داستان جدید: زندگی طبیعی آقای دون

 

زندگی طبیعی آقای دون(Dawn)

آقای دَوْن وقتی از کمر به پایین مرد، مجبور شد گورش را همراه خود به هرجا که می‌رود ببرد. او شبیه موجوداتی که ته پاهایشان فنری قوی وصل کرده اند، حرکت می‌کرد و قسمت پایین بدنش را مخروطی از گل که البته با سیمان هر چند روز یکبار محکم کاری می‌شد می‌پوشاند. از دور که می‌دیدیش درست شبیه درختی بود که قلفتی از ریشه درش آورده باشند. او دو شغل مهم در شهر محل زندگیش بر عهده داشت. یکی مربوط می‌شد به مسافرت شهروندان به شهرها و مناطق همسایه و دیگری، کاری پاره وقت که خلاصه می‌شد به یادداشت روز دقیق آغاز عادت ماهیانه زنان شهر. شغل آقای دَون شاید از اولی هم مهمتر بود چون به دلیل وضعیت جسمی، تنها مردی بود که می‌توانست این کار را بی آن که خطر و یا تهدیدی برای زنی بوجود بیاورد انجام دهد و بعد هم این‌که همیشه آقایان در مسائل مربوط به خانم‌های غریبه از خودشان هم دقیق و ریز بین تر عمل می‌کنند.

آقای دَون بعد از یک ماه که از ازدواجشان می‌گذشت دچار این نوع از مرگ شد. مسئله غم انگیز این بود که همسرش بعد از این اتفاق رهاش کرد و بعد از چند سال او را کنار مرد دیگری در یک فروشگاه لوازم کشاورزی دید و درست در ورودی همان فروشگاه هم با آقای کورکا آشنا شد. آقای کورکا بدون هیچ مقدمه‌ای از او پرسیده بود که آیا می‌تواند اینجا درپوش مناسبی برای دهانه روده کوچکش گیر بیاورد یا نه. پهلوهای آقای کورکا را آب در سیلی که همسرش را نیز از او گرفت برده بود و به همین دلیل می‌توانستند اشتراکات زیادی برای دوستی با هم بیابند اما دو شیفت کار کردن آقای دَون فرصتی برای این ارتباط نمی‌گذاشت. برای آشنایی با شغل اول وی باید توضیحاتی درباره شهر بیکا داد تا براین اساس بتوان شغلش را نیز تشریح کرد. این شهر روی یک صفحه کاملن مستقل زمین‌شناسی و بعد از مطالعات فراوان ساخته شده و می‌شود این صفحه را بوسیله یک اهرم که در میدان مرکزی شهر تعیبه شده به درجات مختلف و نسبت به مقصد شهروندان در شهرهای مجاور گرداند. این اهرم تشکیل شده از میله بلندیست که به چرخ دنده‌های عظیمی در محل پیوند صفحه مخروطی شهر به لایه زیرین زمین، وصل می‌شد و این امکان را فراهم می‌کرد که اقای دَون بتواند با زور نسبتا عادی یک انسان، انرا به هر درجه و سمتی که می‌خواهد بچرخاند. او قسمت پایین بدنش را به زمین اهرم می‌کرد و مانند کسی که ‌بخواهد به جای یک حیوان بارکش، سنگ‌های دایره و ایستاده آسیاب را در پانصد سال قبل بچرخاند، زمین را در درجات مختلف به حرکت وا می‌داشت. مثلا برای اینکه مردم  بتوانند در شهر گروم پیاده شوند، باید 1/15 درجه اهرم رادر جهت حرکت عقربه ساعت بچرخاند و همین طور برای تک تک مقاصدی که معلوم بود به نوبت و بر حسب ساعت مشخص شده این کار انجام می‌گرفت. در ضمن این مسافرت‌ها فقط می‌توانست در ساعات اولیه صبح تا نیمه‌های ظهر صورت بگیرد و این قانونی بود که شورای شهر برای جلوگیری از تعویض زود به زود چرخ دنده‌های گرداننده شهر گرفته بود. یک روز که آقای کورکا آقای دون را به زور موفق شده بود به خانه بیاورد، بحث را به سمت لذت بوسیدن زن‌ها کشاند و از آقای دَون خواست تا خاطره‌ای تعریف کند. آقای دَون هم برای اینکه موجود خوش مشربی به نظر بیاید، داستان دروغی را سر هم کرد. اما خودش می‌دانست در واقعیت تنها یک بار این تجربه را داشته و آن هم زمانی بود که یک روز بعد از ازدواجشان، همسرش به او فهمانده بود، لب گرفتن برخلاف آنچه که او تصور می‌کند کار رمانتیک و از سر عشق و علاقه دو نفر بهم است و اصلن کار کثیف و غیربهداشتی ای نیست؛ بنابراین تعریف کرد که در چهار پنج سالگی صحنه بوسیدن یک زن و مرد را دیده و کنجکاو شده ببیند چه مزه‌ای دارد. بخاطر همین وقتی با مادرش به یک فروشگاه رفته بوده یک دختر بچه را به زور گوشه‌ای گیر آورده و بوسیده و بعد دختر بچه گریه‌کنان از او فرار کرده است. آقای دَون این خاطره را در حالی که شکمش را گرفته بود تعریف می‌کرد و غش رفته بود از خنده و آقای کورکا را نیز به خنده انداخت. اما آقای کورکا یک لحظه از خنده دست برداشت و گفت مدتی است هر چه بخودم فشار می‌آورم خاطره هیچ لبی را به یاد نمی‌آورم. این جمله آقای کورکا آقای دَون را غمگین کرد و گفت درک می‌کند که چه می‌گوید مرگ تمام چیزهایی را که لمسشان کردی  را می‌پوساند. منظور آقای دون دقیقا به همسر آقای کورکا بود و بعد از آن در حالی که داشت به مشروب خوردن آقای کورکا نگاه می کرد-که از دهن می نوشید و از روده کوچکش که نصف آن برایش مانده بود آب سفید رنگی را دریافت می‌کرد- به سرش زد تا با کسی ازدواج کند. البته این موضوع بارها وقتی که تنهایی به او مسلط می‌شد به ذهنش خطور کرده بود اما وضعیت جسمانیش همیشه او را از این‌که به هر زنی که به دلش می‌نشست فکر کند، باز می داشت. ویژگی‌های جسمی آقای دون عبارت بودند از: 1- او هیچ چیز نمی‌توانست بخورد چون عضوی برای دفع نداشت و همین طور اعضای مربوط به گوارشش به مرور زمان پوسیده و مجبور شده بود آنها را طی یک عمل سخت، بایک دستگاه مخصوص فتوسنتز انسانی جایگزین کند.2- همانطور که گفتیم قادر نبود با هیچ انسانی قدم بزند و هر کس که حتی سعیش را می‌کرد بعد از چند دقیقه دچار سرگیجه می‌شد.3- او عضو جنسی نداشت 4- تجربه تلخ ازدواج اولش نیز مزید بر علت بود. او وقتی از کمر به پایین نمرده بود بیشترین میزان لمس جنس مخالف را یک ساعت بعد از ازدواج تجربه کرده بود، زمانی که نزدیک همسرش نشسته وگرمای قسمتی از باسن و ران‌های او شروع کرده بود به دویدن روی پوستش. این تجربه آنقدر برایش هوس انگیز شد که برای اولین بار مزه مفهوم آغشته به دلشوره و کشف و هیجان و واکنش بدنی، یعنی ارضاء را تجربه کرد. در ضمن باید در نظر می‌داشت که اگر زنی با مختصات همسر اولش حاضر به زندگی با او می‌شد در خانه‌اش آشپزخانه و یا توالتی نبود که بتواند رفع احتیاج کند. اما آن‌روز که به قطره‌های سفیدی که از روده کوچک آقای کورکا درون یک لیوان می‌ریخت خیره بود؛ به این نتیجه رسید که نیاز به یک همسر دارد و باید هر طور است سعیش را بکند. به همین خاطر از آقای کورکا بخاطر زود رفتنش، عذر خواست و خداحافظی کرد و آقای کورکا یک لیوان در دست و یک لیوان زیر پهلو او را تا دم در بدرقه کرد. به خانه رفت و به تنها خواهرش که در شهر کونجا ساکن بود تلفن زد و از او در این رابطه کمک خواست. خواهر آقای دون زن زیبا و سالمی که او هم شوهرش را یک روز بعد از ازدواج به دلیل تصادف از دست داده بود و به این دلیل که رانندگی مدت‌ها بود در کلیه نقاط جهان بشدت ممنوع بود هیچکس جرات نمی‌کرد حتی به او تسلیت هم بگوید. او به شکل خیلی عجیبی توانسته بود صاحب 5 فرزند سالم باشد و به همین دلیل هم تلوزیون شهر کونجا از او مصاحبه کرد و او را به عنوان الگوی یک شهروند سالم معرفی کرده بود. خواهر آقای دَون تنها با مردها سالم و بنیه دار می‌گشت و این دلیل خوبی بود که از او در این رابطه مشورت بگیرد. خواهر آقای دَون به او گفت: باید به دنبال کسی باشد که شرایطش مانند خود اوست و این کار را بسیار سخت می‌کند اما او سعیش را خواهد کرد. آقای دَون از این حرف خواهر خوشحال بود و فردا حواسش به این موضوع بود که سر کار حواس پرتی زیادی از خود نشان داد و اهرم را چند دهم درجه کم و یا زیاد چرخاند و باعث شد مسافران در هر دور از مقصدشان رد بشوند و به اِزای هر دهم درجه خسارت زیادی را از وی دریافت کنند. آقای دَون در کار دومش هم آن‌روز موفق نبود و یادش رفت به زنانی که عادت ماهیانه شان دیر شده زنگ بزند و از آنها علت را جویا شود. به همین دلیل عده‌‌‌ای از زنان که دچار عفونت ادراری و یا رحمی شده بودند به دکتر نرفتند و حتی چندتایی هم بدون آنکه کسی چیزی بگوید، احساس کردنند حامله‌اند و حتی برای کودک وجود نداشته شان اسم هم انتخاب کرده بودند. اما وقتی فهمیدند به خاطر بی‌موالاتی آقای دَون چه بلایی سرشان آمده از او شکایت کردند و او از کارش اخراج شد. آقای دَون دیگر حالی برای رفتن به سرکار اول نداشت و از آنجا که بیست و چهار سال را بدون مرخصی هر روز به سر کار رفته بود برگه مرخصی را پر کرد تا پیش خواهرش برود. اما با آن موافقت نشد و مجبور شد یک هفته دیگر هم برای آموزش به مردی که قرار بود در این مدت جای او باشد و سه دست داشت که از توی هر سه تایش یک دست کامل در نمی‌آمد،  به سر کار برود. وی بعد از آموزش کلید خانه‌اش را به آقای کورکا داد تا و بار و بندیلش را برای سفر بست. شهری که خواهرش در آن زندگی می‌کرد در 2/60 درجه از شهر آنها قرار داشت و به همین خاطر باید ساعت یک دم ایستگاه باشد. بخاطر همین زود به راه افتاد. شهر بیکا در خواب عصر آرمیده بود. و بسیاری از خیابان ها در حال تبدیل شدن به باغچه بودند در این باغچه ها قرار بود نسل جدید از درختان مصنوعی با کارای فوق العاده و با دوز بالای تبدیل دی اکسید کربن به اکسیژن نصب نمایند و به این دلیل که پیاده رو مناسبی هم برای عابرین پیاده وجود نداشت مقرر شده بود تا اطلاع ثانوی مردم از در و دیوار برای رفت و آمد استفاده کنند. نیم ساعت قبل از ساعت به ایستگاه رسید. سالن، غمگین و بی روحی بود که هر چه به دری که برای پیاده شدن در ایستگاه مقصد تعبیه شده بود می‌رفتی، دیوارها انگار که دود زده باشند تیره و تیره تر می‌شد. روی صندلی نشست و داشت به مبلغ زیادی که باید جریمه می‌داد تمرکز می کرد که بلندگو گفت تا یک دقیقه دیگر ایستگاه به سمت مقصد خواهد چرخید. دلشوره عجیبی دلش را غنج داد، آخر اولین بار بود که مسافرت می‌رفت و از وقتی خودش را شناخته بود توی هیچ ایستگاهی، برای مسافرت آماده نشده بود. بلندگو خواست که مسافرین کمربندها را ببندند و آماده حرکت باشند و چرخش  بصورت کاملن آرام در ایستگاه آغاز شد. این چرخش‌ها ممکن بود در هر منطقه از شهر مشخص باشد اما آنقدر آرام بود که در بیشتر مواقع به چشم نمی‌آمد. آقای دَون حس کرد به جای 60 درجه120 درجه چرخیده‌اند ولی وقتی اعلام شد که دارند به مقصد می‌رسند، سر از پا نمی شناخت. ایستگاه درست در برابر یک ایستگاه دیگر توقف کرد و او وارد ایستگاه شهر دیگر شد. در ابتدای سالن قوانین مربوط به این شهر نوشته شده بود1- ازدواج ممنوع2- استفاده از هر گونه وسیله نقلیه برای جابجایی انسان ممنوع 3- مسافرین محترم می‌توانند از رمپ‌هایی که در پیاده‌روها بیست و چهار ساعته فعالند به عنوان وسیله ایاب و ذهاب استفاده کنند4- با هرگونه تخطی از این قوانین برخورد خواهد شد. همچنین بقیه قوانین در بروشوری که در اختیار مسافرین قرار می‌گیرد ذکر شده است. آقای دَون با خستگی فراوان و با کیفی که در دست داشت در حالی که بروشور را از متصدی می‌گرفت به سمت در خروجی راه افتاد. وقتی بیرون رفت با پیاده‌روهایی روبرو شد که چیزی مثل نوار نقاله روی آن در حرکت بودند. فقط لازم بود که روی آن بایستی و به هر سمتی که می‌خواهی بروی. در جاهایی که معلوم بود قبلا خیابان بوده درختان فلزی کاشته و تنها دو لاین از خیابان را برای رفت و برگشت ماشین‌های مخصوص بار جا گذاشته بودند. این شهر از بسیاری جهات از شهر محل زندگی آقای دَون پیشرفته تر بود چون این شهر یک دهه‌ای بود که قوانین مربوط پاکیزگی جهان را اجرا می‌کردند ولی در شهر آنها تازه داشت شروع می‌شد. آقای دَون به تابلوها نگاه کرد و بر اساس نشانه‌ای که داشت تسمه نقاله شماره 2 که به سمت پایین خیابان پَچیل می‌رفت را انتخاب و به سمت قسمت انتهایی آن به راه افتاد. در انتهای خیابان نوار نقاله را عوض و به سمت پایین خیابان زادار راهی شد. همین که زنگ را زد خواهرش که منتظر او بود در را باز کرد و چند ثانیه بعد مردی قد بلند که هم خانه جدید او معرفی شد در کنارش ایستاد. مرد آنقدر قد بلند بود که آقای دَون احساس حقارت کرد. اما مرد او را به داخل دعوت و اتاقش را نشانش داد. خواهرش هنوز به داخل نرسیده گفت توی این یکی دو هفته چند مورد را برای اینکه برادرش را از تنهایی در بیاورد یافته است. اما اگر قرارشان بر ازدواج باشد باید در شهر دیگری این اتفاق بیفتد. آقای دَون که از این حرف خواهرش باز هم به وجد آمده بود بسیار تشکر کرد و گفت خسته است و نیاز به استراحت دارد. خواهرش خواست تا اول بچه ها با دایی شان آشنا شوند و بعد آقای دَون به اتاقش برود. سه پسر و دو دختر زیبا که همه سالم و قوی بودند با ادب با او خوش آمد گفتند و برایش آرزوی سفر خوش کردند. آقای دَون هم از آنها تشکر کرد و به سمت اتاقش رفت و در جای خوابش که یک تخت بود که دو تا پایه عقبیش شکسته ونسبت به قد یک انسان معمولی طول کوتاه تری داشت، خوابید.

آن شب برخلاف تصورش خوب خوابید. و صبح برای رفتن به دیدار مواردی که خواهرش پیشنهاد داده آماده شد. اولین زن یک پا نداشت. تعریف کرد که وقتی به دنیا آمده هر دو پایش سالم بودند اما از سه سالگی کم کم پای سمت راست از رشد کردن می‌ایستد و کوچک و کوچکتر می‌شود تا به زائده‌ای سیاه و آویزان تبدیل شده و  بعد از خشک شدن مثل یک عضو اضافی افتاد. اما او بجای آن پا یک مصنوعیش را داشت و چون پای زن زیر دامن بود آقای دون جرات نداشت بپرسد دقیقا پای مصنوعی از کجا شروع می شود. زن خوبی بود ولی طوری حرف می‌زد که آقای دَون از آن سر در نمی‌آورد. از مردهایی حرف می زد که سرش کلاه گذاشته بودند و همین طور از اینکه اسمش از خصوصی ترین اطلاعات شخصی وی است و تنها اگر نظر هر دو نسبت به هم مساعد باشد امکان دارد که نامش را برای او بگوید! این قاعده دربار دو زن دیگر نیز صادق بود. یکی از آنها پنجاه سال داشت ولی هیکلش به اندازه یک دختر بچه 5 ساله بود اما برگه توانایی باروری داشت. او در قسمت بالایی و بدون ساعت شهر کونجا زندگی می‌کرد. آقای دون سوالاتی درباره محل زندگی زن پرسیده بود و زن جواب داده بود که در بالای شهر کونجا به علت اینکه زمان زیادی وجود دارد هیچکس نیازی به آن ندارد و برای اینکه اشتغال زایی‌ای هم بشود عده‌ای از مردم پایین شهر کونجا را برای ثبت زمان و تاریخ این قسمت شهر استخدام کرده‌اند. طوری زن کوچک اندام حرف می‌زد که معلوم بود از خانواده ثرتمندی است و این خود دلیل دیگری بود بر اینکه نمی تواند اشتراکات زیادی با هم داشته باشند. زن دیگر خیلی جوان بود ظاهری سالم و جذاب داشت اما بنظر قدری عصبی می‌آمد. شانه هایش را برای اینکه افتاده به نظر نرسند چند بار جراحی کرده بود و دوست داشت شوهر آینده اش بشکل بیمارگونه ای توانایی جنسی داشته باشد. اما خانم جوری را آقای دَون زمانی دید که در حال آب به دادن به باغچه موهای جو گندمیش بود. او بدون توجه به حضور آقای دَون چند پیاز مو در کرت موهای بلوند هم کاشت و سری هم به موهای پر کلاغی زد. خانم جوری زن مهربان و صورتن هم زیبابود اما با عصا اینور آنور می‌رفت. در  همان نگاه اول آقای دَون خودش و او را در حال بوسیدن هم تصور کرد و چهره خوشحال خانم جوری که وقتی می خندد گوشه چشمش چین می‌افتاد را در ذهن مجسم کرد. اما پیش از آن نشانه‌های عشق در آقای دَون به این صورت خود را نشان داد که یک آن احساس کرد دستگاه فتوسنتز درونش از کار افتاده چون ریه‌هاش نمی‌توانست دی‌اکسیدکربن هوا را به درون بکشد و بعد هم اینکه لرزشی در قسمت تحتانی بدنش که او مطمئن بود مرده احساس کرد. این لرزش به حدی بود که چند قسمت از پایین بدنش که قبل از مسافرت داده بود تمیز و مرتب برایش سیمان بزنند، کنده شد و خانم جوری هم این اتفاق را دید. اما به حدی انسان موقر و خوبی بود که این‌ها را نادیده بگیرد و به او ظهر بخیر گفت. آقای دَون هم که دست و پایش را گم کرده بود به زور جوابش را داد و گفت از آشنایی به ایشان خوشوقت است. و ادامه داد که اگر اشکال ندارد می‌خواهد بداند با چه کسی آشنا می‌شود و خانم جوری هم برعکس بقیه زنها شروع کرده به معرفی خودش و اظهار امیدواری کرد که آقای دون این‌کار را به پای پررویی و وقاحتش نگذارد. او گفت در یک طرح تحقیقاتی که مربوط می‌شود به کاشتن دوباره مو بر سر انسان در حال همکاری است. او گفت اولین بار دویست سال پیش طرح کاشتن مو برای انسان صورت گرفته است که آن طرح به علل مختلف از جمله کچلی آنی بشر در یک نسل مشخص، به بن بست خورده. آقای دَون از این‌که می‌دید خانم جوری آنقدر چیز می‌داند تعجب کرد. در همین حال و احوال بودند که خانم جوری گفت باید به دستشویی برود و رنگ صورتش سرخ شد. او طوری به سمت ساختمان رفت که آقای دَون احساس کرد حالش بد شده است. اما بعد آقای دَون فهمید دستشویی رفتن یکی از مهمترین فعالیت‌های ایشان است که بر اساس برنامه‌ریزی خانم جوری، یک چهارم از زمانش را در طول شبانه روز به آن اختصاص داده. دستشویی خانم جوری یکی از عجیب‌ترین مکان های دنیا بود. وجود کتابخانه‌ای مجهز با تعداد زیادی از کتاب های مرجع علمی درباره گیاهان، سنگ توالت گردان که هر طوری که استفاده کننده می‌خواست زیرش قرار می‌گرفت با امکاناتی چون تصفیه سریع و تبدیل به آن به بهترین نوع از کود برای سوخت گیاهان از ویژگیهای آن بود. در ضمن از لحاظ فضایی آنقدر بزرگ بود که خیلی ساعات از زندگی آینده آقای دَون و خانم جوری در آن بگذرد اما آقای دَون بعد از آن‌که یک روز از زندگی خانم جوری را دید، از دادن هرگونه پیشنهاد منصرف شد زیرا خانم جوری گفت به هیچ وجه نمی‌تواند شهر کونجا را بعلت تحقیقات و دستشویی مجهزش ترک کند و آقای دَون می‌تواند به آنجا نقل مکان کند و زندگی مشترک دوستانه‌ای را با هم آغاز کنند. حتی خانم جوری برای اینکه او را به این کار تشویق کند، بشدت او را بغل کرد اما این بار آقای دَون هیچ حسی نسبت به جنس مخالفی که او را در بر می‌گرفت نداشت. آقای دَون با خود فکر کرد تغییر کردن سخت ترین کاری است که می‌شود با آن همراهی کرد. آقای دَون در این فکر بود که به سمت خانه خواهرش به راه افتاد و ساعت نه صبح فردا به بیکا برگشت. زندگی گذشته‌اش را دوباره شروع کرد و وقتی مُرد دستگاه فتوسنتزش همانجور در حال کار بود. بعد از زندگی آقای دَون کتابی نوشته شد که درست که تنها یک نسخه فروخت، اما مدت‌ها بعد از اینکه ایستاده به خاکش سپردند معلوم شد که تنها مدرکی بوده که نشان می‌داده این موجود بر اثر چه واقعه‌ای از کمر به پایین مرده است. همین‌طور در این کتاب تنها نوشته آقای دَون درباره زندگیش که مربوط به برهه‌ای حساس از زندگی اوست و من آنرا برای شما تشریح کرده‌ام موجود است. آقای دون یک هفته بعد از ازدواجش به گروه حامیان درختان طبیعی می‌پیوندد و در حالی که برای جلوگیری از قطع چند درخت باقی مانده به همراه دو دوستش خود را به درخت بسته بوده مورد حمله افراد ناشناس قرار می‌گیرد و با سه ضربه آن افراد نیمه پایین بدن خود را از دست می‌دهد. آقای دَون دقیقا آن صحنه‌ها را به روشنی در ذهن دارد. آن افراد دوستانش را به زور از تنه درختها کندند و وقتی با مقاومت او روبرو شدند قسمت پایین بدنش را تکه تکه کردند و برای اینکه تحقیرش کنند از کمر به پایینش را روی تنه کوتاه درختی که از قسمت اعظم ریشه‌اش از زمین بیرون بود گذاشتند و به تحقیر به وی گفتند که به درخت بگو تا نجاتت بدهد و آن درخت به عنوان تنها درخت طبیعی دنیا، خودش را به بدنش پیوند داد. آقای دَون به عنوان اخرین انسان مدافع زندگی طبیعی انسان برای همیشه در یاد ما جاوید خواهد بود.

