نمی‌دونم چند روز طول کشید تا اینجا رو دوباره پیدا کردم. پسوردم رو تونستم عوض کنم ولی آنقدری طول کشید که یادم رفت اون چیزی که داشت توم جوش میخورد برا نوشته شدن!

فقط یادمه که مهم بود. یادمه که سرکار بودم و سعی میکردم لاگین کنم. یادمه به خودم میگفتم تا داغه باید بنویسم که یادم نره.

یادم رفت.

بعد از خونه خاک گرفته خودم رسیدم به همسایه ها کیف کردم که  goldene verstand خیلی مرتب ‌‌‌‌و منظم سرجاشه. خانوم سین چند تا پست داشته ولی نه خیلی جدید.

خلاصه که اینجام ولی یادم نیست چی بود که میخواستم یادم نره!

به همین سادگی٬ به همین بی مزگی

طبق معمول ظهر جمعه ما سه تا با اون سه تا که از شرکت دیگه میان کمک ما، رفتیم ناهار. وقتی راه افتادیم، دیمیتری زنگ زد که رسیده ولی ما بی عجله از روی برگ های زرد چنار که رد شدیم. الان که فکر میکنم چنارهای دو ور خیابون خیلی نامحسوس این محل رو برام محبوب تر کرده. اصلا این پس کوچه هاش دل آدم رو میبره. میذاریم رستوران های تصادفی غافلگیر مون کنه. این هفته انتخاب رستوران با جیمز بود. یه بار- رستوران که مسافتش از هر دو شرکت یکیه. دیمیتری روی یه نیمکت کنار در ورودی نشسته بود و مچ یه پایش رو بالای زانوی اون پاش  گذاشته بود. توی این دوماه آنقدر دیدمش که بتونم گرفتن پای راست با دودست و گذاشتنش روی پای چپ رو تصور کنم. مچ پاش یا بهتره بگم جایی که انتظار داری مچ رو ببینی بیرون افتاده بود٬ پلاستیکی و براق. بیست تایی پله بود تا برسیم به میز٬ دیمیتری همه رو فرستاد جلو و من رو اول از همه. دلم همش آشوب میشه٬ هنوز عادت نکردم به اینکه توانایی هامون به مرور داره از بین میره. سر میز همه متفق القول گفتیم فضای این رستوران مثل خونه مادربزرگ میمونه، سفره های پلاستیکی گلدار، بشقاب های ملامین طرح چوب. گل مصنوعی هایی که گله به گله زده بودن رو دیوار مثل میخ میرفت تو چشمم. به خودم طعنه زدم که لابد یه روز میاد که با پدیده گل مصنوعی هم کنار میام، غذا تو بخور. ماهی سفارش داده بودم، کنارش ماست و ترشی لیمو گذاشته بودن. از دنیا آدم دیگه چی میخواد؟ تازه همینکه هیشکی نیست که به آدم چشم آبرو بیاد که با ماهی ماست نخور،  سردی میکنی، خودش عالمیه.
دیمیتری و جیمز راجع به سیستم های رای گیری کشورهای مختلف حرف میزنن. مال نیوزلند جالب بود. همیشه کشورهای کم جمعیت من رو تحت تاثیر قرار میدن.
با همون ترتیبی که رفتیم تو٬ میایم بیرون وهوا اینقدر خوبه که دلم نمیخواد برگردیم دفتر. فکر میکنم که فقط یه هفته دیگه توی این دفتر خواهیم موند و بعد میریم یه دفتر دیگه که خودم انتخابش کردم. یعنی بین چهار تا گزینه ای که داشتیم من خیلی شفاف و واضح گفتم که این بهترین گزینه است حتی اگه گرون ترین باشه. ولی خوب در عوض جیمز و ریکاردو برمیگردن دفتر خودشون. معدودن آدم هایی که من راحت باهاشون معاشرت کنم و آدم های اون دفتر به طرز عجیبی برای من همیشه قابل معاشرتن مخصوصا رابرت – رییس شرکت. اصلا قرار بود برم اونجا کار کنم که یهو بن اومد جلو. کار کردن من با رابرت خیلی داستان داره٬ از وقتی تهران بودم ولی خوب نشده تا حالا.
یهویی ازعمق تمرکزم یادم میفته که باید زنگ بزنم کنون و پول تعمیر مادربرد دوربین رو بهشون بدم وقتی کیف پولم رو از کیفم درآوردم لپ تاپم رو دیدم و یادم افتاد که صبح توی اتوبوس داشتم روی تزم کار میکردم. آنقدر جز زندگی روزمره ام شده که تصور تموم شدنش بهم فشار میاره. فقط چهار تا تغییر مونده. خودم رو میذارم رو هم و اون چهار تا تغییر رو هم میدم:‌ اضافه کردن یه صفحه سفید بعد از چکیده٬ درست کردن عنوان فصل ضمیمه٬ تغییر سایز گراف های ضمیمه و اضافه کردن اسم دپارتمان به صفحه جلد.  تغییرات آخر رو چک میکنم و میرم توی سایت دانشگاه لاگین میکنم٬ میرم قسمت پرینت تز و فایل رو آپلود میکن٬ صفحه هایی که باید رنگی باشن رو انتخاب میکنم و میفرستم که پرینت شه. بعدش میرم بیرون دفتر و زنگ میزنم به پرینتری که مطمین شم چهارشنیه هفته دیگه حاضر باشه. فقط به یته مسج میدم که باورت میشه بالاخره تزم رو برای پرینت فرستادم؟ برمیگردم سر میزم و شروع میکنم به بن توضیح میدم که بعد اینکه این بچه ها برن ما چه نیرویی کم داریم ومن چی کارا قراره کنم. بعد از نیم ساعت انگار یهو دوزاریم میفته که تموم شد- حداقل تا وقتی که داورها نظرشون رو بفرستن.

