*کمی آنطرفتر از ارس، ارمنستان است. سرباز به عکس پاسپورتم نگاه میکند و بعد به خودم نگاه میکند. موهات کو؟ موهام رفت. مسیر زیادی باید پیاده پیموده شود. کاش یک مینیبوسی، کوفتی، وجود داشت تا مسافرها کوله و چمدان به دست این مسافت را طی نمیکردند. یک سرباز ارمنی با عینک ریبن پاسپورتها را چک میکند. الان دیگر در خاک ارمنستان هستیم. دخترها حجاب را برمیدارند. فری شاپ وسط راه تعطیل است. در مرزبانی سمت ارمنستان، ایرانیها صف بستهاند تا کارهایشان زودتر از بقیه انجام شود و بروند که بروند. مرزبانی پول خورد میخواهد و کسی پول خورد ندارد و صرافی در سمت ایرانی مرز وجود دارد. این یک مشکل بزرگ است. اما ما پول خورد داریم. توی صف دعوا میشود. هموطنان به هم تیکه میاندازند. اینجا هم باید از دست شماها بکشیم؟ اینجا هم درست رفتار نمیکنید؟ منظورش از درست رفتار کردن هل ندادن است. کسی که این را میگوید به ریش پروفسوری و پیراهن سبز و شکمی نسبتاً کوچک -ولی به هر حال شکم- مجهز است. دست به کمر ایستاده. او بلد آن جمع است. همه از او فرمانبرداری میکنند مگر اینکه در گروهش نباشند. تعداد افراد حاضر در آنجا سی نفر و تعداد افراد گروه او، پنج نفر است پس بیست و پنج نفر نافرمان مدنی وجود دارند که دوست ندارند صف را آن طور که او میپسندد ببندند. دست به کمر سر تکان میدهد، اگر کمی زاویه و حرکیت چاشنی میکرد میتوانست به گونهای آقایانه و بامزه برقصد.
*این طرف مرز ما تازه میفهمیم پنج ساعت تا ایروان، یک افسانهی کسشر است. جادهاش سی برابر جاده چالوس پیچ داشته و پیچها هم در فواصلی کوتاه از هم قرار گرفتهاند. او از من ب شیش میخواهد. من ب شیش ندارم به او بدهم. هیچ دارویی جز اسپری سالبوتامول ندارم. آب جو ب شیش دارد. اما او آب جو نمیخواهد. بدن همهی ما به خصوص ماهایی که عقب نشسته بودیم، عقب یک گل، خشک شده. رانندههای ارمنی فارسی بلدند و مثل کرکس به ما نزدیک میشوند. مبالغ با چیزی که فکر میکردیم متفاوت است و متفاوت هم یعنی گرانتر. آخرش یک بنز میگیریم. اسم راننده هایک است. هایک به ما نفری یک قهوه میدهد. قهوه ترک. به خانومی که قهوه را جلویم میگذارد میگویم مرسی. و او هم بهم لبخند میزند. هایک موزیک ایرانی هم گوش میکند. محسن یگانه را میشناسم. یعنی چه کسی است که تاکسیسواری کرده باشد و محسن یگانه را نشناسد؟ ما بنز سواری گرفتیم در حالی که باید یک ون میگرفتیم، چون میخواستیم ارزانتر تمام شود. چهار نفر عقب یک نفر جلو. هایک میگوید این طوری سختمان است و پیشنهاد میدهد که وسط راه یک ون بیاید ما را ببرد تا عذاب نکشیم. من دوست دارم عذاب بکشم ولی پولهایم را از دست ندهم. جاده کمی سرسبزتر از سمت ایران است. دارم بی انصافی میکنم. جاده خیلی سرسبز تر از سمت ایران است. و به همین دلیل است که این مرز وجود دارد. از جایی که سبزیها شروع شده دیگر ایران نیست. این احتمالاً تقصیر روسهاست. وسط راه نگه میداریم. توالت ایرانی، بی شیلنگ و فوق العاده کثافتی به من زل زده که قرار است تویش بشاشم. داشتم فکر میکردم…به اینکه ای کاش اتفاق بدی نیفتد. چرا باید دلم شور بزند؟ مگر من آدم نیستم؟
*یک سیخ کباب گوسفندی میگیریم که کمی گرانتر از خوک است. نمیدانم چرا خوک نگرفتیم. به خاطر نظر جمعی بوده. یا اینکه نمیخواستیم جوگیر به نظر برسیم؟ کدام؟ گاو از همهچی گران تر است. یک سیخ هم کوبیده میگیریم و تاکید میکنیم حتماً پیاز بیاورند. همین غذاهای ناچیز و سیرنکننده با سه تا بطری آبجو نزدیک به هشتاد تومن میشود ولی ما تا وقتی به ایروان نمیرسیم نمیفهمیم چقدر و از کجا درمان مالیدهاند. هایک که وسط راه جریمه شده در همین رستوران ما را به یک ون میسپرد. و فندک زرد من را هم یادگاری میگیرد که پریروز دو هزار و پانصد تومن خریده بودمش. برعکس هایک اینیکی راننده یک کلمه هم فارسی نمیفهمد و اگر پلیس جریمهاش کند نمیتواند از گرانی جریمه بنالد و بگوید به آن گوسفند پشت فرمان حق حساب میداده پس چرا الان باید جریمه اش کنند آن هم به خاطر حرف زدن با تلفن. مبلغ جریمه هم اندازه با پول غذای ماست. هایک هفتاد بار این داستان را که پلیسی که جریمهاش کرده یک گوسفند است چون اگر نبود وقتی بهش میگفت گوسفند سرش را بلند میکرد، تعریف کرد. ما به هایک میگوییم گوگوش گوش کند تا بفهمد موزیک یعنی چی و او به ما یاد میدهد که گران است به ارمنی یعنی چی؟ و همین طور خداحافظ. چون که من خودم میدانستم که بارف یعنی سلام و علاوه بر آن هازار نازور گالی سس نازوک سیره آلوشا(تسلط تسلط حمایتت میکنیم).
*قرار میشود ده هزار تا هم سر بدهیم تا در این ون بنشینیم. ونه خیلی جا دار است. و یک انسان بالغ میتواند سرش را بگذارد روی پای من و بخوابد، در حالی که خودم هم خوابیدهام. بغل هر پنجره هم یک جای بطری دارد. با این حال راننده نگران است این ته ماندههای آب جو بریزد توی ونش و برای همین شخصا میآید و جایی که ما مینشینیم و جایی که این دو تا آبجو نشستهاند را چک و در پارهای موارد دبل چک میکند. این ماشینها با چیزی شبیه به گاز سیانجی کار میکنند با این تفاوت که هر دو ساعت باید مخزنشان را پر از گاز کنند. گوژپشت برای اینکه ممنوع است که سرنشین هنگام سوختگیری داخل ماشین نشسته باشد ناچار به بیدار کردن ماست. همهش سعی کردم بعد از بیدار شدن بهش اخم کنم. ولی اخمهایم چارهساز نبود، این قانون است. و اخم به تخم قانون نیست.
*کل راه را خوابیدم تا رسیدیم ایروان. اگر بخواهم بیرحمانه بگویم، ایروان یک تفلیس ناقص است. ولی اگر بخواهم رحیم باشم باید بگویم ایروان آرامشی مثال زدنی دارد. طرف ایرانی که خانه را با واسطهی اواجاره کرده بودیم شکل دیلرهای بنگ بود. خانه تهویه نداشت، یعنی دریچهی کولر. ولی او به ما گفت شما نخواسته بودید. تهویه در تابستان چیزی است که آدم بخواهد؟ این دیفالت قضیه است دیلر عزیزم. ما گفتیم گفته بودیم. گفت فکر نمیکرده ما خانواده باشیم، پرسیده بوده مجردید یا متاهل ؟ خب ما مجرد بودیم. باید میپرسید دختر پسر هستید، یا زن و شوهر. اینطوری بهتر میشد. برای همه. روی تمام وسایل خانه گرد کهنگی ریخته بودند. دلال ایرانی صاحبخانه را آورد و به ما نشان داد. یک پیرزن مهربان بود که وقتی با دخترها چشم تو چشم میشد دستشان را میگرفت و با مهربانی چیزی میگفت که درست بود نمیفهمیدی چیست و درست هم بود که مخاطب جمله تو نبودی، ولی خوشت میآمد. آخرش دیلر بنگ ِ دلال خانه کوتاه نیامد و دو نفر از ما رفتند تا از او جای سوپر مارکت و ایستگاه اتوبوس و کوفت و زهرمار را یاد بگیرند مشکلی که به وجود آمد این بود که آنها خیلی دیر برگشتند و ما مجبور شدیم زنگ در خانهی صاحبخانه را فشار دهیم.
*هیچ کدام یک کلمه از حرف هم را هم نمیفهمیدیم. برای همین او دوباره شروع کرد به قربان صدقهی دخترها رفتن. من که کاپ ِ عن ِ پاتومیم را در کلکسیون افتخاراتم دارم، به او خودم و دو تا دختر را نشان دادم، و با دست پنج تا انگشتم را نشان دادم بعد دو را نشان دادم ، بعد این دو را برعکس گرفتم، یک آدم کردم که از در منزل خارج شده و دیگر مراجعت نکرده و وسط پانتومیم بازی کردنم هم گفتم پلیس. واقعاً موقعیت خطیری بود. پیرزن فکرهایش را کرد لبش را گزید دست یکی از دخترها را گرفت برد طبقهی بالا و ی دستمال کاغذی مچاله کرد انداخت تو شوتینگ. این بهترین وقت برای توضیح دادن این که آشغالهایتان را چطوری دور بریزید نبود، ولی او بهترین آدم برای توضیح این کار بود. به هر حال این حرکت صاحبخانه فقط ما را نگرانتر کرد. اگر دو تا دوستهایمان گفته بودند که قصد دارند از سوپر مارکت خرید هم بکنند اینطوری نمیشد خلاصه وسط حرف زدن -به زبان اشاره- با پیرزن بودیم، که آنها آمدند. با آبجوی میلر.
*شوتینگ زباله. این باعث میشود کل راهروی ساختمان بوی چاه توالت را از فاصلهی بیست سانتیمتری بدهد. این به خاطر تابش آفتاب است و به خاطر شهرداری و به خاطر کمونیسم. مسئول راهروها و نمای خانهها دولت است، نه مردم. احساس میکنم از بس دارم گرجستان را با ارمنستان مقایسه میکنم و نتایج را برای همه میگویم تبدیل به موجودی نفرتانگیزتر از قبلم شدهام. چون آنجا هم همین طوری بود و همه باید این را میدانستند. هوای ایروان شبها با باد و باران همراه بود. و این نشان میدهد که خدا مسیحیها را بیشتر از ما مسلمانها دوست دارد. سوال: اگر در تابستان باران هم داشته باشید آیا سال بعد هم در دیوی لاتری پای در بند شرکت خواهید کرد؟ جواب: احتمالاً نه. سوال: اگر آبجو باشد و حجاب هم برداشته شود؟ جواب: اصلاً. ادامهی سوال: اگر مجلس شورای اسلامی هنوز وجود داشته باشد، و شهردار تهران تخت و دستشوییاش را از زنش سوا کند و آیتاللهها مملکت را بچرخانند چی؟ جواب: گفتم که اگر حجاب نباشد و آبجو باشد، اصلاً. خود ارمنیها با این آب و هوا مشکلی ندارند. یعنی کمی باران که هیچ کس را و به خصوص آنها را نمیکشد. ولی من داشتم یخ میزدم. احساس میکردم هر آن ممکن است از کونم یخ در بهشت بریزد بیرون. شب اول را مثل ندید بدیدها رفتیم پیتزا هات. پپرونی آپاچی پپرونی پیتزا هات را یک هیچ میزند. ولی مسئله ای نیست، چون ما پیتزاهات را برای گریه کردن دوست داریم، دوست داریم. گارسن با شک از ما پرسید آر یو ایرنین؟ با تردید و دلی پر زباد و سری پر ز پند گفتیم اُ -فاککینگ- یس. گفت پس نوش جان.
*ساس. یک سوپر مارکت زنجیرهای است که در نزدیکی ما هم شعبه دارد. تمام نیازهای ما -به جز جیش- آنجا برطرف میشوند. ابر و مایع ظرفشوری برای ظرف شستن. مایع دستشوری برای دستشستن. تمام لبنیات ارمنیها ترش است. خامهاش عملاً قابل خوردن نیست. و پنیر سفید و سادهاش از ترشی دل را میزند. خیارها بیش از حد آبدار و گوجهها بیش از آنکه گوشتی باشند، تخمیاند. مزیت ایران نسبت به کل جهان این است که میوههایش خوشمزهست. یک داستان واقعی: دخترعمهام که از اِمریکا-نه آمریکا- آمده بود ایران در روز اول حضورش سی و دو تا خیار خورد و بعد از هر خیار خوردن در ذهنش بر دست کشاورزی که آن خیار را کاشته بود، بوسه زد. شب دوم، بعد از اینکه ابسینث خوردیم زدیم بیرون. من خیلی به آبجو احتیاج داشتم و میل شدید داشتم به اینه خودم را بروز بدهم یا دست کمی جایی را آتش بزنم. رفتیم تو، و یک بشکه آبجو انتخاب کردم ولی نگذاشتند آن را بخریم. همه با من مخالف ت کردند و من را مست تشخیص دادند. آخرش از بین آن همه الکل یک بطری برداشتند و دادند دستم که خفهخون بگیرم. بطری را باز کردم و کوفتترین چیز دنیا را سر کشیدم. بعد به کوفت بودنش اعتراض کردم. چیزی بود به اسم اچاکفسکی که یک درصد هم الکل نداشت. همه از اینکه کوفتی را خریده بودیم که مزهی قرهقوروت هم میداد، سرخورده شده بودیم ولی همه از اینکه من از روبه روی قفسههای الکل کنار رفته بودم خوشحال هم بودند. آخرین باری که رفتم ساس، برای خرید بیکن. بود. آنها به بیکن میگویند بِکُن، ولی من هنوز این را نمیدانستم. برایم مترجم آوردند. گفتم چی میخواهم. نفهمید. آخرش یک چیزی پیدا کردم که روسی بود، گفتم ارمنیاش را میخواهم. گفتند نداریم. ولی از اینکه ارمنیاش را خواسته بودم خوشحال شدند. ولی مگر میشود نداشته باشند؟
* اگر شما بخواهید آب بخورید با احترام به تمام شهدایی که در طول میلیاردها سال عمر کهکشان جانشان را از دست دادهاند، نباید با یک شهید نقش بسته بر سنگ چشم تو چشم شوید، و چیزی که شما ازش آب میخورید هم شما را یاد امامزاده داوود نمیاندازد. آب خوری ها کوچک و مختصر و مفید هستند، شیر هم ندارند. کافی است خم شوید. کسی هم انگشتتان نمیکند. این آبخوریها بهترین نکتهی ایروان است.
*چند بار رفتیم بار؟ سه. در اولی دیجی کاری کرد که همه برقصند و یکی از ما با دختری رقصید که مردمشناسی میخواند و قصد داشت به ایران هم بیاید و شانه به بالا لخت بود. بعدش همان یکی از ما عاشق شد و آمد گفت دارد میآید ایران و اسمش الیزا است. و با هم رقصیدیم. گفتیم گفتی وقتی میآید ایران چطوری پیدایت کند؟ گفت نه. گفتیم کوش؟ گفت رفت. دنبالش رفت توی خیابان. باران میآمد. اثری از الیزا نبود. ولی این یک صحنهی عشقی خوب بود. بهتر، خارجیای که میآید ایران حتماً جاسوس است، وگرنه مگر کسخل است؟ در دومی روی زمین نشستیم و بیتلز و استونز گوش کردیم ولی دود زیاد و جای نشیمن باعث شد بلند شویم برویم یکی دیگر که موزیک الکترونیک داشت و بچهمایهدارهای ارمنی برای دوستشان هپی برثدی میخواندند.
*روش تشخیص ایرانیها این است که از دور کلیپسشان روی کله، مشخصتر از میمیک صورت است. و روش دیگر این است که هر کسی از مجسمهای آویزان شده بود یا به قفسههای الکل چشم دوخته بود-مثل من- بدون شک ایرانی است. من برای بار دوم به ارمنستان نخواهم رفت. چون خیلی فرقی ندارد. دخترها همین قدر آرایش دارند و به قول دوستم انگار همهشان دارند تبلیغ شامپو میکنند. هر چند پستانهایشان خوشتراش باشد. مردم یک کلمه هم انگلیسی نمیفهمند و رفتارشان خیلی خوشرویانه نیست. قضیهی قرهباغ…یک مرد نزدیک اپرا کتابش را بهم نشان داد و گفت قرهباغ. به من اشاره کرد. گفتم ایران. گفت ایران گود بعد به رنگ قرمز کفشم با پایش اشاره کرد و پایش را روی زمین کوبید. گفت تورک. پایش را فشار داد، سیگار فرضیاش را له کرد و عکسهای کتاب که به نظرم شهدای ارمنی در جنگ قره باغ بودند را دوباره نشانم داد. گفت می، قرهباغ. سر تکان دادم. کلاهنارنجیهایی از سراسر جهان آمده بودند، از کانادا، امریکا، خود ارمنستان، اروگوئه و آرژانتین، فرانسه، هلند، بریتانیا، آلمان، لبنان، ایران، عراق، مصر، از اسراییل -جز اینکه حاضر نشده بودند پرچم اسراییل را در دست بگیرند البته اینکه حاضر نبودند حدس و امیدواری من است، پرچمی دستشان بود که رویش اسم اورشلیم را داشت- این جمعیت که به جز کفش و جوراب لباسهای متحد الشکلی را داشتند، رژه میرفتند. یک ارمنی ایرانی به من گفت این یک کمپ بیخود است. ولی دوستم که شعارشان را برایمان ترجمه کرد فهمیدیم در این کمپ بیخود میگویند تو کی هستی؟ من ارمنیام. تو چی میخوری؟ خون ِ ترک.
*شب آخر هایک برایمان یک ون دیگر فرستاد که آخر سر دبه کرد و ده هزار تا از مبلغ مقرر بیشتر گرفت. با این حال ما حاضر بودیم پول تو جیب ارمنیها برود تا هموطن دیلرمان. که چون مسافر داشت میخواست با یک ماشین خالی لب مرز برود و مسافرانش را سوار کند و به ما گفته بود شصتهزار تا بدهید و با من بیایید. از عن کره میگرفت. دوازده شب حرکت کردیم ولی هنوز چیزی نخورده بودیم برای همین به یک سوپر مارکت رفتیم تا ساندویچ آماده در نان باگت بخریم. چهار تا بزرگ و پنج تا کوچیک. سه نفری رفتیم تو. دو نفر توی ماشین چرتی بودند. یکیمان که دستش از گرسنگی میلرزید وقتی دید تلاشهای ما برای پرسش از فروشندهی بیخیالی که احتمالا و به حق از ایرانیها متنفر بود به ثمر نمیرسد و حرفمان را متوجه نمیشود، گفت وات ایز دیس؟ در حقیقت خواستار دانستن محتویات ساندویچ بود. فروشنده فقط نگاهی انداخت. دبیس ایز شومبول پرویز. فروشنده دیده بود ما عصبی هستیم و سعی کرد با بی محلی کردن عصبی ترمان کند برای همین من سعی کردم لای نان را ببینم که خدای ناکرده نان و پنیر نخوریم. کالباس بود، اما سبد ساندویچ ها برگشت به محوطهای که ورود اعضای متفرقه به آن ممنوع است یعنی محفظهی ترشیها. گفتم ساری ساری ساری. ولی او نمیفهمید من چقدر متاسفم. اما به هر حال مجبور شد تکانی به خودش بدهد و ساندویچها را جمع کتد. همه را، هر نه تا را در دستم گرفتم و آن یکی دوستم کیسه نایلون را مثل کاندوم روی این نه تا ساندویچ بدمزهی ناچیز با نان سفتشان کشید.
*وقتی نصف شب هم شما را برای گاز زدن بیدار کنند-سه یا چهار بار- بسیار نا امید میشوید ولی آس پیک این است که راننده خوابش بگیرد شما هم انقدر خوابتان بیاید که دوست نداشته باشید او را بیدار کنید. من خودم قهرمان ناامیدی هستم. نزدیک به یک سال پیش وقتی رسیدم خانه دیدم مادرم سر جای همیشگیاش نشسته، ولی سریال نگاه نمیکند، بلکه گریه میکند. بعد از آن تصمیم گرفتم همه چیز را عوض کنم. زندگی خودم، داداشم، پدرم و مادرم را. فرمت دوستیهایم را. ارزشهایم را. سعی کردم بیشتر کار کنم. هنوز نشده. ولی در ارمنستان خیلی به این فکر کردم. به این فکر کردم که من این جا چه غلطی میکنم؟ آمدهام تفریح. مادرم رفته بود طالقان. و من برادر و پدرم را تنها گذاشته ام در حالی که تولد پدرم بود. کسی که وقتی ماچش کرده بودم آن قدر صورتش را صیقلی کرده بود که انعکاس صدای ماچم عین این بود که یک بشقاب برق انداخته شده با واکس را ماچ کنم. پس من در این سفر نباید بمیرم. چون هدفهایی دارم. و به خاطر هدفهایم دوستانم را از دست دادهام. به ارزشهای قبلیام پشت کردهام. و حتما باید یک بار دیگر پدر و مادرم را ببینم، برای همین وقتی رانندهیخوابالود شیشه را پایین میکشد تا از فرط خواب نرود ته دره من هم به فارسی ناله میکنم که گاییدی، واقعاً سرد بود ولی همین که یک نفر بیدار بود و اعتراض میکرد، باعث میشد او بیدارتر شود. نمیدانم اینها همهاش فکر است. چیزی که از مغناطیس و الکتریسیتهی مغزی بیرون میریزد. معلوم نیست به چه درد میخورد یا ماهیتش چیست. ماهیت این تصاویری که وقتی در آفتاب چشممان را روی هم میگذاریم چیست؟ از کجا میآیند چقدرش خیالی است؟ و چرا من خودم را ملزم به کسشر گفتن میکنم؟
* وقتی که از ایست بازرسی به سلامت عبور میکنید و اولین تصویری که میبینید این است: خمینی و خامنهای با جملههای نابشان، میفهمید مکان تقسیم بر زمان یعنی سرعت. حتی کامران هومن هم در طول زندگیشان این همه کنار هم قرار نگرفتهاند. سرباز باز ازم میپرسد موهات کو؟ گفتم هفتهی پیش هم همین را پرسیدی. چرا من از همه نپرسم چرا مو دارند؟ تا آنها نگویند به خاطر ژنتیک. راه دیگر این است که عکس پاسپورت را عوض کنم. باطری ماشین خالی شده بود و صاحب ماشین که دیگر با هم رفیق شده بودیم و هنوز هم هستیم، تقصیر را انداخت گردن من….ولی این که ماشین من نیست. من آخرین نفر راندم ولی تا دم پارکینگ، من ماشین را در پارینگ پارک نکردم و از کجا باید بدانم که چراغ گل، آنجا قرار دارد؟ خیلی از خودم بدم آمد که باعث این اتفاق بودم. من خیلی از خودم بدم میآید. حتی بعد از سفر، و حتی در حینش و حتی قبل از سفر. هر چی همسفر در طول زندگیام داشتهام…آنها حتی بیشتر از خود من از من بدشان میآید این در حالی است که من در کودکی آن قدر محبوب بودهام که بچهها دوست داشتند من مبصرشان باشم. ولی اشکال ندارد، آنها، همهی همسفرهایم در طول این سی سال، همهشان بهترین همسفرانی بودند که من داشتهام. اواخر سفر من یک تکه عن شده بودم چون که فکر میکردم به این دنیا تعلق ندارم و اصلاً چرا حواس من هنوز کار میکنند؟ هرکسی حق داشت از من متنفر باشد. ولی تنفر دیگران نسبت به هر چیزی، حتی من، چیزی نیست که من بخواهم به آن اهمیت بدهم.