نون‌خامه‌ای و شیرقهوه.
شیرینی دانمارکی و نون گردو کشمش (که کم‌شیرین هست) با چای.
بستنی وانیلی با تکه‌های شکلات و خامه و توت‌فرنگی
بستنی شکلاتی.
سالاد توت‌فرنگی و کیوی و زردآلو و انبه
اسموتی پرتقال و آلوسیاه
شیرموز با شکلات آب‌شده

ماست میوه‌ای (با هلو و کیوی)

سیب‌زمینی سرخ‌شده با کچاپ تند
لازانیا با سس سویا و پنیر
نودالیت و قارچ و پنیر پیتزا
سالاد الویه با نوشابه

ساندویچ حاوی:
-ژامبون سرخ‌شده٬ مقادیر فراوانی جعفری و پیاز بسیار ریزشده٬ خیارشور و زیتون‌شور٬ سس سفید٬ و آب‌ لیموی تازه.
-فلافل٬ گوجه‌ی فراوان٬ خیارشور٬ ترشی برگ‌کلم٬ سس تند
-کوکو سیب‌زمینی با خیارشور و گوجه و ترشی کلم
-کوکوی عدس و سیب‌زمینی و گوجه و خیارشور.

سالاد:
-خیار٬ گوجه٬ برگ‌کلم٬ پیاز٬ کاهو٬ تره‌فرنگی٬ پیازچه با آب‌لیمو
– پاستا٬ ذرت و نخودفرنگی و هویج با سس سفید
– تن ماهی٬ زیتون شور٬ خیارشور٬ قارچ پخته٬ با سس سفید
– لوبیا سفید پخته٬ قارچ خام٬ زیتون سیاه٬ گردوی فراوان٬ ذرت شیرین٬ گل‌کلم یا کلم بروکلی خرد‌شده٬ نعنای خشک٬ نمک و فلفل‌سیاه٬ با سس سفید.

من برای سی سالگی‌ آرزو/ایده‌های بهتری از شستن کون گهی بچه دارم. می‌خوام آروم بخوابم. نمی‌خوام با سروصدای  گریه‌ی بچه بیدار شم از خواب. نمی‌خوام به خاطر بارداری هیکلم خراب شه٬ صورتم لک بیفته٬ پف کنم و چاق بشم. از چاق شدن متنفرم. از خطر بیماری‌هایی که با بارداری اتفاق میفتن٬‌آِ‌مردن موقع زایمان می‌ترسم. الگویی که برای «مراقبت و تنبیه» بچه‌ها به کار می‌ره ظالمانه٬ سرکوبگرانه و سراسر اشتباهه. بچه بیارم بعد بره مدرسه درباره‌ی دین و مجازات الهی و این‌ها مزخرف بکنن توی سرش؟‌ بچه بیارم که یه مسافرت هم خواستم برم باید با برنامه‌ی درسی اون چک کنم؟ این اشتباهه که یه نفر به خاطر خودخواهی و خودشیفتگی (نسل «من» باید ادامه پیدا کنه! انگار چه انی هستم!) خودش همه‌ی کثافت زندگی رو تحمیل کنه به یه موجود دیگه. دنیا جای قشنگ و شادی نیست و زندگی و زنده بودن سراسر رنجه٬‌ دل گرفتگیه و اندوه‌گین بودنه. زندگی اون‌جور که می‌گن هدیه‌ای نیست که به دیگران هم بدیمش. من پول‌دار نیستم. بعد از این هم گمون نکنم که پول‌دار بشم. بچه مراقبت و رفاه می‌خواد٬ پول باید خرج بشه و پس‌انداز بشه براش. باید برای خرج دانشگاه و مهاجرت و بیمه و همه چیزش کلی پول داشت. باید هر چی که می‌خواد براش خرید٬ نه مث ما بچه بودیم چارتا اسباب‌بازی خوب هم نداشتیم٬ الان هم هر چی می‌خواهیم خودمون باید پول‌ش رو بدیم. چرا باید بدون این‌که بتونم پس‌اندازی تامین کنم برای آینده‌ش٬ برای تحصیل‌ش٬ برای شغل‌ش٬ این آدم رو مجبور کنم که تمام زندگی‌ش برای تامین نیازهاش بدوه و هیچی از زندگی و رفاه و آسایش نفهمه؟ چرا باید یه آدم رو بیارم توی دنیایی که پر از فقر و ناامنیه؟ کی تضمین می‌ده هر لحظه یه جنگ فجیع اتفاق نیفته؟ جمعیت آدما توی دنیا خیلی زیاده. خیلی بیشتر از اون قدری که باید باشه. منابع رو به اتمام هستن. توی سال های آینده زندگی همین‌طور سخت‌تر می‌شه و تنازع برای بقا شدیدتر. خیلی وحشتناکه بچه آوردن. اون هم توی یه کشور جهان سوم. مردم انگار واقعن خبر ندارن اوضاع چه طوره که بچه دار می‌شن٬‌ خیلی بدویه بچه‌دار شدن. مث زندگی حیوون‌هاست. من حوصله و انرژی ندارم برای زندگی کردن. حالا یه نفر دیگه باشه که همه‌ی انرژی و توجه و وقت آدم باید بهش معطوف بشه! چه کابوسی!‌ یکی از خانومای فامیل که دو تا بچه داره می‌گه من که حوصله ندارم!‌ و به همین سادگی مسولیت رو از گردن خودش برداشته قلمداد می‌کنه و منتظره همسرش و مادرش به بچه‌ها برسن. چه‌قدر حماقت!؟ چرا مردم این‌قدر بدیهی می‌پندارن بچه داشتن رو؟ چرا فکر می‌کنن همین که آب و غذاش رو بدن کافیه و بچه‌هه بچره برای خودش؟ مساله فقط سخت بودن بزرگ‌کردن‌ و تربیت کردن بچه نیست. مساله خود-رو-آگاهانه-اسیر یه موقعیت دیگه (مادر بودن٬‌والد بودن) کردن هست. بی‌خیال شدن همه‌ی آزادی‌ها در ازای دریافت دردسر و تعهد و مسوولیت و نگرانی. نگرانی. نگرانی. هر لحظه نگران بودن. همه‌ی زندگی‌ت رو می‌دی و در ازاش چی می‌گیری؟ یه بچه! نماد نیاز و مسولیت! پشیمون هم شدی نمی‌تونی استعفا بدی از والد بودن!‌ چرا باید یه موجود انسانی رو به این دنیا بیاریم و زندگی رو با همه‌ی محنت‌ش – مث یه داروی تلخ – بچپونیم توی حلق‌ش؟ چرا هم چین معامله‌ی پر ریسکی رو می‌پذیرن مردم؟‌ اگه والدین بچه مردن چی؟ اگه بچه مرد چی؟‌ اگه مریض شد چی؟ اگه با یه بیماری ژنتیکی به دنیا اومد که برای همه‌ی زندگی نیازمند تروخشک کردن بود چی؟ این همه بیماری وحشتناک!‌ اگه یکی‌شون رو مبتلا شد چی؟ چرا فکر می‌کنید بچه الزامن یه فرشته‌ی شیرین‌زبون باهوشه؟ متوجه نیستید که چه‌ بیچارگی و اسیربودن و بیچارگی داره تربیت‌ش؟‌متوجه نیستید اگه هر بزهی٬ در هر سنی٬ انجام داد مسولیت‌ش بر عهده‌ي شماست؟ من همه‌ی تلاشم اینه که به آزادی برسم و هیچ چیز آزادی‌م رو محدود نکنه. چه اون چیز یه تغییر کوچیک توی رژیم غذایی و باید/نباید توی خوردن برای سلامتی بچه‌ی توی دلم باشه٬ چه هر چیز دیگه‌ای. دلیلی نداره آدم به جای سفر رفتن و تفریح کردن و دنیا رو دیدن پولش رو خرج بچه بکنه. چه آسایشیه که با بی‌خیالی و بدون دغدغه برای خودت خوش‌خوشک بری سفر٬ بری دریا و کوه و جنگل و دشت و باغ. بری کشورهای دیگه٬ فرهنگ‌های دیگه رو ببینی. وقتت رو برای خودت بگذرونی٬‌ با آدم‌هایی که دوست‌شون داری ٬‌توجه و مراقبت و مهرت رو نثار «دوست»‌هات کنی. چی زیباتر از اینه که توی روابط انسانی «صاحب» و «مالک» نباشیم؟ و چی به اندازه‌ی والد بودن ناقض این امر هست؟

بازم حرف دارم اما حال ندارم بنویسم دیگه٬ باشه بعدنا.

هم‌چنین بنگرید به: پنج سوالی که باید قبل از بچه‌دار شدن از خود پرسید

خانم هاویشام. مث خانم هاویشام شده‌م. هفته‌ای یه بار – شاید – برم بیرون از خونه. بیرون ینی تا توی حیاط هم نمی‌رم. بیدار می‌شم٬ خوابم نمی‌بره٬ بعد خیلی خوابم می‌گیره٬ وقتی که فرصت بیرون رفتن – یعنی عصر از ساعت 5 تا 8 – گذشته. از خودم بدم میاد. این خالص‌ترین احساسمه الان. از همه چیزم.
انرژی ندارم واسه شروع پروژه‌ای مث کلاس فرانسه رفتن٬ باشگاه ورزش رفتن٬ پیاده‌روی مرتب حتا.
انزوا و ایزولیشن داره مخم رو می‌جوه و تحلیل می‌بره. مغزم کوچیک و کوچیک‌تر می‌شه هر روز. مث مغز هومر سیمپسن می‌شه. قد یه هسته‌ی خرما می‌شه.
توی جزیره‌ی خودم نشسته‌م و کشتی‌های شما میاد از کنارم رد می‌شه می‌ره.

اگه وبلاگ‌ها لباس باشن٬ پیاده‌روی من اون مانتوی رنگ‌و‌رو‌رفته‌ی چروک بوگندوئی‌یه که لک سس گوجه و چای روش ریخته و آستین‌ش جا به جا لکه‌ی قهوه‌ای و خشک سوخته‌ی اتو رو داره. قواره‌م هم نیست.

احساس می‌کنم یه مرد عقیمم٬ مردی که ارکشن نداره٬ بچه‌دار هم خب نمی‌شه. مث کارول توی سفید از سه‌گانه‌ی رنگی. لو ستیسفکسیون د ما فم. وقتایی که بعضی عبارت‌های فرانسه رو می‌فهمم چه‌قد حال می‌کنم.
یه انیمیشن دیدم (مقادیر معتنابهی انیمیشن کوتاه به دست‌م رسونده یک عزیزی که خداش در بهشت کناد) به اسم For Scent-imental Reasons. بعد توش فرانسه‌ی الکی صحبت می‌کنن. بس نشاط رفت. مثلن یه جا آقاهه می‌خواد به پلیسه بگه برو اون‌طرف راسو رو بگیر٬ می‌گه avec! =)) یا روی قوطی رنگ نوشته le paint ینی همه چیز همون انگلیسیه فقط یه لو یا لا اولش بزار! :]
فک می‌کنم باا ین انیمیشن باید چه کار کرد؟ ینی من در رابطه با دنیای انیمیشن چه موضعی رو دوث دارم که پیش بگیرم آیا؟ می‌بینم که ایده ندارم٬ اون قسمتی‌ش هم که کار گل هست هم بلد نیستم٬ پول هم ندارم دست‌کم سرمایه‌گذار باشم. واسه همین احساس می‌کنم یه مرد عقیمم که ارکشن نداره٬ و به ویژه بچه‌دار نمی‌شه.

این نوشته‌ی شاملو
http://nick.mihanblog.com/post/82
و این انیمیشن بزتو چه‌قد شبیه هم هستن.
Cavallette – Bruno Bozzetto – 1990

دارم دیوونه می‌شم.
خیلی سنگینه.
ای کاش می‌رفتم بیرون.
هی فک می‌کنم برم یه کار مزخرف احمقانه‌ی خارج از خط کنم٬ یه حرکت رادیکال.
اما انرژی‌ش رو ندارم.
هیشکی نیست باهاش حرف بزنم حتا.
کسی هم باشه حس می‌کنم لالم.

