اتفاق های بی ربط

چرا دست از سرم بر نمی دارند این اتفاق های لعنتی! چرا نمی گذارند آسوده بمانم، تا آرامشی اندک حاکم می شود با تمام قوا هجوم می آورند، به چه زبانی بگویم راحتم بگذارید،
چه می دانی این اتفاق های بی ربط چقدر زجرم می دهند، همین ها که پی در پی می آیند و خوش خوشان می روند، همین ها که هیچ کسی ربطشان را نمی فهمد جز من و…
دل خوشم به خوابی که دیده است و تعبیری که برایش گفته اند، دل خوشم به اینکه…
می ترسم، از قدم برداشتن، از …، از همه چیز می ترسم…
سخت می گذرد، سخت و هر لحظه انگار سختی متولد می شود سخت تر از قبل…

————————————————

هر از گاهی دلم هوای نوشتن میکنه میرم تو ادیتور جیمیل می نویسم و وسط هاش خسته میشم از به هم ریختگیش و رها می کنمش به حال خودش، بعد یه وقتایی میشه که میام می نویسم و میبرم تو ادیتور وردپرس و منتشر می کنم و حتی اینقدر حس وبلاگ نویسیم قلمبه میشه که میرم نوشته های قبلیم رو هم مرتب می کنم و یهو میبینی چندتا پست پشت سرهم ارسال می کنم!
دلم میخواست وردپرس فیلتر نبود تا هربار که به نوشتن فکر می کنم یاد عذاب رد شدن از فیلترینگ بیفتم و بی خیالش بشم، بعضی وقتا سرکار دلم میخواد یه چیزی بنویسم ولی به علت دسترسی به اینترنت پاک! نه میشه رفت فرندفید و نه توییتر و نه حتی فیس بوک و نه حتی وبلاگم! دوست ندارم از طریق ایمیل مطلب ارسال کنم، دوست دارم هر وقت هوای نوشتن میکنم تو ادیتور وردپرس بنویسم و ویرایش کنم و آخرش هم ارسال رو بزنم، دلم بی دغدغه و راحت نوشتن میخواد، حالاچیکار میشه کرد این وسط با این اوضاع؟
فحش به مسئولین فیلترینگ که به قدر مکفی میدم ولی خب چاره چیه؟
دوست ندارم وبلاگم رو عوض کنم که اگه میخواستم اینکار رو بکنم اصن چرا اومدم وردپرس؟
الان تو یه شرایطیم که خیلی وقتا دلم میخواد اصن بیام چرت و پرت بنویسم و از در و دیوار و خیابون و دانشگاه و پروژه و محل کار و خلاصه هرچی فکرشو بکنید بگم ولی خب این شرایط منصرفم میکنه هربار، عقلم به جایی قد نمیده یکی راه حل پیشنهاد بده، البته اگه اصن یکی ای وجود داره که وبلاگم رو بخونه هنوز 🙂

الان از این پی نوشتم کاملا درک کردید که چقدر دلم چرت و پرت نوشتن میخواد؟ 😀

از آن وقت هاست که کلافه ام، همان وقت ها که افکار موج موج می آیند و در دلم طوفانی به پا میکنند، از آن وقت ها که خودم هم نمی دانم چه مرگم می شود فقط می دانم سخت میگذرد هر ثانیه اش…

تمام روز سعی می کنم کم حرف باشم، میترسم لرزش صدایم رسوایم کند.
میترسم جواب راننده اتوبوس را بدهم، میترسم جواب رییس را بدهم، میترسم با مسئول کلاس ها بحث کنم، میترسم از بچه های کلاس بپرسم چرا؟ میترسم با کسی که کلاسم را بهم میریزد برخورد کنم، میترسم! از هیچ کدامشان نمی ترسم، میترسم از اینکه نکند این بغض لعنتی بشکند و رسوایم کند.
هر چه بیشتر در سینه ام حبسش می کنم، آشفته تر میشوم، 
سوار ماشین بابا که می شوم ساعت 6 بعدازظهر است، یعنی درست هجده ساعت می شود که این بغض لعنتی راه نفسم را گرفته است. می پرسد چه خبر؟ جمله ام تمام نشده بغضم میشکند،
لعنت به من! الان وقتش نبود…
می گوید بگو تا آرام شوی! کاش می توانستم، بهانه می آورم مثل همه وقت های دیگر و باورش می شود مثل همه بارهای پیش! 

می دانم از آن ایامی است که خبری از آرامش نیست، می دانم همه چیز بهانه است برای بد بودن، می دانم ولی به روی خودم نمی آورم، به ازای همه روزهایی که آرام بوده ام باید درد بکشم، می دانم، این روزها را خوب می شناسم…

————————————————

خدایا! خودم را آماده می کنم برای بدتر شدن، می بینی! خودم دارم می آیم به استقبالش، با پای خودم، مثل همیشه دست هایم را بگیر، نیرو می خواهم برای بلند شدن، به زمین خوردن عادت دارم…

آیات سرخ بحرین

بحرینقصه همان است که بود…
کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا…
و مسلمان را حیات در خون است که معنا می‌شود…
و هر روز شمشیری و نیزه‌ای و تفنگی هست تا قلب مسلمان را نشانه بگیرد…
عشق محمد است که عاشق را سرخ می‌خواهد و بی سر…
معرکه، روزی طف بود و روزی دیگر فکه و امروز میدان لولو…
گمان کردند اگر مرواریدهایش به خاک بیفتد راه آسمان گم می‌شود…
دریای خون اما، خروش از فریاد حسین می‌گیرد که هیهات منا الذله…
بگذار آل سعود این بار سپاه ابرهه‌اش را به کعبه‌ی انسانیت روانه کند…
چه باک که او بالمرصاد است…
و ابابیل در اوج پرواز…

سایت بحرین

و امروز زنان و مردان وکودکان بحرینی به بدترین شکل ممکن، نه با گلوله های سعودی بلکه در زیر سکوت مرگبار رسانه های جهان و سازمان های مدعی حقوق بشر، کشته میشوند… 
ما،فعالین مجازی، بر خود لازم می دانیم قدمی هرچند کوچک برای رساندن صدای مردم مظلوم بحرین به جهان برداریم،
بمب گوگلی دیگری در راه خواهد بود اگر شما آدرس سایت بحرین را در وبلاگ ها، فروم ها، کلوب، شبکه های مجازی و …. که در آنها عضو هستید قرار دهید.
این سایت آخرین اخبار و تصاویر مربوط به بحرین را به سه زبان فارسی ،عربی و انگلیسی به طور کامل پوشش می دهد.

نکته مهم : از آنجاییکه این سایت به سه زبان طراحی شده است، میبایست سه لینک بحرین ، البحرین و BAHRAIN  را در پیوندهای وبلاگ خود به سایت  http://www.todaybahrain.com/ قرار دهید.

بحرین

بیانیه جمعی از وبلاگ‌نویسان و فعالان فضای مجازی

بسم الله الرحمن الرحیم

ولایت‌پذیری و تبعیت از امام عصر از وظائف هر مسلمان است و در عصر غیبت، ولی فقیه عهده دار زمام امور مسلمین است. بر هر مسلمانی واجب است تا تبعیت خود را از ولی فقیه خود، هم به صورت زبانی و هم به صورت عملی اثبات کند.

ما وبلاگ‌نویسان و فعالان فضای مجازی وظیفه خود می‌دانیم تجدید بیعت خود با ولی‌فقیه را اعلام کرده و اعلام کنیم که حمایت‌ها و همراهی‌های ما با گروه‌ها و مسئولین تا زمانی است که در مسیر ارزش‌های الهی و اسلامی گام بردارند. ما با کسی عقد اخوت نبسته‌ایم و مرزهای اعتقادیمان را با تمام وجود حراست می‌کنیم.

ما معتقدیم که مشروعیت مسئولین نظام وابسته به اجرای احکام اسلامی و تبعیت از نایب عام امام زمان (عج) است و اگر کسی در غیر این مسیر گام بردارد، قرار گرفتنش در آن مسئولیت خلاف شرع و قانون اساسی است. ما از مسئولین می‌خواهیم تا «ولایت پذیری عملی» خود را اثبات کنند و راه را بر هرگونه شایعه و حرف‌های حاشیه‌ای ببندند چرا که ما معتقدیم که تبعیت از ولی فقیه در قالب سخنان زیبا نیست و باید این سخنان در عمل ظهور یابند.

تعز من تشاء و تذل من تشاء
بیدک الخیر انک على کل شىء قدیر
جمعی از وبلاگ نویسان و فعالان فضای مجازی

پ.ن: لیست دوستانی که این بیانیه رو امضا کردند  اینجا ببینید.
شما هم با قرار دادن این بیانیه در وبلاگ های خود به جمع امضاکنندگان بیانیه بپیوندید.

دوست نادان ما!

تا من زنده هستم، تا من مسئوليت دارم، به حول و قوه‌ى الهى نخواهم گذاشت اين حركت عظيم ملت به سوى آرمانها ذره‌اى منحرف شود.

این جمله ها را که می شنوم، با آن صدای قاطع، ذهنم به روزهای بدی برمیگردد، دلم میخواهد زمین دهن باز کند و همه مان را ببلعد، همه مدعیان ولایت مداری،

آقای احمدی نژاد!
تاریخ این روزها را فراموش نمی کند…

——————————————

حالا دیگر می فهمم وقتی می گوید رهبر جامعه اسلامی مظلوم ترین است یعنی چی، حالا ذره ای و فقط ذره ای درک می کنم چرا شنیدن بعضی قسمت های تاریخ این همه درد دارد، جمله های آقا را که بالا و پایین می کنم مطمئن می شوم چقدر این انسان بزرگوار است، مطمئن میشوم…

هر روز که می گذرد بیشتر فرو می رویم در منجلاب اطرافمان، هر روز انگار نزدیک تر می شویم به آمدنت، چه روزهای سختی در راه است، کاش دوام بیاوریم، کاش شرمنده نباشیم…

نگرانی

بچه که بودم، اینکه میگویم بچه بودم یعنی یادم نیست چند ساله بودم، گربه ای در همسایگی مان زندگی می کرد که به لطف پاره سنگی که مادرجان هواله اش کرده بود یک پایش می لنگید، نمی دانم چه حکمتی بود که دست از سر این خانه بر نمیداشت، خودش که هیچ، چند وقت بعدش عیال وار شد و بچه ها را هم برداشت و آورد خانه ما! حالا بماند که هرکدام از این بچه گربه ها برای خودشان داستانی بودند،
خلاصه ادامه ماجرا می شود اینکه یک روز بیدار شدیم و دیدیم یک مهمان هم به جمعشان اضافه شده، البته ظاهرا این مهمان به مذاق مادرگربه خوش نیامده بود و سخت با حیوان بیچاره در جنگ بود، آن مادر مرده هم به خیال اینکه مادری پیدا کرده و از در به دری در آمده هی خودش را به مادرگربه میچسابد و شترق! سوت میشد آن طرف، خلاصه اینکه صحنه اسف باری بود و ما هم که دل این صحنه ها را نداشتیم مصمم شدیم که گربه را به فرزندخواندگی قبول کنیم و تحت حمایت خود بگیریم!
حالا این را هم داشته باشید که آن روزها آمد و شد با گربه جماعت در خانه ما به حکم پدر ممنوع بود! و حتی تهدید به تبعید گربه ها به ناکجاآباد هم شده بودیم، ولی چهره این گربه آنقدر مظلوم و ظریف بود که دل سنگ هم به حالش آب میشد چه رسد به ما!
دردسرتان ندهم این وسط من نفهمیدم این گربه بدبخت چه هیزم تری به پدرجان فروخته بود که بعد از مدت ها تهدیدش را عملی کرد و یک روز صبح دیدیم نیست و شصتمان خبردار شد که اقای پدر، گربه مادر مرده را به جای نامعلومی تبعید کرده است! آن گربه بیچاره که توان مقابله با بچه گربه های همسایه را هم نداشت چطور می توانست در آن سرما و خیابان های وحشی شهر دوام بیاورد سوالی است که هنوز بعد از این همه سال از ذهنم پاک نشده، راستش را بخواهید هنوز هم نگران آن بچه گربه هستم که در آن سرمای زمستان آخر بر سرش چه آمد؟

فکر نکنید بعد از این همه وقت آمده ام این چرندیات را بگویم و بروم ها! میخواستم این را بگویم که من به گربه ای که چند روز بیشتر کنارم نبود این همه عادت کرده بودم و نبودش برایم ناراحت کننده بود و هنوز که هنوز است نگران احوالش هستم و چه بسا اگر کسی پیدا شود که خبری از او بدهد مژدگانی هم دریافت کند! همچون منی چطور می تواند از کسی بی خبر باشد و آرام بماند؟ انصاف بدهید که نمی شود، حالا هی بیایید و دلداری دهید که نگران نباش و فلان و بهمان! تا نفهمم که مثل سابق سرحال است یا حداقل مثل سابق وانمود می کند که سرحال است دلم آرام نمی شود! نه اینکه راضی باشم به وانمود کردن ها ولی به تجربه فهمیده ام وانمود کردن در این شرایط به مراتب بهتر از سکوت و بی تحرکی است….

————————————————

عقلم به بهتری نرسید!

غم

خدا دارد امتحانت مي كند، صبور باش…

اعتماد

ديوارهاي اعتماد محكم تر از آنند كه فرو بريزند، اين خود آدم ها هستند كه ديوارهاي اعتماد رو فرو مي ريزند، با همين دست هاي خودشان…

انسان

فهميده ام آدم ها به طرز جنون آميزي خودشان را زجر مي دهند!
بر لب مي خندند در حالي كه در دل گريه مي كنند، بر لب مدح مي كنند در حالي كه در ذهن فحش مي دهند، بر لب حرف هايي را ميزنند كه در ذهن عكسش را مي پرورانند،
فهميده ام آدم ها موجودات عجيبي هستند، خيلي عجيب،
فهميده ام مقابل آدم ها و پيچيدگي هايشان فقط مي توان يك چيز گفت:

فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ

تسليت

برخلاف هميشه نوشته اش كمي طولاني بود، چشم تيز كردم كه ببينم چه نوشته است، خط به خط كه پايين مي آيم قلبم سريع تر مي تپد، پرسان پرسان سراغ اصل خبر را از لينك هاي پايين مطلب مي گيرم و ميرسم به اينجا و غم عالم به دلم سنگيني مي كند، بر چنين غم بزرگي شايد بهترين تسلي، طلب صبر باشد…

بزرگوار!
خدا صبرت دهد…

—————————————

آنقدر بهت زده ام كه كلمات به سختي بر زبانم جاري مي شود، فاتحه اي بخوانيد براي همسر بزرگوار جناب يك پسر شيميايي

« Older entries
طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید