ساندترک شماره ده فیلم دِ هیت.
گمشده در گیتار الکتریک
ژانویه 17, 2011دوم دی
دسامبر 29, 2010آخرین سهمیه بنزین لیتری 100 تومن رو زدیم و رفتیم ماسوله و نشستیم تو قهوه خونه به صرف چای و سیگار و داستان بافی کردیم واسه آدمها و چنجه و میرزا قاسمی خوردیم و با دوربین آنالوگ عکس گرفتیم از خودمون و تو را برگشت رفتیم خونه ی آذر و بی بی سی دیدیم و نم نمک شام همیشه خوشمزه ی آذر رو خوردیم و تا ساعت دو نصف شب حرف زدیم و بعد هم تا نزدیک های صبح تو تخت از خاطرات گلی ترقیوار بچگیمون حرف زدیم و فردا عصر بیدار شدیم و شب از جاده ی تمام مه برگشتیم خونه مون تهران.
و البته در تمام مدت به حماقت دیکتاتورها خندیدیم.
دو روز دیرتر
اکتبر 24, 2010آخر پاییز بود، تهران بود، هوا سرد بود.
ساعت ده شب قرار داشتیم. جلوی عابر بانک ملی میدون کاج. از یک ربع به ده اونجا بودم. این پا اون پا کردم و سیگار کشیدم، پیدات نشد. سیگارها رو اسلوموشن میکشیدم که اگر همون موقع من رو دیدی، تاثیری که روت میگذارم بیشتر بشه. نیامدی و نقشههام به گه خورد. آخر سر وقتی از شدت یخ زدهگی حتی نمیتونستم دست کنم تو جیب شلوار لی پیدات شد.
اون طرف خیابون وایستاده بودی و دنبال من میگشتی. سعی کردم یک طور خیلی کولای که انگاری تازه آمدم سر قرار و عجلهای ندارم، برم اون طرف خیابون. وسط خط کشی خیابون سرم رو آوردم بالا که ببینم داری نگاهم میکنی یا نه. ماشینی جلوت نگه داشته بود و تو به خیال اینکه من توی ماشینم داشتی با پسر توی ماشین حرف میزدی.
بیخیال کول بازی و باقی مخلفات شدم که حداقل اشتباهی سوار ماشین یارو نشی.
+
عکس کولهای رو توی گودر شر کرده بودی چند وقت قبل. بعد هم خیلی بی ربط گفته بودی که کوله رو فلان جا در رشت دیدی. یک ماهی مونده بود به تولدت. با همکاری دوست وبلاگی تا اون موقع ندیدهای، کوله رو خریدم. شب، بعد از این که خوابت برد، کوله رو پر کردم و یادداشتی روش گذاشتم و میز رو کشوندم وسط هال و کوله رو روش گذاشتم.
صبح زودتر ازت بیدار شدم تا ذوق کردنت رو ببینم. رفتی دستشویی و از کنار کوله رد شدی و اصلاً ندیدیش. به خودم گفتم خب طبیعیه، تاره از خواب بیدار شده. از دستشویی برگشتی و ندیدی. رفتی تو آشپزخونه و باز هم ندیدی.
آخر سر مجبور شدم بیام و دستت رو بگیرم و بیارمت جلوی میز تا ببینی چی خریدم.
+
تولدت مبارک کولترین، با اعتماد به نفسترین و عشقترین گیج دنیا.
از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم – یک
سپتامبر 13, 2010با خواندن مجدد گزارش دویدنم در یونان در مییابم که پس از بیست و اندی سال و به همان تعداد شرکت در مسابقات ماراتن، نظرم نسبت به لحظات مختلف دویدن و حالاتم در مسیر بیست وشش مایلی ذرهای تغییر نکرده است. حالا هم حین یک مسابقه ذهنم دقیقاً فرایند مشابهی را تجربه میکند.تا نوزده مایلی شک ندارم که رکوردی خوب به جا خواهم گذاشت. اما بیست و دو مایلی را که پشت سر میگذارم نیرویم ته میکشد و از دست زمین و زمان عاصی میشوم. در بخش انتهایی مسابقه هم مثل اتومبیلی میشوم که بنزین تمام کرده باشد. اما دقایقی بعد از اتمام مسابقه نه تنها درد و مصیبت را از یاد میبرم بلکه مقدمات برنامهای را در ذهن پایهریزی میکنم تا در مسابقهی بعدی به رکوردی بهتر دست پیدا کنم. نکتهی خندهدار آن است که هرچقدر هم تجربه کسب میکنم و سنم بالاتر میرود، دوباره اتفاقات پیشین تکرار میشود. استنباط من این است که برخی فرایندها را نمیتوان تغییر داد. حال اگر انسان بخشی از آن فرآیند باشد تنها کاری که از دستش برمیآید کسب قابلیت انعطاف پذیری و تغییر شکل – یا شاید هیبتی غریب به خود گرفتن – از طریق تکرار یک عمل است. بدینترتیب فرایند یاد شده بخشی از هویت فرد میشود.
چه عالی!
از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم – موراکامی – فصل چهارم
2.9
ژوئیه 23, 2010از عکس اولین شامهایی که باهم خوردیم شروع میشه و میرسه به تولد امیر که مست تو بغلم افتاده و رو به سقف داره می خنده. 15 تا عکس از این همه وقت باهم بودنمون چاپ کرده و داده بهم. تو بگیر 15 تا آهنگ سلکت کرده. از بین هزار تا آهنگ که همشونم دوست داری. هرکدوم یادآور کامیون کامیون خاطره و حس نگفتنی.
عکس شونزدهم هم تصویری از یکی از جملات قصار آقای الدی. که اگر میتونستم میچسبوندم گوشهی مانیتور محل کار یا یک جایی همون دور و بر.
Oh god it’s wonderful
to get out of bed
and drink too much coffee
and smoke too many cigarettes
and love you so much
میخوام بدونم چه چیزی میتونه هیجان انگیزتر از این باشه که جیگری کنار خودتون داشته باشید که دم به دم ایدههای هیجان انگیز از خودش در کنه؟
30
ژوئیه 22, 2010در بین همکاران آهنگ نابلد، همکار آهنگ بلدی دارم که چند وقت پیش House Of Rising sun رو بهم معرفی کرد. آهنگ فولک قدیمی که مثل اغلب آهنگهای فولک معلوم نیست اصلش از کجا آمده و خیلی از آدمها و گروههایی که دوستشون دارم خوندنش.
این کاور میوز، این یکی کاور انیمالز، اون یکی کاور اسکورپیونز و این کاور لد زپلین رو پیشنهاد میکنم. باقی کاورها رو هم اینجا پیدا میشه. یک کاور به اسم پینک فلوید هم هست که هیچ شباهتی به کارهای پینک نداره و مطلعین میگن که مربوط به گروه فریجید پینک میباشه.
خطاب به سن آگوستین و شیخ صنعان
ژوئیه 5, 2010میدانستم عاقبت
تاویلهای پرت و پلایی
که بر آثار من نوشتهاند
کار دستتان خواهد داد
همهش تقصیر آن میبدی است
باید به جایی میفرستادمش
که دسترسی به قلم و کاغذ نداشته باشد
شما زبان بستهها را هم
خبر دارم از راه
او به در کرده است
به اسم عبادت من یک عمر
خودتان را عذاب دادهاید
مرا هم پاک گیج کردهاید
دو سه روز است
کتابهای نازل کردهام را ورق میزنم
یادداشتهای روزانه
و کلمات قصارم را می گردم
و هرچه فکر میکنم
یادم نمیآید جایی نوشته یا گفته باشم
که زن و مرد رانده از بهشت
در تبعیدگاه خاکیشان نیز
باید از هم بپرهیزند.
دیگر قدیس نمیخواهم
بروید آدم شوید.
عباس صفاری
1
جون 6, 2010هیچ وقت آرشیو وبلاگ هام رو نگاه نکردم و نمیکنم. ترسیدم از گهی که بودم و تغییری نکردم؟ ترسیدم هنوز ترسها و مشکلهام همونایی باشن که قبلاً بودن؟ شاید.
ننوشتن هم شاید ادامه ی همین راه باشه. نمی نویسم که اصلاً آرشیوی وجود نداشته باشه از من ِ سابق.
حالا ولی هوس کردم بنویسم.
با تشکر ویژه از جان لاک ِ گودر، خواب بزرگ.
آگوست 7, 2009
دلم برای خود وبلاگ نویسم تنگ شده. برای وبلاگ ها کلن. کامنت گذاشتن، کامنت خوندن. قالب عوض کردنها. حتی همین نیم فاصله. علامت تعجب گذاشتنهای بیخودی، که یعنی خودم متوجهم دارم اشتباه میگم، این یک شوخیه. اون زمانها که همه به هم فلانی جان میگفتیم. اون زمانا که هرمس خدا بود. اون زمانا که پست می نوشتم فربد میگفت منم میخواستم همینو بنویسم. زمانی که دقت میکردی تو بلاگ رولینگت ببینی رفتی زیر کی یا آمدی روی کی. زمانی که مکین فقط کامنت بود و وبلاگ نشده بود. اون زمانا که مارال مرتب مینوشت و هی دو هفته یک بار ستاره قرمز میگذاشت. نیوشا خجالتی بود و معنی کلمه هارو میپرسید. علیبی پستهای شکمی مینوشت. شبانه میریختیم تو کامنتدونی نازلی تیاتر اجرا میکردیم. اون زمانا که هنوز ساسان عاصی چسبیده بود به پرشین بلاگ و یاهو. اون زمانا که خانم عکاس ِ الاغ نامه مینوشت به آستر. شقایق تا میفهمید خواننده هاش زیاد شدن میزد پاک میکرد وبلاگش رو. بامداد هنوز پستهای طولانی مینوشت که آدم عذاب وجدان میگرفت نخوندشون. مومنی یک وبلاگ نویس معروف در دور دست بود. لالا تازه آمده بود تو جمع با اون رنگ بنفش وبلاگش. و این نازلی خر که اون موقعها در دو ماه هشتاد تا پست مینوشت.
بیاید بعدنها که دل و دماغش بود دو سه روزی گودر رو تعطیل کنیم و برگردیم به زندگی روستایی سابق.