زشت

سیگار حسن تمام شده بود. گفتم تو یخچال سیگار تازه دارم و بلند شدم تا برایش بیاورم. گفت نمیخواد. اشکان که نیستم، حسنم. هیچکس واسه یه حسن سیگار نمیاره. گفتم خفه شو بابا. ولی میدانستم که تعارف نمیکند. از اسمش خوشش نمی آمد و نمیگذاشت امیر یا امیرحسن صدایش کنیم. انگار دوست داشت اذیت شود. شاید هم واقعا حسن را دوست داشت و تمام حرف هایش درمورد نفرت از اسمش دروغ بود. امیدوار بودم اینطور باشد. خودم دروغگوی خوبی بودم و از آدمها انتظار راست گویی نداشتم. اصلا هر چه طرف دروغگوتر بود بیشتر احساس راحتی میکردم. حداقلش این بود که چیزی که دوست داشت را ارائه میکرد و خودش و من را درگیر بدبختی ها و نارضایتی اش نمیکرد. درمورد حسن کاملا خودخواهانه دوست داشتم که دروغ بگوید. خودم هزار تا دروغ سر هم کرده بودم تا به خانه ام بکشانمش و حرف هایی که هزار بار جلوی حسن های خیالی تمرین کرده بودم را بالاخره به او بگویم. تقصیر من هم نبود که همیشه گله ای این طرف و آنطرف میرفتیم و حتی فاصله ای هم بین گله امان نمی افتاد تا بتوانم به او بگویم. خوشمان می آمد ده تا دختر و پسر توی ماشین بچپیم و از پای کوه تا اولین سفره خانه ی دربند جیغ جیغ کنیم و مردم بهمان بگویند جلف و موقع رد شدن سر تکان بدهند. گاهی از قصد کارهایی میکردیم که بیشتر مورد شماتت قرار بگیریم. انگار آن الخ دولخ های پای کوه تمام جامعه بودند و ما با شلوارهای جین تنگ و لباس کوتاه و موهای ژل زده مان نماینده ی آزادی بودیم.
این زندگی ای بود که همگی سر آن به توافق رسیده بودیم به جز حسن که همیشه رای ممتنع هر موضوعی بود. اگر میخواستیم مسافرت برویم برایش فرقی نمیکرد کجا، و وقتی دم گیشه ی سینما تو سر هم میزدیم که کدام فیلم را ببینیم یک گوشه می ایستاد و سیگارش را میکشید تا ما حسابی سر خودمان و مردم توی صف و بلیط فروش را درد بیاوریم. بعد آرام می آمد و پول بلیط ها را حساب میکرد، تحویل میگرفت و تحویلمان میداد. ما هم مثل بچه های یک خانواده ی پر جمعیت ردیفی می ایستادیم و بلیطمان را از حسن میگرفتیم و تا سالن به قانون شکنی هایمان ادامه میدادیم.
من از رفتار حسن خوشم نمی آمد. مادرخرج بودنش را دوست نداشتم و بوی سیگارش اذیتم میکرد. اوایل که با هم دوست شده بودیم و هر جا میرسیدیم، صدایمان را بالای سرمان می انداختیم و اکیپ اکیپ میکردیم، فکر میکردم حسن وصله ی ناجورمان است. در حضورش معذب میشدم و وقتی بلیطم را از دستش می قاپیدم سعی میکردم نگاهم به نگاهش نخورد. سعی بیهوده ای بود. حسن جز وقتی بالای منبر میرفت و برای ما که لکان و فروید و حتی دکتر شریعتی را از ویکیپدیا میشناختیم، از فلسفه و روانکاوی سخنرانی میکرد، توی چشم کسی نگاه نمیکرد. فکر میکنم خودش هم میدانست وصله ی ما نیست اما دلیل بودنش در جمعمان را نمیدانستم.
کم کم من هم مثل بقیه به بودن حسن و احترام گذاشتن به حسن و گاهی هم حرف زدن با حسن عادت کردم. گرچه هیچ وقت فکر دروغ گفتن به حسن را نمیکردم. این دروغ هم تقصیر من نبود. تقصیر سمیرا بود که وقتی به او گفتم فکر میکنم از حسن خوشم آمده چشمهایش را گرد کرد و گفت از حسن؟ و آن چشمهای گرد انقدر مرا ترساند که مجبور شدم الکی بگویم نه آنطور که مثلا او از مسعود خوشش می آید. همانجا دروغ گفتن را شروع کردم و انقدر زود راه افتادم که وقتی حسن پاکتش را باز کرد و دید سیگارش تمام شده، موهای کوتاهم بر سطح دروغ، پراکنده خیس میخورد و خودم دروغ ها را تنفس میکردم.

