ساعت 1 بامداد:
سیما چشم هایش را بست و خودش را به شکم روی تخت انداخت. هنوز لباس های مهمانی به تن اش بودند. آویز یکی از گوشواره هایش در گردنش فرو رفته بود و درد می آورد اما نمی دانست دستش کجاست که بخواهد تکانش دهد چه رسد به این که آن را بالا بیاورد و گوشواره را بکند. گردابی شده بود که در خودش می پیچید و فرو می رفت. خواب نبود. همه صداهای اطراف را می شنید. داشت به ته باریک قیف گردابش نزدیک می شد. عجله داشت به سیاهی نشت کند. دلش میخواست از ته قیف پایین بچکد که ناگهان گرداب وارو شد. چیزی که به سرعت فرو می رفت از درونش بالا آمد و دهانش را پر کرد. به سرعت به آگاهی از شرایط موجود رسید. دو دستش را جلوی دهانش گرفت. حس می کرد که چیزی از لای انگشتانش ذره ذره بیرون می ریزد. خودش را تا دم دستشویی کشاند. دو زانو روی کف زمین جلوی توالت فرنگی افتاد. با دو دستش توالت را گرفته بود و در آن بالا می آورد.گردابی که از دهانش بیرون می ریخت تمامی نداشت.
ده دقیقه بعد کف دستشویی خوابش برده بود. چه خواب خوشی هم بود. سبک و در ناآگاهی مطلق. وقتی بیدار شد هنوز سپیده نزده بود. سرمای دم صبح زیر پوستش خزیده بود. منگ و سرمازده از جایش بلند شد و با چشم های نیمه باز خودش را تا اتاق خواب کشاند. میان اتاق ایستاد و با چشم های بسته و نامتعادل به کمک دست ها و پاهایش دامنش را کند. بلوزش را با بدبختی در آورد. یکی از گوشواره هایش در آن میان کنده شد و قل خورد و زیر میز آرایش رفت. شورتش را هم در آورد. سرتا پا لخت زیر لحاف خزید. تشک اش خنک بود و نرم. کنارش وحید آرام نفس می کشید. بیدار بود ولی به سویش نچرخید. در آغوشش نگرفت. خواب دم صبح به جایش از راه رسید و بغلش کرد.
ساعت 11 شب:
وحید رو به روی نازلی نشسته و غم چشم هایش خواندنی است. نگاهش به من نیست. نگاهش به نازلی هم نیست. یک ساعت پیش که رفتند با هم سیگار کشیدند خیلی دلم می خواست بدانم میانشان چه گذشته است. چهره نازلی وقتی برگشت آرام بود. فردا برای همیشه می رود و من به از دست رفتن پاره سوم زندگی ام می اندیشم. زیستن در ضلع سوم این مثلث برمودا برایم عادت شده بود. دلم برایش تنگ خواهد شد و نمی دانم جایش را با چه می شود پر کرد. نمی دانم وحید را چه طور باید سر پا نگه دارم. ای کاش با هم می رفتند.
جلوی پای نازلی روی فرش می نشینم و تکیه می دهم. مثل همیشه دست های مهربانش به سرعت مرا در می یابند و لا به لای موهایم می لغزند. دست هایش را دوست دارم. نوازش انگشتانش را وقتی از میان تار موهایم می گذرند. بوی عطرش را حس می کنم و بغضم می ترکد. همه با وحید دم گرفته اند. مست هستند. من هم مستم. دلم میخواهد نازلی را بغل کنم و بگویم که اگر برود زندگیم خالی می شود. دلم می خواهد گریه کنم . التماس کنم که نرود. ولی نمی شود. رفتنی است.
ساعت 8 شب:
شب آخراست و همه دور هم جمع شده ایم. دو سال با همه خوب و بد اش گذشت و تکلیف آینده نامشخص این سرزمین هم معلوم شد. باید از آن کند و رفت. هر کسی دارد به سویی می رود. به شهری که آن را نمی شناسد. به سوی آینده ای مبهم با آرزوهایی مبهم تر. اول شب همه ساکت بودیم . یکی دو جام اول که پر و خالی شدند سکوتمان شکست. همه با هم با صدای بلند حرف می زدیم و تند و تند جام های بعدی را به یاد و خاطره رفاقت ها و آنچه گذشته بود بلند می کردیم. یکی گفت مثل فیلم های مسعود کیمیایی شده. آن یکی گفت نه مثل فیلم فارسی است.
