه اورست یا همین کی۲ خودمان که سه کوهنوردمون اونجا برای همیشه خوابیدن٬ میری بالا ولی اوج چیزی نیست جز فراخوان فرود و فرودی در کار نیست. کوه زندگی ماها سربالاییش رو داره قلهش رو هم٬ ولی راه برگشت نداره٬ پل پشتسر نداره. ازا ینور بالا میری از اونور هرجور که شده باید بیای پایین که تو مورد ماها معمولا مجبوری بپری. میرسی زمین و دقیقا همینجاست که باس خو کنی به درد٬ به تنهایی به ادامه مسیر به کوه بعدی.
ما شبیه سیزیف هم نیستیم شبیه این زبالههای فضایی دور زمینیم بیشتر. هی بچرخ هی بچرخ هی بچرخ ولی نه به اختیار خودت. هی بچرخ بخور به هرچی تو راهته یهو دیدی مسیرت هم عوض شد و افتادی تو خلا و همینجور رفتی. یعنی میخوام بگم آدم میره همینجور تو خلا. تو خلا که بیفتی رفتی دیگه. اگرم فک میکنی کسی قراره به دادت برسه کور خوندی. فضاست اینجا خونه خاله که نیست.
میخوام بگم آدمئه دیگه. هی خو میگیره به وضعیت گه فعلی. خیلی عبثطور.
پ.ن: بدون ویراست٬ بدون تفکر.
پ.ن۲: خو گرفتن مخالف گاییدهشدن نیست.
درخت بهارنارنجای در شیراز منتظر است شاید
اولین بار را قطعاً به یاد نمیآورم٬ آخرین بار ولی همین روزها بود که کسی گفت برایاش مهم نیست چه چیزی ویرانگر بوده برایم و تا صدسال دیگر هم مهم نخواهد بود.
یادم نمیماند نمیدانم چرا که آن چیزی که ویرانات میکند جداست از هرکه نزدیک است و دور.
و من هنوز نمیدانم کدام بخشام را آن شنبهی کذا در ولیعصر جا گذاشتم چنان درد هست چنان احساس غریبگی دارم که حال تفکیک نمیماند. حس میکنم چنان افسردهم که طاقت غارنشینی دارم ولی فقط حس میکنم عینیتاش رو یقین ندارم.
از آن روز ِ لعنتی٬ هربار که در تاکسی که نشستهام گریه امان نداده٬ اشکها گویی جایی نزدیک در خروجیشان نشستهاند و منتظر پرتاب شدناند. بیتابم دلم به بیابان زدن میخواهد.
دروغ چرا؟ دلم میخواهد آغوشی بود برای چند روز گریستن و دستی که بگوید چیزی نیست این هم میگذرد و او هست. فراموش کردهام چطور تنهایی میتوان از پس این چیزها برآمد.
لحظاتی در زندگی هست که بعدشان نباید زندگی شبیه قبلاش تکرار شود. نباید همان کارها را کرد همان چیزها را گفت و شنید٬ لحظاتی هست که چنان ویران میکند و میگذرد٬ تغییر نکردن بیرون بیرحمانهترین رخداد است.
اینکه در بدترین لحظات٬ دنیای اطراف بخواهد روی همان پاشنه بچرخد و تو را به زور بگیرد و بپیچاند و تو نخواهی و داد بزنی و اطرافات سرت داد بلندتر بزند٬ بگیرد پرتابات کند به دوردست و بگوید جمع کن خودت را٬ زندگی ِ فردا همان زندگی ِ پریروز است و تو نمیتوانی براساس حالات روزگار دردناکات گریههای بیامانات٬ سعی کنی خط روال را بشکنی.
من از هرچه روال است و قانون و باید نبایدها بیزارم. بگذارم بروم شاید درخت بهارنارنجی در شیراز منتظر رفتن من باشد هنوز.
غمگینم، چنان پیرزنی که آخرین سربازی که از جنگ برمیگردد، پسرش نیست. ولادیمیر مایاکوفسکی
شب بیداری
سالها این یه عادت بوده برای من.
