روزی که اینجا اومدم و شروع کردم یک نا امیدی دیگر داشتم و آن اینکه نوشته های من در سرویس های فارسی زبان داخل ایران (به خصوص بلاگفا) تحمل نمیشد همونطور که اینجا تحمل نشد؛ در واقع حرف تحمل نشد اما یک ضرر برایم داشت و آن اینکه نوشته هایم هر آن ممکن بود با یک نامه از کفم بروند. هر قدر هم بچه گانه می بودند، اما من بچه بودم و دوستشان داشتم مثل دفتر خاطراتم. به همین خاطر به وردپرس اومدم تا بمانم و فکر میکردم خواهم ماند سالهای سال.
دوست دارم این بار ساده بنویسم… ساده به رنگ پوست شاداب و لب خندان دخترک چهار یا پنج ساله ای که از ته دل می خندد و در دم عاشقش میشوم
از کسی که فقط دوستش دارم (آنچه که جرم است و محدودیم) خواستم برایم یک اسم انتخاب کند و دوست داشتم وقتی می پرسند چرا «سقوط آزاد»؟ بگویم دلیل خاصش این است که یک نفر انتخابش کرده که به زبان ساده، دوستش دارم. و هیچ دلیل فلسفی و ریاضی و جغرافیایی ندارد!
صرفن از این مکان میخوام بنویسم و به قبل از اینجا کاری ندارم.
در این بیست ماه تجربیات خوب و بدی داشتم اما تجربه بودند. امروز اما من در حال گذر هستم. گذر از هر چیزی! بیست ماه گذشت و به راهی که چهار سال پیش آغاز کردم بیست ماه دیگر اضافه شد. اما من اینجا رو با عشق شروع کردم و صرفن تجربه سیاسی – اجتماعی و شناخت از محیط و رشد کردن نبود.اگرچه امثال ما هیچوقت زندگی را نفهمیدند و چشمانشان همیشه خیس اشک از شلاق نفهمی بود. هیچوقت نفهمیدیم رنگ پس از شادی چیست و شاید خود شادی را هم ندیدیم و لحظه ای آسایش و امنیت را. و اینکه شب نترسیم و هوشیار نخوابیم و در پانزده سالگی گوشمان زیر دست رییس کلانتری پیچ نخورد. نتوانستیم آرام راه برویم و هراس نداشته باشیم از اینکه هر آن کسی تشر بزند که شما چه نسبتی با هم دارید و الان پدر و مادرتان کجا هستند. و اینها واهمه های نوجوان پانزده ساله است.
بهم ثابت شد که یک نوجوان در دوران گذر چقدر میتونه متفاوت عمل کنه و ایکاش این را هم می فهمیدند. چه انتظاراتی ازمان داشتند با آن فشارهای طاقت فرسا
آرامش… آرامش… آرامش… و تنها در همین نوشته خلاصه شد تا فقط مروری روزنامه وار برش داشته باشیم. به قول شاهین نجفی، «این اعتراض تا جایی پیش می رود که من حتا به خودم هم اعتراض میکنم» و من به خودم هم امروز اعتراض دارم چراکه به سمتی برده شدیم تا حدودی که دیگر سخت است بچه بودن. سخت است کودکی و شادی کردن و این صدا که دیگر بزرگ شده ای همیشه در گوشمان بود، حالا که باید یک زندگی را اداره کنیم چرا که آنها نصف ما بوده اند و ما را هم داشته اند!! این اعتراض، اعتراض به شخص نیست که شما تصور کنید شخص من یا هرکس که با او صحبت می کنم و «درد» دارد، دو نفر را جلویشان گذاشته اند و می گویند چرا شب به مجلس خوشان رفته اید. این اعتراض و فریاد بی صدا و بغض در گلو خفته ایست که وسعت فریاد اعتراضی اش تنها شامل یک نفر و دو نفر نیست و برای خود غولیست، و این فریاد، تنها فریاد بی صدا نیز نیست.
اینجا هر آنچه که عقده بود فریاد زدم و این فریاد های من در ابتدا و بیشتر فریاد بی ثمر بود. برای آنان که اهل منطق هستند، فحش و ناسزا بار کس و ناکس کردن برای یک لحظه است که شما در اعماق وجودیتان خشمناک هستید و چهار لیچار هم بار فلانی و فلانی می کنید اما با آن به صورت منطقی و فرهنگی مبارزه می کنید. دیروز فحش میدادم و فردایش دعوت به همکاری و شناخت لحظه ای داشتم. دیروز او را با لفظی نامناسب خطاب میکردم و فردایش عکسش را قاب شده بر سر در ورودی می گذاشتم. تاکید می کنم که بحث اشخاص نیست و صحبت منطق است.
اما از همه اینها بگذریم. یادم می آید در همان اولین پست ها نوشتم «سقوط نمی کنم تا وقتی که انتخاب کننده نامش در کنارم است»؛ روزنامه دیواری دبستان را یاد آورید، کمی به آن آب و تاب احساسی بدهید. احساسی که کودکانه و زیباست اما با دوام است!
امروز امثال ما از خیلی چیزها بریده اند و یک هدف بسیار مهم داریم. چیزی که من چهار سال در پی آن بودم امروز در حال به دست آمدن است. آنچه که برای همه است، برای خوشی همه، برای آنکه دوباره ما بخندیم… برای آنکه فردا روزی، دختر و پسر پانزده ساله ما راحت قدم بزنند، بدون ترس و استرس به هم لبخند بزنند و آسان عشق بازی کنند.
امروز می روم و اینجا پلمپ «تعطیل شد» می خورد. امروز می روم… او هم رفته است. شاید فردا، در روزی که تو در آن سوی خیابان با آرامش به من لبخند زدی و من دل تنگ زیباییت بودم، باز برگردم و از آن زیبایی بنویسم. و از خندیدن دلخواه و از رفاه و آسایش و آرامش بنویسم
به پایان آمد این دفتر / دفتری دیگر؟… نمی دانم
به امید دیدارتان – علیرضا
تهران – بیست و یکم بهمن ماه دو هزار و پانصد و شصت و هشت شاهنشاهی – هزار و سیصد و هشتاد و هشت تحمیلی