حسن یک برگ دستمال کاغذی کند و دستم داد. وقتی دید همینجور دارم نگاهش میکنم گفت سرما خوردی؟ گفتم نه؟ گفت عطسه کردی. گفتم آه کشیدم. خندید. دیدم دندانهای جلویش خیلی فاصله دارد. انگار از روی برج آزادی فاصله شان داده بودند. همینجور که روی لثه نزدیک بودند، از زیر لثه فقط دور میشدند. سیگار تیر نوکشان را زرد کرده بود اما وینستون هایی که به ندرت میکشید جلوی زردی تمام دندان را گرفته بود. نتوانستم انقدر زل بزنم که فاصله ی دقیقشان را اندازه بگیرم اما همینقدر که دیده بودم، کم کم نوک مداد لایش جولان میداد. چقدر وقتی میخندید زشت میشد. سعی کردم لبخند بزنم ولی انگار همزمان انگشت ته حلقم کرده باشم و دیواره هایش را ناخن کشیده باشم. بدتر آنکه وقتی خندید دماغش هم بیرون زد و بجای اینکه یه دستمال تازه بردارد، آن که به من داده بود را پس گرفت. چقدر حسن بی شعور و بی نزاکت بود. اگر همان موقع دست میکرد توی دماغش و یک رشته ی نیمه مایع بیرون میکشید و با زبان مزه مزه اش میکرد تعجب نمیکردم. حسن هم تعجب نمیکرد. گفت گفتی سیگارات کجاست؟ گفتم پدرمادرم دارن میان. نمیخوام خونه بوی سیگار بگیره. گفت کی میرسن؟ گفتم وقتی تو بری. کتش را برداشت و همینطور که نگاهش میکردم کفشهایش را پوشید و رفت. چقدر هم که کفش هایش زشت بودند.

ماهی قرمز زشت

ماهی قرمز کوچکی که دور چشم چپش لکه ی سیاه بی شکل زشتی بود، وسط بقیه ی ماهی قرمزهای کوچک بی لکه شناور بود و فکر میکرد «دریا چقدر بزرگه… دریا چقدر باحاله… دریا چقدر شلوغه… دریا چقدر قشنگه… دریا چقدر سبزه… دریا چقدر خفنه…» در همین حین چیزی وارد آب شد و یکی از ماهی های قرمز کوچک را ربود و به سرعت خارج شد. «چی شد؟… دریا چقدر مشوشه… دریا چقدر عجیبه… دریا چقدر باحاله… دریا چقدر شلوغه… دریا چقدر قشنگه… دریا چقدر سبزه…» تلپ. ماهی ربا بار دیگر وارد آب شد و ماهی قرمز کوچک دیگری را با خود برد. ماهی قرمز کوچک لکه دار این بار ترسید «اون چی بود؟ ممد کوش؟… دریا واقعا عجیبه… دریا واقعا قشنگه… دریا چقدر سبزه… دریا چقدر» و تالاپ، ماهی ربا پایین آمد و ماهی قرمز کوچک لکه دار را بالا برد. ماهی کوچک قرمز لکه دار همینکه از سطح آب خارج شد نفسش بند آمد » من کجام؟ چه بلایی داره سرم میاد؟ دریا کو؟». اما بسرعت به خودش مسلط شد و موقعیتش را بررسی کرد. روی پهلوی راست افتاده بود و دلش میخواست آبشش هایش را استفراغ کند. از گوشه ی چشم بی لکه اش نگاهی به زیر انداخت. متوجه شد که هر چه از آب فاصله میگیرد، دریا کوچکتر، گردتر، زشت تر و کمرنگ تر میشود. بعد در مقابل موجودی قرار گرفت که گرد بود و صورتی و چندین سوراخ داشت که از دوتایشان آب و از بزرگترینشان صداهای گوشخراشی خارج میشد. ماهی قرمز کوچک لکه دار سعی کرد باله هایش را در سوراخ شنیداری اش فرو کند اما با هر تکان که میخورد، سوراخ صدای گوشخراش تولید کن بازتر و صدایش گوشخراش تر میشد. اوضاع انقدر نامساعد بود که ماهی سعی کرد با بلعیدن هوا خودش را خلاص کند اما ناگهان تور به سمت تشت رفت و ماهی درحالیکه آبشش هایش را با رطوبت آب شیرین پر میکرد به خود گفت » مچکرم خدای مهربون بابت زندگی قشنگی که به من و دوستام دادی تو این دریا که چقدر بزرگه… چقدر باحاله… چقدر شلوغه… چقدر قشنگه… چقدر سبزه… چقدر خفنه…» بعد دور زد و حسابی شنا کرد و ماهی ربا از تشت خارج شد، درحالیکه باقر را در آغوش گرفته بود.

