ما زن ها

 ما زن ها

ما زن ها، ما با خاک  برنز مانوسیم.

ما از فاخته می پرسیم که از بهار چه انتظار دارد،

ما دستانمان را به دور کاج  لخت می اندازیم،

ما درغروب آفتاب به جستجوی نشانه ها و تدبیرهستیم.

آن زمان که من عاشق یک مرد بودم، او به هیچ چیز باور نداشت…

او یک روز سرد با چشمانی توخالی آمد،

او یک روز سخت با نسیان بر جبینش رفت.

گر کودک من نزیست، از اوست…

Vi kvinnor

Edith Södergran

Vi kvinnor, vi äro så nära den bruna jorden.

Vi fråga göken, vad han väntar av våren,

vi slå våra armar kring den kala furan,

vi forska i solnedgången efter tecken och råd.

Jag älskade en gång en man, han trodde på ingenting…

Han kom en kall dag med tomma ögon,

han gick en tunga dag med glömska över pannan.

Om mitt barn icke lever, är det hans…

ستاره ها

Stjärnorna

när natten kommer
står jag på trappen och lyssnar
stjärnorna svärma i trädgården
och jag står ute i mörket
hör, en stjärna föll med en klang
gå icke ut i gräset med bara fötter
min trädgård är full av skärvor.

Edith Södergran

شب که می رسد
روی پله ها می ایستم و گوش می سپارم
غوغای ستارگان است در باغ
و من آن جا در تاریکی ایستاده ام
می شنوم که یک ستاره ترقی بر زمین می افتد
پابرهنه در علف ها نرو
باغ من پر از خرده ستاره است

مراقب کارگرها باش!

همان روز که آدرس می داد  ترسش را به جانم انداخت. تازه خودرو خریده بودم.

–  جاده مخصوص. کیلومتر هفده .رسیدی، می پیچی دست چپ . سر تا ته، این بر و آن بر جاده ، سوله هایی با سقف های آبی ، مثل قارچ روییده اند. سوله های ایران خودرو اند.

 لحنش گزنده می شد این جور وقت ها.

– هه  ایرانٍ خود رو. مراقب کارگرها باش. عادت ندارند از پل عابر پیاده بگذرند. یکهو سر و کله شان پیدا می شود. از پشت بوته های شمشاد می پرند وسط جاده.

 با خشم غریدم : «این ملت فرهنگ ندارند.»

دوست نداشت من این طور حرف بزنم . انگار گفته باشد از تو بعید است نگاهم کرد و گفت : «کارگری که نان نخورده نای بالا رفتن از پله را هم ندارد. «

شانه بالا انداختم. اما می دانستم که ترس از کارگرها رفته است که بماند توی ناخود آگاهم .

 همان شد که  هنوز چند ماه پس  از آن حرف ها، کافی بود برگ شمشادی بجنبد تا پایم را روی ترمز فشار دهم . راست می گفت!  چهار پنج نفره می پریدند وسط جاده. یکی گونی به کول می کشید. آن یکی کیسه نایلون غذایش از دستش آویزان بود. یکیشان  که می دود جلوی ماشین ها بقیه به دنبالش  جسارت پیدا می کردند. درست از زیر پل عابر پیاده هم  می گذشتند. گمان می برم که بهشان احساس امنیت می بخشید. من که لاین وسط را گرفته بودم و می رفتم، متوجه زنی نشدم  که سعی داشت با دخترش از عرض جاده بگذرد. فقط چادر سیاهی را دیدم و کیسه ای که ول شد زیر چرخ های ماشین . دنیا ایستاد. پایم روی ترمز یخ زد.»مراقب کارگرها باش! » هزار مدل توی سرم اِکو می شد.

یعنی کمرش شکست مثل آن گربه ای که احمد زیر گرفته بود؟

 یعنی …

صدای جیغ های دخترش را دیگر نمی شنیدم .  دنیا سکوت بود. کنار جاده سرعتم را  کم کردم  و ایستادم.  ذهنم مسلسل وار شلیک می کرد. از هم گسسته و پریشان. …

پاهایی که نان ندارند بخورند….

پله هایی که بالا نمی روند….

گربه هایی که وسط جاده می دوند….

. وحشت زده از توی آینه دیدم  که راننده ای که در لاین سوم می راند  از ماشین پیاده شده دو دستی بر سرش می کوبد. سرم را گذاشتم  روی فرمان و یک دل سیر از دست کارگرها گریه کردم

مثلث برمودا

ساعت  1 بامداد:

سیما چشم هایش را بست و خودش را به شکم روی تخت انداخت. هنوز لباس های مهمانی به تن اش بودند. آویز یکی از گوشواره هایش در گردنش فرو رفته بود و درد می آورد اما نمی دانست دستش کجاست که بخواهد تکانش دهد چه رسد به این که آن را  بالا  بیاورد  و گوشواره را بکند. گردابی شده بود که در خودش می پیچید و فرو می رفت. خواب نبود. همه صداهای اطراف را می شنید. داشت به ته باریک قیف گردابش نزدیک می شد. عجله داشت به سیاهی نشت کند. دلش میخواست از ته قیف پایین بچکد که ناگهان گرداب وارو شد. چیزی که  به سرعت فرو می رفت از درونش بالا آمد و دهانش را پر کرد. به سرعت به آگاهی از شرایط موجود رسید. دو دستش را جلوی دهانش گرفت. حس می کرد که  چیزی از لای انگشتانش ذره ذره بیرون می ریزد. خودش را تا دم دستشویی کشاند. دو زانو روی کف زمین جلوی توالت فرنگی افتاد. با دو دستش توالت را گرفته بود و در آن  بالا می آورد.گردابی که  از دهانش بیرون می ریخت تمامی نداشت.

ده دقیقه بعد کف دستشویی خوابش برده بود. چه خواب خوشی هم بود. سبک  و در ناآگاهی مطلق. وقتی بیدار شد هنوز سپیده نزده بود. سرمای دم صبح  زیر پوستش خزیده بود. منگ و سرمازده از جایش بلند شد و با چشم های نیمه باز خودش را تا اتاق خواب  کشاند.  میان اتاق ایستاد و با چشم های بسته و نامتعادل به کمک دست ها و پاهایش دامنش را کند. بلوزش را با بدبختی در آورد. یکی از گوشواره هایش در آن میان کنده شد و قل خورد و زیر میز آرایش رفت.  شورتش را هم در آورد. سرتا پا لخت زیر لحاف خزید.  تشک اش خنک بود و نرم. کنارش وحید آرام نفس می کشید. بیدار بود ولی به سویش نچرخید. در آغوشش نگرفت. خواب دم صبح به جایش از راه رسید و بغلش کرد.

ساعت 11 شب:

وحید رو به روی نازلی نشسته و غم  چشم هایش خواندنی است. نگاهش به من نیست. نگاهش به نازلی هم نیست. یک ساعت پیش که  رفتند با هم سیگار کشیدند خیلی دلم می خواست بدانم میانشان چه گذشته است. چهره نازلی وقتی برگشت آرام بود. فردا برای همیشه می رود و من به از دست رفتن پاره سوم زندگی ام می اندیشم.  زیستن در ضلع سوم این مثلث برمودا برایم عادت شده بود. دلم برایش تنگ خواهد شد و نمی دانم جایش را با چه می شود پر کرد. نمی دانم وحید را چه طور باید سر پا نگه دارم. ای کاش با هم  می رفتند.

جلوی پای نازلی روی فرش می نشینم و تکیه می دهم. مثل همیشه دست های مهربانش به سرعت مرا در می یابند و  لا به لای موهایم می لغزند. دست هایش را دوست دارم. نوازش انگشتانش را وقتی از میان  تار موهایم می گذرند. بوی عطرش را حس می کنم و بغضم می ترکد. همه با وحید دم  گرفته اند.  مست هستند. من هم مستم. دلم میخواهد نازلی را بغل کنم و بگویم که اگر برود زندگیم  خالی می شود. دلم می خواهد گریه کنم . التماس کنم که نرود. ولی نمی شود. رفتنی است.

ساعت 8 شب:

شب آخراست و همه دور هم جمع شده ایم. دو سال  با همه خوب و بد اش گذشت و  تکلیف آینده نامشخص این سرزمین هم معلوم شد. باید از آن کند و رفت. هر کسی دارد به سویی می رود. به شهری که آن را نمی شناسد. به سوی آینده ای مبهم با آرزوهایی مبهم تر. اول شب همه ساکت بودیم . یکی دو جام  اول که پر و خالی شدند سکوتمان شکست. همه با هم  با صدای بلند حرف می زدیم  و تند و تند جام های بعدی را به یاد و خاطره رفاقت ها و آنچه گذشته بود بلند می کردیم. یکی گفت مثل فیلم های مسعود کیمیایی شده. آن یکی گفت نه مثل فیلم فارسی است.

گفتم می خواهید هایده هم بگذارید که  یک دفعه کار را تمام کرده باشیم. آن یکی گفت نه وحید میخواند. اما وحید خسته  بود. از سرکار مستقیم  خودش را به خانه من رسانده بود. دو سه جام اول را زده بود ولی هنوز گرم نبود. تنها کسی که قرار است بماند اوست و به همین خاطر دلخوری نشان می دهد. کسی نمی داند آن که می رود برایش سخت تر است یا آن که می ماند. هیچ کدامشان هم دیگری را به اندازه کافی نمی فهمد. به من اشاره ای کرد که  برویم سیگاری روشن کنیم. می دانستم وقت هایی که حوصله ندارد چشم اش  به من است.

توی ایوان سیگاری روشن کرد و گفت : «سرخپوستی بکشیم؟»

گفتم: «هنوز دست از این بازی های نوجوانانه برنداشته ای؟»

خنده دردناکی کرد. پک اول را زد و سیگار را به دستم داد و گفت: «یک امشب را به خاطر ما بگذار جای رنگ ماتیکت هم رویش بماند.»

خندیدم و گفتم: «باید بروم رژ لب سیما را قرض بگیرم . می خواهی؟»

از داخل اتاق صدای خنده و شوخی می آمد. سیگار را از بین انگشتانم بیرون کشید و گفت : «نمی خواهد بروی!»

می دانستم به میان کشیدن اسم سیما در آن وضعیت، واکنش خشم آلودی  به لاسیدن مهربانانه اش است. ولی من که داشتم می رفتم دیگر چه فرقی داشت. خنکای شبانه ماه خرداد زیر پیراهنم خزید. مورمور ام شد. همین موقع ها بود شبی را که همین جا با هم  به صبح  رسانده بودیم.

توی ایوان خوابیدیم. مست بودیم. باران می بارید. تا خود صبح عشق بازی کردیم. تا خود صبح دست هایمان از تن هم جدا نشد. عاشقش نبودم اما مردی بود که تن زنی که دوست داشتم لمس کرده بود. بیشتر کنجکاو بودم. عشق بازی را خوب بلد بود. بیخود نبود که سیما این قدر دوستش داشت. دست هایش می دانستند کجا باید بلغزند. کجا باید بفشارند. لب هایش جوینده بود نه گیرنده و سبیل هایش بوی خوبی می داد. سیما می گفت  به اندازه کافی خشن نیست ولی من آن تلمبه های نرم و منظم را به حساب روحیه آهنگسازی اش گذاشته بودم.  برای تصاحب هر آنچه هست حمله نمی کرد .ذره ذره در تن آدم فرو می رفت و ماندگار می شد تا به بودنش عادت کنی  تا بتوانی سوار بر سمند لذت مهار تنش را به دست بگیری ، خودت بازی گردان شوی و ضرب نفس هایش را تند تر و کندتر کنی. مردی بود که خودش را به دستت می سپرد و این چیزی بود که سیما دوست نداشت . فردا صبحش بود، کله سحر ، سیما و بچه ها با یک ظرف کله پاچه از دیوار حیاط پایین پریده بودند. آمدند بالای سرمان. هنوز صدای سوت بلبلی سیما بالای سرم یادم هست و من که شرمگین و برهنه به داخل اتاق دویدم.

صدای تار از داخل اتاق بلند شد و بچه ها که با هم دم گرفته بودند: «شب به گلستان تنها، منتظرت بودم….»

مرا از خاطراتم بیرون کشیدند. احساس کردم با یادآوری این خاطرات دست هایم سرد شده است. با خودم فکر کردم یعنی وحید هم  در این خیال هاست. داشت تلخندی می زد. می دانست دارند صدایش می کنند که برود و برایشان بخواند. سیگار را از دستش گرفتم و دل دادم به صدای بچه ها. نه گفتم بمان . نه گفتم برو. می دانستم اگر الان برود صدای بغض آلودش، دستش را رو می کند. کسی صدایش را بلند کرد و گفت: «آمدید داخل ماست را هم بیاورید.»  نگاهم سطل ماست را جلوی در آشپزخانه که رو به ایوان باز می شد جست. برای فرار بهانه ای یافته بودم .پک آخر سیگار را به خودش برگرداندم. بی هیچ حرفی  سطل ماست را برداشتم  و از خنکای ایوان به اتاق پناه بردم

اوباما

گونیلا چند سوال را روی تخته وایت برد نوشته است و مثل همیشه که تا فرصتی گیر می آورد با خودش حرف می زند، بلند بلند چیزهایی به زبان خودش می گوید. تا  بیایند بفهمند چه گفت از کلاس بیرون می رود.  شاید گفته باشد که تا سرگرم رونویسی هستند می رود و می آید. شاید هم نه.

 دخترک موزامبیکی یک دستش را روی شکم برآمده اش گذاشته است و  با دست دیگرش رونویسی می کند. دو تا پسر سیاه نیجریه ای پشت سرش از جایشان بلند می شوند و پشت سر گونیلا از کلاس بیرون می زنند. مرد افغانی همان طور که به زبان خودش آواز می خواند رونویسی میکند و بغل دستی اش زن محجبه بنگلادشی است که دارد از خنده ریسه می رود. پسر جوان مو سر سیاهی  به فرانسوی با موبایلش حرف می زند و دختر لهستانی بلند قد خوشگلی که  کنارش نشسته است می چرخد و از دختر پرتغالی  پشت سرش می پرسد که آیا بعد از کلاس می آید بروند قهوه بخورند. این جا کلاس آموزش زبان به مهاجران است. گونیلا سر می رسدو نرسیده از راه جمله اول روی تخته را رو به کلاس کلمه به کلمه می خواند: «رئیس جمهور ما کیست؟»

دو پسر نیجریه ای که  همان آن بعد از  گونیلا سر رسیده اند می نشینند و یکیشان جواب می دهد: «اوباما!»

گونیلا لبخندی می زند و می گوید: «برا !»  و تکرار می کند: «رئیس جمهور ما کیست؟ … اوباما!»

مرد افغانی تکرار میکند: «رئیس جمهور ما کیست؟ … اوباما!»

پسر فرانسوی تلاش می کند به زبان گونیلا جمله ای بگوید: «رئیس جمهور این جا کیست؟»

گونیلا کشو میزش را بیرون می کشد. عکسی بیرون می آورد و بلند و شمرده می گوید: «شاه ما کیست؟   ادوارد!»

همه تکرار می کنند: «شاه ما کیست؟  ادوارد!»

گونیلا لبخند می زند: «برا!!»

 و عکس را توی کشو می گذارد  و دوباره تکرار میکند: «رئیس جمهور ما کیست؟»

دختر حامله موزامبیکی، مرد افغانی، پسر فرانسوی، دختر لهستانی، بنگلادشی و نیجریه ای ها با هم جواب می دهند: «اوباما!»

برا به معنی very good