می‌خواد جنگ شه؟ وقتایی که حالم بده می‌گم اصلن همون بهتر که جنگ شه. بزنن همه‌ ایران رو بکشن. همه راحت شیم. وقت‌های دیگه یه مقدار دلم می‌سوزه. ولی خب. اگه همه با هم بمی‌ریم خوبه٬‌ نه؟ توی یه انفجار بزرگ. توی یه لحظه.

رفتم چای درست کردم برای خودم٬ توی ماگ چینی فیلتردارم. از ایناس که یه لیوانه و یه فیلتر و در. احتمالن فامیل دور دوستش داشته باشه. اما بعد دیدم دوس دارم چای رو توی لیوان شیشه‌ای کوچیک بخورم و رنگش رو ببینم. بعد این کار رو کردم. الان لیوانه روی میز جلومه٬ واسه همین این رو نوشتم این‌جا. رنگ خوبی هم داشت ضمنن.

بهتر نیست به جای این که توی وبلاگ حرف‌های مطلقن بی‌اهمیت (چای نوشیدنم و شیوه و ابزراش چه اهمیتی داره واقعن برای کسی؟) بزنم٬ برم چیزی بخونم یا ببینم؟ چیزی خوندن یا دیدن به همون بی‌اهمیتی حرف‌های وبلاگیم نیست؟

عصر رفتم دم کتاب‌خونه‌م که چیزی برای خوندن بردارم. کتاب‌ها همه روی هم قرار دارن٬ ینی همین‌جوری صرفن روی هم گذاشته‌شده‌ن. بی هیچ نظمی. جا نیست واسه‌شون. واقعن یه کتاب‌خونه لازم دارم. اما خب. نتونستم چیزی بردارم که بخونم. هر کدوم رو که برمی‌داشتم می‌گفتم نه اون دیگری رو بردارم! دست آخر هم هیچی برنداشتم. یه چیزی برای نوشتن برداشتم٬‌آما تا الن که هفت هشت ساعت می‌گذره ننوشتم.

نمی دونم بچه‌های هم‌کلاسی چی شده امروز همه دارن می‌رن عکس پروفایل من رو لایک می‌زنن. شونصد روزه که اون‌جاست و اینا هم جدید اد نکرده‌م.

شما plan دارید واسه زندگی‌تون؟ تصمیم خاصی٬ برنامه‌ای٬‌ نقشه‌ای؟ من ندارم. یک فروند «چند سال زنده‌بودن» دارم که نمی‌دونم باهاش چی کار کنم.

دوس دارم یه صندلی بزرگ نرم داشته باشم که تکیه‌گاه نرم داشته باشه٬ ولو بشم روش و هیچ کاری نکنم و پنجره باز باشه و نسیم خنک بیاد.

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

من هم ریده‌م ها با این وبلاگم و با این حرفام.

خوابم میاد. اما نمی‌رم بخوابم. می خوام اذیت بشم. چن تا فیلم مزخرف ایرانی دیدم. آتش‌کار٬ آلزایمر٬ برف روی شیروانی داغ. یک از یک بدتر. از سه گانه‌ی رنگی هم آبی رو دیدم. می‌خوام با ژولیت بینوش ایزداواچ کنم. پایان خدمت هم دارم. یه پراید قسطی می‌خرم روش کار می‌کنم با یه آپارتمان مسکن مهر. به این خوبی. دلشم بخوات.
می‌رفتم بیرون با بچه‌ها. کافی‌شاپ خیابون اردی‌بهشت رو رفتیم٬ یه رستوران سنتی هم رفتیم. پیش آیدا هم رفتم. یه کافی‌شاپ دیگه هم با اون یکی بچه‌ها رفتم.
الان توی فازی ام که حالم از همه چیز و همه کس به ویژه خودم به هم می‌خووره. کمرم هم درد گرفته از بس پای این کوفتی نشسته‌م. کوفت می‌دونین ینی چی؟ اسم سفلیس بوده. به سفلیس می‌گفته‌اند کوفت قدیما.

بایگانی