تو هم بنویس رفیق.

فقط باید نوشت. از خودت. زندگی ات. رابطه های عاطفی و جنسی ات. فانتزی هایت ذهنی ات.

فقط باید نوشت از تجربه های زیسته ات. شریک کرد همه ی حال و آن هایی که شاید بعدترها  گذرشان به خط خطی هایت خورد.

فقط باید نوشت از خنده ها و اشک ها. از دلهره ها و استرس ها. از موفقیت ها و شکست ها. 

فقط میشود نوشت و خواند و خوانده شد. جایی ، روزی ، زمانی، کسانی بیایند و جمع کنند و تجزیه و تحلیل کنند نوشته هایت را.

فقط میشود در نوشته ها، صداها و تصویرها زنده ماند. 

وقتی که تمام شدی ، ادامه داشته باشد بودنت. مثل کتابی که قرن ها از مرگ نویسنده اش میگذرد.

میشود نوشت و در لحظه تاثیر گذاشت بر مخاطبت. ولی تو فکر تاثیر مثبت و منفی هم نباش. فقط بنویس. خودت را و تمام رازهای مگویت را بریز روی صفحه مانیتور، سفیدی کاغذ وبعد بگذار همه بخوانندش. همه ی ادما بخوانند تو را. تحسین و تقیح کنندت و یا بی تفاوت از کنارت بگذرند.

تو فقط بنویس که  گویی در نوشتن است که میتوان هزار سال زندگی کرد.

تو فقط بنویس

همین.

 

نوشته‌شده در Uncategorized | 3 دیدگاه

همینجوری

وردپرس دومین سال وبلاگم را تبریک میگوید

من فکر میکنم به سکس هایی که نکردم در این دوسال!

به  عشق هایی که نجستم در این دو سال

به اوت هایی که نکردم در این دو سال

به محبت هایی که نکردم در این دو سال

من فکر میکنم به خودم و یک مشت اسم هایی که حالا روی هم تلی از نام های گنگ شده اند. بی هیچ خاطره ای مجازا از هر کدامشان. 

همه شان روی هم میشوند یک چیز برای من. دوسال.

انسان تا ابدیت به دنبال نیمه های کیرشده اش میگردد!

انسان تا ابد تنها است

یکی میگفت فرق است مابین تنها بودن و تنهایی

ولی من فکر میکنم همین که دلت بگیرد ،اصلن نگیرد، همین که میان شلوغیت کسی نباشد که دو کلام ، فقط دو کلام مثل آدمیزاد با او حرف بزنی، تنهایی.

حالا خوب باشد یا نباشد به درک!

تخمی باشد یا نباشد به جهنم

زندگی همین است 

یا تنهاییم و یا خیال میکنیم که تنها نیستیم.

وردپرس میگوید دو سال است که اینجا کسشعر می نویسم

دو سال است که اینجا زر میزنم

خب چکار میشود کرد

توی این گرما!! ماه ضیافت خدا!!

صبحانه نهار شام 

آش دیشب مزخرف به تمام معنا بود. رفته بودم خانه ی دوستم. خانه که نه حالا. ساختمانی بود در حال ساخت. اتاقی بود گوشه ای . طناب میزد هزار هزار. هر 5 یا 10 تای اول گیر میکرد میان پاهایم. بعد یک بار بیست تا زدم. رفتیم توی اتاق. روی فرش نشستیم. عکس هایش را نشانم داد. من توی یکی از این اپ ها با دوستم چت میکردم. گفت دلش تنگ شده. همین که در یک روز دو نفر این را به تو بگویند یعنی هنوز زنده ای؟ نه؟ ولی ادم ها برای مرده ها هم دل تنگ میشوند هر از گاهی!

لباس پوشیدیم. آمدیم توی خیابان. آش خریدیم. ماشین نشستیم. آمدیم خانه ام. کولر زدیم. لم دادیم روی کاناپه. آش خوردیم. اه چه مزخرف بود. خوابیدیم. هر کدام گوشه ای. صدایش کردم. گفت بله. گفتم هیچی. گفت بگو. گفتم با اکراه. میتونم بغلت کنم. گفت عزیزم. بعد دو چیز دیگر و من که میگفتم من یه ادم احمقم. الان یادم نیست که این را فارسی گفتم یا انگلیسی. هل که میشوم برای خودم انگلیسی دست و پا شکسته بلغور میکنم. زنگ زدم به دوستی. اشغال بود. زنگ زد به من. رفتم داخل اتاق و تا صبح پشت تلفن صحبت کردیم. خوابیدم. بیدار شد. سیگار کشید. گفت طناب بگیر که باهم بزنیم و رفت

من حالا بیدارم. فکر میکنم چه احمقانه بود. بعد میگویم ماتحت لق دنیا. اصلن خوب کرده ام که همان که در لحظه دلم خواست گفتم. اصلا ماتحت لق آدم نفهم!

 

نوشته‌شده در Uncategorized | 2 دیدگاه

له شدگان

هنوز نفس میکشد. . نفس میکشد هنوز انگار!

بال بال بال بال بالهایش را باز میکند. بی پر  بی هیچ پری .فکر میکند چطور میشود که با بال های بی پر پرید

ران هایش را خیس میکند باران. با ران هایش  با ران هایش با ران هایش 

کنار گوشه ی کنج یک طرفه ی خیابانی ولو شده است

رد چرخ روی بال هایش ، ران هایش

خون می شسته میشود با باران

صدای نفس هایش خفه میشود 

خغه میشود همه چیز

میخواهد کنده شود کنده شود از خیسی آسفالت خیابان جمهوری

زوری نمانده که بزند. بالی نمانده که باز کند. پری نمانده که پروازش دهد

و نفسی برای آخرین تقلا

آخر او سفت چسبیده است به زمین زیر پاهایش.

 

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

*

دنبال یه فصل تازه ام توی زندگیم

موهام کوتاهِ کوتاه در حد سربازی!

فیسبوک دی اکتیو برای مدتی نامعلوم

بعضی رابطه ها کات برای همیشه

بعضی شماره تماس ها پاک فور اِوِر!

بعضی اپلیکیشن های ارتباطی رو از رو گوشیم پاک میکنم

سایت های دوست یابی کنسل

وایبر و لاین هم همینطور!

بعضی اخلاق های گُه ام رو درست میکنم

تو سری خور بودن رو تموم و رُک بودنم رو بیشتر میکنم.

تعارفات دست و پا گیر رو کم میکنم

با خونوادم کمتر جر و بحث میکنم

صد البته منظورم روی هموسکشوالیته م هست

تمرکز بیشتری روی زندگی شخصیم میذارم

و مثل حرفی که پارسالم همین موقع ها زدم. اینجا خونه ی منه. ممکنه که من هرجایی رو بنا به هر دلیلی ول کنم. ولی اینجا رو نه. اینجا زندگی منه. با چنگ و دندون اینجا میمونم 🙂

همین.

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

خاطره نگاری

خرداد93

قرار بود با چندتا از دوست هام بریم آبگرم رامسر!

شب قبل با دوتا از دوست هام تماس میگیرم ولی میگن بخاطر اینکه کارهاشون فشرده شده نمیرسن که بیان. نفر سومی میگه میاد. میگه به دوستش و بی اف دوستش هم میگه که بیان. منم میگم خیلی هم خووب و با اون یکی دوستم هماهنگ میکنم که ظرفیت ماشین رو تکمیل کردم واسه سه بعدازظهر فردا!

فردا حدود ساعت 1 بعدظهر دوستم اس میده که سرما و سردرد داره واسه اینکه روز قبلش رفته بودیم بیرون و سرد شده بود. میمونه خونه استراحت کنه و البته اومدن دوست هاشم کنسل میشه. به دوستم خبر میدم و اونم میگه باشه بمون تا شب خودمون یه جایی میریم.

ساعت یازده شب زنگ میزنه که با فلانی بیرون هست و میخوان برن سمت رامسر! میگم باید از بابا مامانم اجازه بگیرم. میرم تواتاق خواب مامان اینا و میگم بهشون. بابا میگه هرجور میل ات هست و منم میرم وسایلم رو میریزم تو کوله و میرم تو شهر. اس ام اس میرسه که یکم دیر میایم و من یک ساعت تو شهر پیچ میخورم. با یکی از دوستام تلفنی صحبت میکنم. موزیک گوش میدم. خیابونا رو گز میکنم. رو نیمکت میشینم. کنار اب نما میشینم تا اینکه زنگ میزنن دارن میان. سوار شدن و غرغر کردن رو خواستم شروع کنم که گفتن این همه تو دیر کردی و وسط کار خوابت برد و دیر اومدی حالا اینم داشته باش:)))

یه پسره هم پشت نشسته بود. باهاش سلام علیک میکنم. چهره ش هم واسم خیلی آشنا بود و البته منم واسه اون آشنا میزدم. آخرش هم نفهمیدیم که کجا هم رو دیدیم. خلاصه میریم سمت رامسر. اب گرمش و بوی گوگردش و این حرفا. سر صبح هم یه جا وامیاستیم  و صدای یه عالمه گنجشک که تو چنار کنار سوپر مارکتی بلند شده بود حال اساسی به م میده!

از اون ور میریم کنار ساحلش یه دور میزنیم. آها یه جا هم تو خیابون اتوبوس زوار مکه بود که اقوامشون داشتن خدافظی میکردن و یه ترافیکی اونجا خوردیم و هی خیابون رو عقب جلو میرفتیم که اسباب خنده شد واسمون 😀

تو راه برگشت هم با پسر بغل دستی درباره در رویای بابل ریچارد براتیگان و کتابای دیگه یه گپی زدم. کلهم اجمعین روز جالبی بودش

 

 

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

حقوق من حقوق تو

وقتی وجودم رو به تو ثابت کردم، باید حقوقم رو هم یادآور بشم.
حقوقی مثل اینکه رخت خواب من، منحصرا به خودم مربوطه و مادامی که چیزی از اون رو با تو به اشتراک نگذاشتم، حقی برای پرسش های بعضا کنجکاوانه ی تو قائل نیستم
حقوقی مثل اینکه مادامی که خودم برای کسی برون آیی (Coming Out) نکردم، تحت فشار گذاشتن و یا افشای هویت جنسی و جنسیتی من عین بی اخلاقی هست.
حقوقی مثل اینکه اگر تو حالت از من بهم میخورد، حق توست ولی من این حق را قائل نیستم که حال بهم خوردنت را مدام به من گوشزد کنی. میتوانی از یک جایی به بعد برای همیشه از زندگیم بروی بیرون!
حقوقی مثل اینکه طرز رفتار و نوع آرایش و پوشش من جزو حقوق انسانی من است که به خودم مربوط بوده و آسیبی به تو نمیرساند، پس سعی کن در این زمینه دخالت نکنی. همانطور که من این حق رو برای خودم قائل نیستم.
حقوقی مثل اینکه ذائقه ی جنسی من، مادامی که به فردی اسیب نزند و حقی از دیگری ضایع نکند، جزو حقوق من است و مالِ تو نیز به همین صورت.
حقوقی مثل اینکه همانطور که تو میتوانی سبک زندگی دگرجنسگرایانه ی خودت رو به روش های گوناگون تعریف، ترویج ،تبلیغ و اطلاع رسانی کنی، من نیز این حق رو دارم که سبک زندگی کوئیر خودم رو برای دیگران تعریف، ترویج، تبلیغ و اطلاع رسانی کنم.
حقوقی مثل اینکه همونقدر که تو میتونی کنش های عمومی شده ی من رو در تعریف و ترویج و تبلیغ و اطلاع رسانی سبک زندگیم به باد انتقاد بگیری، من هم میتوانم از سبک زندگیت انتقاد کنم
حقوقی مانند اینکه همانطور که انتقاد من از کنش های عمومیت یافته و رسانه ای شده ی تو ، حق حریم خصوصی و تخت خوابی شده ات را نفی نمیتواند بکند، انتقادهای تو از کنش های من در فضای عمومی نمیتوانند تا حریم خصوصی و تهدید جان و مال پیش رود.
پ.ن: این نوشتار رو اینجا گذاشتم تا بعدن به یه فرم بهتر بهش بپردازم. صرفا اینجا قرار گرفت تا یادم بمونه!

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

رفیقِ دگرجنسگرا!

من همجنسگرام

همجنسگرام

همجنسگرام

همجنسگرام

همجنسگرام

همجنسگرام

مرا ببین

مرا بشنو

مرا نفس بکش و زندگی کن رفیق!

مرا در لحظه های خالیِ مابین نفس کشیدن هایت مرور کن

من و عشقم را تجربه کن

بنویس و بخوان

مرا بکش و رنگ آمیزی کن

شش رنگِ مداد رنگی هایت را بکش رویِ تنه ام

جای شلاقِ مجازاتت نوازشم کن

جای طناب اعدامت آویزی از نماد صلح به دور گردنم بیاویز

جای سرزنش نگاهت ، مهربانی دیدگانت را به من هدیه کن

بگذار معامله ی محبت مان یک طرفه نباشد

وقتی که به آغوش گرفتمت تو هم مرا میان بازوانت بگیر

و مرور کن با خودت که فصل مشترک همه ی ما، انسان و انسانیت است

 

 

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

27 اردیبهشت روز جهانی مبارزه با همجنسگراستیزی نزدیکه :)

چند روز دیگه 27 اردیبهشت( 17 ماه می) روز جهانی مبارزه با همجنسگراستیزی هست. داشتم فکر میکردم از اردیبهشت پارسال تا امسال چه فراز و نشیب هایی رو طی کردم. واسه ی مادر و پدرم کامینگ اوت کردم. یکی از برادرام از طریق پدرم گرایش جنسیم رو فهمید. پدرم بعد از چند ماه رابطه ش با من خوب شد و سکوتش رو شکست. مادرم رابطه ش با من خوب شد. برادرم به رفتارهام گیر می داد و روی ظاهر کارهام زوم کرده بود. به کمک دو تا از دوستای رنگین کمونیم که میشینن و با برادرم صحبت میکنن( که اینم داستان خودش رو داره) اوضاع خوب تر میشه و این فراز و نشیب ها کماکان جریان داره.

خب اینا رو نوشتم و حالا روی صحبتم امسال با خواننده ی دگرجنسگرای این وبلاگ هست. گیرم شاید یه بار از سر بی خبری، بی کاری، تفنن و یا هر مرضی که داشتی گذرت به این خراب شده افتاد.عزیز من. دوست من، اصلن دشمن من. تا حالا شده که تو بچه گیت وقتی که سرِ بازی همه داشتن یارکشی می کردن،چند تا بچه قلدرِ تخس، تو رو می ذاشتن آخرین نفر و هی می گفتن کسی اینو بر نداره این بدرد نمیخوره و تو همینطور که گونه هات از خجالت و شرم سرخ می شد یه بغضی از خشم گیر می کرد تو گلوت و می دونستی که با اولین صوتی که از دهنت بیرون بیاد، سیل اشک هست که سرازیر می شه. سنگ جلوی پات رو یه لگد می زدی و می اومدی به دیوار تکیه می دادی و نظاره گر بازی آدمایی می شدی که مسخره ت کردن، تحقیرت کردن و دست آخر طردت کردن.

حالا حرف من با تو اینه که اگه حتی شرایط بالا رو خودت تجربه نکردی بهرحال دیدی و هیچ وقت هم دوست نداری این اتفاقِ  طرد شدن رو، برادر، خواهر و یا بچه ت تو زندگیش تجربه کنه… میدونم که دوست نداری تجربه کنه.

حالا بیا اینطوری به قضیه نگاه کن. من همون خواهر، برادر و فرزند تو هستم. من رفیق صمیمی دوران بچگی، مدرسه، دوران دانشجویی و سربازی تو هستم. منو از بازیِ زندگی انداختن بیرون بابا..مسخره م کردن مامان.. تحقیرم کردن داداشی..به من گفتن هرزه آبجی..

حالا من یه گوشه ی تاریک قایم شدم. صدای قدمای رفیقمو می شمارم و همه ی تلاشم رو می کنم که با اولین صوتی که بر زبون بیاره از قفس تاریکم پرواز کنم بیرون. بیام سمتت. بیام پیشت و ازت بخوام که با هم یه تیم تشکیل بدیم. من و تو و مامان و بابا و داداش و آبجی. همه پشت هم مثه کوه وایستیم و به اونایی که میخواستن عشق رو بفرستن در پستوها بگیم:

ما رنگین کمونی از تفاوت های آفرینشیم و تنها چیزی که بین ما حاکم هست نیروی لایزال عشقه. و عشق و عشق و عشق

چطوره؟ نظرت چیه؟ میخای جای ادم بدای داستان وایستی؟ طرد کنی و تحقیر و تمسخر؟ یا نه پا میشی و سینه ت و سپر میکنی و میگی: این ادم هرچی که هست قبل از همه عشق منه و هر طوری که به این دنیا پا گذاشته من دوستش دارم و تا آخرشم هم پشتش هستم و حمایتش می کنم؟

تصمیم با خودته . فکرات رو بکن و بعد.. هیچی ولش!

27 اردیبهشت روز مبارزه با همجنسگراستیزی رو فراموش نکنیم.

کنار هم، باهم و برای هم، دنیایی منهای خشونت و لبریز از عشق رو بسازیم.

همین.بوس

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

کجایی پسریم؟

دوستت دارم لبالب مازیار فلاحی پیچیده تو اتاق خونه م و اشک هایی که زور میزنم پایین نیاد. پیشونیم چروک میشه و سعی میکنم انقدر گوش بدمش که واسم عادی شه. منو نبین. لطفن منو نبین. که وقتی میای و روبه روم میشینی داغون میشم. همه ش یه مشت بغضه که با هیچ همخوابگی ای پاک نشد.

بذار مدام ازت بیزار باشم. که فکر کنم ازت بیزارم. که بدم بیاید از اردیبهشت و نهمین روزش و بیمارستان و تمام ریز و درشت هایش.

دلم الان تنگه تو است لعنتی. مرا که دیدی نیا. من جنون دائمم. که وقتی میبینمت بغض خفه ام میکند.

بگذار انقدر در داستان هایم بدت کنم که باورم شود حجم نامتعارف بد بودنت را.

من دلم سخت گرفته ست ازین میهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک

بیا برایم فروغ بگذار

کوچه ی فریدون مشیری

خودت را بنداز میانه ی آغوشم و من اشک هایت را پاک کنم

بیا تمام سحر بیدارت کنم از خواب برای نماز صبح

تمامت بشوم

نه نه نزدیکم نشو

تو را که میبینم فقط بغضم میگیرد.

نفسم بند می اید

فقط بدانم زنده ای

که قلبت هنوز میزند کافیست

که چند ماه به چند ماه بفهمم روبه راهی

که قلبت خوب کار میکند

همین کافیست 

تو خوب باش

حسن یوسفت خوب باشد

رزهای قرمزت خوب باشند

فال حافظت خوب باشد

تو خوب باش

نزدیکم نیا لطفن احسان

 

نوشته‌شده در به‌دست تنها چنار این حوالی | ۱ دیدگاه

آن مرد ناراحت بود.

شلوارش جوهری شده بود. رفت سمت اتاق که یه شلوار بهش بدم. گشتم و اونی که فکر میکردم سایزش هست رو بهش دادم. وقتی که پوشید، دیدم خوب به تنش میشینه. رفتم جلو و بغلش کردم. بزرگ بود. مثه من. میخواست بره. گفتم بمون. و اروم اروم تکون میخوردیم.

گفت ما گی ها ادم نمیشیم

گفتم چرا این حرفو میزنی

مکث کرد و بعد گفت غیر تو و چندتا دوسته دیگم بقیه انگار روبه راه نیستن..

میخواستم منطق و دلیل بیارم. میخاستم حرف هاشو رد کنم ولی جاش نبود

گفت کاش گی به دنیا نمیومدم

خیلی ناراحت شدم.خودم رو محکم تر چسبوندم به سینه ش و گفتم:

تو آدم کاملا موفقی هسی . استاد دانشگاهی .به این فکر کن تا یه سال دیگه کارای اپلای اوکی میشه و میری.

– آره حداقل اونجا میتونم خودم باشم..

بعد که رفت موندم و تمام تصاویر و حرف ها رو مدام مرور کردم. که واقعن چی میشه که یه فرد موفق از لحاظ تحصیلی و مالی که مراجعین همجنسگرا داره و کمکشون میکنه، به جایی میرسه که بعضی وقتا تو خلوت خودش، وقتی که تنهای تنها یه گوشه لم میده یا وقتی که دورش خیلی خیلی شلوغه،احساس کنه که تنهاترین آدم روی کره زمینه. میگفت همیشه میترسه تنها بمونه. از تنهایی میترسید.

هموفوبیا چی کار کرده با کوییرها

با آدمایی که نه شاخ دارن نه دم

اونایی که میتونن معلم، استاد دانشگاه و یا دکترمون باشن.

چه میدونم.فقط وقتی که رفت داشتم به این فکر میکردم که چطور میتونم جوهر خودکار رو از روی شلوارش پاک کنم. همین

نوشته‌شده در Uncategorized | 2 دیدگاه