شببیداری فقط و فقط به نشستن پای سیستم و نگاه کردن به ساعت که چطور میگذره٬ نبوده. به خانهگردیهایی هم ختم میشده همیشه. از خوابیدن همه که مطمئن میشدم از اتاقام خارج میشدم. اتاقی که در طی ساعات بیداری اهل خانه٬ شبیه دژی از من و حریمام محافظت کردهبود. به آشپزخونه و طبق روال همیشه به سراغ یخچال میرفتم٬ یه لیوان نوشیدنی که اکثراً هم آب میبود میریختم و به هال برگشته و روی مبل راحتی مینشستم. تمام این سالها این بازی تکرار شد. چیزی برای تعریف از این شبها برای دیگران نداشتم. دلیلی هم. من وقتی لیوان نوشیدنی در دست روی مبل مینشستم کاری انجام نمیدادم فیالواقع٬ که به چیز خاصی هم فکر نمیکردم. تنها و تنها لحظاتی از خانه را تصور میکردم و آرامش آن لحظات نیمهشب را لمس. شب بیداری برای من به چشم دیگران٬ گذراندن ساعات طولانی پای اینترنت بوده همیشه. شب بیداری برای من به چشم خودم٬ خانم ب حقیر٬ تقسیم لحظات تنهایی خانه و خودم با هم بوده. شب بیداری شنیدن صدای محیط بوده و فکر کردن به هیچ.
شبی رو یادم هست که لیوان آبی به دست٬ روی مبل چهار زانو نشستهبودم و به هیچ نگاه میکردم. دستی که روی شانهم نشست بدترین نوع اعلام وجود بود. برای مادرم آن طرز بودن من و برای من بیدار بودن مادرم جرم محسوب میشد. البته بماند که بدجور ترسیدهبودم و لیوان آب ان لحظات برای کاهش استرس به دادم میرسید. خوشحال بودم که پرتاباش نکردم.
روزهاست که شب نخوابیدن به معنی این نیست که خوابم نمیآد. گذشت روزگار بیخوابی٬ ترس از دست دادن لحظات بیهمتای تنهاییئه. شبها من خوب میبینم که با هیچ دارم زندگی میکنم.
پ.ن: همیشه خودم رو میبینم در حالی که ازدواج کردم به طرز غمباری و شب که مرد خوابیده٬ من لیوانی به دست بر روی مبل به بیرون زل زدم. تمام تصورم از ازدواجام که وضوح و ثبات داشته
متنی برای خوانده نشدن
دارم احساس میکنم بازم منام که گیر کرده بین دنیای خودم و روابط انسانیام. که دارم دوباره ناامید میشم از توانایی من با آدما و آدما با من.
من٬ با تمام تلاشهایی که میکنم با تمام سعیای که انجام میدم٬ هرچند کم٬ هرچند ناکافی ولی با تمام وجودم٬ باز هم متهمم به تمام ایرادهای روابطم و این کمکم داره من رو به جملهی سابقم که من آدم روابط نیستم برمیگردونه و این برگشت درد وحشتناکی رو بهم تحمیل میکنه.
از خودم عصبانیام باز هم. مثل تمام اتفاقهایی که تو زندگیم افتاد و اولویت من برای خشم خودم بودم و خودم رو از رو بیزاری ویران کردم. انگشت اتهام همه به سوی من و انگشت اتهام خودم هم به سوی من.
عصبانیام چون وقتی به نداشتن شعور متهممام چرا سعی میکنم باز هم منطقی باز هم شعورمدارانه رفتار کنم. فرقی نمیکنه رفتارم چگونه باشه برای شنیدن حرفها و من از این آش نخورده و دهان سوخته بودنم همیشه عصبانیام.
تمام لحظات خندیدن با روابطم با لمس شدنم توسط آدما حرفهاشون تو ذهنم اکو میشه. هر بار هربار. من اگر آدم بودم باس تا حالا استعفا میدادم و یه غار اجاره میکردم و پناه میآوردم بهش. با هربار اکو شدن حرفها از خودم بیزار میشم برای بودن تو جمع آدما. تقصیر اونا نیست که نمیتونن از من سردرگم ناراحت نباشن حرصی نباشن ولی من چرا همچنان به این وضعیت ادامه میدم آخه
بیزارم از خودم و از بقیه برای بیزاری از خودم.
پ.ن۱: متن ویرایش ندارد.
پ.ن۲:از فرط عصبانیت این روزها کمرم تیر میکشد. میگویند درد زایمان است. شاید این بار روابط را زاییدم و تمام… درد را با امیدی باید سپری کرد.
سربرنیتسا
حوالی ساعت ۹ صبح بود که کمکم گرمای روز کمی سرمای شب رو عقب برد و گذاشت که من کمی بخوابم. با ۴دست لباس و جوراب و سوییشرت. درگیر سرما شدن وقتی نمیشه ازش حرفی زد یا شکایتی کرد چون موجودیت نداره انگار٬ مزخرفه.
احمقانهست که تمام مدت خواب را داشتم دانستههام از سربرنیتسا رو مرور میکردم و برای کسی تعریف میکردم. نمیدونم چرا ولی غمگین بودم و عصبانی. از مدارکی حرف میزدم که میشه باهاش ثابت کرد جنایتکار بودن ملادیچ رو. از خواب که بیدار شدم بیشتر از شب قبل غمگین بودم.
یه جایی یه روزی تو زندگیت تصمیم میگیری حرف نزنی از تمام شهرهایی که بوی فاجعه و خون و مرگ میدن. از تمام اردوگاههایی که زخم متعفنان. که انگار به تدریج این حرف نزدن اسم درسدن رو از دغدغههات پاک میکنه و آشوویتس شعر عاشقانه ی قرن نمیمونه تو ذهنات. یه جایی یه روزی همهی اینها رو رها کردی چون تنها بودی از تنهایی ترسیدهبودی. حرفهات دغدغهی هیچکس نبود که هیچ٬ موجودیت نداشت برای کسی. برای زندگی خودت بود که رها کردی هر چیزی که اهمیت داشت روزگاری؟؟
چند شب پیش یه خواب دیدم. هر چقدر احمقانه ولی جزو معدود بخشهایی از فیلم هری پاتر که یادم موندهبود رو خواب دیدم. تو یکی از قسمتهای آخر فیلم٬ همینجور که دارن بیابونها رو آوارهطور میگردن برای پیدا کردن جانپیچها٬ رادیویی تمام مدت روشنئه. روز و شب. پیوسته و بدون وقفه. رادیو انگار که از یک مرکز غمنگاری پخش بشه٬ از گمشدههای هر روز خبر میداد و اسمها رو میخوند.
اون سکانس از فیلم تنها جایی بود که فرای موضوع فیلم که چندان جالب نیست٬ من رو درگیر کرد وخواب دیدنش٬ با رادیویی در دست که اسماییای رو میخوند که برای من معنای زیادی داشتن مثل از دست دادن تکتک انسانهایی که میشناختم درد و خستگی و ناامیدی رو میشد تو لحظات خوابم دید.
نمیدونم خواب چند شب پیشام من رو به خواب امروزام فرستاد یا غمگینی این چند وقت اخیرم داره دنبال همآغوش میگرده برای همصدایی.
پ.ن: بمبگذاری تو آمریکا و زلزله ۷.۸ ریشتری تو بلوچستان٬ روزم رو کامل کردن.
اشتیلر
انسان هر چیزی را میتواند بازگو کند٬ مگر زندگی واقعی خودش٬ همین امر ِ غیرممکن است که محکوممان میکند آن چیزی باشیم که همراهانمان میبینند و بازمیتابانند. آنهایی که وانمود میکنند مرا میشناسند٬ کسانی که خود را دوست من میدانند و نمیگذارند تغییر کنم٬ هر معجزهای را نابود میکنند٬ فقط برای اینکه بگویند:»من تو را میشناسم».
اشتیلر-ماکس فریش
قهرمانان و گورها
بدبینان از میان خوشبینان برمیخیزند. چون برای اینکه تصویر سیاهی از جهان داشتهباشیم باید قبلاْ به جهان و امکاناتاش باور کردهباشیم و واقعیت شگفت و متناقض این است که بدبینان آنگاه که سرخورده و مایوس میشوند٬ همیشه و به طور مستمر دستخوش نومیدی نیستند٬ بلکه کم و بیش آمادهاند٬ به اصطلاح در هرلحظهای امید خود را زنده کنند٬ هرچند به سبب نوعی شرمرویی ماورای طبیعی این موضوع را در زیر لفاف سیاه مردانی که از تلخکامی همگانی رنج میبرند٬ پنهان میکنند- انگاری٬ بدبینی برای اینکه خود را قوی و همواره پرشور و زنده نگه دارد٬ گاهگاه نیاز به محرکی دارد که چیزی جز سرخوردگی ِ بیرحمانهی تازهای نیست.
قهرمانان و گورها – ارنستو ساباتو
صباره
همیشه سعیام این بود که یه جوری زندگی کنم که آخرش کاش و اگر کلمهی اول ِ روایتم نباشه.
این سعی واسه خیلی وقت پیشها بود.
ناگفته پیدا
برای اولینبار از آدمهای دوستداشتنی ِ زندگیم دلخورم و دلم میخواست خبیث بودم و اذیتشون میکردم. نه که تعدادشون کمه این روزا و این سالها٬ نبودنشون رفتنشون بیشتر به چشم میآد.
روزهایی بودن تو زندگی ِ همهمون لابد که نشستیم و حرف زدیم تا خود ِ صبح با دوستی. وای تلفن یا حضوری یا پای نت. همون روزها نبود لابد آدمی که بشه باهاش رفت تفریح رفت و خندید فقط و لابد همه فکر میکردیم چه تنهاییم و اگر بود یه همچین آدمی هم تنها نبودیم دیگر. روزهایی بودن در گذشته که دیگه نیستن و اون روزا تو بطن خودشون خیلی غمانگیز بودن ولی پای تلفن بود گوشی که بشه گفت فلانی بهگام و فلانی بگه هووم میفهممت. روزهایی هستن تو زندگیم که کلی آدم هستن که میشه باهاشون برنامه ریخت برای تفریح و خندهی رو هوا ولی دیگه گوشی نیست برای شنیدن و من برای دل خودم تنها٬ پاککن به دست در حال تغییر دادن مفهوم و معنای تنهاییام.
آدم چطور برخلاف عقایدش میتونه عمل کنه و به دوستداشتنیها بگه که نرن؟ آدم نمیتونه٬ نمیگه و اونا میرن و مطمئنان لابد ته دلشون که اگر خیلی له میشدید اگر خیلی اذیت میشدید میگفتید. نمیدونن که یه چیزهایی رو براساس یه سری مرامها نباس گفت.
مرام تنهاکنندهی من میگه اونی که میخواد بره به زور نگه داشتن نداره که. مرام ِ من شبیه یه خونهی خیریهی وسط راهه درش بازه اونی که میآد میتونه فردا قبل طلوع بیخبر بار و بندیل جمع کنه٬ مثل ژان معروف بینوایان٬ شمعدونهای نقرهم رو هم برداره و مطمئن باشه که من حرفی نخواهم زد. نه که آدم خوبی باشم نه! تو خونهی من زندگی مثل همه جای دیگهست و همون بدیها رو هم داره ولی در همیشه بازه… نیاز به توضیح هم هیچوقت نیست.
من روزهاست از خواب که بیدار میشم به دیوار روبهروم زل میزنم و میگم هیــش٬ آدما با حرف نزدن نمیمیرن.
من شبهای زیادیئه که دلم میخواد به آدمای زندگیم زنگ بزنم و بگم تمومه آقا٬ بازی تموم شد. حداقل با این صداهای پا پشت در اتاقام دلم به وسوسه نمیافته در اتاق رو باز کنه و بگه هی فلانی ببین لرزش دستهام رو؟ می بینی کم شده؟ آدما اگر نباشن بهتر از اینهکه باشن و نشه بهشون دست زد. نشه لمسشون کرد نشه لمس شد با دستهاشون.
خلاص میشم یه روز از آدما تو ذهنام؟ یه روز که بلند شم جمع کنم و از در خونه بزنم بیرون و برنگردم ببینم کی از تنهاییهای بیمن ترکید و پاشید به دیوار٬ برنگردم که ببینم گوشهی اتاق طبقهی بالا٬ یکی زانو به بغل نشسته و زل زده به جای خالی ِ آدمهاش.
چنان تنهایی فراگیر است که حتی کتابها هم دربرابرش توان ایستادگی ندارند. واژه است که راه به راه بر خاک میافتد و تنهایی پخششان میکند در هیچ.
*صباره گیاهیست در آمریکای مرکزی. از خانوادهی نرگسها. فقط یک بار گل میدهد٬ اغلب پس از صدسال و سپس خشک میشود