سیگار حسن تمام شده بود. گفتم تو یخچال سیگار تازه دارم و بلند شدم تا برایش بیاورم. گفت نمیخواد. اشکان که نیستم، حسنم. هیچکس واسه یه حسن سیگار نمیاره. گفتم خفه شو بابا. ولی میدانستم که تعارف نمیکند. از اسمش خوشش نمی آمد و نمیگذاشت امیر یا امیرحسن صدایش کنیم. انگار دوست داشت اذیت شود. شاید هم واقعا حسن را دوست داشت و تمام حرف هایش درمورد نفرت از اسمش دروغ بود. امیدوار بودم اینطور باشد. خودم دروغگوی خوبی بودم و از آدمها انتظار راست گویی نداشتم. اصلا هر چه طرف دروغگوتر بود بیشتر احساس راحتی میکردم. حداقلش این بود که چیزی که دوست داشت را ارائه میکرد و خودش و من را درگیر بدبختی ها و نارضایتی اش نمیکرد. درمورد حسن کاملا خودخواهانه دوست داشتم که دروغ بگوید. خودم هزار تا دروغ سر هم کرده بودم تا به خانه ام بکشانمش و حرف هایی که هزار بار جلوی حسن های خیالی تمرین کرده بودم را بالاخره به او بگویم. تقصیر من هم نبود که همیشه گله ای این طرف و آنطرف میرفتیم و حتی فاصله ای هم بین گله امان نمی افتاد تا بتوانم به او بگویم. خوشمان می آمد ده تا دختر و پسر توی ماشین بچپیم و از پای کوه تا اولین سفره خانه ی دربند جیغ جیغ کنیم و مردم بهمان بگویند جلف و موقع رد شدن سر تکان بدهند. گاهی از قصد کارهایی میکردیم که بیشتر مورد شماتت قرار بگیریم. انگار آن الخ دولخ های پای کوه تمام جامعه بودند و ما با شلوارهای جین تنگ و لباس کوتاه و موهای ژل زده مان نماینده ی آزادی بودیم.
این زندگی ای بود که همگی سر آن به توافق رسیده بودیم به جز حسن که همیشه رای ممتنع هر موضوعی بود. اگر میخواستیم مسافرت برویم برایش فرقی نمیکرد کجا، و وقتی دم گیشه ی سینما تو سر هم میزدیم که کدام فیلم را ببینیم یک گوشه می ایستاد و سیگارش را میکشید تا ما حسابی سر خودمان و مردم توی صف و بلیط فروش را درد بیاوریم. بعد آرام می آمد و پول بلیط ها را حساب میکرد، تحویل میگرفت و تحویلمان میداد. ما هم مثل بچه های یک خانواده ی پر جمعیت ردیفی می ایستادیم و بلیطمان را از حسن میگرفتیم و تا سالن به قانون شکنی هایمان ادامه میدادیم.
من از رفتار حسن خوشم نمی آمد. مادرخرج بودنش را دوست نداشتم و بوی سیگارش اذیتم میکرد. اوایل که با هم دوست شده بودیم و هر جا میرسیدیم، صدایمان را بالای سرمان می انداختیم و اکیپ اکیپ میکردیم، فکر میکردم حسن وصله ی ناجورمان است. در حضورش معذب میشدم و وقتی بلیطم را از دستش می قاپیدم سعی میکردم نگاهم به نگاهش نخورد. سعی بیهوده ای بود. حسن جز وقتی بالای منبر میرفت و برای ما که لکان و فروید و حتی دکتر شریعتی را از ویکیپدیا میشناختیم، از فلسفه و روانکاوی سخنرانی میکرد، توی چشم کسی نگاه نمیکرد. فکر میکنم خودش هم میدانست وصله ی ما نیست اما دلیل بودنش در جمعمان را نمیدانستم.
کم کم من هم مثل بقیه به بودن حسن و احترام گذاشتن به حسن و گاهی هم حرف زدن با حسن عادت کردم. گرچه هیچ وقت فکر دروغ گفتن به حسن را نمیکردم. این دروغ هم تقصیر من نبود. تقصیر سمیرا بود که وقتی به او گفتم فکر میکنم از حسن خوشم آمده چشمهایش را گرد کرد و گفت از حسن؟ و آن چشمهای گرد انقدر مرا ترساند که مجبور شدم الکی بگویم نه آنطور که مثلا او از مسعود خوشش می آید. همانجا دروغ گفتن را شروع کردم و انقدر زود راه افتادم که وقتی حسن پاکتش را باز کرد و دید سیگارش تمام شده، موهای کوتاهم بر سطح دروغ، پراکنده خیس میخورد و خودم دروغ ها را تنفس میکردم.
حسن یک برگ دستمال کاغذی کند و دستم داد. وقتی دید همینجور دارم نگاهش میکنم گفت سرما خوردی؟ گفتم نه؟ گفت عطسه کردی. گفتم آه کشیدم. خندید. دیدم دندانهای جلویش خیلی فاصله دارد. انگار از روی برج آزادی فاصله شان داده بودند. همینجور که روی لثه نزدیک بودند، از زیر لثه فقط دور میشدند. سیگار تیر نوکشان را زرد کرده بود اما وینستون هایی که به ندرت میکشید جلوی زردی تمام دندان را گرفته بود. نتوانستم انقدر زل بزنم که فاصله ی دقیقشان را اندازه بگیرم اما همینقدر که دیده بودم، کم کم نوک مداد لایش جولان میداد. چقدر وقتی میخندید زشت میشد. سعی کردم لبخند بزنم ولی انگار همزمان انگشت ته حلقم کرده باشم و دیواره هایش را ناخن کشیده باشم. بدتر آنکه وقتی خندید دماغش هم بیرون زد و بجای اینکه یه دستمال تازه بردارد، آن که به من داده بود را پس گرفت. چقدر حسن بی شعور و بی نزاکت بود. اگر همان موقع دست میکرد توی دماغش و یک رشته ی نیمه مایع بیرون میکشید و با زبان مزه مزه اش میکرد تعجب نمیکردم. حسن هم تعجب نمیکرد. گفت گفتی سیگارات کجاست؟ گفتم پدرمادرم دارن میان. نمیخوام خونه بوی سیگار بگیره. گفت کی میرسن؟ گفتم وقتی تو بری. کتش را برداشت و همینطور که نگاهش میکردم کفشهایش را پوشید و رفت. چقدر هم که کفش هایش زشت بودند.