پیش داستان غم انگیز شنل قرمزی، از کتاب قصه های روس برای بچه های لوس.

کاتیوشای کوچک توی اتاقش نشسته بود و لای تدی اش را می مالید. چنان گرم کارش بود که متوجه ورود ناگهانی مادرش نشد. مادر کاتیوشای کوچک که کاترینا النگ دولنگ نام داشت، گلویش را صاف کرد و وقتی دید کاتیوشا توجهی به او نمیکند، یک سرفه ی خشک کرد. کاتیوشا سرش را بالا گرفت و گفت کمکی از دست من بر می آید؟ کاترینا پرسید کدام دستت؟ کاتیوشا گفت آنکه لای تدی نیست. کاترینا اخم کرد و گفت پس داری به کار ناپسندت اعتراف میکنی؟ حالا باید تو را پیش پدر روحانی ببرم. کاتیوشا بغض کرد و گفت به کدامین گناه؟ مادرش گفت خفه شو هرزه ی کوچک و ردای قرمزت را بپوش، بعد آن سبد خوراکی را نزد کشیشی که در اعماق جنگل تاریک، خطرناک و پر از گرگ بدجنس است ببر و تا وقتی تو را نبخشیده است، باز نگرد. کاتیوشا که شجاعت گریستن نداشت تنها به تکان سری بسنده کرد و ردا روی دوشش انداخت و هنگام خروج نیم نگاهی به مادرش انداخت شاید دل سنگ کاترینا به درد آید. اما خیسی چشمان سیاهش که شوق کودکی در آنها خشکیده بود، حتی ترکی بر قلب یخی کاترینا نینداخت. به محض اینکه در بسته شد، کاترینا تدی را توی سرداب خانه زندانی کرد و به سمت تلفن رفت تا برای پااندازش که داشت می آمد ترتیبش را بدهد، پیتزا و کوکا سفارش دهد.

بخاطر یک سوتین سفید دکلته

ساعت چهارده و چهل و سه دقیقه ی ظهر بود که خانم مظفری وارد پاساژ شد. چیزی به پایان ساعت کاری پاساژ نمانده بود و اکثر کاسب ها در حال پایین کشیدن کرکره ی مغازه ی خود بودند. خانم مظفری سعی کرد از همان ورودی پاساژ با گردن کشیدن وضعیت طبقه ی لباس زیر فروش ها را بسنجد که علیرغم تلاش زیاد و گردن دردی که پس از آن نصیبش شد، چیزی نفهمید. درحالیکه زیرلب ندا را بخاطر وقت نشناسی اش سرزنش میکرد به سمت آسانسور رفت. آسانسور روی طبقه ی سوم گیر کرده بود و هر بار که خانم مظفری دکمه اش را فشار میداد، تنها با یک سه ی سرخ و کوچک چشمک زن روی صفحه ی نمایش مواجه میشد. خانم مظفری انقدر دکمه را فشار داد که نگهبان پاساژ به او گفت احتمالا درب آسانسور را باز گذاشته اند و ضمنا چیزی به پایان ساعت کاری نمانده است. خانم مظفری گفت مردم اصلا ملاحظه ندارند و او هیچ امیدی ندارد که روزی در این مملکت خراب شده فرهنگ استفاده از آسانسور و سایر وسایل نقلیه جا بیفتد. نگهبان گفت که فکر نمیکرده آسانسور جزو وسایل نقلیه باشد اما اگر خانم میخواهد به طبقات بالاتر برود، میتواند از راه پله ی کنار واحد 168 استفاده کند. خانم مظفری کلیپس روسری ساتنش را سفت کرد و درحالیکه ندا و بی فرهنگی مردم را سرزنش میکرد به سمت راه پله رفت.

خانم احمدی فروشنده ی واحد 341 داخل واحد 341 نشسته بود و سوتین های ابری را از فنر دار ها جدا میکرد. با ورود خانم مظفری اول اخم هایش در هم رفت و سپس خندید، چون بار جدید شورت های گیاهی را تازه دیده بود. گفت بالاخره گیاهخوارها صنف لباس زیر را هم مسموم کردند. بعد بلند بلند به شوخی خودش خندید. خانم مظفری که پس از طی شش ردیف پله و سه پاگرد حسابی نفس نفس میزد، تنها صدای خنده ی خانم احمدی را شنید. اطراف مغازه را بدقت نگاه کرد و وقتی دید کسی آنجا نیست زیر لب گفت که فشار اقتصادی مردم را دیوانه کرده. بعد به سمت رگال ست های لباس زیر رفت و تا سرفه اش نگرفته بود دست بر نداشت. خانم احمدی همین که صدای سرفه را شنید متوجه حضور مشتری شد. کیسه ی پلاستیکی شورتهای گیاهی را زمین گذاشت و گفت متاسفانه چند دقیقه ای هست که مغازه را بسته است و خانم میتوانند ساعت چهار برای خرید تشریف بیاورند. خانم مظفری گفت که هنوز سه دقیقه و چند ثانیه تا پایان ساعت کاری مانده و اگر همه ی مردم درست به وظیفه شان عمل کنند مملکت انقدر شیر تو شیر نخواهد بود. خانم احمدی چیزی نگفت. خانم مظفری گفت که که ساعت چهار تولد دخترش نداست که امسال دانشگاه قبول شده و قرار است فی فی و ژوژو و جیجی و باجی به خانه شان بیاید. خانم احمدی پرسید که چه کاری برای دختر خانم مظفری از دستش بر می آید. البته چون اسم خانم مظفری را نمی دانست به گفتن دختر خانمتان کفایت کرد. خانم مظفری در حالیکه چوب لباسی های توی رگال را بی هدف عقب جلو میکرد گفت یک سوتین دکلته ی سفید میخواهد که گیپور و پاپیون و اینها هم نداشته باشد. خانم احمدی به سرعت از قفسه ی پشت سرش چند نمونه سوتین سفید دلکته ی بدون گیپور و پایون و اینها روی پیشخوان گذاشت. خانم مظفری همان اولی را برداشت و گفت فکر میکند این مناسب باشد. بعد پرسید که سایز هشتادش را دارند؟ خانم احمدی پرسید که در مورد سایز مطمئن هستند؟ چون او هیچکدام از سوتین و شورتها را پس نمیگیرد و تعویض هم نخواهد کرد. خانم مظفری جوابی نداد. خانم احمدی که جوابی نگرفته بود نگاهی به سینه های خانم مظفری کرد و گفت البته اگر به خودتان رفته باشند که همین است. خانم مظفری که حواسش به سوتین های زیر پیشخوان بود گفت که از سایز مطمئن است و بله آنها خانوادگی سینه های درشتی دارند. گفت که قبل از آنکه خودش عروسی کند با مادرشوهر و خواهر شوهرهایش که هم محلیشان بوده اند به حمام می رفتند و اصلا همان درشتی سینه ها بوده که توجه مادرشوهرش را جلب کرده. گفت که دختر خودش کلی بخاطر سینه هایش خاطرخواه دارد و گفت که او هم قبل زایمان سینه های پر و سفتی داشته است. بعد پرسید که این سوتین کت وومن شورت هم دارد؟ خانم احمدی گفت که دارد اما ست خودش نیست. بعد سوتین کت وومن و چهار پنج تای هم ردیفش را از پیشخوان درآورد و جلوی خانم مظفری گذاشت. خانم مظفری که هیجان زده شده بود یک سوتین گرین لنترن و همان کت وومن را که اول دیده بود برداشت و طرح های بتمن، سوپرمن، واندروومن و فلش را کنار گذاشت. بعد از خانم احمدی پرسید که اینها سایز بالا دارند؟ خانم احمدی گفت که بالاترین سایزشان همان هشتاد است که خانم مظفری میخواهد بعد گفت که همان دو طرحی که دست خانم مظفری است سایز هشتادشان است. خانم مظفری گفت که منظورش از سایز بزرگ هشتاد و پنج نود است. خانم احمدی جواب داد نه. خانم مظفری گفت که فکر میکند گرین لنترن از کت وومن بزرگتر باشد. خانم احمدی از روی اتیکت سوتین ها سایز هر دو را که هشتاد بود نشانش داد. خانم مظفری گفت که متوجه است اما اگر خانم احمدی خوب دقت کند کاملا واضح است که گرین لنترن از کت وومن بزرگ تر است. بعد کت وومن را گذاشت روی گرین لنترن که تو نرفت اما وقتی کت وومن را روی پیشخوان گذاشت و گرین لنترن را روی برجستگیهایش خواباند، دقیق تو رفت. سپس برای آنکه خانم احمدی متوجه شود چند بار این حرکت را انجام داد. و هر بار کت وومن بیشتر توی گرین لنترن فرو میرفت. بعد گرین لنترن را خواباند زیر و کت وومن را نشاند رویش و بالا پایین کرد، اما کت وومن مقاومت میکرد و درست توی گرین لنترن نمی رفت. خانم احمدی که قانع نشده بود کت وومن را بلند کرد و از خانم مظفری خواست همینجور ایستاده گرین لنترن را توی آن فشار بدهد. خانم مظفری گرین لنترن را توی کت وومن فشار داد. کت وومن کامل توی گرین لنترن فرو رفت و با هر بار عقب جلو شدن دست هایشان انگار بیشتر و بهتر تو میرفت. خانم مظفری گرین لنترن را بیرون کشید و دستهایش را که خیس عرق بودند با جیب جلویی مانتویش خشک کرد. خانم احمدی گفت که پیش می آید و نباید به سایز هایی که ترک ها میزنند اعتماد کرد. خانم مظفری گفت که ترک ها دغل بازند. خانم احمدی گفت پسر من تبریز درس میخواند و هر وقت زنگ میزند ناله میکند. بعد گفت که البته پسر به فکری ست و سال دیگر که درسش تمام شود قرار است یک مغازه ی بزرگ تر اجاره کنند و با هم کار کنند. خانم مظفری گفت که ندای او هم یک سال پشت کنکور مانده و امسال مدیریت کسب و کارهای کوچک پرند قبول شده. بعد گفت این روزها کمتر پسری حواسش به زندگی و خانواده است و خدا پسر خانم احمدی را برایش حفظ کند. سپس کمی سکوت بینشان برقرار شد. خانم احمدی پرسید که خانم مظفری گرین لنترن را میخواهد؟ خانم مظفری گفت که میخواهد و پرسید حسابش چقدر میشود. خانم احمدی گفت که قابلی ندارد و چهل و دو هزار تومان که باز هم قابلی ندارد. خانم مظفری گفت که ممنون است و دوباره مزاحمشان خواهد شد. خانم احمدی گفت که بار لباس زیر های جدیدش آخر هفته میرسد. بعد گفت که شورتهای گیاهی ای که تازه آورده هم جنس بسیار خوبی دارد و او میخواهد برای دخترخواهر خودش بردارد. بعد خانم مظفری هم یکی از شورتهای گیاهی را برای ندا برداشت و یک تراول پنجاهی روی پیشخوان گذاشت. خانم احمدی گفت که خرد ندارد. خانم مظفری مشغول جستجو در کیفش شد. خانم احمدی گفت که قابل ندارد. خانم مظفری گفت امکان ندارد. بعد حسابی گشت و پول خرد پیدا نکرد و با چهره ای شرمنده گفت که فقط سوتین دکلته سفید را برمیدارد. خانم احمدی گفت خیلی ناراحت خواهد شد و همه ی لباسها را توی کیسه ریخت. بعد گفت انشاالله با ندا جان که تشریف آوردند با هم حساب میکنند. خانم مظفری گفت که شرمنده است و روی کاغذی که روی پیشخوان بود با خودکاری که از فنری طلایی آویزان بود شماره آرایشگاهش را نوشت و گفت که در خدمت خانم احمدی خواهد بود. بعد با هم دست دادند و خانم مظفری از مغازه خارج شد و به سمت آسانسور رفت و دکمه طبقه ی همکف را دو بار زد. در آسانسور کامل بسته نشده بود که ناگهان خانم احمدی از مغازه بیرون پرید و با فریاد از خانم مظفری خواست که آسانسور را نگه دارد تا او هم برسد. خانم مظفری پایش را لای در گذاشت. دکمه ی طبقه ی اول چشمک میزد و خانم احمدی مشغول قفل کردن کرکره مغازه اش بود. پنج دقیقه ی بعد خانم احمدی توی آسانسور بود و با خانم مظفری درمورد فرهنگ استفاده از وسایل نقلیه حرف میزدند.