شنبه صبح روز آخری که خانواده پیش ما هستن. برای خرید های آخر میبریمشون مرکز خرید و من هم میرم پیش دکترم برام نامه اومده بود که دکتر میخواد راجع به جواب آزمایشت باهات حرف بزنه و البته که غیر اورژانسیه. اگه این نامه نمیومد جای تعجب داشت. خودم میدونستم یه چیزیم هست.
یاد اون روزی افتادم که با مریم رفتیم استخر کشوری و بهم گفت: میدونم که اگه بری دیگه برنمیگردی. من مکث کردم و فکر کردم که من خودمم حتی نمیدونم که میخوام برگردم یا نگردم. مگه آدم میتونه جایی که ندیده رو چشم بسته بفروشه به شهرش. بهش گفتم میخوام یه دکترا بگیرم وفکر کنم برگردم دلیلی برای برنگشتن ندارم. توی دلم فکرکردم دلیلی هم برای موندن ندارم لابد … من هیچ وقت پیشگوی خوبی نبودم.

من تزم رو چهارشنبه تحویل میدم و بهترین قسمتش اینه که دغدغه های معمول یه دانشجوی توی اون مقطع رو ندارم: پیدا کردن کار و تمدید و تغییرویزا و گرفتن اقامت.
فقط مونده چه جوری جشن بگیرمش که اینقدر بی سر و صدا ساکت نباشه.

گوله استرس طورغلت میزنم

فکر کنم ترکیبی از کنترل-فریک و کم حواسی دست به دست هم دادن که پر از استرس باشم. چیزای بی ربط کوچیک یهو میگیرتم. هفته پیش یه کتاب از ویرجینیا وولف گرفتم و گذاشتمش رو میز کارم. امروز یهو یادش افتادم. یادم نمیاد که اسمش چی بود.
حافظه ای که بهش میبالیدم داره تحلیل میره.
الان تو دانشگاه نشستم پشت میز و نه یادم میاد که برده باشمش خونه٬ نه یادم میاد دوشنبه رو میز کارم دیده باشمش. در واقع دوشنبه احساس کردم که چه میزم خلوته ولی نفهمیدم چرا.
تقریبا مطمنم که کسی توی دفتر به خوندش علاقه ای نداره٬ کسی هم شوخی نداره با من که قایمش کرده باشه. قاعدتا باید خودم یه جا گذاشته باشمش ولی کی؟ کجا؟