 

 

هر بار دیدنش به مرگ نزدیک ترم می کرد.

هر بار دیدنش به مرگ نزدیک ترم می کرد.

 بار اول بشکل عجیبی او  را در حال رد شدن از خیابان دیدم. یک آن نمی‌دانم به چه دلیلی سر را بر گرداندم به طرفی که از آن می آمدم و او را شناختم. ولی مسئله این بود که ترسیدم وسط خیابان بایستم و مجبور شدم در حالی که چهار دور را به دنبالش می‌گردم، او را پیدا کنم. بعد به باغچه میانی رسیدم اما تا بر گشتم دیگر نبود. در هنگام عبور از لاین مخالف هم امتحانی سرم را چرخاندم و پشت سر دیدمش. اینقدر دیدن دوباره‌اش برایم جالب بود که حالا هر بار از همان قسمت خیابان رد می‌شوم او را  با آن صورت روشن تشخیص می دهم که به من لبخند می‌زند و شده بارها صدای ترمز ماشین های دور و برم را به همین دلیل از یاد ببرم. 

      به پشت دراز کشیده‌ام توی استخری که ارتفاع آبش، تا زیر دماغم می‌رسد و آدم‌هایی دیگری هم هستند که خوابیده‌اند روی شکم و از نیم سقف، به پایین نگاه می‌کنند و برایم دست تکان می‌دهند. یکی دستش را از بازو می‌کند و برایم می‌فرستد. آن یکی موهاش را مثل کلاه گیس از سر باز می‌کند برایم می‌اندارد. دیگری مدام بوسه می‌فرستد و همراه آخریش لب‌هاش کنده می‌شوند و پائین می‌افتند. آن یکی مث کسی که دارد کفشش را می‌کند پایش را از زانو جدا کرده و برایم می‌اندازد. می‌شناسمشان. تک تک‌شان را. اما به یاد نمی‌آورم. از وقتی که برایش این اتفاق افتاده همه‌اش این خیال ها به سرم می‌زند. جدیدا هر بار که می‌خواهم از اول خیابان هزار درخت بگذرم همه مفاصل دست و پام شروع می‌کند به لرزیدن. می‌گویند وقتی جانی توی قسمتی از بدنت نباشد لرزش شروع می‌شود. درست مثل وقتی که می‌خواهی بخوابی. نمی‌دانم شما تجربه کرده‌اید یا نه! اما آنهایی که مثل مرده‌‌ها خواب ندارند، می‌توانند در اکثر مواقع وقتی روح دارد برای خواب ترکشان می‌کند را حس کنند و چون خوابشان هم خیلی سبک است، یک آن هجوم روح  به بدن و بیداری. بعد لرزش پاها و بدن. دقیقا مثل وقتی که کسی بخواهد جان بدهد. هیچ چیز بدتر از این نیست که خواب از آدم فرار کند. از من که فراری است.

جوری از سِحر با خود داشت. اما در واقع این ما هستیم که آدم‌ها را واجد خیلی چیزها می کنیم. طرف قیافه وحشتناکی دارد. طرف بشدت زیباست. اما من نمی دانم توی چهره او چه چیزی وجود داشت که مرا دائما به هر کار وادار می‌کرد. شاید برای شما جالب باشد که وسط قدم زدن، مردی را ببینید که با طناب از بالکن یک خانه در بالای یک مغازه پایین بیاید و از خیابان رد شود و بعد از نردبان آن ور خیابان تند تند برود بالا؛ از پنجره برود داخل و سریع از در همان خانه در خیابان بزند بیرون و دنبال ماشینی که تازه حرکت کرده است بدود و فریاد بزند بایست و بعد بنشینید همان وسط خیابان به گریه کردن! مطمئنم آنقدر برای شما عجیب خواهد بود که حتی برای آرام کردنش قدمی پیش نخواهید گذاشت و ترجیح می‌دهید هر چه زودتر مسیر خود را بکشید بروید.

آقای عزیز اولن از وسط خیابان بلند شو بیا توی پیاده‌رو. بعد تعریف کن ببینم چطور شده. اینطور که از در و دیوار بالا پایین می‌آیی خوب است که هنوز زنده‌ای...

بدین وسیله با استحضار می رساند بنده مهدی سرمدی عزیزی را چهار ماه پیش، طی تصادفی در ابتدای بلوار هزار درخت ، نرسیده به میدان باغملی از دست داده و از آنجا که این محل در نزدیکی خانه‌ام قرار دارد، هر بار او را وقت عبور از خیابان می‌بینم. ایشان با قدی در حدود صد وشصت، صورت روشن، انگشتانِ کشیده و همیشه با مانتو تقریبا کوتاه خردلی و یقه جلو باز که همیشه یک تیشرت سفید وسط یقه‌اش معلوم است، و حتی اگر صبر کنید رنگ سرمه ای شلوار، با کفش مشکی که بدون جوراب پوشیده، قابل شناسایی هستند. از شما اهالی ساکن در این محل خواستارم بر اساس اسناد و مدارک پزشکی قانونی و استشهاد محلی‌ای که بنده، مبنی بر اطمینان تمام اهالی محله مرحومه، نسبت به مرگ ایشان، در تاریخ روز و در همان محلی که خود نیز در آن حضور داشته، پر کرده‌ام، خواهش عاجل دارم اگر وی را در هر روز هفته در حال عبور از محل مورد نظر ملاحظه کردید، نسبت به خبر رسانی به من، به عنوان یک انسان دل نگران و از هم پاشیده از لحاظ روحی، اقدام نموده و مرا برای تمام عمر مدیون خود نمایند.

                                                                                                                                                                                                     با تشکر

می خواستم تنها باشم و از خیابانی که تو از آن رد می شدی دور. بنابراین در یکی از خیابان های اطراف شهر اتاقی گرفتم که بالای مغازه‌ای قرار داشت و از آنجا می‌شد دید که تقریبا تنها آدمی هستم که آن منطقه را برای زندگی انتخاب کرده است. خیابانی بود با شیب ملایم به سمت مرکز شهر و مغازه هایی کوچک که در بافتی بهم چسبیده کنار هم چیده شده بودند. خیابان روزی مهم بود اما حالا به دلیل بزرگراهی که یک کیلومتر آنورتر احداث شده بود از رونق افتاده و در آن از رفت آمد خبری نیست و بیشتر مغازه‌ها را پیرمردهایی می‌چرخانند که حال و حوصله چندانی برای زندگی ندارند. یک روز وسط زمستان از حمامی که پر از انواع اقسام حشرات موزی بود بیرون آمدم و رفتم همینطوری توی خیابان را دید بزنم. که بالای مغازه روبروه دیدمش. با سر خیس از پله‌ها دویدم پائین اما آنجا نبود و فکر کردم توی ماشینی که تازه از آن طرف خیابان حرکت کرده نشسته اما با اینکه دنبالش دویدم نشنید که فریاد می زدم بایست.

زنت است؟ زنت را روی بالکن مغازه روبرو می بینی؟ نکنه زنت مرده و خیال برت داشته؟ مرد بیچاره... نه زن نداری؟ بابا ول کن ما را سر کار گذاشتی...

این خیابان به نزدیک‌ترین منطقه دور دنیا می‌رسد. از آنجا که وقتی مقصدی نباشد دوری و نزدیکی فرقی ندارند؛ پس می‌توانی براحتی از همه دور باشی و به راحتی نزدیک. حتی اگر چند بار وسط خیابان ایستاده باشی و مجبور باشی در یک آن جلو رو و پشت سرت را بپایی. وقتی که بصورت نیم رخ بایستی بالای هیچ طرفت سر و کله‌اش پیدا نمی‌شود. اما کافی است سر را بچرخانی و پشت سرت ببینیش و سر را به سمت مخالف بچرخانی و باز پشت سرت پیدایش شود.

آنروز قرارمان شد اول خیابان هزار درخت. او داشت از آن سمت خیابان می آمد که تا دید برایم دست تکان داد. همیشه که از خیابان رد می شدیم، برای اینکه محافظش باشم خودم را می‌رساندم سمت چپش. اما آنروز نمی‌دانم چه چیزی نگذاشت اینکار را بکنم. شاید همان شوق لعنتی بود که آدم را هر بار اینطور میخکوب می‌کند. یک لحظه تمام خیابان از ماشین خالی شد آن هم بعد از ظهر، در یکی از پر رفت و آمدترین جاهای شهر. و او دوید. بدون اینکه یک ماشین حتی ده متریش باشد از لاین اول رد شد و آمد وسط توی باغچه خیابان ایستاد. به من نگاهی کرد و باز هم خندید. مثل یک فرشته. یک لحظه یک ابد که در جا تمام می شود. و یک آن مثل یک تیر که از کمان رها شده باشد تمام قدرتش را برای به سمت من آمدن در خود جمع کرد و دوید. در یک لحظه یک صدا، یک برخورد، مثل اصابت دو چیز با بالاترین سرعت که در یک گیجی مفرط از مسیر خود خارج می‌شوند و اجزایشان در یک بلاتکلیفی محض فرو می‌ریزد و تغیر شکل می‌دهد، مچاله شد و توامان صدای شکسته شدن ستون فقرات، صدای اصابت مجزای مغز با آسفالت و صدای کنده شدن قلب از جایی در درون قفسه سینه و حتی آن بی وزنی که بعد از دیدن مرگ یک نفر به همه تسری پیدا می‌کند...

تا حالا شده وقتی که می خواهید کسی را به یاد بیاورید، اعضای بدنش مثل اینکه انگار در هوا معلق باشند توی ذهنتان از بالا و از دور و ور بیایند و بهم بچسبند؟ مثلن از بالا یک دست بیاید با انگشت‌هایی کشیده، از پایین یک لب، بدون پس زمینه صورت، که انگار کنده شده باشد، یا یک فرم خاص از پا، لاغر و قدری استخوانی از طرف دیگر بیاید و در آخر اما نتوانید آنها را کلیت بدهید؟!

خواب ها اگر ادامه بیابند به مرگ متصل می شوند. عجیب است وقتی که بدانی داری می‌میری سعی می‌کنی بیدار شوی. سعی می‌کنی و خیلی وقت‌ها جواب می‌دهد ولی یکبار دیدی نداد. اما اگر عاشق باشی نیمه زنده‌ات را خواهی داشت. مردگان بشکل زنده‌ای، در میان خیابان های ما، دائما در حال رفت و آمدند و اتفاقا آنهایی که دلمان می‌خواهد بی انکه حتی برایشان بوق بزنیم و یا بترسانیم از خیابان رد شوند، نیمه مرده بیشتری دارند. و تو یک روز با ماشین در همین نقطه مرا زیر خواهی گرفت چون آنقدر این روزها می‌بینمت که فکر می‌کنم آن کسی که مرده خودم هستم. خسته‌ام و هر چند روز یکبار خودم را جلو ماشین انداختم تا بمیرم اما این چند بار، غیر شکستگی و درد کشیدن، چیز دیگری عایدم نشده است.

 

این داستان پس از نشر در سایت عقربه توسط وبلاگ"دو هفته اخیر" به عنوان یکی از سه داستانی که به عنوان بهترین آثار منتشر شده در فضای مجازی انتخاب شد.

نمی خواهم سکته ناقص بکنم یا نامه ای در دو سطر

عزیزم دارم اینطور برایت نامه می نویسم. شاید یکی از چیزهایی که گفتم امروز می فهمی همین نامه باشد. شاید باورت نشود اما دارم  از خوشحالی بال در می اورم.  امروز جلو خیلی چیزها علامت سوال گذاشتم. حتی جلو اینکه چرا یک نامه باید حتما سرشار از دلتنگی یک نفر باشد به طرف مقابل و یا پر باشد از کارهای کرده و تاسف از کارهای نکرده؟! پس آن را طوری نوشتم که خودم هم نمی دانم چیست. می توانی جدی بگیریش و می توانی که نگیری. میل خودت است.

"از پشت تپه ها کسی می آمد که تنهاییم را جلوتر با خودش می برد"

سطر اول: اینکه خیلی عاشقانه است. اصلا مگر تنهایی یک چیز آنی نیست، مثل نفس کشیدن؟

سطر دوم: مثل نفس کشیدن؟! هه ...همه عمر با توست مثل یک ستاره قطبی، وقتی که توی صحرا گم شده باشی. بعد هم نمی دانم چرا تو باید با همه چیزمخالف باشی. خب عاشقانه باشد شعر باشد که چی؟

سطر اول: نه نمی شود. حتما که یک شعر عاشقانه نیست ...اما تنهاییم را جلوتر  با خودش می برد جالب است

سطر دوم: بله جالب است. خیلی هم جالب است .وقتی تا تپه دنبالش دویدم، دیدم آن طرفش دیگر دنیایی نیست. انگار همه چیز در یک لحظه فرو ریخته باشد درست مثل یک کابوس

سطر اول: فکر می‌کنی پشت تپه دنیا تمام می شد؟! یا چون ندیده بودیش اینطور می گویی؟

سطر دوم: نه اتفاقا بود اما در تاریکی می‌رفت و جای پاهاش نقطه های می شد که نوری آبی رنگ و صدای پا از شان بلند می شد

سطر اول: اما من هم آن روز با تو بودم، پشت سرت...

سطر دوم : من که ندیدمت. فقط می دیدم دنیا رو به تمامی گذاشته بود.

سطر اول: نه اتفاقا پشت تپه یک تپه دیگر بود درست یادم است. فقط کسی دیگری جز من و تو ان جا نبود

و سطر دوم در جواب به سردی لبخند می زند.

 ادم تا به کلمات پناه می برد وارد دنیایی غریبی می شود که به چیزهای نامرئی شبیهند تا چیزهای قابل توضیح . این را می‌نویسم گوشه صفحه دوم نامه تا یادم باشد یک جایی بکنجانمش و درباره اش حتما چیزی بنویسم. اما در این حین شخصیت داستان هم می رود زانو می‌زند جلو آدمی که تا آنوقت پشتش به حالت قهر به او بود و اخرین جرعه از بطری نوشابه مقابلش را سر می‌کشد.

 

- رویا هیچ وقت شده احساس تنهایی کنی؟

 رویا متعجب می پرسد: عزیزم حالت خوبه؟

- بله خوبم جوابمو بده

- ها خیلی شده

- حتی با وجود من؟!

رویا سعی می‌کند لای دندان‌ را با ناخن‌های بلندش، از شامی که به تنهایی خورده پاک کند: ها نشده فکر می‌کنی خیلی تحفه ای و می خندد و با نگاهش مسعود را دنبال می کند که می رود بیرون

- حالا کجا ؟

- حال و حوصله شوخی ندارم. هیچوقت نشد درست جوابمو بدی. فقط عصبانی که هستی خوب به آدم می پری

مسعود توی راهرو است که رویا از او می خواهد سر راه وقتی برگشت نوشابه بگیرد. بقیه اتفاقات را هم تا بازگشت مسعود از یاد برده ام در حالیکه توی ذهنم هستند و می دانم  چیزهای خیلی مهمی اند. اما ادم همیشه چیزهای مهم را بیشتر از یاد می‌برد. نمی‌دانم برایت اتفاق افتاده ؛ روز تولد مهمترین آدم زندگیت را فراموش کنی؟ نه اینکه بگویم تولد من را نه، تولد هر کسی که مهمترین آدم زندگیت بوده. حالا می‌تواند قبلا بوده باشد یا اینکه حالا...

سطر اول: فکر می‌کنی این مهم‌ترین آدم زندگی وجود خارجی هم دارد؟

سطر دوم: یک وقتی وجود دارد اما بعد در حالی که وجود دارد وجود ندارد. یعنی یا مهمترین آدم زندگیت هست و وجود ندارد یا وجود دارد و مهمترین آدم زندگیت نیست.

سطر اول: حالا این‌که یک آدم بشود مهمترین از کجا می‌آید؟

سطر دوم: چه می‌دانم چه سوال‌هایی می‌کنی. باید خودت بفهمی. فقط می‌دانم که از هوا به زمین نمی‌آید.

سطر اول: از کجا می‌دانی تجربه اش نکردم؟!... خب حالا وقتی یک آدم آمد و شد مهمترین ادم زندگیت بعد چطور می‌شود؟

سطر دوم: آنوقت از خودت تهی می‌شوی. از واقعیت خالی. می‌شوی یک شعر. قوانین خاص خودت را داری

سطر اول:خب بعد؟

سطر دوم: رویا پردازی‌های شروع می‌شود. هر جمله‌ای هر جا می‌شنوی انگار برای تو ساخته شده. مخصوصا جمله‌هایی که می‌توانند حاکی از فراق ابدی تو و او باشند.

مسعود از سر کوچه به خانه می‌رسد و نوشابه نصف شده را می‌گذارد جلوی رویا. رویا می‌گوید:

دوباره که نوشابه رو دهنی کردی. نمی‌گی یکی دیگه هم می‌خواد از این بخوره؟

مسعود: دوس داشتم

رویا: که اینطور ... من هم خیلی از کارها رو دوس دارم

مسعود: منظور؟!

رویا: هیچی فردا می‌فهمی

مسعود: تهدید می‌کنی؟

رویا: تهدید ؟ اصلا برات مهمه؟ تو اصلا چیزی برات می‌تونه مهم باشه؟

مسعود: خب شما بگید تا ما هم بفهمیم چی باس برامون مهم باشه

رویا: خیلی مزخرف شدی

مسعود: ببخشین  خانم شما بفرمائین چه کار کنم که باب میل شما باشم 

حالم دارد بهم می‌خورد فکر می کنم با شکم خالی زیاد نوشابه خورده‌ام. آن هم نصف بطری آن ‌هم با شکم خالی . اما در روایت مسعود  به حالت قهر فرو رفته توی مبلی که پشتش به رویاست. مسعود و رویا هیچکدام چیزی ندارند بهم بگویند. مثل خودمان که در مقابل خیلی از چیزها حرفی نداریم برای گفتن.

سطر اول: دوستش داشتی؟

سطر دوم: شاید هم نداشتم. اما آنقدر برایم مهم بود که اگر می‌رسیدم التماسش کنم که بماند، نرود. اما می‌دانم آخرش در حالی که نشان می‌داد که دارد بهش فکر می‌کند جواب می داد:  باید بروم و با این کارهام فقط بیشتر آزارم می‌دهی.

سطر اول: گفت ازارش می‌دهی؟ حتی وقتی پشت سرش دویدی که نرود؟

سطر دوم: می‌دانی دوست داشتن مثل سکته قلبی ناقص است. وقتی که سکته را زدی می‌فهمی که دنیای اطرافت پر از جنب و جوش بوده است و تو نمی‌فهمیدی. فکر می‌کنی وای چقدر کار مانده که باید انجامش بدهی . همه دنیا بر تو هجوم می آورد در حالی که تو نمی توانی دست بگذاری توی سینه یشان بگویی لطفا عقب تر ...

سطر اول: یعنی می‌گویی تو در اینکه کسی دوستت بدارد یا دوستش بداری نقشی نداری ؟

سطر اول: می‌دانی دوست داشتن یک آدم مثل دوست داشتن غذای چرب و شیرین برای آدم‌هایی است که دکتر بهشان گفته آقا یا خانم عزیز کمی مواظب خورد و خوراک‌تان باشید. آنها می‌دانند که بزودی سکته را می‌زنند اما باز هم لذت خوردن را با هیچ چیز دنیا عوض نمی‌کنند. اینکه کسی را دوست بداری همین طوری است، داری با دست خودت، خودت را سر به نیست می‌کنی، اما ادامه  خواهی داد.

ساکت به حرف‌های‌شان گوش می‌کنم. می‌بینم به همان اندازه‌ای که ترسو هستم خوشبختم .یک خوشبخت ترسو یا یک ترسوی خوشبخت.

           دست‌های رویا می‌لرزد‌، برای خودش آب قند درست کرده و مسعود هم از  همان مبلی که پشت به رویا بود بلند می‌شود می‌آید روبروش زانو می‌زند در حالی که رویا نگاهش را از او گرفته

-        رویا منو ببخش. می‌دونم آدم مزخرفی شدم. اما این دلیل  نمی‌شه که احساس کنی وجود تو باعث می‌شه...

-        حتما اینم که می‌پرسی تنها هستم یا نه هم به خاطره اینه که فرضیه های خودت رو ثابت کنی؟

-        راست می‌گی و خودم هم گفتم که تو تقصیری نداری، اما تو هم نباید تو اون اوضاع با من شوخی می‌کردی

-        فکر می‌کنی نمی‌فهمم. فکر می‌کنی برای چی مسخره بازی در می‌آرم. برای اینه که از خودت بیرون بیای.

مسعود که پشیمان است برای عوض کردن صحبت از رویا می پرسد: راستی شام چی داریم؟

رویا می‌گوید: نمی‌دونم برو خودت یخچالو ببین. عجیبه. آخه تو چطور بعد خوردن این همه نوشابه بازم می‌تونی غذا بخوری؟ خوبه که هزار بار گفتم نوشابه برات ضرر داره قند خونت بالاست چربیت بالاست یکهو می افتی سکته ...

مسعود چیزی نمی‌گوید و می‌رود که بخوابد

سطر اول: ترجیح می‌دهی یک نفر را دوست بداری یا اینکه از او متنفر باشی؟

سطر دوم: این چه سوالیه که می‌کنی چطور می شه به همین راحتی این یکی رو دوست داشت و از اون یکی متنفر بود

سطر اول: براحتی... اول می‌گویی چه آدم جالبی بعد کم کم  خوشت می‌آد . بعد می‌فهمی دوستش داری

سطر دوم: خل شدی؟ دوست داشتن  توی  شعر و قصه هاست

سطر اول: شاید. اما برای من فعلا واقعی ترین چیز است. نگفتی دوستم داری یه نه؟

سطر دوم: هنوزم بعد این همه مدت برات مهمه ؟

سطر اول: خب اینکه معلومه. اما تا مطمئنم نکنی نمی‌تونم  بفهمم باید از کدوم طرفی برم

اما سطر دوم به جای جواب با دست ستاره قطبی را در آسمان پیدا می‌کند و عقب عقب شروع می‌کند به دویدن و آن طرف تپه پشت سر گم می شود.

مسعود: رویا چرا قبلش یه جوره. وقتی بهم می‌رسن یه جور و بعدش هم یه جور دیگه؟

رویا: چون همه چی یکجور نیست. شاید به خاطر اینه که خودمون اینجوریش می‌کنیم اولش نمی تونم بدون تو زندگی کنم بعدش فعلا که دارم با تو زندگی می کنم و بعدش هم می تونم بدون تو هم زندگی کنم.

مسعود: به نظرت ما در چه مرحله‌ای قرار داریم؟

رویا: در مرحله نمی تونم، فعلا دارم و می تونم بی تو زندگی کنم. ما در هر سه مرحله با هم گیر کرده ایم و بلند بلند می‌خندند

سطر دوم دارد به سمت تپه ای که با سطر اول با هم انجا بودند بر می گردد اما پشت تپه دنیا تمام شده است.

 

ارتباط از دور ، سرگردانی از نزدیک

     چندبار به همراهش زنگ زد. وصل می‌شد ولی چیزی شبیه اینکه کسی را با بلندگو به جایی بخواهند می‌پیچید توی گوشی با پس زمینه‌ای کشدار مثل صدای حرکت قطار. همان بار اول تشخیص داد که باید توی بیمارستان یا همچون جایی باشد اما چرا بیمارستان؟ او که حالش آنقدر خوب بود که وقتی پدردرآورترین حرف‌هایش را می زد، به حالت بهت ،تنها بتوانی گوش کنی و او فقط جا بگذارد، برود. پس بیمارستان چه‌کار داشته؟ اصلا چرا بر می‌دارد ولی جواب نمی‌دهد؟! زن فکر کرد مرد می‌خواهد مثل گذشته اَذیتش کند. مثل بار اولی که به او جواب رد داد و مرد به تلافی برایش از سنگ قبر و گورهای خالی عکس گرفته بود. اما بعد از با هم بودنشان نشده حتی با حرفش هم او را آزار داده باشد. آیا این به این معنا بود که باز همان آدم سابق شده است؟ همان آدم قبل ازدواج‌شان که او نمی‌دانست چطور آدمی است! مثل همه زن و مردهایی که اوایل دست‌کم از فرشته‌ ندارند اما همین که گذشت می‌شوند همان موجود تحمل ناشدنی سابق. بعد از ازدواج قرار شد با قطار مسافرت بروند. مرد گفت بار اول است که سوار می‌شود و قبلا با اتوبوس ای‌نور و آن‌ور می‌کرده است. او هم متعجب پرسیده بود: چطور جرات می‌کردی!؟ بعد هم از او خواست دیگر یا با اتوبوس مسافرت نکند. تقریبا بطور غیرمستقیم به او فهمانده بود دیگر حق اینکار ندارد. این اولین بار بود که از او چیزی می‌خواست. یعنی به خودش این حق را داده بود. باز هم به گوشیش زنگ زد دوباره وصل شد و همان صداهای قبلی. سعی کرد برای اولین بار دلش شور نزند. سه ساعت از زمانی که مرد به خانه می‌آمد می‌گذشت. برای اولین بار  به خودش اجازه ‌داد تنهایی بر روی چیزهای مهمی که در ذهن دارد تمرکز کند و برای‌شان راه حلی بیابد. قبلا این حق را بخود نمی‌داد باید همه چیز را اول به مرد می‌گفت. قبل‌تر فکر می‌کرد چون آدم‌های مقابلش دلیلی برای هم‌دلی با او ندارند حرف‌هایش را آن‌جور که می‌خواهد درک نمی‌کنند و حتما وقتی ازدواج کند مرد زندگیش به راحتی همه موجودیت او را درک خواهد کرد بی کم و کاست. و این خود خوشبختی ست. اما حالا می‌دید شریک زندگیش بیش از او هویت انسانی دارد. خطا می‌کند، می‌خواهد بخشیده شود. حتی گاهی بی‌آنکه بخواهد آزار می‌دهد. آیا خودش هم  اینطوریست؟! این سوال آزار دهنده‌ بود چون سعی می‌کرد برخلاف دیگران، خیلی مواظب گفته‌هایش باشد و این باعث می‌شد مطمئن باشد که کاری نمی‌کند که کسی آزاری ببیند. اما اگر دیگران ناخواسته او را آزرده بودند از کجا باید می‌دانست که او نیز کاری انجام نداده که دیگران اذیت شده باشند!؟ مثل سابق از اینکه شوهرش دیر کرده بود ناراحت نبود و حتی انتظارش را هم نمی‌کشید. اتفاقا در این زمان می توانست عمل خودش را کاملا توجیه کند و این به او آرامش و اعتماد به نفس می‌داد. به این دلیل اعتماد به نفس که هیچ‌گاه نمی توانست موقعیت و جایگاه واقعی خودش را نسبت به مرد بشناسد. او مورد محبت بود اما هیچ‌وقت دلیلی برای آن پیدا نمی‌کرد. آیا با هم بودن دو نفر دلیل محکمی برای محبت بهم بود؟ آیا یک زن و مرد بی آنکه ازدواج کنند به هم محبتی نخواهند داشت؟حتی فکر کرد اگر زیر یک سقف باشند بیش از او و شوهرش خوشبخت خواهند بود. زیرا آنها به چیزی تن داده بودند که طبیعت انسانی آن‌را پیش می‌آورد. روزی که زن شده بود، پیوند عاطفی با شوهرش را مثل یک جادوی پیش آمده چند برابر شده می‌دید و فهمید می‌تواند آن را بزرگترین اتفاق زندگیش بنامد. اما آیا بی‌توجهی همسرش به حلقه ازدواجشان شک در این ابعاد پیش پاافتاده و مشکوک زندگی مشترکشان نبود؟ شاید آن دو به تنهایی بیشتری احتیاج داشتند. شاید مرد با بی‌توجهیش می‌خواسته این‌را به او بگوید. اما چه دلیلی داشت که این‌طور به او بفهماند؟! او هر چه که از مرد می‌خواست را می‌گفت اما مرد چه لزومی داشت اینقدر غیرمستقیم رفتار کند؟! و از همه بدتر راه را برای برداشت‌های دیگر برای او باز بگذارد. حالا این برداشت ها چیست، بهتر بود بهشان فکر نکند. آه که چقدر داشت درباره یک مسئله پیش پاافتاده، فلسفه بافی می‌کرد. پیش پا افتاده؟ دیگر بخودش حق نمی‌داد براحتی درباره هر موقعیت و هر اتفاقی قضاوت کند. احساس کرد دیگر خودش را نمی‌شناسد. هیچ وقت هیچ اتفاقی او را تا این اندازه بخودش درگیر نمی‌کرد. شوهرش هر چه بود اهل چزاندن نبود اما اگر همان‌طور زنگ‌زدن و وصل‌شدن و پس زمینه صدای بیمارستان ادامه پیدا می‌کرد، مطمئنا نظرش در این رابطه هم عوض می‌شد. شوهرش می‌دانست او چقدر حساس است. پس دلیلش برای این بازی در آوردن‌ها چه می توانست باشد؟ نکند پای کسی در میان است  و حالا با دعوای صبح، مرد دلیل بهتری برای ترک او داشته باشد.؟ آن دو را تصور می‌کرد که توی راهرو بیمارستان نشسته‌اند و با دسته گلی پر از رزهای قرمز و آتشی که شوهرش برای آن زن گرفته؛ به او زنگ می‌زنند  و با هم زیر جلکی و بدجنسانه‌ می‌خندند. از این تصور حالش  بد شد. تا همین چند ساعت پیش فکر می‌کرد شوهرش مثل مردهای دیگر نیست اما نمی‌دانست حالا چه نظری دارد. چند دقیقه بعد تلفن زنگ خورد: خانم سلام ببخشید من اینقدر بی مقدمه می‌گویم. لطفا قوی باشید. به احتمال زیاد آقایی که الان توی اتاق عملند همسر شما باشند... یک آن حس کرد  مثل آدمی که از روی پل روگذر نزدیک خانه شان پرت شده باشد، وسط هوا و زمین رها شده است.

    درست لحظه آخر به اتوبوس رسید به همین خاطر تنها جایی که برای نشستن پیدا کرد کنار زن بود. مرد بعد اینکه سوار شد یاد قولش افتاد. ما آدم‌ها چطوری هستیم؟ تعهد نسبت به هر چه که به آن وابسته‌ایم سخت است. به‌هم که بریزیم چیزی به نام تعهد حاله‌اش را از گردمان بر می‌چیند. بنابراین فراموشی می‌آید. ویران می‌کند و می‌برد. به صندلی‌های دیگر نگاه کرد پر بودند. اکثرشان را مردها و دو‌سه‌تایی را هم زنها  نشسته بودند. اول تصمیم گرفت پیاده شود اما با خودش گفت اگر صبر کند ممکن است یکی از این مردها، شوهر زن باشند و وقتی بیاید کنار همسرش، جای خالی برای او پیدا می‌شود. پس به مسافران اتوبوس خیره شد تا ببیند از بین آن‌ها می‌تواند شوهر زن را حدس بزند. همه مردها به شکل با مزه‌ای سرتاپا صورتی پوشیده بودند و وقتی به صندلی زن‌ها نگاه کرد هم آن‌ها را سیاه پوش دید. رفتارها و صمیمیت‌شان با هم مثل یک جمع خانوادگی یا گروهی بود که با هدف خاصی مسافرت می‌کنند. جالب‌تر این‌که حالا که بهشان فکر می‌کند، جز قیافه آن زن، و مردی که دوربینی جلو چشمهاش داشت، کس دیگری را بیاد نمی‌آورد. حواسش به آدم‌های اتوبوس بود که زن خودش را جمع‌وجور ‌کرد و گفت  اشکالی ندارد، اگر بخواهد می‌تواند کنار او بنشیند. البته اگر دوست داشته باشد. مرد با اینکه معذب بود قبول کرد. تنها به زنش اجازه داده بود تا این حد به او نزدیکی کند. تا نشست خنکی خاص ساطع شده از تن زن و بوی عطرش را حس کرد. این به او قوت قلب می‌داد که زن برای تعارف زدن به  او نقشه خاصی در سر ندارد .آدم راحتی نشان می‌داد و  بعد از چند دقیقه با مهربانی پرسید: به نظر مجرد نمی‌آیید؟! مرد به باز به یاد دست چپش افتاد و انگشترش که روی میز توالت همسرش توی اتاق خوابشان جا مانده بود. دقیقا دلیل مسافر شدنش هم همین مسئله بود. صبح داشتند برای سرکار رفتن آماده می‌شدند، که زن حلقه ازدواج‌شان را در حالی که عصبانی بود گرفت جلو صورتش و گفت: می‌تونم بپرسم چرا تو چند روزیه انگشترت رو رو میز توالت جا می‌ذاری؟ منظور خاصی داری از اینکار؟ مرد ترجیح داد جای توجیح کم حواسیش سکوت کند تا به این معنا باشد که از اینکارش پشیمان است. اما زن از سکوت او برداشت دیگری کرد. در واقع او می‌خواست به زن حق داده باشد اما برعکس نتیجه داد. زن از فرط عصبانیت طوری انگشتر را سنگ‌های خانه‌شان کوبیده بود که پیدا کردنش باعث می‌شد مرد بسیار دیر به کارش برسد. به همین خاطر ترجیح داد از خانه بزند بیرون و دنبالش نگردد. این کار برای زن این معنا را داشت که برایش حلقه ازدواجشان این قدر هم مهم نیست. لااقل می‌توانست بگردد و برای تسکین او هم که شده، دستش کند. مرد شوکه شده بود و انتظارش را نداشت که بخاطر یک کم حواسی ساده تا به این حد نسبت به ازدواج‌شان بی‌مسئولیت فرض شده باشد. می‌توانست جمله‌های دیگر زن را هم به یاد بیاورد: تو چند روزی است عوض شدی وبگو ببینم چت شده... حتی به او برای اولین بار بد و بیراه گفته بود. گفته بود یا احمق است یا آدم خیلی بدجنسی است و مرد سنگین و نه حتی ناراحت، به سنگینی یک مرده آنها را شنیده بود. انگار کلمات او را در بر می‌گرفتند و تغییر می‌دادند. صورتش را بدجنس‌تر می‌کردند. دندان‌هاش را سیاه و پوست صورتش را گندمی آفتاب سوخته. حتی احساس کرد شکل پاهایش عوض شده.  او داشت شکل آدمهایی که از وسط دو تا شده‌اند راه می‌رفت. سر کار دست‌هایش می‌لرزید. بله این دقیقا واکنش او بود. وقتی از کار بر می‌گشت، تصمیم گرفت مسافرتی یک روزه برود. به آن احتیاج داشت. قبل ازدواج هم تا کوچک‌ترین اتفاقی می‌افتاد سوار اتوبوس می‌شد و می‌رفت. خیلی می‌شد وسط راه پیاده شود و برگردد. به این فکر می‌کرد که چه تغیری در رفتارش بوجود آمده؟ همین طور به این نتیجه رسیده بود که نباید سکوت می‌کرده. نباید می‌گذاشته به همین راحتی زن او را متهم کند. حتما وقتی سکوتش را دیده به خودش گفته آفرین درست زدی وسط هدف. خوب مچش را گرفتی. اصلا چه معنی دارد که یک مرد نسبت به حلقه ازدواجش تا به این حد بی توجه باشد!. اوایل حتی وقتی شب برای خواب حلقه اش را بیرون می‌آورد زن معترض می‌شد. صدای زن کناری در حالی که به دست چپ و انگشت خالیش اشاره با ابرو الشاره می کرد، به خود آوردش: اگر دوست ندارید می‌توانید دربارش حرف نزنید. زیبا بود و لبخند می‌زد. قدری این پا و آن پا کرد، درست حدس زدید اتفاقا امروز بخاطر همین با زنم دعوام شد. می‌دانم برای خودش مرا به چیزهایی متهم کرده که هیچ‌وقت حتی بهشان فکر هم نکرده‌ام. یک لحظه پشیمان شد که این را گفته و داشت می‌رفت خودش را برای درددل با یک غریبه سرزنش کند که زن پرسید دوستش داری؟ و او جواب داد بله. بیشتر از اینکه اینطور درباره‌ام فکر کرده ناراحتم می‌دانید که چه می‌گویم و زن گفته بود بله بله. اما آن زن چطور می‌توانست بگوید درک می‌کند! آدم با هوشی به‌نظر می‌رسید اما این دلیل نمی‌شد بتواند بفهمد بین او زنش چه اتفاقاتی رخ داده است. به زن نگاه کرد دید رنگ لباس‌هایش عوض شده‌. به جلو و عقب نگاه کرد دید رنگ لباس زن‌ها و مردها با هم عوض شده است.چند زنی که او کنار یکی‌شان نشسته حالا صورتی پوشیده بودند و مردها مشکی. اما مرد عکاس همان‌جور صورتی و همان‌طور مشغول عکاسی بود. آیا در مدتی که داشت با انگشت‌های دست چپش بازی می‌کرد و درباره دعوای با زنش و جواب دادن به هم سفرش می‌پرداخت رنگ لباس‌های آنها با هم عوض شده است؟! از این فکر خنده‌اش گرفت زن بغل دستی گفت چرا می‌خندی و او گفته بود هیچی امروز خیلی همه چیز بهم ریخته است. زن گفت آدم خوبی به نظر می‌رسی. به نظرت یک مرد با یک زن دیگر چقدر باید رابطه داشته باشد تا اسمش را بشود گذاشت خیانت؟ مرد از این سوال او ترسید و خودش را بیشتر به سمت دسته صندلی کشید خدایا چرا همه چی امروز اینطور ‌شده است؟ زن گفت نترسید از آنجا که می‌دانم آدمی وفاداری هستید اینرا می‌پرسم. مرد خیالش راحت شد جواب داد خب معلوم است اگر به سطح خاصی از رابطه برسند... زن خیلی دقیق سوال می‌کرد و خدا رو شکر از او نخواسته بود درست این سطح رابطه را توضیح بدهد. زن ادامه داده بود خب اگر کسی از من و شما در این وضعیت عکس بگیرد و بدست زنت برساند آیا او برداشتی کمتر از خیانت تو به خودش خواهد داشت؟ مرد گفت ولی من فقط کنار شما نشسته‌ام. و زن گفته بود خب بله ولی او قضاوت خودش را خواهد داشت. زن بدجور توی چشمهاش خیر نگاه می کرد و با اینکه کنارش نشسته بود سعی می کرد با او روبرو حرف بزند. با این کارها بود که مرد فکر کرده بود ممکن است این زن هم دوستش داشته باشد حتی بیشتر از زنش. بعد هر دو سکوت کردند. نفهمید درست چند دقیقه گذشت که آن اتفاق افتاد .قبل از آن ترمز شدید، مرد عکاس از او و زن عکس گرفته بود و بعد  بشدت از ناحیه سر احساس درد کرد و بعد دیگر هیچ چیز نفهمید.

     از این حادثه تنها دو نفرجان سالم بدر برده بودند راننده قطار باربری که بطور معجزه‌آسایی بعد از خارج شدن از ریل و سقوط توی جاده، حتی یک خراش هم برنداشته بود و آنقدر شوکه بود که نمی‌شد ازش پرسید چه اتفاقی رخ داده است و دیگری یک مرد، که میان لاشه یک اتوبوس و در حالی که از سرش خون می‌آمد و عکسی زیر دست راستش داشت، افتاده بود. قبل از او مردی که سر تا پا صورتی پوشیده بود آنجا عکاسی می‌کرد و به خبرنگارها شباهت زیادی داشت. طی این اتفاق یک خانواده که داخل یک لندرور قدیمی بودند در جا جان باخته بودند. و آنقدر تکه‌هایشان از میان لاشه ماشین در کنار جاده بیرون ریخته بود و که از ده‌متری معلوم می‌شد هیچکدام زنده نمانده‌اند. مرد بیش از اینکه سر بگذارد روی سینه مرد تا ببیند ضربان قلب دارد یا نه به عکس نگاه کرده بود. مرد را نشان می‌داد که توی یک اتوبوس خالی نشسته که مطمئنا همان اتوبوس بود. چون رنگ صندلی‌ها مطابقت می‌کرد. در همان حین اتفاق عجیبی افتاد. یک لحظه احساس کرد بارانی از یخ و برف بر سرش می‌ریزد. عجیب‌تر این‌که هر چه اطراف را گشت اثری از آدمی که لااقل راننده اتوبوس باشد میان لاشه پیدا نکرد. حتی نشانی از کوچکترین قطره خون از آدم دیگری که در آن اتوبوس بوده باشد. اجزای دیگری این واقعه هم عبارت بودند از چند واگن از قطار که توی جاده و کنار آن افتاده بودند و ماشین‌های دیگری که پشت این اتفاق متوقف شده بودند. و از همه عجیب تر دایره های صورتی و مشکی بودند که روی آسفالت ریخته شده بود. خوشبختانه در آن موقع ماشین دیگری در محل حادثه نبوده تا دچار سانحه شود. نتیجه شناسایی‌ها بعدا نشان داد که مشخصات چنین اتوبوسی در ناوگان بین شهری وجود نداشته و اتوبوس مذکور جزو خودروهای اسقاطی نگه‌داری می‌شده است. همچنین تا پایان رسیدن عمل جراحی از هویت تنها مجروح حادثه خبری در دست نبوده. تا زنی که خود را همسرش معرفی می‌کرده به شکل عجیبی مدعی می‌شود که کسی او را از وضعیت شوهرش مطلع کرده است. این ها را بعدا توی روزنامه خوانده بود.

     زن سراسیمه وارد می‌شود: شوهر من کجاست؟ آرام باشید لطفا اسمشان؟سینا رهنما. ببخشید ولی ما مریضی به این نام نداریم. مگر می‌شود؟ خانمی به نام بهشتی با من تماس گرفت وگفت اتوبوس شوهرم با قطاری که از ریل خارج شده تصادف کرده است و حالا توی اتاق عمل است مگر می‌شود اینجور بیماری نداشت باشید؟! زن گفت ما اینجا پرستاری به نام بهشتی نداریم اما چرا مردی که بر اثر همین اتفاقی که گفتید توی اتاق عمل هستند ولی ما اطلاعی نسبت به هویتشان نداشتیم تا به بستگانش خبر بدهیم تنها یک عکس توی دستش بوده که شاید بتواند کمک کند و آن‌را نشان داد. زن سینا را، نشسته توی اتوبوسی خالی با صندلی‌هایی قرمز، و در حالی‌که به صندلی جلویی دست گرفته بود و انگشتر نقره نامزدیشان توی انگشتش به شکل کاملا غلو شده ای برق می‌زد، شناخته بود.

     بدنه یک ماشین ظرفیت زیادی برای جان بخشیدن ندارد. مخصوصا اگر چند بار تصادف کرده باشد و از بس صاف‌کاری شده صدای صورتی رنگی از میان اجزای بهم متصلش به گوش برسد. این صدا را بعد اینکه آن اتفاق را دید در خود حس کرد. اینکه ما داریم از زبان بدنه یک ماشین روایت می‌کنیم ممکن است عجیب به نظر بیاید. یک نویسنده ممکن است به کل موجودیت یک ماشین جان ببخشد اما من روی این‌که راوی بیرونیتی از یک ماشین است تاکید دارم یکی از دلایلش این است که درونیات ماشین بر اثر تصادف کامل از هم پاشیده و تکه‌تکه شده است و کلیت یک راوی را نمی‌تواند در خود داشته باشد و دوم آن‌که تنها بدنه یک ماشین است که متحمل دردها و رنج‌های یک تصادف است. در واقع از آنجا که رنج است که به ما هویت زنده بودن و روایت کردن می‌دهد به نظرم تنها جزیی که می‌شود او را در جایگاه راوی قرار داد بدنه همان ماشین لندروری است که تمام مسافرانش را از دست داده. او دارد تمام اجزای خورد شده آن اتفاق را کنار هم می‌چیند. از چند تکه رنگی که از روی سطحش کنده شد می‌توانست حدس بزند که برخلاف همیشه راننده محتاطش دارد تند می‌راند. هوای داغ بصورتش می‌خورد و آزارش می‌داد. نزدیکی‌های پل بود که پشت سر یک اتوبوس که به شکل کاملا طبیعی رانده می‌شد افتادند. کمی از سرعت‌شان کم شد تا فکری برای سبقت از آن بکنند. حس کرد دارد به سمت چپ برای سبقت هدایت می شود که آن اتفاق افتاده. آن چیزی که مسافران داخلش را له‌ولورده کرد برخورد با واگن قطار یا نرده های کنار جاده نبود. بلکه شبیه برخورد به سطحی از هوای فشرده و سردی بود که انگار در اتوبوس منفجر شده باشد و به آنها از هر طرف و از داخل فشار وارد کرده باشد. انگار که روی مینی از هوای فشرده قدم گذاشته باشی. در واقع آن انفجار قطار را از بالای پل به زیر انداخت. و اتوبوس جلویی را از هم متلاشی کرده بود هر تکه از اتوبوس جایی افتاده بود شاسی و موتور همان وسط جاده مانده بودند و اتاق آن به کنار جاده پرتاب شده بود و بعد دید همه سرنشینان  اتوبوس، مثل اینکه هیچ اتفاقی برایشان نیفتاده باشد از میان آهن پاره اتاقش بیرون آمدند زن‌ها وسط و مردها دورشان دست‌های هم را گرفتند. حلقه بیرونی به سمت حلقه‌های داخلی هجوم بردند و با برخورد بهشان همه پول پول شدند. تکه‌های برف و یخ‌ کوفته  ریخته شد روی جاده. و بعد همه زن‌ها،غیر از یکیشان به سمت مرکز دایره‌ای که دورش حلقه زدند هجوم بردند و همان اتفاق افتاد. مرد عکاس هم با آنها از بین رفت. همان زن بود که عکس را گذاشت زیر دست آن مرد بعد هم سرنشینانم با هم روی ستون حلقه واری از هوا نشستند و در حالی که رو لب‌هایشان برفک‌های تنفسشان به نرمی نقش می‌بست ناپدید شدند. زن مثل گذشته ها که تازه ماشین را خریده بودند زیبا و جوان شده بود دست‌هایش را گذاشته روی شانه‌ی شوهر و بچه‌هاش. بدنه ماشین فکر کرد آدم‌ها چه موجودات خوشبختی هستند که می‌توانند بمیرند.

      در نگاه اول عاشقش شدم. قبل از اینکه این خانم که می گویند همسرش است بیاید بالای سرش، او کنارش بود. به همین خاطر هم بود که جلو خودم را اول گرفتم که به او حسی پیدا نکنم. اما بعد از اینکه فهمیدم زنش نیست بخودم این اجازه را دادم. بوی عطر خوبی داشت، آنقدر می پیچید که معلوم باشد مثلن از این راهرو رد شده است.حتی توی دستشویی زنها. بخاطر شغلم توانستم آخرهای شب که همه خوابیده بودندحتی آنجا هم  هم بدون انکه متوجه شود بروم. آنقدر مجذوبش بودم که قایمکی دنبالش کنم. هنوز یک ساعت از آمدن زن آن مرد نگذشته بود که توانستم شاخه رزی که برایش خریده بودم را به دستش بدهم. شیفتم تمام شد بود و سعی کرده بودم قدری به خودم برسم. اما آنروز دوباه مجبور شدم به جای یکی از همکارانم که مشکلی برایش پیش آمده بود، در بیمارستان باشم. تقریبا ظهر همان روز بود که از ورودی بخش که به حیات بیمارستان باز می شد صدای عجیبی آمد. من که نزدیک بودم به طرف در دویدم. به شکل عجیبی از آسمان برف و یخ و رنگ بارید بود .انگار ادم برفی نسبتا بزرگی را وسط تابستان درست از بالای در ورودی پرت کرده باشند پایین. چند ساعت کارم بود که مخصوصا رنگ صورتی که به شیشه ها پاشیده بود را تمیز کنم. اما از همه بدتر پیدا کردن شاخه گل رزی بود که صبح به او داده بودم. کاش دوباره او را می دیدم. صورت کشیده و قد بلندش و چشم و ابروهاش را هنوز توی ذهنم دارم.

 

 

 

مهتاب شمس و فرار از مدارهایی که پیش می‌آیند

مهتاب شمس و فرار از مدارهایی که پیش می‌آیند

از متن‌هایی که خانم شمس در تنهایی می‌نویسد:

     یک پیشگو نیاز به هیچ چیز خارق العاده‌ای ندارد.او می‌تواند آرزوهای دیگران را از زیر زبان‌شان، از زیر پوست صورت، از حالت ابروها، از شکل لب‌ها و برق چشم‌ها بیرون بکشد و زمان اتفاق افتادنش را حدس بزند. اما من بايد می‌پرسيدم چطور می‌شود همه چیز را متوقف کرد. زمان کی می‌ایستد. کی می‌شود روبروت ایستاد و‌ نگاهت کرد!؟ آخر تو مثل چیزی سرگردان و معلق می‌آیی و  می‌بینی و می‌شنوی و فراموش می‌کنی. چطور باید در جا به ایستادن وات داشت. توی چشم‌هایت نگاه کرد، دست‌هایت را گرفت و دنیا را از هم پاشاند. شايد می‌دانستی ادامه یافتن، آن یک لحظه را، از بین خواهد برد بی معنی خواهد کرد. اما کی باید ایستاد و لمس کرد. کی می‌شود مثل اجرام کهکشانی با هم برخورد داشت؟ این ذراتی که مرا می‌سازد و تو را، کی در یک بی در کجا با هم یکی می‌شوند.. .پیش بینی کردی که دوری ما از هم پنج سال طول خواهد کشید. بيست سالمان بود! و تو چطور این مقام را به خودت اعطا کرده بودی!؟ یك پیشگو نیاز به هیچ چیز خارق العاده‌ای ندارد... امروز من درست پنجاه ساله‌گیم را تمام کرده‌ام و درست سی سال از آن پیشگویی می‌گذرد و بیست و پنج سال از آن زمان که تو می‌گفتی. دیگر باید موافق باشی که حرفت درست از آب در نیامده. به مناسبت تولدم با پاس بیست و پنج سال نبودنت می‌خواهم نصفِ امروزم را به تو تقدیم کنم و نیمش دیگرش را نمی‌دانم. چیزی با ارزش تر از زمان وجود خواهد داشت؟ تا با من نفس بکشی و تمام آنچه را که می‌توانست بین ما وجود داشته باشد را درک کنی. می‌بینی حتی انتقاهایم نیز باید رنگ سپاس داشته باشند. با اینکه می‌دانم بین ما، دیگر برای تو چیزی وجود ندارد اما مطئنم می‌پذیری. تو هیچ هدیه‌ای را رد نخواهی کرد. اما چطورش را نمی‌دانم.

                                                                                                                 یکشنبه19 آذر1385

      خانم شمس تلفن را جواب داد و در حالی که به آن طرف میز می‌رفت، روی آن خم شد و دست‌ها را زیر چانه گذاشت و ساعت‌ها بدون هیچ حرکتی متوقف شد. تمام مشتری‌های رستوران او را می‌شناختند. زنی بود خوش صحبت و با شخصیت که با دقت و وسواس خاصی  همه چیز را زیر نظر داشت و بخوبی از پس کارش بر می‌آید. درست نیم ساعت بعد بود که یکی از پیش خدمت‌ها که ظرف‌ها را چرب می‌شست و همیشه خدا دستش را از سر حواس پرتی در تمیز کردن پیاز می‌برید، با همان پررویی که به خانم درباره کم کاری‌ها و بی نزاکتی‌هاش توضیح می‌داد کنار بدن متوقف شده خانم رفت و وقتی در جواب چیزی نشنید، جرات کرد دستش را سمت بازوی او ببرد و دیگران را از احوال وی باخبر کند. حتی به آقای سیامک عاشق سابق خانم که بعد از بیست و پنج سال بی وفایی بازگشته بود و می‌خواست آن را یک هفته‌ای جبران کند نیز خبر دادند. اما مثل همیشه دیر رسید و دکتر فریس آبادی را در حال معاینه دید. دکتر در حالیکه از تنها زن کارگر رستوران کمک می‌گرفت بدن خشک شده خانم که به هیچ وجه زاویه نود درجه خود را از دست نمی‌داد، از  جا حرکت داد و گوشیش را روی قلب و پشتش  گذاشت، نبضش را گرفت و هیچ حالت غیر طبیعی را در او تشخیص نداد. خانم به تكه گوشتي تبديل شده بود كه انگار بعد چند ماه تازه از يخچال بيرون آوردي باشي. چیزی یخ بسته که نشان می دهد کوچکترین گرمایی بخودت ندیده و پوست صورتش مثل چیزی فشرده و در هم وا رفته بود. با این حال نبض و فشار خونش به شکل عجیبی ثابت و طبیعی بود و نمی‌شد چیز خاص یا اتفاقی را از این علائم تشخیص داد. دکتر که خود متخصصی معروف بود از دوستانش بصورت تلفنی هم کمک گرفت ولی به نتیجه‌ای نرسید و بعد از پرس و جوهای فراوان از آدم‌هایی که خانم را در حالت طبیعی دیده بودند فکر کرد که اگر وضعیت را با یک روان شناس در میان بگذارد، بد نباشد. بنابراین با یکی از دوستان قدیمیش تماس گرفت و از او کمک خواست. روان‌شناس مثل یک کارگاه از همه سوال‌هایی پرسید که اکثرا به دلیل اینکه خانم بیشتر سرش بکار رستوران بود بی‌جواب ماند. او از آقای سیامک هم چیزهایی پرسید که در جواب یکی از آن‌ها سرخ شد و  دکتر را به کناری کشید و در رد آن سرش را تکان داد. شماره‌هایی که به رستوران زنگ زده بودند هم یکی یکی چک شد اما همه شماره مشتری بود دکتر فریس‌آبادی حتی همراه خانم را هم چک کرد ولی چیز خاصی را نتوانست کشف کند. بنابراین به این نتیجه رسیدند که بهتر است خانم را در همان وضعیت و با وصل کردن سرم تحت نظر داشته باشند و او را به بیمارستان منتقل نکنند. به اعتقاد روان‌شناس وضعیت خانم اتفاقی روان‌تنی بود و رستوران که خاطرات موفقیت خانم را در خود داشت بهترین گزینه نسبت به بیمارستان یا هرجای دیگری برای سپری کردن این وضعیت است.

و اما خانم شمس در آن حالتی که از بیرون کاملا غیر طبیعی بود به دوران جنینی خود بازگشته است. موجودی مشت شده در جان مادر. خانم شمس هم همانطور که ما یک بار ان را تجربه کردیم و به یاد نمی‌آوریم برای بار دوم در حال تجربه کردن آن است. همه ما سوالاتی از این دوران داریم که مشتمل می‌شود بر این‌که ما کی و کجا تصمیم گرفتیم پا بر این دنیا بگذاریم. در حالتی فانتزی می‌توان تصور کرد در حالیکه از بند ناف به یک موجودیت کلی وصلیم و شکممان از غذایی که بهمان می‌رسد پر است، سوت زنان در آن مایع دور خودمان می‌چرخیم و در یک آن نقطه روشنی را زیر پای خود تشخیص می‌دهیم. این نقطه روشن گاهی به جلو رو و یا پشت سر منتقل می‌شود . البته منظور از نقطه نورانی که آنقدرها هم نورانی نیست این است که تصور کنید از پشت شیشه یک آکواریوم که مدت‌هاست آبش را عوض نکرده‌اند به تنها پنجره کوچک اتاق نگاه می‌کنید. اما این تصورات به سوال اصلی ما جوابی نمی‌دهد که ما از کجا تصمیم به دنیا آمدن و زندگی کردن گرفته‌ایم. ما قبل به دنیا آمدن در دادگاهی حاضر شده‌ایم که ببینیم آیا باید به دنیا بیاییم یا نه. البته این دادگاه فرقی اساسی با دادگاه عادی دارد و آن این است که شما در آن دادگاه به دلیل جرمی که مرتکب شده‌اید محاکمه می‌شوید اما در این دادگاه محاکمه می‌شوید تا بعدا جرمی را از شما سر بزند. اگر بخواهم شما را زمانی که در دادگاه حاضر می‌شوید توصیف کنم: شما را با همان کیسه از بدن مادرتان بدون آن‌که متوجه شود بیرون می‌آورند و به این دادگاه قدم می‌گذارید.  این دادگاه در یک سه و شش ماهگیتان برگزار خواهد شد. در جلسه اول دادگاه براحتی می‌توانید در قالب یک لکه خون از بدن مادر دفع شده و شما را به خیر و ما را به سلامت. در سه ماهگی هنوز فرصت برای کورتاژ شما هست. اما در شش ماهگی لغو تصمیم به دنیا آمدن هم برای شما و هم مادر بدبختتان مانند خودکشی است به همین خاطر است که اکثر جنین‌هایی که پا به این سن می‌گذارند دنیا آمدن و زندگی کج و کوله شصت هفتاد ساله را به مردن و کشتن خود و مادر ترجیح می‌دهند. از لکه خون یک ماهه پرسیده می‌شود ای نطفه جنایتکار آیا می‌خواهی بر روی زمین زندگی کنی. گفته باشیم کار بشدت سخت و طاقت فرسایی است. لکه خون که نه می‌تواند حرف بزند و چیزی هم از این اصوات منعکس شونده نمی‌فهمد، بر اساس منطق سکوت علامت رضاست به بدن مادر بر می‌گردانند. در سه ماهگی که کودک به شکل یک مشت است را باز به دادگاه می‌آورند: تو چرا قیافه‌ات این‌طور است؟ برای بار دوم است که این سوال را از تو می‌پرسیم آیا می‌خواهی پا بر زمین بگذاری و پدر خودت را در بیاوری. در این دوران اگر مادر با بچه درون شکمش حرف زده باشد کودک تا حدودی حرف را می‌فهمد ولی چون نمی‌تواند واکنشی آدم وار به این جواب بدهد باز هم جواب او مثبت تلقی خواهد شد. در شش ماهگی او به یک انسان لخت شبیه است که می‌بیند و تا حدودی به جنین انسان شبیه است. دوباره از او این سوال را می‌پرسند و او که می‌داند که چه فاجعه‌ای در انتظارش است با خشم فراوان به دیواره کیسه‌ای که در آن قرار دارد لگد می‌زند این لگدها در روز بعد از دادگاه به نشان اعتراض نسبت به بدن مادر ادامه پیدا می‌کند. خانم شمس در همان حالت به یکی از همین دادگاه‌ها رفته است‌ با این تفاوت که یک انسان کامل است و با موجودات کیسه بر تن و شناوری که در راهرو در انتظار محاکمه دیده است متفاوت. حضور خانم شمس در این دادگاه بر می‌گردد به اخرین اعتراضی که وی در قالب جمله«اصلن چرا من به دنیا آمده‌ام» بر زبانش جاری شده است. اتهام این جمله آنقدر سنگین است که متهم باید بلافاصله به دادگاه عودت داده شده تفهیم اتهام شود و بعد برگرد به همان جایی که از آن آمده. به همین شما در هر روز از سال که این سوال را بپرسید درست در روز تولدتان و در هنگامی که کاملن بیدارید و به کاری مشغول مجبورید به این دادگاه بیایند. و به این اعتراض مسخره پاسخگو باشید. در این دادگاه که مدت‌ها باید معطلش بمانی به شما خواهند پرسید و شما چطور این جرات را بخود داده‌اید که این چنین سوال مزخرفی از خود بپرسید؟ مگر شما خود طی سه مرحله دادگاه در تاریخ های مشروحه به به دنیا آمدن خود رضایت نداده‌اید؟

خانم درست دوازده ساعت بعد و در حالی‌که انگار بخواهداز خواب بيدار شود آرام اجزاي صورتش تكان خورد و چشم‌ها را آرام آرام باز كرد. ابتدا سعي كرد قدري تنش را روي صندلي جابجا كند اما جابجايي باعث شد رگه‌هاي درد توي چهره اش بنشيند. دست را از زیر چانه برداشت؛ اول به ساعت و بعد به دکتر فریس آبادی که داشت چشم‌هایش را از خستگی می‌مالید و از شدت دلواپسی خوابش نبرده بود نگاه کرد و بعد هم آقای سیامک را دید که در خواب خوش روی صندلیش ولو شده است. دکتر که واقعا از خوب بودن دوست قدیمیش خوشحال بود به آرامی کمک کرد تا از جایش بلند شود و او را به خانه رساند. خانم درباره اینکه چرا آن‌ها در آن وقت شب در رستوران بودند، سرم توی دستش چکار می‌کرده و... از او سوالاتی پرسید ولی دکتر ترجیح داد شرح ماجرا را بگذارد برای بعد.

یکی دیگر از متن‌هایی که خانم شمس توی آن تقویم آبی رنگ روی میز می‌نویسد:

‌      نمی‌دانم همیشه قبل از اینکه تماسی بگیری و از تو بی خبرم ، با خودم عهد می‌کنم این‌بار وقتی همراهم زنگ خورد و اسم تو روی صفحه افتاد یک بار هم که شده به آن جواب ندهم و بعد در جواب  بگویم ببخشید کار داشتم و این به این معنا باشد که یکبار، یک کار مهمتر از پاسخ دادن به تماس تو وجود داشته است. اما این نقشه هیچ وقت به اجرا نمی‌رسد و حرصم می‌گیرد از دست خودم وقتی می‌پرم روی گوشی و صدایت را می‌شنوم که با نشاط و مثل همیشه بی توجه به حال و روز من شروع می‌کند به حرف زدن و پرسیدن از چیزهایی که مدت‌هاست از آن‌ها در خودم کوچکترین رد پایی نمی‌بینم. زن عاشق نشدی؟ بابا ول کن این رستوران را یکسال به یکی اجاره اش بده و بلند شو دنیا را بگرد. سوزان هر چند ایرانی نیست ولی اخلاقش گرم و گیراست. بیا پیش ما. ولی خودمانیم از یک لحاظ خوب است که شوهر نکرده‌ای و گرنه فکر نمی‌کنم وقتی ایران می‌آمدم شوهر حتما غیرتیت می‌گذاشت دور و برت آفتابی شوم و صدای خنده های بلند بلند پشت گوشی برایم پخش می‌شود. اما نمی‌دانم چرا باید به تو جواب بدهم و باز همان حرف‌های مزخرف قبلیت را گوش کنم.نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم این‌بار که گوشيت رابر دارم با صدایی غمگین خواهی گفت دوستم داشته‌ای و فقط براي اين تماس گرفته‌اي... نتیجه این همه سال زندگی، منی شده که دیگر خودش را نمی‌شناسد. که درونش را توی چهره‌اش خفه می‌کند و با این‌که سعی دارد با دیگران بد رفتار نباشد ولی مدت‌هاست با هیچ کسی نخندیده مثل قبل‌ها مثل بیست سالگیش. از ته دل با تمام وجود. بين بچه هايي كه به مناسبت تولد من توي ترياي دانشكده جمع شده بودند اما از آن سال‌ها چه كسي باقي مانده است؟تنها یک نفر  از آن‌هایی که دور هم پشت آن میز دایره وسط تریا می‌نشستیم و با آهنگ داریوش و گوگوش ضرب می‌گرفتیم.  فقط یک نفر فریس آبادی. یادت هست؟ همانی که ساکت دور تر از همه می‌نشست و مثل اکثر بچه‌های پزشکی می‌آمد آنجا و تریای دانشکده ما را دوست داشت. حتما فکر می‌کند بیست و پنج سال است خودم را زده ام به آن راه. همیشه بی کوچکترین دیرکردی  بی هیچ حرفی از گذشت زمان هنوز از آن روزها حرف می‌زند. و حتی با وجودی که جدیدا سیامک هم آمده. هنوز هست و به من تا آنجا که می‌تواند کمک می‌کند. اما نمی‌دانم چرا هنوز بجز دکتر فریس آبادی با هیچ نام صمیمانه‌تری نتوانستم صدایش بزنم. و من چقدر بی رحمم که مطمئن از بودنش به او بی توجهم. هر روز بی توجه تر از قبل. البته قبل‌ها به این دلیل اینکار را می‌کردم که برود دنبال زندگیش. اما برعکس هر روز بیشتر ریشه میدواند. و تو هنوز همان آدم سابقی که من در آرزوی یک بار شنیدن جمله‌ای یک عمر را به پاش به هدر داده ام و خوب هم بلد است دهنم را با یک عالمه نصیحت و مسخره بازی ببندد. فکر نکنم در هر بار تماس بیش از ده کلمه فرصت حرف زدن داشته باشم. و خداحافظ ‌هایت که یکهو و بی مقدمه است. حالم اصلن خوب نیست. دیروز ساعت دوازده را یادم است که رفتم توی آشپزخانه از اینکه موی زن بیچاره روی پیازهای رنده شده بود قشقرق به پا کردم اما بعد که برگشتم پشت میز دیگر یادم نمی‌آید چکار کردم که ساعت دوازده شب در حالی‌که رستوران تعطیل بود دکتر را نگران نشسته روبرویم ببینم و سیامک را که از زور خواب و تنبلی همیشگیش روی صندلی ولو شده است. دوست نداشتم که سیامک توی خانه ام بیاید پس برای اولین بار گذاشتم دکتر  زیر بال و پرم را بگیرد و حتی توی اتاق خوابم پا بگذارد. می‌بینی چطور یک لحظه تمام می‌شود. تمام قانون‌هایی که برای خودت داری را چطور تنت زیر پا می‌گذارد. نمی دانم. باید بخوابم. کمرم درد می‌کند و اصلن دیگر رستوران برایم مهم نیست. تصور کن درست وقتی که با آخرین انرژی درونت با آدمی که واقعا دوستت دارد خداحافظی می‌کنی بی هیچ تشکری و بی رمق. حتی تنها اشکالش را به او یادآوری کنی که وقتی بیرون می‌رود در خانه را یادش باشد حتما ببندد و...راستی یادم باشد در اولین فرصت آن مردک بی نزاکت را که با انگشت خونی مانتو سفید و نازنینم را خراب کرده از رستوران بیرون کنم.                       .                                               ‌‌                                                                                                     ذ                                                                                      دوشنبه20آذر 1385                                                                                                                                                                  

خواب خانم شمس:

       خانم شمس خودش را می‌بیند که برهنه و با ترسی فراوان در حالی‌که اطراف خالیش را به دنبال آدمی برای خجالت کشیدن می‌گردد در وسط جایی ساحلی افتاده است و همین‌طور میزش را که  تا نیمه در آب فرو رفته و همان تلفن توی رستوران روی آن زنگ می‌زند. خدمتکار مرد که حالا درخواب بشدت وحشتناک است و می‌خواهد انتقام بیرون کردنش را از او بگیرد در حالی‌که پشت به اوست کنار میز منتظر ایستاده است. انگار تلفن باید خبر مهمی را به او بدهد. چیزی شبیه به مرگ دکتر فریس آبادی. یک آن مرد انتقام گیرنده به سیامک تبدیل می‌شود و او را به سمت تلفن فرا می‌خواند. خانم شمس خیالش راحت می‌شود اما به محضی که می‌رود گوشی را بردارد از پشت و به طرز نفرت آوری سیامک او را در آغوش می‌گیرد. انگشت‌های سیامک که روی لباس‌هایی که معلوم نیست حالا از کجا در خواب بر تن او شده اند خونی هستند.

 

     من گذشته مهتاب هستم. همان زنی که به نام شمس می‌شناسیدش. شاید تعجب کنید که اینقدر خودم را جدا از او روایت می‌کنم. مسئله این است که زمان از بین برنده و نابودگر به جلو می‌رود و دیدم آنقدر از حال او فاصله دارم که می‌توانم با کلماتی جوان‌تر او را روایت کنم. در20 سالگی ابتدای زندگی یک دختر محصل در رشته علوم اجتماعی. زیبا و با موهایی بور با صورتی سفید که بدون دست بردن توی ابروها هم جذابیت خودش را دارد. با همکلاسی‌های پسر زیادی که هر کدام به بهانه‌ای دور و برت خواهند چرخید. و تو همه آن‌ها را دوست داری و نمی‌دانی انتخاب چه معنایی دارد و یا نمی‌توان منتخبی داشت. یکی از آن‌ها همین دکتر فریس آبادی است. اما در ابتدا با هر نوع دوست داشته شدنی مبارزه می‌کنی. من همه را دوست خواهم داشت و همه نیز مرا. پس متعلق به کسی نخواهم بود و کسی نیز متعلق به من. آیا عشق خودخواهی نیست. نگاه کنید دختری بلوند و زیبا را با کت و دامن کبریتی و روشن و با کیفی قهوه‌ای روی چمن‌های جلو دانشکده علوم انسانی دور خود می‌چرخد و شاد است. او به هیچ‌کس تعلق ندارد. ولی یک آن مدار کدام منظومه روشن او را در خود کشاند؟ منظومه‌ای زنده و سبک و سوزاننده. من آن گرما را می‌خواستم و زندگی را در خود با آن حس می‌کنم. موجوداتی زیر پوستم به آرامی رشد و می‌کنند و اقیانوس‌هایی در قلبم بعد از این ذوب شدن شکل می‌گیرند. قاره‌هایی که که از هم فاصله می‌گیرند و دنیایم را عوض خواهند کرد. دنیایم سبز آبی خواهد شد. دنیایم نورانی می‌شود و جریان آب‌های گرم و جنگلهای سبز استوایی مرا اداره خواهند کرد.

دانشجوی رشته جغرافیا که ته راهرو طبقه اول اکثرا در آن اتاق شماره203 کلاس خواهد داشت. پسری با چشم و ابروهای سیاه و مژه‌هایی که مثل ابر روی خواب قهوه‌ای چشم‌ها می‌نشیند. این خورشید توست. و تو سیاره‌ای آزاد که در مدار او گرفتار می‌آیی. و می‌چرخی حرکتی به دور خود و به دور ستاره ات. و خورشید قطب‌هایت را آب خواهد کرد. اما آن خورشید به منظومه‌ای دیگری مهاجرت خواهد کرد. برای ادامه تحصیل یا هر دلیلی که دیگر اهمیتی ندارد. با آن که گفته تنها ستاره منظومه مورد هجوم توست. اما من نباید آن اتفاقات و ضربه هایی که به این آدم وارد شده را برای شما تعریف کنم.

 

 

این هم یک داستان جدید

 

از آن در آمده باشي تو

از آن در آمده باشي تو كه خودش برايت باز مي‎شود. چند بار از آن رد شده بودي، اما نديده بوديش. رنگ نقره‎اي قاب‎هاش و بلنديش كه به دنياي ديگر باز مي‎شود. هميشه آن چيزهايي كه واقعا وجود دارند را نمي‎بيني. مثل دوسال پيش همه سرهاي تراشيده دارند و لباس‎هايي يكدست آبي. يكيشان كنار گلويش زخم شده. پرستارشان مي دود جلو: با كي كار داشتيد؟ اكبر برو توي تختت. بايد استراحت كني و او را به همراه مي برد. سمت راستت يك سالن طولاني وجود دارد كه كنارش را تخت گذاشته‎اند با ديوارهاي فيلي رنگ و زمين سنگ شده. دفعه قبلي كه با هم آمده بوديد اينجا، فكر نمي‎كردي روزي برسد كه يكي از شماها بيايد اينجا و آن يكي بيايد ملاقاتش. تو هميشه بيش از او علاقه داشتي آن‎ها را ببيني. چون حس مي‎كردي آنجور كه بايد نمي‎شناسيشان. و او كه هيچوقت كنجكاوي نسبت به آنها نداشت و برويشان مي‎خنديد و اگر مي شد باهاشان حرف هم مي‎زد و احوالشان را مي‎پرسيد و تو با كمي ترس نزديكشان مي‎رفتي و به او نگاه مي‎كردي كه چطور مي تواند!؟.

 

نه اشتباه نكن. اين اشك نيست گريه نمي‎كنم. آدم وقتي كسي دور وبرش نباشدكه بتواند باهاش حرف بزند گريه مي‎كند. نمي خواهد نگران باشي من خوبم. دستت را بده161.162.163 تا در دقيقه مي‎زند و تو به آخرين ضرباتش توي دقيقه رسيدي و مي‎خندد.

دستم را بگير. چقدر گرمند.يادت هست بهم مي‎گفتي يخچال؟ مي‎گويي چرا صورتم بلند شده. اره ديگر وقتي كسي نباشد كه بخاطرش بخودت برسي... البته اكثر اين‎ها را هفته‎اي دوبار مي‎برند حمام و سر و صورتشان را مي زنند اما من صحبت كرده ام اگر بشود خودم تنهايي بروم.

خيالت راحت اينجا خيلي ها هم بد نيست. اولي كه آمدم  بين‎شان اذيت شدم اما بعد ديدم هر كدام‎شان قسمتي از رفتار ما را توي خودشان دارند. آن يكي را مي بيني اسمش را نمي‎دانم تازه آمده اينجا. صبح ساعت ده مي رود همانجا و به آن ديوار كوتاه و نيم دايره سنگي وسط تكيه مي‎زند و به يك چيز خيره مي‎شود. گاهي فكر مي‎كنم بدانم چي توي فكرش هست. شده زل بزني تا بداني حست نسبت به آن چيز يا آن كس چيست؟به اشيا به آدم‎ها. همين تو بار اول كه ديدمت. دو ساعت بهت زل زده بودم. اول فکر کردم توي آن مانتو سياه و بلند چسبان دوست داشتني نيستي. اما چند دقیقه که گذشت دیدم نه تنها بدم نمي آيد بلكه خیلی هم دوست داشتنی به نظر می آیی. زندگي قضاوتمان را همیشه بر عكس به خودمان باز مي‎گرداند.

ان يكي حسن است و عاشق عينك دودي. هر كس كه مي‎آيد اينجا به چشم داشته باشد ازش مي گيرد. هر وقت سر شب كه از آن خواب لعنتي كه يكي دارد پاهام را مثل يك عروسك ازم مي‎كند بيدار مي شوم، مي‎بينم روي همين تخت كناري در حالي كه كاملا خوابيده گريه مي‎كنند. ولي روز تا شب بعدش هميشه مي خندد.

ديگر چطوري درس ميخواني؟ چرا اينجور نگاهم مي‎كني؟ بخدا من طوريم نيست. چون مي‎خواستم اينجا را تجربه كنم و به حرف پزشكم گوش بدهم براي استراحت آمده‎ام. از خودت بگو به آن‎ها نگاه نكن باهات كاري ندارند. بخش بيماران خطرناكمان آن طرف است. اين صداها را ول كن عادي است وقتي اينجا باشي بهشان يك جورهايي عادت مي‎كني. گاهي آنقدر توش گم مي‎شوي كه وقتي چشمهايت را باز مي‎كني مي بيني خودت منبعشان بودي و دو نفر با آمپول ارامبخش بالاي سرت ايستاده اند.

از آن در امده باشي تو و چشم‎هايي به تو نگاه كنند كه معلوم نيست چي تويشان هست. چشم‎هايي كه به‎همان قدر نگاهت مي‎كنند كه نگاهت كرده باشند،نگاهت مي كنند تا نديده باشندت. از بار قبلي كه آمده بودي با ترس با دنياي ناشناخته اي روبرو باشي مدتها مي گذرد دنيايي كه شايد جايي وسط حرف‎هايي درباره انسان‎هاي جن زده و ديوانه و پرت افتاده از آن يادي بكني و بگويي ديديشان. اما حالا عمق اين محيط پاهاي تو را هم گرفته و توي خودش فرو مي‎برد. اما زمستان كه جسم سنگها سرد و سر مي‎شود چيزي، گرمايي زير پايشان مثل يك جايي كه فقط رويش پا بگذارند كه فقط و فقط زير پايشان روش راه بروند، موجوديتش را اعلام خواهد كرد؟!. نكند او را كامل از دست داده باشم در حالي كه روي آن تخت، اولين و نزديكترين به در به دنياي ناموجود بيرون، پشت به من نشسته است !

آن يكي اكبر است. به آستينهاش خيلي حساس است. اگر كوچكترين لكي رويشان بيفتد آنقدر خودش را مي‎زند تا از حال برود. هر وقت غذايي چيزي مي‎خورد بايد مواظب آستين‎هاش باشند. اگر همه تنش را كثيف كند هيچ طوريش نيست. هر كس كه مي خواهد بيرون برود استينش را مي گيرد و مي پرسد بر مي گردد؟ نمي خواهد بگويي برمي گردد مي دانم. برو بر مي گردد.

 آن يكي تازه دكترايش را از فلان دانشگاه معتبر سوييس گرفته. با اينكه از همه ساكت‎تر است به نظر ديوانه تر مي‎آيد. و بعد از او من ساكت ترم. او دائم فرمول‎هاي شيمي را حل مي‎كند و من هر جا برسم مي نويسم. باز هم دستهايت را بده. هميشه وقتي دستهام را مي‎گرفتي فكر مي‎كردم دنيا از هم مي پاشد و خرد خرد مي شود آنقدر كه مي‎رسد به انگشت‎هاي كشيده ات كه هميشه از من فرار مي‎كردند كه هميشه از من فرار مي كنند

غصه نخور من حالم خوب مي‎شود تو تقصيري نداري براي همين با اينها يكي شده‎ام نگاه كن لباس من هم شكل آنهاست. فرق ما با شما بيرونيها اين است كه يكي سرمان را گرفته هي مي‎كند زير آب و لحظه آخر مي‎آورد بالا. اما اين تنفس در لحظه نجات نيست. چون هنوز توي آب هستي و آن دست هست و تو در معرضش. آن‎را جزوي از خودت قبول كردي.و درست همان دستی كه مي‎خواهد از بينت ببرد، نجات دهنده است. بعد از رفتنت حالم بد مي‎شود مي‎دانم بايد به آن پرستار بگويم قبل از آنكه از آن در بيرون بروي بالاي سرم باشد. برايم بخند چقدر رنگ روشن به تو مي‎آيد. نگران نباش من خوبم. اينجا زياد هم بد نيست. نرو مي دانم اينجا اذيت مي شوي. اينجا اينها كه نگاهت مي‎كنند در عمقشان  به من كه تو كنارش نشسته‎اي عاقلانه‎تر از هر كسي حسودي مي‎كنند و غصه مي خورند. راستي چطور گذاشتند بيايي اينجا؟ خودت هستي ؟ باورم نمي شود آمده باشي. دستت را بگذار روي قلبم يك دو سه نمي‎زند. انگشت‎هات را بگذار روي دستم. سرانگشت‎هات پوستم را قرمز مي‎كند. ردش مي ماند مثل يك پوسيدگي عزيز روي دستم. دكتر اين دوستم است برايش دست تکان بده. ببين چقدر خشگل است. بيا برويم بيرون. مي‎تواني آنجا بغلم كني خلي محتاجم يكي به خودش بگيردم. توي همين حياط مطمئن باش در آغوش كشيدن يك ديوانه هيچ گناهي ندارد. ديوانه ادمي كه لمس نمي شود كه پوستش دارد از زور لمس نشدن مي ريزد...

بزور گذاشته اند بيايي آنجا. هيچ زني. چه برسد به اينكه جوان و بخواهد تنهايي توي بخششان برود. از همان در مي‎روي بيرون. از كنار هماني كه لم داده به ديوار نيم دايره وسط و نرفته توي تختخوابش. و از هماني كه آستينت را توي دستش كشيدي بيرون. از آن در كه رنگ قابش اصلن مهم نيست. مي داني همه پشت سرت دور تخت او جمع شده اند و چند پرستار دست و پايش را گرفته اند تا هر طور شده آرامش كنند.

 

داستان جدید:این تفاوت متوازن که از بین برنده و آرام متولد می‌کند

این تفاوت متوازن که از بین برنده و آرام متولد می‌کند

1

     این یک وضعیت دیوانه وار است. شما با بالهایی نصفه برای چندمین بار به دنیا آمده اید و پا به دنیایی گذاشته اید که خالی است. خالی از هر موجودیتی که بتواند تهی بودن آن را نقض کند. و وقتی کسی نباشد که تو را، آن جانداری که حتی نمی‌داند چه شکلی است را تشریح کند، وضعیتی دیوانه وار پیش خواهد آمد. و این یک معنا دارد. اینکه تو باید راوی خود باشی. خودی که نمی‌داند از بیرون چگونه موجودی است. انسان است اما چشمهایی مرکب و بیرون زده دارد. بال دارد اما این بال‌های کوچک و شفاف، هیچ تناسبی با بدنش نمی‌توانند داشته باشند. و این تمام تصوری است که از خود داری و وقتی از بیرونیت خود بی اطلاع باشی به نوعی از ناهماهنگی درونی می‌رسی. نوعی جنون که با خود تنهایی به بار می‌آورد. نه از آن نوع که کسانی هستند که تو میان‌شان تنهایی بلکه به این معنی که واقعا واقعا هیچکس وجود نداشته باشد. پس بر می‌گردی تا تابوتت را مرتب کنی، بالهایت را تا بگذاری و بخوابی. اما مرگ نمی‌آید. شما به جهانی تبعید شده اید که در آن مرگ وجود ندارد.

2

      پدرم در دو ماهگی مرد. وقتی قدرت داشتن تخیلی آزاد از مرگ را کسب کنید دو تصویر همیشه زنده از آن خواهید داشت:1-شما در انتظار اتفاقی خاص روبروی خورشیدی در حال غروب ایستاده اید و ابرهایی سیاه بسرعت از جلو آن رد می‌شوند و نوری تند(البته اگر خود را از نیمرخ فرض کنید) موها و صورتتان را بصورت یکدستی قرمز کرده است. 2-(اگر از زاویه چشم خود ببینی ) دنیا به کوری سفید رنگی اغشته است. پدر می‌گفت مادرم تصوری اینچنین از مرگ را برایش شرح داده است. زمانی که نمی‌دانست کی بوده چون همیشه زمان بر او کند و ناواضح می‌گذشت

3

      واااااااااااااااااااااااااای چقـــــــــــــدررررررر دررررر آآآآآآآن زمـــــــــااااااان به مرگ احتیاااااج خوااااااهـــــــــــــید داااااااااشت.امـــــا هیــــــــــــــــچ کس نیــــــــــــست که ایــــــــــــن موهبت راااااااااا به شمــــــــــــــــا ارزاااااااانی کند.

4

      اما وقتی از خود تصوری نداشته باشید چگونه می‌توانید زندگی کنید؟ شما طی چندین ساعت بالغ شده اید و می‌توانستید عشق بورزید. نشانه های آن در شما اینگونه بروز می‌کند: از درونتان چیزی شبیه به رشته های عصبی وادارتان می‌کند هر چیزی را لمس کنید. شما طی ساعاتی که از مرحله شفیرگی به بلوغ رسیده اید مکررا این کار را انجام داده اید اما انگار همه آنها تمرینی بود که لمس واقعی را تجربه کنید. لمس کسی شبیه به خودتان را. اما چنین موجودی وجود ندارد. شما موجودی هستید با تنی انسانی و بالهای تا خورده ی نوعی از مگس که فقط توی نور برق می‌زند و حتی قدرت بحرکت در آوردن‌شان را هم ندارید. این تمام شناختی است که از خود کسب کرده اید. نوعی وراثت که درون شما مانند قلابی از غم به رقص وادارتان می‌کند. شما را به لمس می‌کشاند، شما را به بوسیدن ترغیب می‌کند، بوسیدن هر چیزی که لبهای خرطومی شکلتان بتواند. اما همیشه‌ی دنیا لمس آنچه لذت بخش است ناممکن خواهد بود. و این تنهایی است که مثل رنگی مرگ‌آور همه جا سرایت می‌کند. زود باش بالهایت را تا کن و به تابوتت برگرد.

5

      هر بار دیواری از سکوت فرو می‌ریزد و شما خود را می‌بینید که می‌تواند از جایی بلند بر موجوداتی که بشکل تقریبا خشنی در هم می‌رقصند احاطه داشته باشد. زن‌هایی لاغر و بدون سینه و تکثیر شده به شکل هم. بی کوچکترین تفاوتی.آنها قلاده موجوداتی حشره شکل اما بزرگی را در دست دارند که بالای سرشان  پرواز می‌کنند. بله شما حس هم زیستی شدیدی با آن‌ها دارید حشراتی که موهای‌ روی سرشان بشکل انسان نمایی صاف شده و راست ایستاده. و باز سکوتی از صدا منفجر می‌شود و زن‌ها و آن موجودات را به اطراف پرت می‌کند. اما آن‌ها دوباره به مرکز هجوم خواهند آورد و دستهایشان توی هوا به سمت هم پرتاب می‌شود. بدنها به شکل از بین برنده‌ای در هم فشرده می‌شوند و بمب‌هایی از سکوت که در  بی صدایی می‌ترکد. انگار آن‌ها همه به تو چشم دوخته اند. اما تو در مقابلشان هیچ مسئولیت و تمرکزی نداری. انگار خواننده یا رقاصه ای باشی که دلیل تمام این این صداها و حرکات است. انگار  تسکین نامشخصی در تو باشد. در صدایت که گام به گام بالا می‌رود تا در سکوتی کر کننده باقی بماند.

6

      اعداد زوج مقدس نیستند. چون در حالتی از دو گانگی و تقسیم بسر می‌برند. آن‌ها شریک فردیت اعداد دیگرند. اعدادی شوم که جهان را تا تقسیم بی‌نهایت یاری می‌رسانند. اما تقدسی که در تنهاییست را کدام موجود خود انتخاب کرده است؟ من ؟ اگر بنا بر انتخاب بود، متولد شدن به شکل هوایی که بین تنهای عرق کرده زن های رقصنده جابجا می‌شود را ترجیح می‌دهم. آن‌ها این حشرات چند سانتی را برای اینکه تنها نباشند انتخاب کرده اند. انسانها مدتهاست همه موجودات را به دلیل ازمایشات ژنتیک و همانندسازی از بین برده اند حتی مردها را. آن‌ها در همانند سازی خود فقط توانستند زنهایی را بوجود بیاورند که از هر لحاظ شبیه مادر خود باشند. خلق خود زیبایی. و این تقدسِ همانند که سراغ ادم‌ها آمد ویران کننده خواهد بود. تقدسی که هدفی را دنبال می‌کند به مرگ دیگران و خود می انجامد. به مرگی سرسام آور و دمادم.

7

      از آن بالا تو را دیدم. رشته های عصبیم مرا به معاشقه وا می‌داشت. در دنیایی برش خورده میان مرگ و زندگی. تو هم یکی از ان حشرات را داشتی که شفاف بودند وبه شکلی خاص زیبا. با چشمهایی خاکستری و بالهایی که در نور قرمز خورشید همیشه در حال غروب می‌درخشیدند.

8

     ای تقدس بالادست ای یکسانی ناموجه. این تفاوت متوازن که از بین برنده و آرام متولد می‌کند و به دنیا می‌آورد. لالایی که در زیر پوست چوبین تابوتها تکرار می‌شود و مرگ که چون هدیه ای پایان دهنده است. اما هنگامی که تو مرده ای نام آن را چه می‌توان گذاشت؟. من در تابوت خودم در دنیایی خالی خوابیده ام. و دو ماه از زمانی که باید می‌مردم می‌گذرد این را ژنتیک حشره ایم می‌گوید. بارها از آن تقدس بالادست خواسته‌ام عمر انسانیم را از من دریغ کند. من این لطف طولانی را نمی‌خواهم.

9

     دو ماه و یک روز پیش  به دنیا آمدم. در آخرین روز  زمین. نامی و موقعیتی که من با آن مواجه بودم بی هیچ انتخابی. در آن روز همه چیز با هم اتفاق افتاد. اینکه زمان انقدر آرام بگذرد که که یک روز همه عمر تو باشد. در ان دنیا بیایی، به بلوغ برسی و یک نفر را بیایی او را لمس کنی و او به شایعه پایان جهان تن در دهد و خود را بکشد. و بعد از آن روز، دیگر هیچ اتفاقی روی ندهد. و شما موجودی که نمی‌داند چیست و چه می‌خواهد باشد. موجودی که تنها کلمات را می‌شناسد اما تصوری از آن ندارد. پدر موجودی که تنها می‌دانست حاصل یک آزمایش است و من هم کاملن شبیه اویم اما انگار سعی کرده‌اند به انسان شبیه تر باشم. مادرم چون قدیسه های لمس نشده مرا به  دنیا آورد. نطفه بی هیچ مقاربتی در او کاشته شده بود. بعد از نیمه کامل شدن جنین به آن علت که بیش از اندازه  طبیعی بزرگ بود، مجبور شدند او را از بدنش  بیرون بکشند.مادر از زیر این عمل زنده بیرون نیامد. جنین نسبت به هرمحیط آزمایشگاهی واکنش منفی نشان می‌داد. علائم حیاتی از او می گریختند. تا خواستند بشکل نیمه زنده ای او را به خاک بسپارند. تابوتی برای او ساختند و وقتی بدنش را در ان گذاشتند علایم زندگی در چهره اش نمایان شد. مادر او نیز موجودی آزمایشگاهی  بود با بدنی انسانی و بال‌هایی فرشته مانند و چشمانی درشت که به بهشتیان می‌مانست، بدنی آن چنان کشیده که یا باید پرواز می‌کرد و یا می‌خوابید.

10

      پایان جهان فرا رسیده بود. علم از چند مسیر متفاوت این موضوع را اثبات کرده بود. همه تصمیم گرفتند به همین دلیل مراسمی  فوری برگزار نمایند. برنامه عبارت بود از رقص و شادی به دلیل به زنده ماندن آخرین دستاورد علمی بشر و بعد از فرونشستن مستی (حاصل از مصرف مشروبات الکی) تصمیم گیری درباره پایان جهان. بهترین راه خودکشی دسته جمعی بود. چون دیدن مرگ دیگری ضجر آورتر از خود مرگ خواهد بود. شوارهای محلی به این نتیجه رسیند که با توجه به شروع فعالیت آتش فشانها افراد آشنا با هم سوار بر هواپیما بالای دهانه تخلیه شوند.

11

     انسانها نرسیده به داخل دهانه به خاکستری سفید تبدل شدند که مانند نواری دور زمین را در بر گرفت. غلظت آن در هوا بحدی زیاد است که همه دنیا را، همه چیز را آغشته کرده است.

 

 

 

این هم از یک داستان جدید

 

برای سعیده و سمانه و بودشان

دست‌هایشان را دید که مثل دو تکه یخ در هم ذوب می شدند

     چندبار به همراهش زنگ زده بود. وصل می‌شد ولی صدایی شبیه اینکه کسی را با بلندگو به جایی بخواهند می‌پیچید توی گوشی با پس زمینه‌ای از صدای کشداری مثل حرکت قطار. همان بار اول تشخیص داده بود که باید توی بیمارستان یا همچون جایی باشد اما چرا بیمارستان؟ او که حالش آنقدر خوب بود که وقتی پدردرآورترین حرف‌هایش را می شنید، تنها گوش کند و بیرون برود. پس بیمارستان چه‌کار داشته؟ اصلا چرا بر می‌دارد ولی جواب نمی‌دهد؟! زن فکر کرد مرد می‌خواهد مثل گذشته اَذیتش کند. مثل بار اولی که به او جواب رد داد و مرد به تلافی برایش از قبر و گورهای خالی عکس گرفته بود. اما بعد از با هم بودنشان نشده بود حتی با حرفش هم او را آزار داده باشد. آیا این به این معنا بود که باز همان آدم سابق شده است؟ همان آدم قبل ازدواج‌شان که او نمی‌دانست چطور آدمی است!! مثل همه زن و مردهایی که اوایل دست‌کم از فرشته‌ها ندارند اما همین که گذشت می‌شوند همان موجود تحمل ناشدنی سابق. بعدِ ازدواج قرار شد با قطار مسافرت بروند. مرد گفت بار اول است که سوار می‌شود و قبلا با اتوبوس ای‌نور و آن‌ور می‌کرده است. او هم متعجب پرسیده بود: چطور جرات می‌کردی!؟ بعد هم از او خواست دیگر یا با اتوبوس مسافرت نکند. تقریبا بطور غیرمستقیم به او فهمانده بود دیگر حق اینکار ندارد. این اولین بار بود که از او چیزی می‌خواست. یعنی به خودش این حق را داده بود. باز هم به گوشیش زنگ زد دوباره وصل شد و همان صداهای قبلی. سعی کرد برای اولین بار دلش شور نزند. سه ساعت از زمانی که مرد به خانه می‌آمد می‌گذشت و این اولین بار بود که زن به خودش اجازه می‌داد تنهایی به آن چیزهای مهمی که در ذهن دارد تمرکز کند و برای‌شان راه حلی بیابد. قبلا این حق را بخود نمی‌داد باید همه چیز را اول به مرد می‌گفت. قبل‌تر فکر می‌کرد چون آدم‌های مقابلش دلیلی برای هم‌دلی با او ندارند حرف‌هایش را آن‌جور که می‌خواهد درک نمی‌کنند و حتما وقتی ازدواج کند مرد زندگیش به راحتی همه موجودیت او را درک خواهد کرد بی کم و کاست. و این خود خوشبختی بود. اما حالا می‌دید شریک زندگیش بیش از او هویت انسانی دارد. خطا می‌کند، می‌خواهد بخشیده شود. حتی گاهی بی‌آنکه بخواهد آزار می‌دهد. آیا خودش هم  اینطور بود؟! این سوال آزار دهنده‌ بود چون سعی می‌کرد برخلاف دیگران، خیلی مواظب گفته‌هایش باشد و این باعث می‌شد مطمئن باشد که کاری نمی‌کند که کسی آزاری ببیند. اما اگر دیگران ناخواسته او را آزرده بودند از کجا باید می‌دانست که او نیز کاری انجام نداده که دیگران اذیت شده باشند!؟ مثل سابق از اینکه شوهرش دیر کرده بود ناراحت نبود و حتی انتظارش را هم نمی‌کشید. اتفاقا در این زمان توانسته بود عمل خودش را کاملا توجیه کند و این به او آرامش و اعتماد به نفس می‌داد. به این دلیل اعتماد به نفس که هیچ‌گاه نتوانسته بود موقعیت و جایگاه خودش را با مرد بشناسد. او مورد محبت بود اما هیچ‌وقت دلیلی برای آن پیدا نمی‌کرد. آیا با هم بودن دو نفر دلیل محکمی برای محبت بهم بود؟ آیا یک زن و مرد بی آنکه ازدواج کنند به هم بی‌محبت خواهند بود؟حتی فکر کرد اگر زیر یک سقف باشند بیش از او و شوهرش خوشبخت خواهند بود. زیرا آنها به چیزی تن داده بودند که طبیعت انسانی آن‌را پیش می‌آورد. روزی که زن شده بود، پیوند عاطفی با شوهرش را مثل یک جادوی پیش آمده چند برابر شده می‌دید و فهمید می‌تواند آن را بزرگترین اتفاق زندگیش بنامد. اما آیا بی‌توجهی همسرش به حلقه ازدواجشان شک در این ابعاد پیش پاافتاده و مشکوک زندگی مشترکشان نبود؟ شاید آن دو به تنهایی بیشتری احتیاج داشتند. شاید مرد با بی‌توجهیش می‌خواسته این‌را به او بگوید. اما چه دلیلی داشت این‌طور این‌را به او بفهماند؟! او هر چه که از مرد می‌خواست را می‌گفت اما مرد چه لزومی داشت اینقدر غیرمستقیم رفتار کند؟! و از همه بدتر راه را برای برداشت‌های دیگر برای او باز بگذارد. حالا این برداشت ها چیست، بهتر بود بهشان فکر نکند. آه که چقدر داشت درباره یک مسئله پیش پاافتاده فلسفه بافی می‌کرد. پیش پا افتاده؟ دیگر بخودش حق نمی‌داد براحتی درباره هر موقعیت و هر اتفاقی قضاوت کند. احساس کرد دیگر خودش را نمی‌شناسد. هیچ وقت هیچ اتفاقی او را تا این اندازه بخودش درگیر نمی‌کرد. شوهرش هر چه بود اهل چزاندن نبود اما اگر همان‌طور زنگ‌زدن و وصل‌شدن و پس زمینه صدای بیمارستان ادامه پیدا می‌کرد، مطمئنا نظرش در این رابطه هم عوض می‌شد. شوهرش می‌دانست او چقدر حساس است. پس دلیلش برای این بازی در آوردن‌ها چی بود؟ نکند پای کسی در میان باشد؟! و حالا با دعوای صبح، مرد دلیل بهتری برای ترک او داشته باشد. آن دو را تصور می‌کرد که توی راهرو بیمارستان نشسته‌اند و با دسته گلی پر از رزهای قرمز و آتشی که شوهرش برای آن زن گرفته به او زنگ می‌زنند  و با هم زیر جلکی و بدجنسانه‌ می‌خندند. از این تصور حالش  بد شد. تا همین چند ساعت پیش فکر می‌کرد شوهرش مثل مردهای دیگر نیست اما نمی‌دانست حالا چه نظری دارد. چند دقیقه بعد تلفن زنگ خورد: خانم سلام ببخشید من اینقدر بی مقدمه می‌گویم. لطفا قوی باشید. به احتمال زیاد آقایی که الان توی اتاق عملند همسر شما باشند... یک آن حس کرد  مثل آدمی که از روی پل روگذر نزدیک خانه شان پرت شده باشد، وسط هوا و زمین رها شده است

     درست لحظه آخر به اتوبوس رسید به همین خاطر تنها جایی که برای نشستن پیدا کرد کنار زن بود. مرد بعد اینکه سوار شد یاد قولش افتاد. ما آدم‌ها چطوری هستیم؟ تعهد نسبت به هر چه که به آن وابسته‌ایم سخت است. به‌هم که بریزیم چیزی به نام تعهد حاله‌اش را از گردمان بر می‌چیند. بنابراین فراموشی می‌آید. ویران می‌کند و می‌برد. به صندلی‌های دیگر نگاه کرد پر بودند. اکثرشان را مردها و دو‌سه‌تایی را هم زنها  نشسته بودند. اول تصمیم گرفت پیاده شود اما با خودش گفت اگر صبر کند ممکن است یکی از این مردها، شوهر زن باشند و وقتی بیاید کنار همسرش، جای خالی برای او پیدا می‌شود. پس به مسافران اتوبوس خیره شد تا ببیند از بین آن‌ها می‌تواند شوهر زن را حدس بزند. همه مردها به شکل با مزه‌ای سرتاپا صورتی پوشیده بودند و وقتی به صندلی زن‌ها نگاه کرد هم آن‌ها را سیاه پوش دید. رفتارها و صمیمیت‌شان با هم مثل یک جمع خانوادگی یا گروهی بود که با هدف خاصی مسافرت می‌کنند. جالب‌تر این‌که حالا که بهشان فکر می‌کند، جز قیافه آن زن، و مردی که دوربینی جلو چشمهاش داشت، کس دیگری را بیاد نمی‌آورد. حواسش به آدم‌های اتوبوس بود که زن خودش را جمع‌وجور ‌کرد و گفت  اشکالی ندارد، اگر بخواهد می‌تواند کنار او بنشیند. البته اگر دوست داشته باشد. مرد با اینکه معذب بود قبول کرد. تنها به زنش اجازه داده بود تا این حد به او نزدیکی کند. تا نشست خنکی خاصی که از تن زن ساطع می‌شد را حس کرد. این به او قوت قلب می‌داد که زن برای تعارف زدن به  او نقشه خاصی در سر ندارد .آدم راحتی نشان می‌داد و  بعد از چند دقیقه با مهربانی پرسید: به نظر مجرد نمی‌آیید؟! مرد به باز به یاد دست چپش افتاد و انگشترش که روی میز توالت همسرش توی اتاق خوابشان جا مانده بود. دقیقا دلیل مسافر شدنش هم همین مسئله بود. صبح داشتند برای سرکار رفتن آماده می‌شدند، که زن حلقه ازدواج‌شان را در حالی که عصبانی بود گرفت جلو صورتش و گفت: می‌تونم بپرسم چرا تو چند روزیه انگشترت رو رو میز توالت جا می‌ذاری؟ منظور خاصی داری از اینکار؟ مرد ترجیح داد جای توجیح کم حواسیش سکوت کند تا به این معنا باشد که از اینکارش پشیمان است. اما زن از سکوت او برداشت دیگری کرد. در واقع او می‌خواست با اینکار به زن حق داده باشد اما برعکس نتیجه داده بود. زن از فرط عصبانیت طوری انگشتر را سنگ‌های خانه‌شان کوبیده بود که پیدا کردنش باعث می‌شد مرد بسیار دیر به کارش برسد. به همین خاطر ترجیح داد از خانه بزند بیرون و دنبالش نگردد. این کار برای زن این معنا را داشت که برایش حلقه ازدواجشان این قدر هم مهم نیست. لااقل می‌توانست بگردد و برای تسکین او هم که شده، دستش کند. مرد شوکه شده بود و انتظارش را نداشت که بخاطر یک کم حواسی ساده تا به این حد نسبت به ازدواج‌شان بی‌مسئولیت فرض شده باشد. می‌توانست جمله‌های دیگر زن را هم به یاد بیاورد: تو چند روزی است عوض شدی وبگو ببینم چت شده... حتی به او برای اولین بار بد و بیراه گفته بود. گفته بود یا احمق است یا آدم خیلی بدجنسی است و مرد سنگین و نه حتی ناراحت، به سنگینی یک مرده آنها را شنیده بود. انگار کلمات او را در بر می‌گرفتند و تغییر می‌دادند. صورتش را بدجنس‌تر می‌کردند. دندان‌هاش را سیاه و پوست صورتش را گندمی آفتاب سوخته کرده بودند. حتی احساس کرد شکل پاهایش عوض شده است.  او داشت شکل آدمهایی که از وسط دو تا شده‌اند راه می‌رفت. سر کار دست‌هایش می‌لرزید. بله این دقیقا واکنش او بود. وقتی از کار بر می‌گشت، تصمیم گرفت مسافرتی یک روزه برود. به آن احتیاج داشت. قبل ازدواج هم تا کوچک‌ترین اتفاقی می‌افتاد سوار اتوبوس می‌شد و می‌رفت. خیلی می‌شد وسط راه پیاده شود و برگردد. به این فکر می‌کرد که چه تغیری در رفتارش بوجود آمده؟ همین طور به این نتیجه رسیده بود که نباید سکوت می‌کرده. نباید می‌گذاشته به همین راحتی زن او را متهم کند. حتما وقتی سکوتش را دیده به خودش گفته آفرین درست زدی وسط هدف. خوب مچش را گرفتی. اصلا چه معنی دارد که یک مرد نسبت به حلقه ازدواجش تا به این حد بی توجه باشد!. اوایل حتی وقتی شب برای خواب حلقه اش را بیرون می‌آورد زن معترض می‌شد. صدای زن کناری به خود آوردش: اگر دوست ندارید می‌توانید دربارش حرف نزنید. زیبا بود و لبخند می‌زد. قدری این پا و آن پا کرد، درست حدس زدید اتفاقا امروز بخاطر همین با زنم دعوام شد. می‌دانم برای خودش مرا به چیزهایی متهم کرده که هیچ‌وقت حتی بهشان فکر هم نکرده‌ام. یک لحظه پشیمان شد که این را گفته و داشت می‌رفت خودش را برای درددل با یک غریبه سرزنش کند که زن پرسید دوستش داری؟ و او جواب داد بله. بیشتر از اینکه اینطور درباره‌ام فکر کرده ناراحتم می‌دانید که چه می‌گویم و زن گفته بود بله درک می‌کنم. اما آن زن چطور می‌توانست بگوید درک می‌کند! آدم با هوشی به‌نظر می‌رسید اما این دلیل نمی‌شد بتواند بفهمد بین او زنش چه اتفاقاتی رخ داده است. به زن نگاه کرد دید رنگ لباس‌هایش عوض شده‌. به جلو و عقب نگاه کرد دید رنگ لباس زن‌ها و مردها با هم عوض شده است.چند زنی که او کنار یکی‌شان نشسته حالا صورتی پوشیده بودند و مردها مشکی. اما مرد عکاس همان‌جور صورتی و همان‌طور مشغول عکاسی بود. آیا در مدتی که داشت با انگشت‌های دست چپش بازی می‌کرد و درباره دعوای با زنش و جواب دادن به هم سفرش می‌پرداخت رنگ لباس‌های آنها با هم عوض شده است؟! از این فکر خنده‌اش گرفت زن بغل دستی گفت چرا می‌خندی و او گفته بود هیچی امروز خیلی همه چیز بهم ریخته است. زن گفت آدم خوبی به نظر می‌رسی. به نظرت یک مرد با یک زن دیگر چقدر باید رابطه داشته باشد تا اسمش بشود گذاشت خیانت؟ مرد از این سوال او ترسید و خودش را بیشتر به سمت دسته صندلی کشید خدایا چرا همه چی امروز اینطور ‌شده است؟ زن گفت نترسید از آنجا که می‌دانم آدمی وفاداری هستید اینرا می‌پرسم. مرد خیالش راحت شد جواب داد خب معلوم است اگر به سطح خاصی از رابطه برسند... زن خیلی دقیق سوال می‌کرد و خدا رو شکر از او نخواسته بود درست این سطح رابطه را توضیح بدهد. زن ادامه داده بود خب اگر کسی از من و شما در این وضعیت عکس بگیرد و بدست زنت برساند آیا او برداشتی کمتر از خیانت تو به خودش خواهد داشت؟ مرد گفت ولی من فقط کنار شما نشسته‌ام. و زن گفته بود خب بله ولی او قضاوت خودش را خواهد داشت. بعد هر دو سکوت کردند. نفهمید درست چند دقیقه گذشت که آن اتفاق افتاد: اتوبوس ایستاده بود که مرد عکاس از او و زن عکس گرفت بعد  بشدت از ناحیه سر احساس درد کرد و بعد دیگر هیچ چیز نفهمید.

     از این حادثه تنها دو نفرجان سالم بدر برده بودند راننده قطار باربری که بطور معجزه‌آسایی بعد از خارج شدن از ریل و سقوط توی جاده، حتی یک خراش هم برنداشته بود و آنقدر شوکه بود که نمی‌شد ازش پرسید چه اتفاقی رخ داده است و دیگری یک مرد، که میان لاشه یک اتوبوس و در حالی که از سرش خون می‌آمد و عکسی زیر دست راستش داشت، افتاده بود. قبل از او مردی که سر تا پا صورتی پوشیده بود آنجا رسیده بود و عکاسی می‌کرد به خبرنگارها شباهت زیادی داشت. طی این اتفاق یک خانواده که داخل یک لندرور قدیمی بودند در جا جان باخته بودند. و آنقدر تکه‌هایشان از میان لاشه ماشین در کنار جاده بیرون ریخته بود و که از ده‌متری معلوم می‌شد هیچکدام زنده نمانده‌اند. مرد بیش از اینکه سر بگذارد روی سینه مرد تا ببیند ضربان قلب دارد یا نه به عکس نگاه کرده بود. مرد را نشان می‌داد که توی یک اتوبوس خالی نشسته که مطمئنا همان اتوبوس بود. چون رنگ صندلی‌ها مطابقت می‌کرد. در همان حین اتفاق عجیبی افتاد. یک لحظه احساس کرد بارانی از یخ و برف بر سرش می‌ریزد. عجیب‌تر این‌که هر چه اطراف را گشت اثری از آدمی که لااقل راننده اتوبوس باشد میان لاشه پیدا نکرد. حتی نشانی از کوچکترین قطره خون از آدم دیگری که در آن اتوبوس بوده باشد. اجزای دیگری این واقعه هم عبارت بودند از چند واگن از قطار که توی جاده و کنار آن افتاده بودند و ماشین‌های دیگری که پشت این اتفاق متوقف شده بودند. خوشبختانه در آن موقع ماشین دیگری در محل حادثه نبوده تا دچار سانحه شود. نتیجه شناسایی‌ها بعدا نشان داد که مشخصات چنین اتوبوسی در ناوگان بین شهری وجود نداشته و اتوبوس مذکور جزو خودروهای اسقاطی نگه‌داری می‌شده است. همچنین تا پایان رسیدن عمل جراحی از هویت تنها مجروح حادثه خبری در دست نبوده. تا زنی که خود را همسرش معرفی می‌کرده به شکل عجیبی مدعی می‌شود که کسی او را از وضعیت شوهرش مطلع کرده است. این ها را بعدا توی روزنامه خوانده بود.

     زن سراسیمه وارد می‌شود: شوهر من کجاست؟ آرام باشید لطفا اسمشان؟سینا رهنما. ببخشید ولی ما مریضی به این نام نداریم. مگر می‌شود؟ خانمی به نام بهشتی با من تماس گرفت وگفت اتوبوس شوهرم با قطاری که از ریل خارج شده تصادف کرده است و حالا توی اتاق عمل است مگر می‌شود اینجور بیماری نداشت باشید؟! زن گفت ما اینجا پرستاری به نام بهشتی نداریم اما چرا مردی که بر اثر همین اتفاقی که گفتید توی اتاق عمل هستند ولی ما اطلاعی نسبت به هویتشان نداشتیم تا به بستگانش خبر بدهیم تنها یک عکس توی دستش بوده که شاید بتواند  کمک کند و آن‌را نشان داد. زن سینا را، نشسته توی اتوبوسی خالی با صندلی‌هایی قرمز، و در حالی‌که به صندلی جلویی دست گرفته بود و انگشتر نقره نامزدیشان توی انگشتش به شکل کاملا غلو شده ای برق می‌زد، شناخته بود.

     بدنه یک ماشین ظرفیت زیادی برای جان بخشیدن ندارد. مخصوصا اگر چند بار تصادف کرده باشد و از بس صاف‌کاری شده صدای صورتی رنگی از میان اجزای بهم متصلش به گوش برسد. این صدا را بعد اینکه آن اتفاق را دید در خود حس کرد. اینکه ما داریم از زبان بدنه یک ماشین روایت می‌کنیم ممکن است عجیب به نظر بیاید. یکی نویسنده ممکن است به کل موجودیت یک ماشین جان ببخشد اما من روی این‌که راوی بیرونیتی از یک ماشین است تاکید دارم یکی از دلایلش این است که درونیات ماشین بر اثر تصادف کامل از هم پاشیده و تکه‌تکه شده است و کلیت یک راوی را نمی‌تواند در خود داشته باشد و دوم آن‌که تنها بدنه یک ماشین است که متحمل دردها و رنج‌های یک تصادف است. در واقع از آنجا که رنج است که به ما هویت زنده بودن و روایت کردن می‌دهد به نظرم تنها جزیی که می‌شود او را در جایگاه راوی قرار داد بدنه همان ماشین لندروری است که تمام مسافرانش را از دست داده. او دارد تمام اجزای خورد شده آن اتفاق را کنار هم می‌چیند. از چند تکه رنگی که از روی سطحش کنده شد می‌توانست حدس بزند که برخلاف همیشه راننده محتاطش دارد تند می‌راند. هوای داغ بصورتش می‌خورد و آزارش می‌داد. نزدیکی‌های پل بود که پشت سر یک اتوبوس که به شکل نامتعادلی رانده می‌شد افتادند. کمی از سرعت‌شان کم شد تا فکری برای سبقت از آن بکنند. حس کرد دارد به سمت چپ برای سبقت هدایت می شود که آن اتفاق افتاده. آن چیزی که مسافران داخلش را له‌ولورده کرد برخورد با واگن قطار یا اتوبوس جلویی نبود. بلکه شبیه برخورد به سطحی از هوای فشرده و سردی بود که انگار در یک نقطه منفجر شده باشد و به آنها از هر طرف و از داخل فشار وارد کرده باشد. انگار که روی مینی از هوای فشرده شده قدم گذاشته باشی. در واقع آن انفجار قطار را از بالای پل به زیر انداخته بود. و اتوبوس جلویی را از هم متلاشی کرده بود هر تکه از اتوبوس جایی افتاده بود شاسی و موتور همان وسط جاده مانده بودند و اتاق آن به کنار جاده پرتاب شده بود. بعد دید همه آدم‌های اتوبوس از میان آهن پاره اتاقش بیرون آمدند و مثل اینکه هیچ اتفاقی برایشان نیفتاده باشد، لباس‌هایشان را بیرون آوردند و مثل موجوداتی تشکیل شده از شیشه دور هم حلقه زدند. برای اینکه بهتر تعریف کنم باید بگویم بدن آنها همان‌قدر که آینه بود آن طرفش هم مشخص بود. زن‌ها وسط و مردها دورشان دست‌های هم را گرفتند. زن‌ها را از اینکه دیرتر پوشش‌هایشان را برداشته بودند شناختم. حلقه بیرونی به سمت حلقه‌های داخلی هجوم بردند و با برخورد بهشان همه پول پول شدند. تکه‌های برف و یخ‌های کوفته بود ریخته شد روی جاده. بعد زن‌ها به سمت مرکز دایره‌ای که دورش حلقه زدند هجوم بردند و همان اتفاق افتاد. مرد عکاس هم با آنها از بین رفت. عکس را گذاشت زیر دست ان مرد و بعد پوشش را از روی دوربینش برداشت آن هم شده بود مکعبی از یخ. بعدهم...بعد هم سرنشینانم را دید که با هم روی ستون حلقه واری از هوا نشستند و در حالی که رو لب‌هایشان برفک‌های تنفسشان به نرمی نقش می‌بست ناپدید می‌شوند. زن مثل گذشته ها که تازه ماشین را خریده بودند زیبا و جوان شده بود دست‌هایش را گذاشته بود روی شانه‌ی شوهر و بچه‌هاش. او دستهایشان را دید که مثل تکه‌های یخ در هم ذوب  می‌شدند. بدنه ماشین فکر کرد آدم‌ها چه موجودات خوشبختی هستند که می‌توانند بمیرند.

 

 

این هم از داستان جدید من

 

اگر جدیدا چیزی گم کردید می‌توانید اینجا پیدایش کنید

       قبل نشستن دختری پرسید آیا یک گوشی همراه آن دور برها ندیده و او بعد اینکه سری از روی تاسف تکان داد از زن اجازه گرفت که روی صندلی کنارش بنشیند. تا آنجا که می‌دید همه صندلی‌های پارک اشغال بود و پایش دیگر در اختیارش نبود تا بیشتر راه برود. زن با مهربانی به او اجازه داد. روبرویشان جای بازی بچه‌ها بود. زن پرسید ببخشید آقا ساعت چند است؟ مرد جواب داد17:30دقیقه. زن گفت چرا می‌گویید17و... راحت‌تر هم می‌توانید...ببخشید می‌شود برایم ساعت گوشیم را تنظیم کنید. مرد قبول کرد. رفت توی تنظیمات به ساعت مچیش نگاه کرد 17:33 دقیقه. دید ساعت گوشی زن هم همین را نشان می‌دهد. با خودش گفت حتما فکر کرده ساعتش دقیق نیست. پس به ثانیه‌اش نگاه کرد 5 ثانیه از ساعت مرد جلوتر بود. تاریخش را هم نگاه کرد 25 اوت 1996. می‌دانست به میلادی در سال2010 به سر می‌برند اما ماهش را نمی‌دانست. ساعت را به طرف زن دراز کرد و گفت ببخشید تاریخش هم درست نیست اما ماهش را به میلادی نمی‌دانم. با هم صمیمی‌تر شده بودند: اگر آنرا هم برایم درست کنید ممنونتان می‌شوم. تقویم جیبی ندارید؟و مرد گفته بود نه اصولا نیازی به تقویم ندارم. زن گفت من دو تا دارم اگر دوست داشته باشید یکیش را می‌توانم بدهم بهتان و مرد بعد از تشکر تاریخ و زمان گوشی را تنظیم کرد روی10 فوریه 2010. کنار‌شان مادری داشت بچه‌اش را کشان‌کشان سمت جای بازی بچه‌ها می‌برد. چقدر قیافه آن زن برایش آشنا بود اما بچه مقاومت می‌کرد. مرد احساس کرد برخلاف همیشه که بچه‌ مادر را دنبال می‌کشد، این‌بار مادر می‌خواهد بزور بچه را مجبور به بازی کند. واقعیت هم این بود که مادر رفت و نشست توی تاب و بچه بزور او را به جلو هل می‌داد. مرد خنده‌اش گرفت فکر کرد این صحنه تنها تصور اوست و خیال نمی‌کرد وقتی از زن درباره آن بپرسد او نیز همان را دیده باشد. مرد یادش آمد که ساعت18:15دقیقه با یک دوست قدیمی قرار دارد. و باید به ساعتش نگاهی بیندازد که دیر نرسد چون دوستش هم مثل خودش برایش مهم بود سر وقت هم را ببینند. به این نتیجه رسیده بود آدم‌ها هر چه تنهاتر باشند خوش قول‌ترند. پس باید حتما ساعت18 حرکت کند تا با 15 دقیقه‌ای که توی راه بود سر موقع آن‌جا باشد. ساعتش را که نگاه کرد نزدیک بود از تعجب پس بیفتد10:20. از زن خواست یک‌بار دیگر ساعت را به او بگوید. او با لبخند گفت همین چند دقیقه پیش که ساعتم را دادم تنظیم کردید یادتان نیست؟!. مرد گفت چرا ولی مثل اینکه تنظیمات ساعت خودم هم بهم خورده است. می‌شود بگویید ساعت چند است و زن گفته بود10:21 دقیقه. مرد متعجب پرسید می شود خودم ببینم؟!. نور افتاده بود توی صفحه و مرد مجبور شد بی‌آنکه دست زن را لمس کند گوشی را جوری کج بگیرد که ساعت را ببیند. ساعت حرف زن را تائید می‌کرد هر چند دقیقه از21 به22 تغییر پیدا کرده بود. مرد از صندلی بلند شد و به سمت آدم‌هایی که چند متر آنورتر ایستاده بودند رفت. ازشان ساعت را پرسید آنها جواب داده بودند یک ربع به شش است. مرد پرسید منظورتان 6 صبح است یا همان 18؟آنها هم را نگاه کردند و خنده‌شان گرفته بود. مرد چند قدم برداشت و به ساعتش نگاه کرد ساعت45و17 را نشان می‌داد. فکر کرد خیالاتی شده. فکر کرد مجرد زندگی کردن برای یک مرد 35 ساله مطمئنا تا آن حد خطرناک باشد که ممکن است ساعت روی دستش یک چیز را نشان بدهد و او چیز دیگر ببیند. اما چطور چشم‌های آدم می‌تواند در یک دقیقه دوبار اشتباه کرده باشد؟!به سمت زن برگشت. نشست.گفت ببخشید فکر کنم ساعت همراه‌تان را بد تنظیم کرده باشم اگر ممکن است بدهید درستش کنم. زن به زیبایی لبخند زد و گفت حتما و همراهش را داد دست مرد. او دیگر به ساعت خودش نگاه نکرد و ساعت زن را روی 17:46 تنظیم کرد. زن گفت چطور شد رفتید؟ اتفاقی که برایتان نیافتاد؟ با آن مردها مشکلی پیدا کردید؟ مرد در حالی که دستپاچه شد بود فکر کرد اگر به زن بگوید او هم می خندد پس سعی کرد بحث را عوض کند: اینطرف‌ها ندید بودمتان؟ زن گفت فرقی نمی‌کند هرجور بگویم نمی‌توانم برایتان توضیح بدهیم. مرد فکر کرد دارد فضولی می‌کند. گفت چه هوای خوبی؟اسفندماه این پارک خیلی زیباتر از ماههای دیگر است. زن گفت بله من همیشه این وقت‌ها که می‌شود ناخواسته سری به اینجا می‌زنم. یعنی خیلی وقتها بی‌آنکه دست خودم باشد می بینم توی این پارک هستم. مرد گفت چه جالب این پارک شما را یاد چیز خاصی می‌اندازد؟ زن گفت بله سال‌ها پیش من از این صندلی خاطره خوبی داشتم. مرد گفت سالها پیش؟ بهتان نمی‌آید سن زیادی داشته باشید؟ زن گفت ممکن است به جایی برسید که دیگر سالها برایتان معنایی نداشته باشد.چجوری بگویم وقتی چیزی برایتان معنا ندارد ممکن است برایتان وجود هم نداشته باشد. امیدوارم منظورم را رسانده باشم. مرد نفهمید اما برای اینکه خودش را آدم باهوشی نشان بدهد گفت بله می‌فهمم. و به روبرو و به زن، که هنوز نشناخته بودش و داشت از سرسره پائین می‌آمد و می‌خندید نگاه کرد .کودک هم انگار از خوشحالی مادرش لذت می‌برد. به آنها اشاره کرد و گفت چه با مزه جای اینکه بچه برود بازی کند مادرش رفته! زن گفت نه به نظرم عجیب نیست. بهتان نمی‌آید اینقدر قاب‌بندی‌شده و مشخص به همه چیز نگاه کنید. مرد نمی‌دانست این حرف زن یعنی چه پس باز ساکت به بچه و مادر بازیگوشش چشم دوخت. یک آن یاد قرارشان افتاد به ساعت نگاه کرد، 10:55را نشان می‌داد. فکر کرد ساعتش خراب است. دیگر از زن هم نپرسید. بلند شد و گفت ببخشید چند دقیقه... دوباره سمت مردهایی که آنجا ایستاده بودند رفت. گفتند «آقا می‌خواید یکی بدیم خدمتتون» و باز همه خندیده بودند. خودش را لعنت کرد چرا رفته پیش آنها. ساعت دو دقیقه مانده بود به6یعنی همان 18خودش. باید می‌رفت ولی فکر کرد برگردد از زن خداحافظی کند. از زن خوشش آمده بود. شاید شماره‌اش را می‌گرفت. خدا را چه دیدی شاید پیشنهاد ازدواج بهش می‌داد. وقتی کنار صندلی رسید و خواست خداحافظی کند، زن گفت ممنون که گوشی را برایم تنظیم کردید مدت‌هاست کاری به این چیزها ندارم. اما می‌دانید همین که بهمان فرصت این داده شود که مثل دیگران زندگی کنیم، دوست داریم خودمان را به آنها بچسبانیم. مرد باز هم نفهمید این جمله یعنی چه و خداحافظی کرد. چند قدم دور نشده بود که برگشت تا با دست هم از زن خداحافظی کند.اما نه تنها او را بلکه صندلی را هم ندید. به نزدیک مردها رفت و از آنها درباره صندلی‌ای حرف زد که چند دقیقه پیش روش نشسته بود. باز هم مسخره‌اش کردند و گفتند خودشان به اندازه کافی به عقلشان شک دارند دیگر نمی‌خواهد او نیز آنها را به شک بیندازد. با خودش گفت آن مادر و بچه‌ای که روبرویشان نشسته بودند حتمی آنها را دیده‌‌اند اما جای بازی بچه‌ها هم خالی بود از همان راه برگشت. یک گوشی روی زمین پیدا کرد همانی که دست زن دیده بود!!. به ساعتش نگاه کرد 18:5 دقیقه را نشان می داد.

 

      من به بهشت اشیاء پا گذاشته‌ام. چون فکر نمی‌کردم وجود داشته باشد می‌گویم. ممکن است مرده‌های شما بیایند توی خوابتان و بگویند: فلانی خیالت راحت من جایم خوب است. اما اگر یکی بیاید توی خواب شما و بگوید من توی بهشت اشیاء هستم چکار می‌کنید؟!. توی خواب به عقل خودتان شک می‌کنید؟! پس اگر یکی در خواب به عقل خودش شک کند باید به همه خواب‌هایی که در گذشته هم دیده مشکوک باشد. بگذریم چه شک کنی چه نه من در بهشت اشیاء بسر می برم. این قسمت در طبقه پنجم بهشت اشیاء و مخصوص اشیاء پارک‌هاست. صندلی، سرسره، تاب، الاکلنگ و... این اشیاء همراه انسان‌هایی که به بهشت زمینی‌شان رفته‌اند به اینجا آمده. منظورم از بهشت زمینی همان‌جاهایی است که در آن آدمها یک لحظه احساس شادی و خوشبختی کرده اند. این احساس خوشبختی آنی‌ست چون اگر همیشگی بود تا به این حد برای آدمها ماندگار نمی شد. وقتی بمیرید همیشه آن لحظات در این دنیا مثل نقطه‌های چشمک‌زن و قرمز، نقطه اتصال تو با زمین بحساب می‌آیند. در بین این اشیاء قسمتی هم وجود دارد که مخصوص اشیاء‌ کوچکی‌ست که توی جیب جا می‌شوند. اگر توی این چند روز چیزی را در پارک گم کرده‌اید شاید بتوانید این جا پیدایش کنید. دفترچه یادداشت، تقویم جیبی، خودکار، پاکت سیگار و حتی اشیاء الکترونیک:ساعت، موبایل و پلی‌استیشن‌های دستی و...در این قسمت کار من سنگین تر هم می‌شود باید ساعت ورود و خروج این اشیاء را هم درج کنم. چون از آنجا که هر روز اشیاء بیشتری به اینجا اورده می‌شود می توان بوسیله اینکار خیلی از این اشیاء را توسط کسانی که آنرا آورده‌اند به زمین بازگرداند. به همین خاطر مشخصات فردی و همچنین اگر کسی نشانه ای خاص داشت یا دچار مشکلی خاصی بود را در داخل یا بر روی آن باید ثبت کنم. اینکار باعث می شود چیزی را که یکی به اینجا آورده به کس دیگری که دارد به بهشت زمینیش می‌رود برنگردانم.

      در کنار بهشت اشیاء بهشت آدمها قرار دارد. بهشتی مخصوص خانم‌ها و بهشتی مخصوص آقایان. این به آن دلیل نیست که فکر کنید اینجا هم مثل زمین بند و بستهای خاص جنسی وجود دارد .نه بلکه ساکنان آن را زنان و مردانی تشکیل می‌دهند که خودشان اینطور خواسته‌اند آنها آنقدر زن و مرد بودن برایشان مهم بوده که فکر می‌کردند که در صورت وجود بهشت هم زنان و مردان از هم جدا هستند. طی صحبتی که با یکی از این زنها داشتم گفت در واقع یکی از معانی اصلی بهشت هم همین است جایی که زن‌ها از دست مردها راحتند. همین طور مثلا اگر به یکی از این مردها بگویند توی بهشت با زنها یکجا زندگی می‌کنی شاکی می‌شود که توی بهشت هم نباید ما از وجود انها راحت باشیم. البته استثنائاتی هم وجود دارد که در جایی برزخ‌گون زندگی می‌کنند. اینان آدم‌هایی هستند که به جنس، و برتری خود شکاک بودنده‌اند و یا به نتیجه‌ای درباره آن نرسیده‌اند. بچه‌ها که تمایزات جنسی برایشان تا بدان حد معنایی ندارد از این دسته هستند همین‌طور زنانی که خواهان حقوق برابر با مردها بوده‌اند و همین طور مردهایی که در این راه به آنها کمک می‌کرده‌اند. طی آخرین خبرهای رسیده انها در انتظار سیل دیگری از مردگان هستند که طرز فکری شبیه خودشان دارند و باید تعدادشان به حد استاندارد برسد تا در بهشت در حال احداث بدون جنسیت‌ها سکنا داده شوند. من به همراه بچه‌ام از قسمت برزخیها اینجا هستیم از آنجا که باید همه فرشته‌ها قسمت زنان و مردان بهشت را تحت کنترل داشته باشند، وقتشان پر است. من را به دلیل مادر بودن و اینکه بچه‌ام نیز می‌تواند کمک حالم باشد مسئول قسمت بهشت اشیاء کرده‌اند.گاهی دلم برای شوهرم تنگ می‌شود. آدم خوبی بود( یعنی هست چون هنوز زنده است) او هم مثل خودم فکر می‌کرد. یعنی زیاد زن و مردی نداشتیم. با هم کار می‌کردیم. علاقه ای به رانندگی نداشت بنابراین گاهی می‌شد که او رختها را می‌شست و من می‌رفتم خرید. توی یکی از همین تصادفات هم ما هم را از دست دادیم. بگذریم در رابطه با بهشت اشیاء قبلا جلسه توجیهی چند ساعته‌ای مربوط به اینکه در اینجا چه چیزهایی نگه‌داری می‌شود یا اینکه چطور اشیاءای که مردگان همراه خود می‌آورند را ازشان تحویل بگیرم، داشته‌ام. درباره جنسیت من و فرزندم به هیچ نتیجه‌ای نتوانستند برسند و همین‌طور درباره اینکه ما چه مشخصاتی داریم. نقاط قرمز و در اصل خوشبختی من مربوط می‌شود به زمانی که کودک بودم و بشدت در آن احساس خوشبختی و شادی می‌کردم. البته یکی دیگر از نقاط قرمز خوشبختی در زندگیم با همسرم بود که به علت اینکه ممکن است از دیدنم دیوانه شود بارها جلو خودم را برای دیدنش گرفته‌ام. البته کار سختی است و اما تنها نقطه قرمز زندگی بچه من بر می‌گردد به زمانی که گفت تنها آرزویش این است که بزرگ شود و مثلا بتواند و زور آن را داشته باشد که مرا در پارک وقتی روی تاب نشستم هل بدهد. و می‌بینید که این نقطه های قرمز مربوط به جنس خاصی نیست. خیلی وقت‌ها هم که از بهشت اشیاء خسته می‌شوم خودم و بچه‌ام را توی همان پارک معروف دوران بچگیش می‌بینم که دارد تابم می‌دهد. در واقع ارواح نمی‌توانند به آن نقطه‌های اتصال خود به زمین برگردند و ان‌را باز تجربه کنند. بلکه خود را در آن وضعیت و حال می‌بینند در حالی که دیگر نمی‌توانند به هیچ‌وجه از آن احساس خوشبختی کنند. به همین خاطر به اشیاء زمینی علاقه‌مند می‌شوند و آنرا به همراه می‌آورند زیرا باعث می‌شود حس کنند به زنده‌ها از این طریق متصل می شوند. در واقع آنها احساس می‌کنند با این کار می‌توانند در میزان درک آن لحظه در خودشان تاثیر گذار باشند. اما اینطور نیست و من مجبورم این اشیاء را از آن‌ها بگیرم چون هم آن اتفاق برایشان نمی‌افتند و هم چیز اضافی که به همراه دارند دیگر به دردشان نمی‌خورد. در ضمن از آنجا که ما ارواح حافظه‌ای به جز همان نقاط روشن قرمز نداریم مکررا به این اعمال دست می‌زنیم.

 

        خواب دیدم که از بهشت حرف می‌زند بهشتی که اسم خاصی داشت با بچه‌مان بود. فکر کنم چرت و پرت بود. چون جدیدا خیلی یادشان می‌کنم. اگر زنم زنده و بود چندتار موی دیگرش سفید شده بود و بچه‌مان هم اندازه‌ای بود که بتواند وقتی زنم توی تاب می نشست هلش بدهد. مرد دیگر نگاه به ساعتش کرد و گفت متاسفم و ادامه داد: اما فکر کنم تنهایی هر دومان دارد کار دست مان می‌دهد. من هم اتفاقی توی پارک برایم افتاد که بگویم حتما می‌گویی عقلت پاره سنگ بر داشته. خوب بگو ببینم چه خوابی دیدی؟ هیچی همراهش رفته بودم یک‌جایی که می‌گفت یک جور بهشت است خنده دارد نیست؟ مرد خندید نه جالب است بگو دارد قضیه جالب می شود. هیچی گفت اینجا مرده‌ها با زنده‌ها وصلند و می‌توانند بیایند روی زمین!؟ ولش کن الان است که بگویی دیوانه شدم. دوستش فنجان قهوه را آورد نزدیک لبهاش برد و گفت نه خواهش می‌کنم بگو! گفت مسئولیت دارد اشیاء مرده‌ها را ازشان بگیرد. گفت چشم باز می‌کنند می‌بینند آن‌جایی که دوست دارند باشند، هستند. همین‌طور جایی. به عقل خودم شک کرده‌ام خیلی نبودشان از بینم برده. مرد که جمع شدن اشک توی چشمهای دوستش را می‌بیند سعی دارد آرامش کند: غصه نخور من هم توی پارک رفتم نشستم روی صندلی بعد یک خانم هم روش نشسته بود بهم گفت ساعتش را درست کنم. یکبار اینکار را کردم ولی هی بر می‌گشت می‌شد ده و نیم صبح. بعد زنی را دیدم که دست بچه‌اش را می‌کشید که برود تاب سوار بشود. بعد رفتم و برگشتم اثری از هیچکدام‌شان نبود. لااقل تو می‌گویی زن و بچه‌ات را از دست داده‌ای من این را چطور توجیح کنم؟! شاید بگویی دیوانه شده‌ام ولی زنی که دست بچه‌اش را می‌کشید خیلی شبیه زن تو بود. توی راه یادم آمد. توی پارک دیدمشان. اما همان موقع که آن زن و صندلی که من روش نشسته بودم ناپدید شدند. از آنها هم اثری ندیدم.

        حرفش که تمام شد چشم‌های مردی که برابرش نشسته بود بین دستهایش اشک می‌ریخت. گفت مرد زشت است اینجور گریه می‌کنی. جواب داد مرده شور مرد بودن را ببرد اصلا کی این چرت و پرتها را گفته. مرد نباید گریه کند. نباید ظرف بشورد نباید رخت بشورد. پس من کی هستم که اینکارها را خودم تنهایی انجام می دهم!!حاضر بودم هر دوتاشان باشند و همه کارهایشان را بکنم. ظرف بشورم لباسشان را .بروم خرید کنم. فقط باشند. دیگر صدای مرد بلند شده بود و صدای لرزانش توجه همه مردم توی کافه را سمت آنها جلب کرده بود. و او که هی خواهش می کرد آرام تر باشد و به خودش مسلط. تنها چیزی که می توانست حواس دوستش را پرت کند این بود که بگوید دو ساعت است آنجا نشسته‌اند و بروند با هم هوا بخورند بهتر است... اما وقتی مچش را دید خبری از ساعت روی دستش نبود. فکر کرد حتما جایی باز کرده و گذاشته توی جیبش اما انجا هم نبود. دستش به تقویم خورد بیرونش آورد. یاد زن افتاد فکر کرد حتما توی آن برایش شماره تلفنی آدرسی چیزی نوشته و روش نشده مستقیما.

 

تقویم سال 2010 میلادی

تاریخ ورود شیء 9 فوریه 2010         تاریخ خروج 10 فوریه همان سال

 برچسب امول: اموال بهشت اشیاء شماره 1256.گرفته شده از مرده شماره 12251.

مرگ در تاریخ 25 اوت 1996 . بین ساعت 10:30 الی 11صبح به علتی نامعلوم. جنس زن. ساکن در بخش 6 بهشت زنان. توضیحات: چند دفعه فرار کرده تا در بهشت مردان  دنبال شوهرش بگردد.

 در برگه دوم نیز ذکر شده است:این شی ء توسط وی به اینجا آورده شده بیچاره خیال می‌کند همسرش مرده در حالی که او زنده و صحیح و سالم روی زمین زندگی می‌کند و یک هفته از فوت او نگذشته زن گرفته است. همچنین او علاقه زیادی به زنده بودن دارد.

 

                                                                                                                 امضاء

                                                                                                             9 فوریه 2010

گاهی واقعا یادم می رفت او نیستی، باورت می شود

گاهی واقعا یادم می رفت او نیستی، باورت می شود

مرد نفسهای زن را روی گونه اش حس می کند زن: باید بروم.می دانم خیلی اذیتت کردم و هیچ طور نمی توانم محبت هات را جبران کنم.

مرد نمی دانست چرا دارد این جملات را می شنود. زن عطری از کیف بیرون می آورد و گرفت جلوش. این را خیلی دوست دارم، وقتی یادم افتادی می توانی بوش کنی. مرد به دستهای سفید و کشیده زن نگاه کرد که هیچ وقت توی دست نگرفته بودشان.

 مرد: درست که عطر آدمها یادشان را زنده می کند.اما فکر  می کنم بوی تنشان بیشتر با ما می ماند.

زن می خندد: بله اما من که نمی توانم مثلا انگشتم را بکنم،یادگاری بدهم به تو

مرد سرش را زیر انداخت و در حالی که خون دویده بود توی صورتش گفت: نه! ولی یک حلقه کوچک موهات را که می توانی...

زن بلندتر خندید: انتظار نداری که برایت بیرونشان بکشم؟!

مرد : نه قیچی دارم. سر راهی خریدم. فقط یک حلقه کوچک...

زن بالهای شالش را از هم باز کرد و موها را از پشت سر آورد جلو. موهای بلند و خرمایی داشت و مرد خجالت می کشید نگاهشان کند. حتما داشت چند تار مو جدا می کرد و در حالی که شال روی شانه هایش افتاد آنها را چید.

زن برای مرد مهم بود. و وقتی تارهای مو لای انگشتان زن کلاف شد پرسید: چجور بعد این هم سال پیداش کردی؟ زن تار آخر را دور دسته موها می پیچد:زن سابقش را دیدم.گفت با هم رفته بودند امریکا زندگی کنند .آخرین ادرسی را که ازش داشت گرفتم. گفت امیدوار است بتوانم همانجاها پیداش کنم. کی می روی پیشش؟امشب بلیط دارم. برگشتی هم توی کار هست؟فکر نکنم،اما دلم برایت تنگ می شود.آخر می دانی آدمی نیستی که بشود به همین راحتی فراموشش کرد

 مرد در برابر این جمله زن چیزی برای گفتن پیدا نکرد.فقط دست را از جیب بیرون آورد و تراولها را گرفت مقابل زن. اینها چیست؟.پولی که ازت قرض گرفته بودم. پیشت باشد. مرد دستهایش را می گیرد توی صورت و شروع می کند به گریه. زن شانه های مرد را که بشدت بالا پائین می رفتند را می گیرد: چرا گریه می کنی؟.مرد سعی می کند به خودش مسلط باشد: چیزی نیست... فکر می کنی اندازه من رامت باشد؟ زن چهره اش از هم باز می شود: تو بودی؟ بله اول رام پولت و بعد هم خودت و زن از زن بلند بلند خندید و بریده بریده گفت: شایدهم هر دو. مرد چهره در هم کشید: خیلی بی انصافی. زن کنار مرد خودش را جمع و جور می کند: شوخی کردم و دست کرد از کیف چک را بیرون آورد: توی این چند سال خیلی کمکم کردی. به حرفهام گوش می دادی، گاهی واقعا یادم می رفت او نیستی باورت می شود. مرد: نه چون اگر شبیهش بودم نمی رفتی. زن: ولی تو واقعا سعی ات را کردی. مرد: پول نمی خواهم.زن: بچه نباش،من که رفتم می توانی زن بگیری و دیگر دردسر اضافی نداری. مرد:اگر رفتی و پیداش نکردی، برمی گردی؟ اینبار سعی می کنم کاملا خوش باشم و لبخند زد.زن:اینها چه حرفی است که می زنی؟ مگر قبلا حرفهایمان را با هم نزده بودیم؟نکند عاشقم شدی.

مرد نفسش بالا نمی آید. فکر می کند دارد می میرد.

زن:می دانم اذیت شدی. من هم دیگر داشتم عادت می کردم به اینکه تو او باشی...اینطور نگاهم نکن فکر می کنم ادم بدی هستم. مرد توی صندلی کنار زن بیشتر مچاله می شود: فکر می کنی دوستت دارد؟ اصلا قبلا داشته؟. زن: او ندارد که من دارم. یکی توی ذهن مرد می گوید چه جالب درست مثل تو. زن: چک را بگیر. نمی گیرم بگذار اگر کاری کردم بخاطر خودت بوده باشد. فرض کن یک هدیه است از طرف یک دوست!. یک دوست از تو نمی خواهد نقش کسی را بازی کنی که یک روز عاشقش بوده.

اشک توی چشمهای زن حلقه می زند. واقعا درباره ام اینطور فکر می کنی؟ مرد طاقت اشکهای او را ندارد:معذرت می خواهم. نباید اینها را می گفتم.زن: حق داری مرد: نه لطفا فراموشش کن خب!؟

مرد دنبال چیزی می گردد که زن را از این وضعیت بیرون بیارود: یادت هست وقتی با با آن ماشینِ...چی بود اسمش؟ زن: پرادو. مرد: آهان پرادوجلو پام ترمز کردی و خواستی شماره ام را بدهم چقدر تعجب کرده بودم. فکر کردم دارم خواب می بینم. شوکه شده بودم.

مرد یک لحظه نگاهش می کند. چروکهای دور چشمهای زن برای لبخند بیشتر می شود.

یک خانم پولدار پیش پایت ترمز کند بگوید: آقا شما خیلی شبیه مردی هستید که روزی توی زندگی من بوده و خیلی دوستش داشتم و حالا رفته خارج .می شود شماره تان را داشته باشم. البته اگر اشکالی نداشته باشد!!. زن: آخر خیلی شبیهش بودی. حتی فکر کردم خودش هستی. آخ که با چه بدبختی از سوپر سر کوچه تان شماره ات را گرفتم .حتی مجبور شدم بدهی هات را هم بدهم. مرد: دوستم بود. خودش هم مجبورم کرد بار اول باهات تماس بگیرم. گفت دیوانه یا قبول می کند بهت قرض می دهد یا نه. فکر نمی کردم قبول کنی. فکر می کردم آنروز می خواستی سر کارم بگذاری. حرف مرد تمام شد اما می دید که زن کنارش توی آین جلو ماشین چقدر زیبا می خندد

زن: حتی فکر کردن به اینکه نبینمت آزارم می دهد.

مرد: خب این اتفاقی بود که باید دیر یا زود می افتاد. اما انگار خودش دیگر طاقتش را ندارد رو به راننده: آقا اگر بشود من همین جاها پیاده می شوم.

زن: نه نه هنوز کارت دارم. اگر پول لازم داشتی حتما خبرم کنی. شماره حسابت را که دارم می ریزم. زن دستهای مرد را می گیرد می ترسم. مرد: نگران نباش حتما پیداش می کنی. زن : اگر ادرس یا شماره ات عوض شد خبرم کنی ها.نشد هم تماس بگیر خوشحالم می کنی و در حالی که ماشین کم کم می ایستد زن یکی از دستهای مرد را باز می کند و حلقه مو و عطر را می گذارد توش و یکی یکی انگشتها را می بندد.

ماشین حرکت می کند

و از او تنها یک قیچی برای زن به جا می ماند.