Feeds:
نوشته
دیدگاه

دلم برهنگیِ آغوش تو را می خواهد
آرام
کِرِخت
چسبیده و چسبناک
وقتی که در گوشم زمزمه می کنی…

————————————

امشب فهمیدم حتی جیغ کشیدن کنار تو
طعم خوشبختی می دهد
هر چند هم که کوتاه باشد
حتی به اندازه یک دورِ ترن هوایی

————————————

می دونی بزرگترین تقلب توی زندگی چیه؟

بزرگترین تقلب زندگی اینه که جسمت رو یکی ارضا کنه ولی روحت رو کس دیگه !

———————————–

در را می بندم
کیف را بر می دارم
تمامی ندارند
نه پله ها، نه زنگ گوش هایم
آخر شنیده بودند
مادر آرام در گوشی تلفن گفته بود
«باز تنها می شوم»

تلنگر

هراس­آورترین برهه­های زندگی وقت­هایی هستند که احساس بی­تفاوتی می­کنی نسبت به همه چیز و همه کس. موقع­هایی که هیچ فکری از ذهنت عبور نمی­کنه، وقت­هایی که می­شی مثل یه کاغذ سفید که هیچ قلمی نیست بخواد خط خطیش کنه و اگرم باشه هیچ تفاوتی برات نمی کنه که خط­هاش چجوری باشن! صاف، کج یا دوار!  این وقت­ها از این جهت هراس­آور می­شن که بعدها که بهشون فکر می­کنی، بزرگیِ هیولایی که بهش تبدیل شده بودی رو درک می­کنی. یعنی وقتی به هیچ چیز و هیچ کسی احساس نیاز نمی­کنی، به هیچ حالتی یا به هیچ روحیه­ای! یا برات فرقی نمی­کنه که الان کجای دنیا داره چه اتفاقی می­افته یا توی فضای لجن­مال مملکتت کی داره حق کی رو می­خوره و هیچ رویاپردازی از رهایی نمیاد تو ذهنت. اون موقع­هایی که اینقدر از زجر و خستگی و بدبختی و حماقت و ناشکیبایی­های آدم­ها که همشون یکی دوتا درمیون علت و معلول همدیگه هستند، دیدی و شنیدی و اون وقتایی که از نامردانگی­ها و بی مرامی­های آدم­ها اونقدر چشیدی که دیگه فقط خودتی و خودت. حتی می­رسه یه جاهایی که دیگه خودت هم مهم نیستی برای خودت! یا اینکه حتی دیگه دلتنگ دریا هم نمی­شی!

توی این برهه­هاست که باید تلنگر بخوری! درسته که بدجور رفتی توی فاز سکون! درسته که بدجوری اینرسی­ت رفته بالا! ولی بازم فقط یه تلنگر کافیه! آره، فقط یه تلنگر!

در این حد که یک دوست خوب که خیلی وقته هر چی ازش شنیدی غم و غصه و بدبختی و ناامیدی و ناراحتی و زجر و حسرت و آشفتگی و بی­هدفی بوده، بهت زنگ بزنه و بگه امروز زنگ زدم که خوشحالیم رو باهات قسمت کنم، بعد از اون همه آشفتگی­هایی که باهات قسمت کرده بودم!

همین کافیه!

فقط همین!

روزهای کند

ثانیه های سنگین

تکرار بی امان لحظه ها

خاطره ها

بی تفاوتی

بی تفاوتی

بی تفاوتی

کور و بینا

آمد اما، تنها

نابینا

پر ز هجران ز غم پیرامون

دست انداخت در این چاه سترگ سینه

تا به بیرون بکشد از پس این تلخی ناب

از پس خروارها خاکستر

دل آزرده‏ی من

وآنگاه که بیرون آورد

هدیه‏ی کردم او را

آگاهی

دو عدد چشم ناب

از برای دیدن

و چه شیرین می‏دید بازی‏ها

وه که طنازی‏ها

برسر قلب ترک‏خورده‏ی من

وقت رفتن اما

اندکی صبر که کرد

دیدم آن خیرگی مبهم او

درپس ماهی دل بود

کز عطش جان می‏داد

عطش دوری آن دریای عشق

نز پس این تن تبدار و نحیف

او که رفت و به سلامت بادا

تک کلامی ماندست در ته قلب پر از جوشش من

اگر او را دید، خدا را و خدا را

با همه نرمی‏ها، خوبی‏ها

بگویید او را

که دگر، بعد از این

من همان کورم و او آن بینا!

م.توتیا

25+1 و ابر شلوارپوش!

ابر شلوارپوش شلوارش  رو درآورد و شیرجه زد توی رودخونه. رودخونه خنک بود. یکمی زیر آب موند و اومد روی آب. حس خوبی داشت. حس می‏کرد بزرگتر شده. ولی قلبش هنوز قلب کودکیش بود. همون ابر چهارساله که وقتی می‏خندید تموم قندهای دنیا توی دلش آب می‏شد. حالا دیگه توی قلب کوچیکش عشق هم داشت. اونم از نوع پاکِ پاکش رو… از آب اومد بیرون و بدن سفید و نرمش رو پهن کرد زیر نورِ طلایی آفتاب… لبخندِ روی لب‏هاش با چشم‏های بسته، زیباترش کرده بود… همه اینها نشون می‏داد که چی توی سرش می‏گذره… ابر شلوارپوش تولدش بود… ابر شلوارپوش تولدت مبارک!*

پ.ن 1: این نوشته یکی از بهترین هدیه‏هاییست که تا به حال در زندگیم به عنوان کادوی روز تولد از کسی گرفته‏ام! (با کمی تغییر البته!)

پ.ن 2:

. اگر بخواهید
. تن هار می‌کنم
. همانند آسمان
. رنگ در رنگ

. اگر می‌خواهید
. حتی از نرم نرم‌تر می‌شوم
. مرد
. نه
. ابری شلوارپوش می‌شوم

– ولادیمر مایاکوفسکی –

پ.ن 3: بیست و شش سال گذشت به همین سادگی. توی این مدت همه یه پُخی شدن ما همون آقایی که بودیم موندیم! :دی


 

زمانِ من

این روزها تنها که می‏شوم، با خودم خلوت که می‏کنم،

ماضی‏ها را میانگین می‏گیرم، با آینده جمع می‏کنم، بر خودم بخش می‏کنم، تا با تو تقسیم کنم.

جواب نمی‏دهد، یک جای کار می‏لنگد، می‏دانی چرا؟

این روزها همه چیز التزامیست!

«کاش می‏شد زودتر به ابتدایی رسید که آینده از آنجا شروع می‏شود.»

«کاش ای کاش‏ها کاشته نمی‏شدند تا ابد!»

این روزها در ذهن من ماضی‏ها صرف نمی‏شوند و تو نمی‏دانی!

مختصات شروعم را گم‏کرده‏ام.

«گاهی نقطه شروع من هم آینده می‏شود و من ماضی!»

«ماضی ساده، ماضی نقلی، ماضی بعید، ماضی خیلی خیلی بعید…»

همه چیز روی محور جابه‏جا شده‏است، مبدأ کجاست؟

با اینهمه آینده را که تخمین می‏زنم، با حال جمع می‏کنم و بر خودمان تقسیم می‏کنم، جواب می‏دهد!

می‏دانی چرا؟

تو بگو!

پ.ن:

الهام گرفته‏شده از تکه زیر : (نویسنده ناشناس است یا لااقل من نمی‏شناسم!)

وقتی از تو حرف می زنم تمام فعل هایم ماضی اند…

ماضی بعید…

ما ضی خیلی خیلی بعید…

نزدیک تر بیا دلم برای یک حال ساده تنگ شده …

چلچراغ را خاموش کردند!

چلچراغ را دیروز توقیف کردند.

چلچراغ رفت و با رفتنش روزنه‏ی امید دیگری برای باقی‏ماندن در این ماتمکده‏ی تاریک را خاموش کرد.

پ.ن:

گیرم چلچراغ را هم خاموش کردید با سپیده‏ی ناگزیر صبح چه می‏کنید؟

رویش!

توتیـــا یک ساله شد!

 

چشم هایش

برای تو می‏نویسم تا بدانی که دل‏لرزه‏های نگاهت مقیاس ندارد و ریزنوازش‏هایت قیاس

برای تو می‏نویسم تا بدانی که می‏شناسم آتشی را که در روحت نهان است

ریشترش را بیشتر کن و شعله‏اش را افروخته‏تر

برای تو می‏نویسم که آغوش گشوده‏ای و نمی‏هراسی از هیچ

تا بدانی

آن غریبه دیروز که آشنای امروز است

فراموش شده فردا نمی‏شود.

هرگز!

پ.ن: کیبوردم خرابه!

پ.ن: 4-6-8 آبان

 

رنگِ نَنگ

هنگامی که ذهن‏های بیمارشان بر ایشان دیکته می‏کنند یا که شرطِ لازمِ قدرتشان به خطر می‏افتد، فِشارمان می‏دهند، در تمام سوراخ‏هایمان انگشت می‏کنند، هرجا که بتوانند، با هر کیفیتی، گاهی نرم، گاهی سَخت و سِفت و زُمُخت. به دورترین و شخصی‏ترین پستوخانه‏های ذهنِ من و تو سَرَک می‏کشند. شادی‏ها و زیبایی‏هایِمان را می‏کاوند که بویِ زندگی ندهد، که رنگ نداشته باشد، تیره باشد و سیاه به رنگ نِفرت. تا برویم و سرودست بشکانیم برای احمق‏هایی که مشکی را رنگِ عشق می‏بینند و بس. مشکی را در سرزمینی رنگ عشق می‏خوانند که سرزمینِ نوروز است، سرزمینِ چهار فصل، سرزمینِ رنگ.

باز فِشارمان می‏دهند. می‏آیند و بر مسیرهای اندیشه‏مان می‏نشینند. بر تک‏تکِ حریم‏های شخصیِ‏مان انگشت می‏گذارند. می‏رویم و می‏نشینیم در جاهایی که فشارمان ندهند. در مستراح، مَوال، دستشویی‏های عمومی. زورمی‏زنیم تا عقده‏هایِ چندصدساله‏مان خالی شود. قلمی درمی‏آوریم و پشت در می‏نویسیم :  مرگ بر ذهنِ بیمارِ تو، مرگ بر نادانی، مرگ بر تمامیِ فقرهایِمان، مرگ بر ناشکیبایی‏هایِمان، مرگ بر ننگِ تو که بر دامَنِ ماست…

باز فِشارمان می‏دهند. به این تنها حریم‏هایِ شخصیِ‏مان هم ‏رحم نمی‏کنند. می‏هَراسند. درها را رنگ می‏زنند. قلم‏نوشته‏هایِمان را خط می‏زنند.  می‏رویم و در این تنها جایگاه‏هایِ آزادیِ اندیشه‏هایِمان زورمی‏زنیم. اینبار می‏نویسیم بر رَنگ‏ها که نَنگ بی‏رنگ است، می‏نویسیم بر رنگ‏هایِشان که نَنگ با رَنگ پاک نمی شود، بِدان که  نَنگ بی‏رَنگ است.

پ.ن:

الهام گرفته شده از یکی از درهایِ دستشوییِ عمومیِ پارکِ ملت -ورودیِ اصلی دستِ چپ- 2\7\89  !

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید