بدنش بالا و پایین میرود و پیچ و تاب میخورد. من اما به پشت دراز کشیدهام و نگاهم روی سقفِ نمدادهی اتاق مانده است. نفسنفس میزند و توی چشمهام نگاه میکند؛ موهاش توی صورتم میریزد: «کجا رو نگاه میکنی؟» موهاش را کنار میزنم: «دقت کردهی اون لکهی سقف شبیه نقشهی استرالیاست؟» هنوز نفسنفس میزند: «تو هم دقت کردهی هیچوقت حواست به من نیست؟» لبهام کش میآیند: «حالا چرا استرالیا؟ نمیشه بری یه جای نزدیکتر؟»
5:00
Posted in شعر on 30 ژوئیه 2011 by Xolitudeتکنوازی جارو
رفتگر پیر
صبح خروسخوان
کوچهی خاطرهها
چهی معشو
Posted in شعر on 14 ژوئیه 2011 by Xolitudeکسی نگاهم را نمیخرد
نه تو
به لبخندی
نه رهگذر
به لحظهای درنگ
دغدغهی تمام فلزی
Posted in داستانک on 19 جون 2011 by Xolitude
میخواهم کوتاهترین داستان جهان را بنویسم:
«یکی بود، یکی نبود، روزی یک میخ بود که دلش نمیخواست به دیوار کوبیده شود.»
داستان تمام شد؛ آیا برای کسی در هیچکجای جهان اهمیتی دارد که دل یک میخ چه میخواهد؟ آیا هرگز کسی از یک میخ خواهد پرسید دلش میخواهد به کجا کوبیده شود؟ از این به بعد اگر بخواهم یک میخ را به دیوار یا جای دیگری بکوبم، باید به این فکر کنم که آیا این میخ هم دلش همین را میخواهد یا نه؟ میتوانم از خود او بپرسم؟ اگر دلش نخواهد چه؟ چرا نخواهد؟ کجا را میخواهد؟ چرا آنجا را میخواهد؟…
خوب که فکر میکنم، داستانم طولانیترین داستان جهان است.
یک چنار آنسوتر
Posted in داستانک on 15 جون 2011 by Xolitudeکلاغ هر روز کلهی سحر میآید، کیف سامسونت در دست میگیرد، عینک آفتابی به چشم میزند و روی تابلوی توقف مطلقاً ممنوع منتظر اتوبوس مینشیند. کلاغ هر روز صبح روزنامه میخرد، قسمت آگهیهایش را جدا میکند، و در آن دنبال بلندترین ساختمان شهر میگردد. کلاغ هر روز ظهر کنار پنجرههای گمشدهی شهر مینشیند، و زنها و مردهای گمشدهی شهر را تماشا میکند. کلاغ هر روز بعد از ظهر با روزنامههای صبح، شیشهی ماشینهای عبوری را پاک میکند و به رانندهها «خسته نباشید» میگوید. کلاغ هر روز غروب عینک آفتابیاش را از چشم بر میدارد و چنار به چنار مسافرکشی میکند. کلاغ هر شب یادش میرود چند صد سال پیش امریکا کشف شده، میرود روی دودکش بلندترین ساختمان شهر مینشیند و به روسیه فحش میدهد.
کلاغ خانهای ندارد که به آن برسد، کلاغ خانهای ندارد که به آن برسد، کلاغ خانهای ندارد که به آن برسد، کلاغ خانهای ندارد که به آن برسد، کلاغ خانهای ندارد که به آن برسد، کلاغ خانهای ندارد که به آن برسد… قصهای هم در کار نبود تا به سر برسد.
همنوازی روزانهی ارکستر دودها
Posted in داستانک on 28 مِی 2011 by Xolitude2. خودمان را به آن راه میزنیم، ساعتها مینشینیم و با هم آتش را کشف میکنیم. سیگارت را که روشن میکنی، میان پُک اول و دوم میگویی: «حالا بیا با هم راز خلقت و تولید مثل را کشف کنیم.»
1. تلویزیون را که روشن میکنم، جسدهای صورتی رنگی را میبینم که میخواهند خودشان را فرو کنند به همان گوشهای از ذهنم که تو خالیاش گذاشتهای. تلویزیون را خاموش میکنم، میروم سر یخچال و چند جرعه آب خنک مینوشم، از بطری، بدون لیوان، همانطور که تو دوست نداری… بعد میروم بخوابم، ولی از دیوار پشت کمد لباسها، صداهای عجیبی میآید. شاید صدای زن همسایه است که به اوج میرسد -صدایش به اوج میرسد یا خودش، نمیدانم- به روی خودم نمیآورم که این صدای خندهی توست، صدایی که روی خاطرهی آغوشت، بر لباسهای من جا مانده.
4. خودمان را به آن راه میزنیم، ساعتها میخوابیم و با هم راز خلقت و تولید مثل را کشف میکنیم. کسی آنسوی دیوار تلویزیون را خاموش میکند. به تو میگویم: «هیس…! نمیخواهم آدمک آنسوی دیوار، صدای تو را بهانه کند برای نشنیدن صدای دلتنگیهایش...»
3. سیگارت را کشیده و نکشیده، میان پُک چندم و چندم -نمیدانم- درون همان یک لیوانی که من دوستش داشتم خاموش میکنی، همان لیوانی که حالا دیگر مال توست… میدانی که، من الان بطری را دوست دارم، مزهی گس خاکستر سیگار نمیدهد.
