هي …

شدي مثل انتظار يافتن يك قبيله ي سرخپوست در كوه هاي شمال تهران …

مثل توقع پيدا شدن اسكيموها توي كوير لوت …

مثل بودنت … بي هيچ اميدي به با او بودنت

A new wish

I wish I can Believe in something new

اوّل مهر

چاره اي نيست … حتّي اگه بشه عقربه هاي زمين و زمان رو ميخكوب كرد … فقط ميتونم واسه مدرسه رفتنِ نيكا، نفسِ بغضآلودم رو حبس كنم و دونه دونه ثانبه هايي رو كه گلوم رو خراش ميدن، بشمارم …

لطفاً مانعِ بسته شدنِ در نشويد !

بعد از سالها، عاشق شد، مي سوزوندش … عاشقِ اون خانومه كه تو آسانسور ِ شركتِ جديدش، روزي چند بار، فقط صداش رو مي شنيد …

هاش تو اِس

اوّل، اون چيزي رو كه ميتونه خطرش رو حس كنه، از كار ميندازه. بعد ميذاره طرف حسابي توي خودش غرق بشه بدون اينكه بفهمه داره غرق ميشه. به خاطر همين، حتّي دست و پا هم نميزنه، كمك نميخواد، تلاش نميكنه و مثل آب خوردن غرق ميشه … گاهي با يه لبخند روي لب حتّي …

نونِ اوّلش رو بردارين

: » نمرديم و بنز هم سوار شديم …»

ثانیه ها هم یخ میزنند

كه حتّي اگر يك آن با هوس رفته و ريخته … كه گذاشته كنار چشمها … كه با رقصِ بخارش، پلك ها را سنگين … كه ساعات طولانی نگاهش … كه ننوشيده … كه بعد ديگر حتّي نگاهش هم … كه هوسش را هم حتّي ديگر … تلخ و يخ … تلخ و يخ … تلخ و يخ … تلخ و يخ … هاااااخ خ خ …

حرفهايِ اضافه را رها كن …

چقدر از تو …

چقدر با تو …

چقدر بر تو …

چقدر به تو … چقدر مي آيد به تو … باران …

هــِــي …

اين روزا، گريه كردنَم، دل ِ خوش ميخواد …

چَندُم ؟

اين روزها ميتوانم درك كنم كه چرا ملّتِ برزيل، هميشه ميخواهند كه تيم فوتبال كشورشان، عشق ِعمومي اين مردم، در همه جا، اوّل باشد و به هيچ وجه به دوّمي و سوّمي، رضايت نميدهند و دوّم شدن برايشان فرقي با آخر شدن يا حتّي نبودن ندارد …

شايد نبوده ام

 نامه كوتاهي كه فرستادم، همراه كارت پستال بهارانه اي ساده، اوايل اسفند، از همين صندوق پُستي ِ سر ِ كوچه، به آدرس ِ خودم، هنوز نرسيده …  شايد نبوده ام  …

 

 

چاقويِ كُندِ ميوه خوري و دريا

هشت نه ساعت مدام پشت ميز اداره و چهار پنج ساعت تمام توي خانه، سَرم روي متوني خم شده كه جنونِ ذاتي ام را تشديد ميكند، روابط، محاسبات، نقشه ها، برآوردهاي توي متون و بيرون، توي خيابان، پوستم را كنده اند و شقه شقه ام كرده اند نه با ساطور كه با چاقوي كُندِ ميوه خوري، از اعماق، دريا مرا ميخواند، از بيرون با همهمه هاي مبهمي كه هيچگاه نخواهم فهميدشان، به اندازه بند بندِ انگشتِ كوچكم، سلاخي ميشوم، همين دست نوشته هايِ ِ كوچكي كه توي ِكشوي قفل دارم، پنهانِ شان ميكنم، تكه تكه هايم را دوباره پيوند ميزنند به هم، تاريكي يعني نبودن كلمه، نبودن حرفي براي نوشتن، گفتن، لابلاي ِمكاتبات و نقشه هام را قبل از ارائه، و حتّي توي حرفهام را، هميشه خوب ميگردم كه از آن تكه هاي ِ روشنِ عزيزم كه بايد توي ِ كشويِ ِ قفل دار بگذارم، چيزي بينِ آنها يا رويِ ِآنها، باقي نمانده باشد، همين ترس ِرسوايي ِنوشتن، يكي از همان چاقوهاست … تاريكي يعني كم آوردن ِ كلمه، روشنايي يعني گريستن ِ بغض ِ فروخورده ي ِ روي ِ كاغذ آمده ي ِكلماتِ هزارتوي ِ مويرگانم، سِحرِ ِكلماتِ چشمها را باور دارم، ولي پشتِ پلكها، گرگ و ميش است، تاريك روشنايي كه از مردمكانم، خيره، بيرون را مي نگرد تا جنون اَم را مضاعف كند … از اعماق، مدام صداي ِ موج هاي ِ پريشان مي آيد كه سخت هوس ِعرياني را دل دل ميزند، روبروم حتّي كنار اينهمه همهمه، باغ پرتقالي ميان دريا، ميخوانَدَم …

من و تو

چند سالي هست كه پياده روها، دلتنگِ قدمهاي ما، از خيابانِ هميشه باران خورده يِ نجوايِ دستهاي من و گيسوانِ تو، رو به دهليزهايِ قلبمان، آغاز ميشوند. كوتاه و عميق! كمي دورتر، بيرونِ اين واحد 18، پنج سالي هست كه شاخه هايِ درختانِ دو سوي خيابانِ وليعصر، پارك انديشه، جمشيديه، دركه، كتابفروشيهاي كريمخان، رستوران خوان سالار، موزه هنرهاي معاصر، سينماهاي سروش و و ايران، ترمينال غرب و صندليهاي عزيزِ اتوبوسهاي شهسوار و ساحل محمودآباد، نفسهاي ما را كم دارند … بايد درخواستي براي هم تنظيم كنيم وپياده روها را از ميانِ دهليزهاي قلبمان، به سويِ همه آنها كه ما را كم آورده اند، هموارتر، بازسازي كنيم … درخواستمان فقط بايد ساده باشد، بي پيچيدگي هاي وزمرگي و لبريز از طراوت نو به نو شدن هر ثانيه كه هيچ شباهتي به ثانيه قبلي ندارد. ساده، مثل آن گنجشگكِ پارك انديشه ي ده سال پيش نزديك آن نيمكتِ جاودانه يِ ما !

زمین ِبازی

انگار تیمت هفت هیچ باخته باشه، توی دقیقه ی اول از سه دقیقه وقت اضافه هستی، هم تیمی هات خسته و بی انگیزه و دمق، منتظر سوت آخر بازی هستن که مربي صدات میکنه که گرم کنی و بری تو زمین … کنار زمین همچین در حال گرم کردن واسه توی زمین رفتنی که انگار تازه اول بازیه و تویی که داری میری تو زمین، همچين ورجه وورجه ميكني كنار كمك داور چهارم كه انگار قراره توی سه دقیقه باقيمونده، بري تو و هفت تا گل رو جبران کنی و هشتمي رو هم بزني و حریف رو کن فیکون کنی…..

حالا حکایت اومدن ما و بچه هامون به زمین بزرگ بازیه … حریف بزرگ و قویه، خیلی عقبیم، انگیزه ای نداریم و… باز هم با هزار آرزو میاییم و از انقراض نسل بشر بشدّت جلوگيري ميكنيم … .

بعضي ها

همه ي ما درون گوداليم …

ولي بعضي هامان از آن اعماق به ستاره ها نگاه ميكنند …

 

«اسكار وايلد»

از / با چشم هات نمي اُفتم

انگار چشم هاي بزرگ سرندي پيتي، هنوز ردپاهاي قبلي و بعدي كُنا  را مي پايد كه نيفتد در اين جزيره متروك …

Dead Memoirs

گاهي سنگ هاشان را مي شويم گاهي فقط خاك سنگ هاشان را ميگيرم گاهي سنگ هاشان را عوض ميكنم گاهي به گل و درختچه هاي بالاي سنگ هاشان مي رسم گاهي كمي هم گاهي بيشتر كنار سنگ هاشان مي نشينم و خوب و بد درد دل ميكنم يا مي شنوم امّا …

امّا هيچوقت نه خواسته ام، نه توانسته ام، نه جراتش را داشته ام كه بيرونشان بكشم از زير سنگ هاشان …

امانم نميدهد اين جاري مدام كه پشت دستهام فقط پاك شان مي كند و بندشان نمي آورد …

فالَم را نه، دستم را بگير

آنکس که بدست جــــــام دارد سلطانی جــــــــم مدام دارد
آبی که خضر حیات از او یافت در میکده جو که جـام دارد
سررشته جــــــــان بجام بگذارکاین رشته از او نظـام دارد
بیرون ز لب تو ساقیــا نیست در دور کسی که کـــــام دارد
نرگس همه شیوه های مسـتی از چشـم خوش تو وام دارد
ذکر رخ و زلف تو دلــــم را دردیست که صبح و شام دارد
بر سینـه ریش دردمندان لعلـــــــت نمکی تمـــــــــــام دارد
در چاه ذقن چو حافظ ای جان حسن تو دو صــد غلام دارد

 

سُك سُك

اينجا يه صدايي مياد همش اينجا از توي استخوونات، نه اسب و شاهزاده اي، نه قطار و مسافري، نه قلب و تپشي … انگار يكي داره مدام ميدوه كه پيدات كنه و زودتر سُك سُك كنه كه تو چشم بذاري و پيداش كني …

Taxi Driver 3

بدو بدو دربست دو نفر …

تفاهم

بالاخره با هم به يه تفاهم خيلي عالي رسيدن

كه همديگر رو هرگز و به هيچ وجه نفهمن

و حتّي سعي هم نكنن كه بفهمن …

                                                    برگرفته از متن فيلم Miss Potter

 

SuperMan

I’m no superman

 

But I’ll love you the best I can 

 

Singer : Ronan keating – Album : Bring to Home

 

قصّه ي غصه هاي كوچكِ من و تو

هنوز ننشستي سر ِ جات تويِ صندليِ كنار ِ من تويِ ماشين كه نگام ميكني  و با بغض، مي پرسي : ميريم ؟  بهت ميگم : بله عزيز دلم، حتما.  راضي نميشي و آروم مي پرسي : كدومشون رو ميريم؟ هميني كه تويِ همين كوچه يِ نزديكه ميشه بريم ؟ همون سوالي  كه من انتظارش رو دارم و هر روز مي پرسي، پرسيدي و من … من نمي تونم برات بگم كه چرا اينقدر بهونه ميارم كه اينجايي كه تو ميگي نريم و بريم همون مغازه يِ نزديكِ خونه مون … حتّي اگه واست بگم هم كه چند بار هم گفتم، راضي نميشي و متوجه علّتِ اصليِ بهونه هام نميشي … چيزي نمي گي ديگه و دماغت رو ميچسبوني به شيشه ي سرد ماشين و بيرون رو نگاه ميكني و خودت رو با آهنگايي كه گوش ميديم با هم و گاهي زير ِ لب ميخونيم، مشغول ميكني … هر از گاهي كه برميگردي و زير چشمي نگام ميكني، دلهره و دلواپسي رو ميخونم از تو چشمهايِ خوشگلت … نگراني … نگران اينكه نكنه نريم مغازه ي كنار خونه مون، دلواپسي كه حالا كه اونجايي كه تو مي خواستي نرفتيم، نكنه جايي كه من هم بهت قول دادم نريم … و اين نگاه هاي بي اعتمادت به من و تَرسِت از اينكه چي ميشه، ضربان قلبم رو تندتر ميكنه و شقيقه هام رو وادار ميكنه به تند تند زدن و شوقِ بغل كردنت رو هم حتّي نبايد داشته باشم چون نميتونم پشتِ فرمون ماشين وقتي دارم رانندگي ميكنم، بغلت كنم ولي خب ميتونم حداقل دستت رو بگيرم و گاهي اينقدر تحمّلم كم ميشه كه ماشين رو ميزنم كنار و بغلت ميكنم و مي بوسمت تا بتونم بهت اينجوري بگم كه مي برمت جايي كه گفتم و بتونم تا خونه برونم دوباره بي اشك… و اين قصه ي رفتن و نرفتن و بغض و شوق و غصه ي كوچيكي كه تا مغازه ي كنار ِ خونه مون و خوش شدن دلِ كوچولوي بزرگِ تو به قاقالي لي هاي مغازه، بيشتر طول نميكشه، هر روز از شنبه تا چهارشنبه، هر هفته، هر ماه،  تكرار ميشه و …. 

دُور چون با عاشقان اُفتد، تسَلسُل بايدش

همه ميسوزند

دستم از دلم         دلم از دستت

دستت از  دلت، دلت از دستم

                                                 دستم از …

صورتجلسه کمیسیون معاملات شرکت

هیچوقت اینقدر آرزو نکرده بودم که کاش اینقدر داشتم که

می تونستم خیلی راحت  از فردا دیگه نرم سر کار.

و هیچوقت اینقدر به خودم بد و بیراه نگفته بودم که چرا

اینقدر دستهام خالیه که مجبورم … .

با همه ی این اوصافِ نداشتن ها، اگه یهو دیدین که دیگه

از شنبه نمیرم سر کار، خیلی تعجب نکنین ! 

سابقه این کار رو دارم. از من هیچی بعید نیست …   

Materialist

1)

واي چه ابري! چه ابر ِ خوشگلي ، چه ابر ِ خوشرنگي! جون ميده واسه شستن ظرفاي يه عروسي ! آقا يه بسته اش چنده ؟

 

2)

بارون مياد، بارون مياد و من خيس مي شم بي تو … كجايي‌؟  كجايي چتر ِعزيزم؟

 

بويِ سگ

………

– اوّلش كه حس كردم نشستي پيشم و هيچي نگفتي، خوشم اومد ازت، ولي الان تو هم عين همه بوي سگ ميدي، بوي سگ، از همون اوّلش كه نشستي كنارم، نفست بوي سگ ميداد، دهنم بوي سگ گرفته، يك ساعته دارم زندگيم رو واست ميگم و هيچي نمي گي و هي فقط خودت رو مي مالي به سفيدي عصام و هي بهم نزديكتر ميشي، تو هم عين بقيه … برو گمشو، خفه شدم از بوي سگت … برووووووو !

 

واق واق واق …… واق واقواق واق واق واق واق …  واق واق واق ……

مثل ِ …

بي غوغا و وسوسه و رؤيا  آرام ِ آرام تر از آرامش ِ پس از توفان

مثل ِ نبض ِ يك اسب ِ وحشي ِ سياه ِ سياه ِ مُرده

 

 

 

شوریِ شیرین

نمکِ روح و جسمِ ثانیه هایِ عُـــمرم … بر زخمهایِ جسم و روحمی !

 

آره مُــمکنه …

چیزی که مدّتهاست ازش استفاده ای نمی شه و کنج ِ یه صندوقچه یا کابینت یا انباری، فراموش شده یا فوق ِ فوقش توی ِ یه قفسه ی شیشه ای فقط واسه ی دکور ازش استفاده میشه، مگه ممکنه بشکنه ؟

« Older entries
طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید