
يادم نيست كجا ميرفتيم كه كدام آهنگ پخش ميشد كه برايش تعريف كردم كه چه طور هربار با شنيدن آن ترانه دوباره چهارده پانزده ساله میشوم و احساس میکنم زندگی قرارست یک شکل بهخصوصی باشد و خوشبختی یک مسیر روشنی دارد و پر از احساسات زیبا میشوم. امید همهی وجودم را میگیرد و نقشهای روشن از آینده جلوی چشمهایم شکل میگیرد و آدمهایی را تصور میکنم همه صاف، و مسیر زندگی مقابل چشمهایم، یک خط مستقیم میشود. دروغ مینویسم البته. هم جایش را یادم هست هم آهنگش را. دلم نمیخواهد بگویم کدامست. همهی ما چیزهایی داریم که همهی اصالتشان را از راز بودنشان میگیرند. از اینکه پیش خودمان نگهشان میداریم.
بعد رفتیم پارک. پیادهروی کردیم. باران بارید. شاید هم برف. معلوم نبود برف بود یا باران. و باد آنچنان شدید میوزید که برای روی زمین ماندن تلاش میکردیم. خیس خیس شدیم. اما مهم نبود. تا رسیدیم به این درخت که چنان آشنا بود که انگار رفته بودیم خانهاش. شبیه مادربزرگ پوکاهانتس بود. بی هیچمکثی، بغلش کردم. توی گوشم خواند: «بلدی با رنگهای باد نقاشی کنی؟»….
بلد بودم. بلدم. جاده صاف نبود شاید ولی، همینجای دنیا که ایستادهام درست خود خود همانجاست که باید باشم. آدمها همه خوب نبودند ولی، من مهربانترینهایشان را میشناسم. مسیر آنطور که فکر کرده بودم خطی نبود. ولی همین جادهی کج و کوله، همین راه بالا و پایین، مرا آورده گذاشته درست همانجا که باید باشم. و چه خوبم اینجا. مادربزرگ را سفت بغل کردم.
53.511224
-113.548164