اول های بهار86 برای اولین بار در چت روم این جمله را تایپ کردم:
یک لزب/ین از مشهد هست؟
تازه یک رابطه ی 4 ساله ی عاشقانه را با همخانه ام مریم به پایان برده بودم. برگشته بودم مشهد و دلم همخوابگی با یک زن را می خواست. پسرهای مختلفی به اسم زن پیام می دادند. به راحتی می شد از ادبیات آن ها متوجه مرد بودنشان شد. همان اول با کلماتی اینچنین شروع می کردند:
عزیزم شوهرم چند روزیه منو نکرده. بیا با هم…
وای … م خیس شده. بیا بخورش …
من که اولین رابطه ی تنانه ام با یک عشق عمیق همزمانی داشت، می توانستم گندابه ی این شهوت بی اخلاق مردانه را به خوبی استشمام کنم. یکی از آن شب های کوتاه شده ی کش آمده بود که یک نفر پیام داد. وبکمش را هم روشن کرد. یک لباس خواب زنانه با گردنبندی که تا چاک سینه هاش پایین می آمد. دختری بود شیرازی. با شوهر و یک بچه. همان شب هم زنگ زدم بهش. همان شب هم خیس شدیم با هم.
یک مدت نگذشته، دیگر پای تلفن نمی توانستم طاقت بیاورم. قصد شیراز کردم. گفت توی خانه که نمی شود. با شوهر و دخترم. گفتم حتی تو بگو یکی دو ساعت. حتی جایی مثل سینما.
الان داشتم یک تقویم قدیمی را ورق می زدم. چیزکی نوشته بودم به مناسبت آن تابستان. شیراز. سینما. و اسم زن هم به خاطرم نمانده است. اما صدای خش دار زیبایی داشت. شیراز. سینما. و همین… بخوانید:
سینما سعدی ی شیراز یادته/ اولین جایی که می شد تو رو دید
وحشت از نبودنت سر قرار/ یه جور اضطراب خوب، اما شدید
مانتوی آبی و روسری سبز/ دو تا گل به حسن اولین قرار
دو سه خط نامه ی » عاشقم تو رو «/ پنج عصر شد، منو منتظر نذار
با خودم می گم که اولش سلام/ شایدم یه بوسه ی خجالتی
دستشو می گیرمو یواش یواش/ می شه آروم دل گیج پاپتی
می برم اونو ردیف آخری/ تا بشه خزید و گم شد لای پاش
دستمو سر می دم از روی لبش/ روی دکمه های مانتوی سیاش
فکر خوشرنگ یه عشق بازی ناب/ توی سالن شلوغ سینما
ترسی که وول بخوره رو پوستمون/ داره شیش می شه تو رو خدا بیا
دو تا ساندویچ گرم با سس تند/ یه حرارت مضاعف عجیب
بوی گنگ عرقت که حس کنم/ شده شهوتت سراپامو نصیب
کنترلچی که چراغ قوه گرفت/ رو برهنگی ی سینه های تو
می شه حجم خوش تراششونو دید/ می گیرم با دندونام اونو یه هو
هفت عصر جمعه ی شهریوری/ سینما سعدی، سیانس آخری
دو تا گل، یه پاکت نامه و من/ یه بلیط به مقصد ناباوری
توی ترمینال پر از مسافره/ یکی شون باید بمونه یا بره؟
بغضمو توی خودم له می کنم/ گریه آخرین علاج زائره…
همان تابستان، چنان نیامدنش مرا از تو فشرد که برایش وبلاگی زدم. به واسطه ی وبلاگ » کافه زن » با زنان دیگری آشنا شدم. اواخر شهریور مینا آمد. بعد از مینا بود که اقبال به من روی خوش نشان داد. عشق به مینا می توانست مرا جوری عاشق جلوه دهد که زنان بیشماری به نوشته هایم جلب شوند. آن ها برایم کامنت های خصوصی می گذاشتند. و من با زنان عشقبازی می کردم. و دیگر از تن زن اشباع می شدم. این پست را تقدیم می کنم به آن دختر شیرازی که سبب ساز پیدایی ی » کافه زن » شد.