خواب روباهی.

خواب دیدم یه بچه روباهم.

تا حالا یه بچه روباه بودی؟

رنگ کاه بودم، یه کم نارنجی تر. با دستای کوچیک، یا پاهای کوچیک. شایدم دست و پاها. کسی چه میدونه؟

بعد…

بعد رفتم مهدکودک، مثل هر روز، ولی مامانها نفهمیدن منم، و باباها دنبالم کردن. من ترسیده بودم. فرار میکردم. از زیر و روی میزهای فایبرگلاس صورتی و نارنجی و زرد و سبز میدویدم. تا اینکه پنجه هام خورد به یکی از بچه ها و خون اومد. بعد… پریدم بیرون. رفتم تو بغل بابام. بابام آروم بود. بغلم کرد و پشمای پشت گردنمو نوازش کرد. گفت آروم باشم. گفت بچه ها برمیگردن و فردا همه چیز خوب میشه.

فردا؟

همه چیز خوب شد. من برگشتم مهد کودک و دوستای صمیمیم، اونا که ازم نمیترسیدن یا کمتر میترسیدن با باباهاشون اومدن. من گذاشتم گوشامو بخارونن و با دمم بازی کنن و مامان یواشکی بهم گفت که روباه تو خواب تجسم مکر و فریب و نیرنگه.

غزل ها، دروغ ها و آفت ها

عشق – روز اول.
یکی بود یکی نبود. هیچکس نبود و بودها دروغ بود. این را بعدها خواهیم فهمید.

عشق – بعدها.
نخستین غم ما آوار آرزوهامان بود بر عشق صیقل خورده ای که از زبان حافظ وعده گرفته بودیم. عمید میگفت همین ما را خواهد کشت و ترکمان کرد. ما ماندیم و غزل ها و دروغها.

عشق – قبل ها.
صهبا پانزده ساله بود که مادر برایش کاچی پخت و گفت دیگر با پسرها بازی نکند. صهبا دور از چشم مادرمان دیگ کاچی را ولو کرد و کاچی ها ریختند پای درخت انگور و همان شد که درخت آفت زد. آفت ها از درخت آویزان شدند و کسی نچیدشان تا رسیدند و به زمین ریختند. کف حیاط یکدست نارنجی هشدار شد و همانطور ماند تا باران نجاست را شست و آفتاب خشکش کرد. ما ته دیگ را لیسیدیم و قصه ی زنانگی صهبا راز دلمان شد.

عشق – روز دوم.
دستی موهایم را یکدست شانه کرد و خاله ربابه گل سر سرخابی اش را به من هدیه داد. موها برآشفتند و ندای مرگ یا رهایی سر دادند. گل سر پژمرد و خاله قهر کرد اما قول داد حرفی از آن نزند. نه ماه بعد سه دختر بدنیا آورد، همگی کور و لال. مادر سرپرستی دو تای اول را به عهده گرفت و سومی را برادرمان به عقد خود درآورد. ما برادر نداشتیم پس آن مرد را طرد کردیم و از او خبری نشد تا قرنها بعد که مردم سی مرغ حق بر فراز آسمان کرج مشاهده خواهند کرد که ان مع العسر یسری گویان به سمت جنوب پرواز میکنند.

عشق – روز آخر.
امشب زلزله خواهد آمد. چرا که مردم برای دعای باران به کوه بلند شهر رفته بودند. دعاهاشان را بر تخته سنگی نوشته بودند و تنها یک جمله بر آن باقی مانده بود. هیچکس از راز ما خبر ندارد. مردم برگشتند درحالیکه هیچ نفهمیده بودند. و ما هرگز نمردیم چون تصمیم بر بقا بود.

ماجرای عاشقانه پسر چت و دختر علفی

.پسر چت به دختر علفی رسید، که بارانی سبزی به تن داشت و لبهایش از سرخی شعله ور بود. پسر چت از او خوشش آمد

.به او گفت دوستش دارد. گفت تو مال منی و برای داشتنت تمام تلاشم را میکنم. به اندازه یک زندگی. پسر چت متریالیست بود

دختر علفی از او خوشش آمد، و گذاشت از لبهایش کامی بگیرد. پسر چت داغ شد، آتش گرفت اما قبل از او دختر علفی خاکستر شده بود. خاکستر دختر علفی روی پسر چت ریخت و آرام آرام خاموش شد. و دختر علفی را فراموش کرد. اما چرا به شتاب؟ میشود دختران علفی را آهسته از یاد برد

یک لحظه نمیر تا پاییز به سرعت بگذرد

لی‌لی مریض شده. کز کرده کنج تختش و به چیزهای بد فکر میکند. اصلا گفت خوابم می آید که نرود خانه ماریا و به چیزهای بد فکر کند. قصدش این نبود، ولی اتفاق افتاد. لی‌لی فقط تلاش نکرد جلوی آن را بگیرد چون اتفاق باید بی افتد وگرنه اتفاق نیست و صرفا پیش بینی محسوب میشود.
قصد ما هم این نیست که به حال بد لی‌لی بپردازیم یا حتی سعی کنیم دلداری اش دهیم. خودش هم چنین چیزی را دوست ندارد. درواقع من فکر میکنم، خودش هم چنین چیزی را دوست نداشته باشد.
اما شرح احوالات لی‌لی بدین صورت میرود که صبح حالش خوب بود، رفت سر کار و برگشت. لی‌لی معلم است و با اینکه کارش را دوست ندارد اما شاگردهایش را بیشتر از آن مرتیکه دیوث که پول تور لیدری اش را خورد، دوست دارد. ستاره، آیدا، عسل، امیرمهدی و محمد جعفری. محمد طاها را هم دوست دارد که همیشه گوشه لبش زخم است و چشمهایش در روشنایی کلاس هم میدرخشد. امیر مهربانی هم پسر بدی نیست، چاق است و زشت، درس هم گوش نمیدهد و دائما شلوغ میکند، اما خب، باهوش است.
لی‌لی معلم است اما دوست داشت فوتبالیست شود، وقتی فوتبالیست شد دیگر دوست نداشت فوتبالیست باشد. بعد معلم زبان شد، تور لیدر شد، بازاریاب شد، درحالیکه می خواست فیلمساز بزرگی شود.
لی‌لی به فیلم ساختن فکر کرد، و یاد بی پولی افتاد. به شاگردهایش فکر کرد، و یاد درس های نداده افتاد. به دوستانش فکر کرد، و حوصله اش سر رفت. به مهمانی دیشب، که اصلا خوشحال نشد. بعد خسته شد و خودش را کشت.
لی‌لی مرد. آنجا روی تخت غسالخانه خوابیده است. غسالخانه خیلی اسم زشتی است. لی‌لی تصمیم گرفت زنده شود و جای دیگری بخوابد. بعد دوباره مرد و روی سکوی حمام مرده ها خوابید.
حمام مرده ها سرد است، زن کریهی با خشونت بدنش را می سابد. پاهایش را که در اثر فشار آب جا به جا شده کنار هم میگذارد. هوی! آرام‌تر روسپی ِ دو ریالی ، لی‌لی با این پاها پرواز میکند. روسپی دو ریالی وقعی نمینهد. جنازه را صاف میکند و دوباره میسابد. میسابد، میمالد، میسابد، دستهایش را. ناخنهایش شکسته اما انگشت ها هنوز ظریف و کشیده اند. می سابد، میمالد، می سابد، می مالد، سینه هایش را، که به آن ها می بالید. می سابد، می مالد و دیگر نمی سابد.
هیچکس آنجا نیست، همه‌ش دروغ بود. کسی تو را دوست نداشت لی‌لی ِ عزیزم. هیچکس کبودی پیکر نحیفت را زیر دست دلاک ِ مادرجنده ندید. هیچکس برایت گریه نکرد، ناراحت نشد. دلتنگی؟ آنها به سرعت فراموشت کردند دلبرکم. دلبرکم، دلبرکم، دلبر بانمکم، بیدار شو و ببین که چه بی اهمیتی با همه هوش، زیبایی و غرورت. بیدار شو و برایمان بشاش توی اهمیتی که به زندگی دادی. شاشیدی؟ حالت خوب شد؟

ماهی آب های آزاد و سوراخ

یک روز ماهی آب های آزاد در آب های آزاد گم شد و از قضا به آب های محدود رسید. ساکنین آب های محدود با خوشرویی او را پذیرفتند و در زمان مقتضی از قوانینشان با او سخن گفتند. ماهی آب های آزاد هفت شبانه روز به جنگ و دهل کوبی در ذهنش پرداخت و سپس گشادی مزید بر علل شده، ماهی آب های آزاد با نام هنری ماهی آب های محدود زندگی جدیدی آغاز کرد

 

نخستین بار که چادرم را زیر چانه ام گره زده و لب های مادرم را بوسیدم، بیش از هفت سالم نداشتم. یعنی بنا به دستورات دین مبین اسلام هنوز حتی به سن تکلیف هم نرسیده بودم، که چندان برای ما ملاک نبود و قدم نهادن در راه جنت هرچه زودتر بهتر. در کمتر از یک ماه به چنان مهارتی رسیدم که چادر را میتاباندم دور گردنم و همان پشت گره میزدم تا تا در ماراتن عبادت اول باشم. درست مثل زن دایی فاطی که آن زمان مدل چادر سر کردنش بین دختران فامیل باب شده بود. البته الان هم که روشنفکر شده ایم و چادر نماز که هیچ، حتی یک تکه پارچه که بپیچیم دور لختکیهامان به اسم پوشاندن هم توی خانه هامان نگه نمیداریم که مبادا ژستمان خدشه دار نشود، زندایی فاطی هنوز چادرش را همانطور گره میزند

ابدا خیال نکنید این جریان برای اواخر خاتمی بودنمان است. بنده سه سال پیش که بار اولین بار چمدان خوابگاه بستم، روی همه البسه و اقلمه ام یک عدد چادر حریر گل گلی خودنمایی میکرد که اتفاقا با آن نماز هم میخواندم. در واقع همین اتفاقی، یک روز از اولین پیک مشروبم برگشتم و مست و پاتیل راهی میتینگ الهی شدم. تمام که شد یادم رفت چند رکعت تلاوت کردم، دوباره خواندم، یادم رفت، دوباره خواندم، چقدر شد؟، دوباره خواندم و انقدر خواندم که گفتم خدا قبول کند ما که نفهمیدیم چه شد و بعد دیگر نخواندم، یعنی هیچوقت دیگر نخواندم. روزه هم نگرفتم،قرآن هم، و دیگر هرگز لب های مادرم را نبوسیدم، تا اینکه یک روز ِ دیگر ماهی آب های محدود از خواب بیدار شد و متوجه شد اقیانوس سوراخ است