mental dump

devoneshire* رو دارم سربالا میرم و به این فکر میکنم که یه ماه و نیم چه کافیه برا این که آدم عادت کنه به مسیر جدید٬ آدم های جدید و مسولیت های تازه. به اینکه با این همه که دوست دارم همه چیزهای اینجا رو ولی انگار آماده ام برا اینکه دوباره کارم رو عوض کنم اگه یه کار مرتبط تر – نمیدونم شانس پیدا کردن کار مرتبط تراز این چقدره واقعا – برام پیدا شه٬ نه که خودم برم دنبال کار ها!
دارم سربالایی رو میکشم بالا و فکر میکنم بهترین قسمت بزرگ شدن اینه که حق انتخاب داری. اینکه کجا  و با کی زندگی کنی٬ با کی بری و بیای٬ کجا کار کنی٬ چی بپوشی و کی غذا بخوری. تقریبا میتونم با یه تقریب خوبی بگم چیزی که باعث میشد گذر زمان کند به نظرمون بیاد تعدد مواردی یود که از دست ما خارح بود و باید میشنشستیم منتظر تا برامون تصمیم بگیرن.
دارن خیابون رو برا light rail آماده میکنن٬ یه بل بشوی واقعی. دو سال دیگه قراره راه بیفته ولی خوب از الان دارن خیابون رو گود میکنن و درخت ها رو هرس میکنن. دلم میخواست فیلم بگیرم از هرس کردن درخت ها. بدون منظور خاصی. بدون اینکه حس خاصی رو به بیننده احتمالی منتقل کنم.
سخت ترین قسمت بزرگ شدن اینه که مسولیت انتخاب هات رو به عهده بگیری. فقط به عنوان یه برش یه دقیقه ای از زندگی بقیه آدم ها.
بدترین قسمتش اینه که از یه سنی به بعد دوباره میفتی تو سرسره و گزینه هات کم میشه. فقط برا اینکه یه روز برگردم و اون فیلم رو ببینم و یادم بیفته که چقدر پاییزی بود هوا اون روز٬ بالا کشیدن از سربالایی چه برام آسون شده بود و شب قبلش چقدر با قوم شوهر** خندیده بودیم و من چه به خودم لرزیده بودم که اگه یه روز نباشن چی؟

*/ˈdɛv.ən.ʃə(ɹ)/ بعله من هنوز اون مهاجری هستم که هنوز با تک تک کلمه ها کشتی میگیره برا تلفظ!

**in-laws خیلی مهربون تر و جمع و جور تر از مادر شوهر و پدر شوهره

لطفا یه مغز و زبان اضافه هم به سفارشمون اضافه کنین!

از دیروز که اون پست کذایی رو گذاشتم٬ یه مغز و زبان اضافه در آوردم که داره یه بند و به صورت جدی اراجیف می بافه و یادم انداخت برا چی دیگه ننوشتم. لامصب کنترل رو به دست میگیره و میره

باشد که برگردانده* شوم!

فکر کنم همه این روزهایی که ننوشتم رو از دست دادم.
اون لحظه هایی که به نظر میرسیدن تکرار شدنی نیستن.. .اولین باری که به طرز محسوسی قلقلک نوشتنم گرفت باید بیشتر از یه سال ونیم پیش باشه که تو اتوبوس در راه رفتن به کار داشتم داستان کالیدوسکوپ رو از کتاب  The illustrated man گوش میدادم. حتی چند بار توی ذهنم پیش نویس کردمش ولی خوب ننوشتمش به جای رفتم لب آب نشستم و چشمام رو بستم و گذاشتم حسام ته نشین شه تا ساعت نه و نیم شه که برم سرکار. فکر کنم اون روز برای اولین بار به امکان عوض کردن کارم فکرکردم و به اینکه چقدر این منظره رو دلتنگ خواهم شد.  خنده د اره که زندگی چیزهای بی معنی رو معنی دار میکنه. همین قصه رو وقتی کلاس اول راهنمایی بودم٬ سر زنگ ریاضی تو جامیز خونده بودم و با در نظر گرفتن بعد یواشکی خوندنش که معمولا هیجان میداد بهم٬ به نظرم بی معنی ترین و مزخرف ترین داستان کتاب بود. انقدر به نظرم بی معنی بود که جزییات بی اهمیت اون  زنگ ریاضی خاص یادم مونده زاویه نور و مبجث اعداد منفی که به اندازه داستان برام بی معنی بود. اما بعد از این همه سال توی اتوبوس همه چیز خیلی معنی دار به نظر میرسید:‌ هم داستان هم اعداد منفی.

کتاب بعدی A little life   بود. نون برای آسون گذروندن دوران نقاهت برم آورده بودش. اما خودش نخونده بودش. هیچ وقت رملن به زبان انگلیسی در اون حجم نخونده بودم اما فکر کنم خواب آورها زیاد نمیذاشتن فکر کنم. وقتی بیدار بودم میخوندم تا خوابم ببره. مطمینم که خوندنش اصلا هلم نداد به سمت نوشتن. از اون مدل کتاب ها بود که دردش رو نمیتونستی بلند بگی. اما آخرش که تموم شد یه سد بزرگ خراب شد: خوندن به انگلیسی در حجم بالا کاملا لذت بخش میتونه باشه. قلقلک بعدی رو کمونیسم رفت و ما  ماندیم و حتی خندیدیم رو داد.  این وسط  خیلی کتاب های دیگه ای خوندم که غلغلکم داد برای نوشتن اما حتی یادم نمیاد کدوم کتاب و کدوم جمله اش. اما این دو تا کتاب آخر طاقتم رو برید: The Wind-Up Bird Chronicle و Mrs. Dalloway.

همچین دارم سر فرصت خانوم دالووی رو میخونم که باورم نمیشه. نثرش برام سنگینه که خودش دلیلیه برای کند جلو رفتنم و حتی دوباره خوندن فصل هایی که روز قبل خوندم اما عجیب دوستش دارم. منی که تموم کردن سریع کتاب همیشه یه دست آورد بوده٬ این سر فرصت خوندن و کند جلو رفتن وهمچنان لذت بردن تجربه جالبیه.

به نظر میاد همه روزهایی که ننوشتم رو از دست دادم به جز اون روزایی که توش کتاب خوندم. مطمینا اگه دوباره شپش پالاس رو بگیرم دستم کل خاطره خونه المیرا٬ خریدن کتاب با مریم و پیاده روی مون با مریم .. تا لحظه تموم کردنش سر میز کارم و مکالمه ام با ایوان مثل  دونه های پراکنده به هم ریسه میشن و میان در دسترس انگار که همین چند روز پیش اتفاق افتادن.
این چند سال – که حتی دقیقا نمیدونم چند ساله– ننوشتن خلاف عادت بوده برام. از دوم دبیرستان همیشه روزانه مینوشتم از سال دوم  دانشگاه وبلاگ دار شدم و نوشتم. اینکه فکرام رو نوشتم باعث میشه فکر کنم گذشته قابل دسترس تره و حتی قابل اطمینان تر. همین تاکید رو یه جورایی تو درک یک پایان دیدم – بماند که از جزییاتش بیشتر خوشم اومد تا کلیتش.

فکر میکنم به زودی برخواهم گشت. دلم برا به فارسی فکر کردن و به فارسی نوشتن تنگ شده بود. اینکه موقع نوشتن فقط به خودم فکر کنم نه به خواننده:‌ اعم از استاد و داور و …الان که فکر میکنم میبینم توی این مدت هم کم ننوشتم ! تز نوشتم شیک و رسمی٬‌ فقط مونده قسمت تشکر و ادای احترام به خانواده محترم رجبی :]

*redeemed

از زبور تنهایی

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید