داستان جدید: زندگی طبیعی آقای دون
زندگی طبیعی آقای دون(Dawn)
آقای دَوْن وقتی از کمر به پایین مرد، مجبور شد گورش را همراه خود به هرجا که میرود ببرد. او شبیه موجوداتی که ته پاهایشان فنری قوی وصل کرده اند، حرکت میکرد و قسمت پایین بدنش را مخروطی از گل که البته با سیمان هر چند روز یکبار محکم کاری میشد میپوشاند. از دور که میدیدیش درست شبیه درختی بود که قلفتی از ریشه درش آورده باشند. او دو شغل مهم در شهر محل زندگیش بر عهده داشت. یکی مربوط میشد به مسافرت شهروندان به شهرها و مناطق همسایه و دیگری، کاری پاره وقت که خلاصه میشد به یادداشت روز دقیق آغاز عادت ماهیانه زنان شهر. شغل آقای دَون شاید از اولی هم مهمتر بود چون به دلیل وضعیت جسمی، تنها مردی بود که میتوانست این کار را بی آن که خطر و یا تهدیدی برای زنی بوجود بیاورد انجام دهد و بعد هم اینکه همیشه آقایان در مسائل مربوط به خانمهای غریبه از خودشان هم دقیق و ریز بین تر عمل میکنند.
آقای دَون بعد از یک ماه که از ازدواجشان میگذشت دچار این نوع از مرگ شد. مسئله غم انگیز این بود که همسرش بعد از این اتفاق رهاش کرد و بعد از چند سال او را کنار مرد دیگری در یک فروشگاه لوازم کشاورزی دید و درست در ورودی همان فروشگاه هم با آقای کورکا آشنا شد. آقای کورکا بدون هیچ مقدمهای از او پرسیده بود که آیا میتواند اینجا درپوش مناسبی برای دهانه روده کوچکش گیر بیاورد یا نه. پهلوهای آقای کورکا را آب در سیلی که همسرش را نیز از او گرفت برده بود و به همین دلیل میتوانستند اشتراکات زیادی برای دوستی با هم بیابند اما دو شیفت کار کردن آقای دَون فرصتی برای این ارتباط نمیگذاشت. برای آشنایی با شغل اول وی باید توضیحاتی درباره شهر بیکا داد تا براین اساس بتوان شغلش را نیز تشریح کرد. این شهر روی یک صفحه کاملن مستقل زمینشناسی و بعد از مطالعات فراوان ساخته شده و میشود این صفحه را بوسیله یک اهرم که در میدان مرکزی شهر تعیبه شده به درجات مختلف و نسبت به مقصد شهروندان در شهرهای مجاور گرداند. این اهرم تشکیل شده از میله بلندیست که به چرخ دندههای عظیمی در محل پیوند صفحه مخروطی شهر به لایه زیرین زمین، وصل میشد و این امکان را فراهم میکرد که اقای دَون بتواند با زور نسبتا عادی یک انسان، انرا به هر درجه و سمتی که میخواهد بچرخاند. او قسمت پایین بدنش را به زمین اهرم میکرد و مانند کسی که بخواهد به جای یک حیوان بارکش، سنگهای دایره و ایستاده آسیاب را در پانصد سال قبل بچرخاند، زمین را در درجات مختلف به حرکت وا میداشت. مثلا برای اینکه مردم بتوانند در شهر گروم پیاده شوند، باید 1/15 درجه اهرم رادر جهت حرکت عقربه ساعت بچرخاند و همین طور برای تک تک مقاصدی که معلوم بود به نوبت و بر حسب ساعت مشخص شده این کار انجام میگرفت. در ضمن این مسافرتها فقط میتوانست در ساعات اولیه صبح تا نیمههای ظهر صورت بگیرد و این قانونی بود که شورای شهر برای جلوگیری از تعویض زود به زود چرخ دندههای گرداننده شهر گرفته بود. یک روز که آقای کورکا آقای دون را به زور موفق شده بود به خانه بیاورد، بحث را به سمت لذت بوسیدن زنها کشاند و از آقای دَون خواست تا خاطرهای تعریف کند. آقای دَون هم برای اینکه موجود خوش مشربی به نظر بیاید، داستان دروغی را سر هم کرد. اما خودش میدانست در واقعیت تنها یک بار این تجربه را داشته و آن هم زمانی بود که یک روز بعد از ازدواجشان، همسرش به او فهمانده بود، لب گرفتن برخلاف آنچه که او تصور میکند کار رمانتیک و از سر عشق و علاقه دو نفر بهم است و اصلن کار کثیف و غیربهداشتی ای نیست؛ بنابراین تعریف کرد که در چهار پنج سالگی صحنه بوسیدن یک زن و مرد را دیده و کنجکاو شده ببیند چه مزهای دارد. بخاطر همین وقتی با مادرش به یک فروشگاه رفته بوده یک دختر بچه را به زور گوشهای گیر آورده و بوسیده و بعد دختر بچه گریهکنان از او فرار کرده است. آقای دَون این خاطره را در حالی که شکمش را گرفته بود تعریف میکرد و غش رفته بود از خنده و آقای کورکا را نیز به خنده انداخت. اما آقای کورکا یک لحظه از خنده دست برداشت و گفت مدتی است هر چه بخودم فشار میآورم خاطره هیچ لبی را به یاد نمیآورم. این جمله آقای کورکا آقای دَون را غمگین کرد و گفت درک میکند که چه میگوید مرگ تمام چیزهایی را که لمسشان کردی را میپوساند. منظور آقای دون دقیقا به همسر آقای کورکا بود و بعد از آن در حالی که داشت به مشروب خوردن آقای کورکا نگاه می کرد-که از دهن می نوشید و از روده کوچکش که نصف آن برایش مانده بود آب سفید رنگی را دریافت میکرد- به سرش زد تا با کسی ازدواج کند. البته این موضوع بارها وقتی که تنهایی به او مسلط میشد به ذهنش خطور کرده بود اما وضعیت جسمانیش همیشه او را از اینکه به هر زنی که به دلش مینشست فکر کند، باز می داشت. ویژگیهای جسمی آقای دون عبارت بودند از: 1- او هیچ چیز نمیتوانست بخورد چون عضوی برای دفع نداشت و همین طور اعضای مربوط به گوارشش به مرور زمان پوسیده و مجبور شده بود آنها را طی یک عمل سخت، بایک دستگاه مخصوص فتوسنتز انسانی جایگزین کند.2- همانطور که گفتیم قادر نبود با هیچ انسانی قدم بزند و هر کس که حتی سعیش را میکرد بعد از چند دقیقه دچار سرگیجه میشد.3- او عضو جنسی نداشت 4- تجربه تلخ ازدواج اولش نیز مزید بر علت بود. او وقتی از کمر به پایین نمرده بود بیشترین میزان لمس جنس مخالف را یک ساعت بعد از ازدواج تجربه کرده بود، زمانی که نزدیک همسرش نشسته وگرمای قسمتی از باسن و رانهای او شروع کرده بود به دویدن روی پوستش. این تجربه آنقدر برایش هوس انگیز شد که برای اولین بار مزه مفهوم آغشته به دلشوره و کشف و هیجان و واکنش بدنی، یعنی ارضاء را تجربه کرد. در ضمن باید در نظر میداشت که اگر زنی با مختصات همسر اولش حاضر به زندگی با او میشد در خانهاش آشپزخانه و یا توالتی نبود که بتواند رفع احتیاج کند. اما آنروز که به قطرههای سفیدی که از روده کوچک آقای کورکا درون یک لیوان میریخت خیره بود؛ به این نتیجه رسید که نیاز به یک همسر دارد و باید هر طور است سعیش را بکند. به همین خاطر از آقای کورکا بخاطر زود رفتنش، عذر خواست و خداحافظی کرد و آقای کورکا یک لیوان در دست و یک لیوان زیر پهلو او را تا دم در بدرقه کرد. به خانه رفت و به تنها خواهرش که در شهر کونجا ساکن بود تلفن زد و از او در این رابطه کمک خواست. خواهر آقای دون زن زیبا و سالمی که او هم شوهرش را یک روز بعد از ازدواج به دلیل تصادف از دست داده بود و به این دلیل که رانندگی مدتها بود در کلیه نقاط جهان بشدت ممنوع بود هیچکس جرات نمیکرد حتی به او تسلیت هم بگوید. او به شکل خیلی عجیبی توانسته بود صاحب 5 فرزند سالم باشد و به همین دلیل هم تلوزیون شهر کونجا از او مصاحبه کرد و او را به عنوان الگوی یک شهروند سالم معرفی کرده بود. خواهر آقای دَون تنها با مردها سالم و بنیه دار میگشت و این دلیل خوبی بود که از او در این رابطه مشورت بگیرد. خواهر آقای دَون به او گفت: باید به دنبال کسی باشد که شرایطش مانند خود اوست و این کار را بسیار سخت میکند اما او سعیش را خواهد کرد. آقای دَون از این حرف خواهر خوشحال بود و فردا حواسش به این موضوع بود که سر کار حواس پرتی زیادی از خود نشان داد و اهرم را چند دهم درجه کم و یا زیاد چرخاند و باعث شد مسافران در هر دور از مقصدشان رد بشوند و به اِزای هر دهم درجه خسارت زیادی را از وی دریافت کنند. آقای دَون در کار دومش هم آنروز موفق نبود و یادش رفت به زنانی که عادت ماهیانه شان دیر شده زنگ بزند و از آنها علت را جویا شود. به همین دلیل عدهای از زنان که دچار عفونت ادراری و یا رحمی شده بودند به دکتر نرفتند و حتی چندتایی هم بدون آنکه کسی چیزی بگوید، احساس کردنند حاملهاند و حتی برای کودک وجود نداشته شان اسم هم انتخاب کرده بودند. اما وقتی فهمیدند به خاطر بیموالاتی آقای دَون چه بلایی سرشان آمده از او شکایت کردند و او از کارش اخراج شد. آقای دَون دیگر حالی برای رفتن به سرکار اول نداشت و از آنجا که بیست و چهار سال را بدون مرخصی هر روز به سر کار رفته بود برگه مرخصی را پر کرد تا پیش خواهرش برود. اما با آن موافقت نشد و مجبور شد یک هفته دیگر هم برای آموزش به مردی که قرار بود در این مدت جای او باشد و سه دست داشت که از توی هر سه تایش یک دست کامل در نمیآمد، به سر کار برود. وی بعد از آموزش کلید خانهاش را به آقای کورکا داد تا و بار و بندیلش را برای سفر بست. شهری که خواهرش در آن زندگی میکرد در 2/60 درجه از شهر آنها قرار داشت و به همین خاطر باید ساعت یک دم ایستگاه باشد. بخاطر همین زود به راه افتاد. شهر بیکا در خواب عصر آرمیده بود. و بسیاری از خیابان ها در حال تبدیل شدن به باغچه بودند در این باغچه ها قرار بود نسل جدید از درختان مصنوعی با کارای فوق العاده و با دوز بالای تبدیل دی اکسید کربن به اکسیژن نصب نمایند و به این دلیل که پیاده رو مناسبی هم برای عابرین پیاده وجود نداشت مقرر شده بود تا اطلاع ثانوی مردم از در و دیوار برای رفت و آمد استفاده کنند. نیم ساعت قبل از ساعت به ایستگاه رسید. سالن، غمگین و بی روحی بود که هر چه به دری که برای پیاده شدن در ایستگاه مقصد تعبیه شده بود میرفتی، دیوارها انگار که دود زده باشند تیره و تیره تر میشد. روی صندلی نشست و داشت به مبلغ زیادی که باید جریمه میداد تمرکز می کرد که بلندگو گفت تا یک دقیقه دیگر ایستگاه به سمت مقصد خواهد چرخید. دلشوره عجیبی دلش را غنج داد، آخر اولین بار بود که مسافرت میرفت و از وقتی خودش را شناخته بود توی هیچ ایستگاهی، برای مسافرت آماده نشده بود. بلندگو خواست که مسافرین کمربندها را ببندند و آماده حرکت باشند و چرخش بصورت کاملن آرام در ایستگاه آغاز شد. این چرخشها ممکن بود در هر منطقه از شهر مشخص باشد اما آنقدر آرام بود که در بیشتر مواقع به چشم نمیآمد. آقای دَون حس کرد به جای 60 درجه120 درجه چرخیدهاند ولی وقتی اعلام شد که دارند به مقصد میرسند، سر از پا نمی شناخت. ایستگاه درست در برابر یک ایستگاه دیگر توقف کرد و او وارد ایستگاه شهر دیگر شد. در ابتدای سالن قوانین مربوط به این شهر نوشته شده بود1- ازدواج ممنوع2- استفاده از هر گونه وسیله نقلیه برای جابجایی انسان ممنوع 3- مسافرین محترم میتوانند از رمپهایی که در پیادهروها بیست و چهار ساعته فعالند به عنوان وسیله ایاب و ذهاب استفاده کنند4- با هرگونه تخطی از این قوانین برخورد خواهد شد. همچنین بقیه قوانین در بروشوری که در اختیار مسافرین قرار میگیرد ذکر شده است. آقای دَون با خستگی فراوان و با کیفی که در دست داشت در حالی که بروشور را از متصدی میگرفت به سمت در خروجی راه افتاد. وقتی بیرون رفت با پیادهروهایی روبرو شد که چیزی مثل نوار نقاله روی آن در حرکت بودند. فقط لازم بود که روی آن بایستی و به هر سمتی که میخواهی بروی. در جاهایی که معلوم بود قبلا خیابان بوده درختان فلزی کاشته و تنها دو لاین از خیابان را برای رفت و برگشت ماشینهای مخصوص بار جا گذاشته بودند. این شهر از بسیاری جهات از شهر محل زندگی آقای دَون پیشرفته تر بود چون این شهر یک دههای بود که قوانین مربوط پاکیزگی جهان را اجرا میکردند ولی در شهر آنها تازه داشت شروع میشد. آقای دَون به تابلوها نگاه کرد و بر اساس نشانهای که داشت تسمه نقاله شماره 2 که به سمت پایین خیابان پَچیل میرفت را انتخاب و به سمت قسمت انتهایی آن به راه افتاد. در انتهای خیابان نوار نقاله را عوض و به سمت پایین خیابان زادار راهی شد. همین که زنگ را زد خواهرش که منتظر او بود در را باز کرد و چند ثانیه بعد مردی قد بلند که هم خانه جدید او معرفی شد در کنارش ایستاد. مرد آنقدر قد بلند بود که آقای دَون احساس حقارت کرد. اما مرد او را به داخل دعوت و اتاقش را نشانش داد. خواهرش هنوز به داخل نرسیده گفت توی این یکی دو هفته چند مورد را برای اینکه برادرش را از تنهایی در بیاورد یافته است. اما اگر قرارشان بر ازدواج باشد باید در شهر دیگری این اتفاق بیفتد. آقای دَون که از این حرف خواهرش باز هم به وجد آمده بود بسیار تشکر کرد و گفت خسته است و نیاز به استراحت دارد. خواهرش خواست تا اول بچه ها با دایی شان آشنا شوند و بعد آقای دَون به اتاقش برود. سه پسر و دو دختر زیبا که همه سالم و قوی بودند با ادب با او خوش آمد گفتند و برایش آرزوی سفر خوش کردند. آقای دَون هم از آنها تشکر کرد و به سمت اتاقش رفت و در جای خوابش که یک تخت بود که دو تا پایه عقبیش شکسته ونسبت به قد یک انسان معمولی طول کوتاه تری داشت، خوابید.
آن شب برخلاف تصورش خوب خوابید. و صبح برای رفتن به دیدار مواردی که خواهرش پیشنهاد داده آماده شد. اولین زن یک پا نداشت. تعریف کرد که وقتی به دنیا آمده هر دو پایش سالم بودند اما از سه سالگی کم کم پای سمت راست از رشد کردن میایستد و کوچک و کوچکتر میشود تا به زائدهای سیاه و آویزان تبدیل شده و بعد از خشک شدن مثل یک عضو اضافی افتاد. اما او بجای آن پا یک مصنوعیش را داشت و چون پای زن زیر دامن بود آقای دون جرات نداشت بپرسد دقیقا پای مصنوعی از کجا شروع می شود. زن خوبی بود ولی طوری حرف میزد که آقای دَون از آن سر در نمیآورد. از مردهایی حرف می زد که سرش کلاه گذاشته بودند و همین طور از اینکه اسمش از خصوصی ترین اطلاعات شخصی وی است و تنها اگر نظر هر دو نسبت به هم مساعد باشد امکان دارد که نامش را برای او بگوید! این قاعده دربار دو زن دیگر نیز صادق بود. یکی از آنها پنجاه سال داشت ولی هیکلش به اندازه یک دختر بچه 5 ساله بود اما برگه توانایی باروری داشت. او در قسمت بالایی و بدون ساعت شهر کونجا زندگی میکرد. آقای دون سوالاتی درباره محل زندگی زن پرسیده بود و زن جواب داده بود که در بالای شهر کونجا به علت اینکه زمان زیادی وجود دارد هیچکس نیازی به آن ندارد و برای اینکه اشتغال زاییای هم بشود عدهای از مردم پایین شهر کونجا را برای ثبت زمان و تاریخ این قسمت شهر استخدام کردهاند. طوری زن کوچک اندام حرف میزد که معلوم بود از خانواده ثرتمندی است و این خود دلیل دیگری بود بر اینکه نمی تواند اشتراکات زیادی با هم داشته باشند. زن دیگر خیلی جوان بود ظاهری سالم و جذاب داشت اما بنظر قدری عصبی میآمد. شانه هایش را برای اینکه افتاده به نظر نرسند چند بار جراحی کرده بود و دوست داشت شوهر آینده اش بشکل بیمارگونه ای توانایی جنسی داشته باشد. اما خانم جوری را آقای دَون زمانی دید که در حال آب به دادن به باغچه موهای جو گندمیش بود. او بدون توجه به حضور آقای دَون چند پیاز مو در کرت موهای بلوند هم کاشت و سری هم به موهای پر کلاغی زد. خانم جوری زن مهربان و صورتن هم زیبابود اما با عصا اینور آنور میرفت. در همان نگاه اول آقای دَون خودش و او را در حال بوسیدن هم تصور کرد و چهره خوشحال خانم جوری که وقتی می خندد گوشه چشمش چین میافتاد را در ذهن مجسم کرد. اما پیش از آن نشانههای عشق در آقای دَون به این صورت خود را نشان داد که یک آن احساس کرد دستگاه فتوسنتز درونش از کار افتاده چون ریههاش نمیتوانست دیاکسیدکربن هوا را به درون بکشد و بعد هم اینکه لرزشی در قسمت تحتانی بدنش که او مطمئن بود مرده احساس کرد. این لرزش به حدی بود که چند قسمت از پایین بدنش که قبل از مسافرت داده بود تمیز و مرتب برایش سیمان بزنند، کنده شد و خانم جوری هم این اتفاق را دید. اما به حدی انسان موقر و خوبی بود که اینها را نادیده بگیرد و به او ظهر بخیر گفت. آقای دَون هم که دست و پایش را گم کرده بود به زور جوابش را داد و گفت از آشنایی به ایشان خوشوقت است. و ادامه داد که اگر اشکال ندارد میخواهد بداند با چه کسی آشنا میشود و خانم جوری هم برعکس بقیه زنها شروع کرده به معرفی خودش و اظهار امیدواری کرد که آقای دون اینکار را به پای پررویی و وقاحتش نگذارد. او گفت در یک طرح تحقیقاتی که مربوط میشود به کاشتن دوباره مو بر سر انسان در حال همکاری است. او گفت اولین بار دویست سال پیش طرح کاشتن مو برای انسان صورت گرفته است که آن طرح به علل مختلف از جمله کچلی آنی بشر در یک نسل مشخص، به بن بست خورده. آقای دَون از اینکه میدید خانم جوری آنقدر چیز میداند تعجب کرد. در همین حال و احوال بودند که خانم جوری گفت باید به دستشویی برود و رنگ صورتش سرخ شد. او طوری به سمت ساختمان رفت که آقای دَون احساس کرد حالش بد شده است. اما بعد آقای دَون فهمید دستشویی رفتن یکی از مهمترین فعالیتهای ایشان است که بر اساس برنامهریزی خانم جوری، یک چهارم از زمانش را در طول شبانه روز به آن اختصاص داده. دستشویی خانم جوری یکی از عجیبترین مکان های دنیا بود. وجود کتابخانهای مجهز با تعداد زیادی از کتاب های مرجع علمی درباره گیاهان، سنگ توالت گردان که هر طوری که استفاده کننده میخواست زیرش قرار میگرفت با امکاناتی چون تصفیه سریع و تبدیل به آن به بهترین نوع از کود برای سوخت گیاهان از ویژگیهای آن بود. در ضمن از لحاظ فضایی آنقدر بزرگ بود که خیلی ساعات از زندگی آینده آقای دَون و خانم جوری در آن بگذرد اما آقای دَون بعد از آنکه یک روز از زندگی خانم جوری را دید، از دادن هرگونه پیشنهاد منصرف شد زیرا خانم جوری گفت به هیچ وجه نمیتواند شهر کونجا را بعلت تحقیقات و دستشویی مجهزش ترک کند و آقای دَون میتواند به آنجا نقل مکان کند و زندگی مشترک دوستانهای را با هم آغاز کنند. حتی خانم جوری برای اینکه او را به این کار تشویق کند، بشدت او را بغل کرد اما این بار آقای دَون هیچ حسی نسبت به جنس مخالفی که او را در بر میگرفت نداشت. آقای دَون با خود فکر کرد تغییر کردن سخت ترین کاری است که میشود با آن همراهی کرد. آقای دَون در این فکر بود که به سمت خانه خواهرش به راه افتاد و ساعت نه صبح فردا به بیکا برگشت. زندگی گذشتهاش را دوباره شروع کرد و وقتی مُرد دستگاه فتوسنتزش همانجور در حال کار بود. بعد از زندگی آقای دَون کتابی نوشته شد که درست که تنها یک نسخه فروخت، اما مدتها بعد از اینکه ایستاده به خاکش سپردند معلوم شد که تنها مدرکی بوده که نشان میداده این موجود بر اثر چه واقعهای از کمر به پایین مرده است. همینطور در این کتاب تنها نوشته آقای دَون درباره زندگیش که مربوط به برههای حساس از زندگی اوست و من آنرا برای شما تشریح کردهام موجود است. آقای دون یک هفته بعد از ازدواجش به گروه حامیان درختان طبیعی میپیوندد و در حالی که برای جلوگیری از قطع چند درخت باقی مانده به همراه دو دوستش خود را به درخت بسته بوده مورد حمله افراد ناشناس قرار میگیرد و با سه ضربه آن افراد نیمه پایین بدن خود را از دست میدهد. آقای دَون دقیقا آن صحنهها را به روشنی در ذهن دارد. آن افراد دوستانش را به زور از تنه درختها کندند و وقتی با مقاومت او روبرو شدند قسمت پایین بدنش را تکه تکه کردند و برای اینکه تحقیرش کنند از کمر به پایینش را روی تنه کوتاه درختی که از قسمت اعظم ریشهاش از زمین بیرون بود گذاشتند و به تحقیر به وی گفتند که به درخت بگو تا نجاتت بدهد و آن درخت به عنوان تنها درخت طبیعی دنیا، خودش را به بدنش پیوند داد. آقای دَون به عنوان اخرین انسان مدافع زندگی طبیعی انسان برای همیشه در یاد ما جاوید خواهد بود.
اگر ما تائیدی بودیم.اگر تائیدی بودی. بر ان لحظه تلفظ ناشدنی که تو خویشتن خودت را ترک می کنی و می گویی:تو به خودت می گویی تو.ان تو خودت هستی