گفتم می خواهید هایده هم بگذارید که یک دفعه کار را تمام کرده باشیم. آن یکی گفت نه وحید میخواند. اما وحید خسته بود. از سرکار مستقیم خودش را به خانه من رسانده بود. دو سه جام اول را زده بود ولی هنوز گرم نبود. تنها کسی که قرار است بماند اوست و به همین خاطر دلخوری نشان می دهد. کسی نمی داند آن که می رود برایش سخت تر است یا آن که می ماند. هیچ کدامشان هم دیگری را به اندازه کافی نمی فهمد. به من اشاره ای کرد که برویم سیگاری روشن کنیم. می دانستم وقت هایی که حوصله ندارد چشم اش به من است.
توی ایوان سیگاری روشن کرد و گفت : «سرخپوستی بکشیم؟»
گفتم: «هنوز دست از این بازی های نوجوانانه برنداشته ای؟»
خنده دردناکی کرد. پک اول را زد و سیگار را به دستم داد و گفت: «یک امشب را به خاطر ما بگذار جای رنگ ماتیکت هم رویش بماند.»
خندیدم و گفتم: «باید بروم رژ لب سیما را قرض بگیرم . می خواهی؟»
از داخل اتاق صدای خنده و شوخی می آمد. سیگار را از بین انگشتانم بیرون کشید و گفت : «نمی خواهد بروی!»
می دانستم به میان کشیدن اسم سیما در آن وضعیت، واکنش خشم آلودی به لاسیدن مهربانانه اش است. ولی من که داشتم می رفتم دیگر چه فرقی داشت. خنکای شبانه ماه خرداد زیر پیراهنم خزید. مورمور ام شد. همین موقع ها بود شبی را که همین جا با هم به صبح رسانده بودیم.
توی ایوان خوابیدیم. مست بودیم. باران می بارید. تا خود صبح عشق بازی کردیم. تا خود صبح دست هایمان از تن هم جدا نشد. عاشقش نبودم اما مردی بود که تن زنی که دوست داشتم لمس کرده بود. بیشتر کنجکاو بودم. عشق بازی را خوب بلد بود. بیخود نبود که سیما این قدر دوستش داشت. دست هایش می دانستند کجا باید بلغزند. کجا باید بفشارند. لب هایش جوینده بود نه گیرنده و سبیل هایش بوی خوبی می داد. سیما می گفت به اندازه کافی خشن نیست ولی من آن تلمبه های نرم و منظم را به حساب روحیه آهنگسازی اش گذاشته بودم. برای تصاحب هر آنچه هست حمله نمی کرد .ذره ذره در تن آدم فرو می رفت و ماندگار می شد تا به بودنش عادت کنی تا بتوانی سوار بر سمند لذت مهار تنش را به دست بگیری ، خودت بازی گردان شوی و ضرب نفس هایش را تند تر و کندتر کنی. مردی بود که خودش را به دستت می سپرد و این چیزی بود که سیما دوست نداشت . فردا صبحش بود، کله سحر ، سیما و بچه ها با یک ظرف کله پاچه از دیوار حیاط پایین پریده بودند. آمدند بالای سرمان. هنوز صدای سوت بلبلی سیما بالای سرم یادم هست و من که شرمگین و برهنه به داخل اتاق دویدم.
صدای تار از داخل اتاق بلند شد و بچه ها که با هم دم گرفته بودند: «شب به گلستان تنها، منتظرت بودم….»
مرا از خاطراتم بیرون کشیدند. احساس کردم با یادآوری این خاطرات دست هایم سرد شده است. با خودم فکر کردم یعنی وحید هم در این خیال هاست. داشت تلخندی می زد. می دانست دارند صدایش می کنند که برود و برایشان بخواند. سیگار را از دستش گرفتم و دل دادم به صدای بچه ها. نه گفتم بمان . نه گفتم برو. می دانستم اگر الان برود صدای بغض آلودش، دستش را رو می کند. کسی صدایش را بلند کرد و گفت: «آمدید داخل ماست را هم بیاورید.» نگاهم سطل ماست را جلوی در آشپزخانه که رو به ایوان باز می شد جست. برای فرار بهانه ای یافته بودم .پک آخر سیگار را به خودش برگرداندم. بی هیچ حرفی سطل ماست را برداشتم و از خنکای ایوان به اتاق پناه بردم