سهشنبه 30 تیر- تهران
روزی که مجوز دفاع گرفتم، دوستم پیشنهاد کرد تعطیلات سه روزه آخر هفته با ماشین برویم مسافرت. جنگی وسایل سفر ایده آل به سبک خودم را آماده کردم: کوله پشتی، چادر مسافرتی و کیسه خواب. شب راه افتادیم.
بنزین
میانه آزادراه قزوین – زنجان بنزین تمام کردیم. هی رفتیم جلو به امید پمپ بنزین ولی خبری نبود. حدود 40 کیلومتر با چراغ قرمز بنزین رفتیم. ساعت 1 شب در بزرگراه برهوت تاریک گیر افتادیم. خروجی ابهر زدیم بیرون، فقط به این امید که توی شهر امنتر است و میتوانیم داخل شهر بخوابیم تا صبح. بالاخره پراید مقاومت کرد و با دیدن پمپ بنزین کلی ذوق کردیم! خیالمان که راحت شد به سمت زنجان ادامه دادیم و کنار میدان اصلی شهر (میدان آزادی) اطراق کردیم. بیخیال چادر شدیم و یکضرب رفتیم تو کیسهخواب. شب تابستانی زنجان، خنک و هوا ملس بود.
زنجان
صبح نان بربری داغ، شیر سه گوش، کره و مربا خریدیم و رسیدیم به یک پارک جنگلی بسیار تمیز و فوق العاده زیبا که حالت تپه ای و مسیر مارپیچی ماشینرو داشت. در مسیر بالا رفتن با ماشین، خانم های زنجانی را دیدیم که به شکل گروهی ورزش صبحگاهی میکردند. بالای تپه یک کیسه چای احمد عطری انداختیم داخل آب جوش و صبحانهای خوردیم بس خوشمزه!
تبریز
ظهر به شهر خوش آب و هوای تبریز رسیدیم و مدتی در شهر گشتیم. قبلاً دو بار در سال های 75 و 76 تبریز بودم؛ بار اول هتل بینالمللی و بار دوم هتل گسترش. البته آن وقت یکی از دوستان دانشجوی دانشگاه تبریز بود و ما سر او هم خراب می شدیم!
تبریز نسبت به آن سالها خیلی ترقی کرده: شهر تمیزتر، سازمانیافته تر و سرسبزتر شده؛ ساخت و ساز زیاد شده و ماشینهای مدل بالا جای ژیان را گرفته. تبریز دیگر صرفا شهر زیرگذرها نیست؛ تعداد زیادی پل روگذر هم ساخته شده یا در حال ساخت است. روند توسعه و رشد شهری کاملاً محسوس است و رونق و رفاه نسبی در شهر دیده میشود. برای ناهار رفتیم چلوکبابی «حاج علی» از رستورانهای معروف تبریز. یک پرس چلوکباب مخصوص سلطانی با گوشت تازه گوسفند همراه با سرویس شامل یک ظرف بزرگ سوپ، یک کاسه کره حیوانی، یک ظرف بزرگ دوغ، یک ظرف دلمه برگ مو و چند قاچ طالبی.
آسیاب خرابه- جلفا
داشت دیرمان می شد. سریع به سمت مرند و سپس جلفا راه افتادیم. 3 بعد از ظهر رسیدیم جلفا. اطراف جلفا دو مکان دیدنی معروف هست: «آسیاب خرابه» واقع در روستای اِلوان در مسیر سیهرود و حدود 20 کیلوتری شهر جلفا و «کلیسای سنت استپانوس» که در 16 کیلومتری غرب جلفاست. آسیاب خرابه را انتخاب کردیم. جاده منتهی به این مکان یکی از زیباترین جادههای ایران است: سمت راست جاده، کوههای قرهداغ یا ارسباران و دیگر سو رود رویایی ارس قرار دارد. از دوران کودکی نام ارس را بسیار شنیده بودم؛ میدانستم که رود ارس سرحد شمال غربی ایران است، ولی دیدن و حس کردن این مفاهیم ذهنی برایم لذتی وصفناپذیر بود.
آسیاب خرابه ابتدا مأیوسکننده بود: ساختمان مخروبه کاهگلی کوچکی که داخل آن بقایای یک آسیاب آبی قرار داشت. اما داخل دره پایینتر که رفتیم، با دیدن مناظر بدیع طبیعت زیبای جلفا شگفتزده شدیم. در واقع اینجا منطقهای ییلاقی، خوش آب و هوا و مکانی برای تفریح و گلگشت است. به دلیل بافت آهکی خاک، آب چشمه روی زمین پخش میشود و سپس به شکل لایهای آبشار مانند داخل دره میریزد؛ انگار که پرده ای نازک و گسترده از آب روان در ارتفاع کم به پایین دره ای کوچک روان است.
عصر برگشتیم جلفا. شب میخواستیم در مهمانسرای ایرانگردی و جهانگردی بمانیو و روز بعد راهی نخجوان شویم. ولی قسمت این بود که همان شب نخجوان باشیم، چون در مدتی که برای دیدن آسیاب خرابه رفتیم تمام اتاقهای مهمانسرا پر شد.
مرز
واحد پول جمهوری آذربایجان، منات است و هر ده هزار منات را یک شروان مینامند. ما در جلفا هر شروان را 1770 تومان خریدیم. سر مرز 3000 تومان هزینه خروجی را در بانک ملی واریز کردیم و در صف مهر خروج گذرنامه قرار گرفتیم. بار اولم نبود که از ایران خارج میشدم، تنها هم نبودم و در این سفر کوتاهمدت زیاد از ایران دور نمیشدم، ولی با نگاهی به اطراف کمی ترس برم داشت: سالن خروج پر بود از پوسترهای هشداردهنده درباره بیماری ایدز و هپاتیت.
پل چوبی
پس از زدن مهر خروج از مرز ایران خارج شدیم. گذرگاه ایران به آذربایجان در جلفا پلی است که به پل چوبی شهرت دارد، هرچند این پل بیشتر فلزی است تا چوبی! تا آن روز تجربه عبور از مرز با پای پیاده را نداشتم. گذر از روی پل ارس تجربه دلپذیری بود.
گویا قیافهام با کوله پشتی و کلاه کپی در آن جمع خیلی تابلو بود چون وقتی میخواستم از پل رد شوم، آخرین مأمور ایرانی پس از کنترل گذرنامه نگاه دلسوزانهای کرد و گفت: «اولین بار است که به نخجوان می روی؟» من هم تأیید کردم. جواب داد: «شما جوان هستید… آن جا خبری نیست… خیلی مواظب باشید!»
گمرک آذربایجان
پایمان را که گذاشتیم آن طرف مرز، بیقانونی علنی شروع شد. نه من ترکی بلد بودم نه آنها انگلیسی. پس فقط حدس میزدم یا از دیگران میپرسیدم که چه میگویند. به هزار تومانی میگویند «یک خمینی» یا «مین تومان» و پانصد تومانی را «نیم خمینی» می نامند. پلیس آذری در اولین باجه گفت نفری یک خمینی با پاسپورتتان بدهید تا مهر ورود بزنم. رسید هم نداد. بعد وارد اتاقکی شدم که مثلاً بازرسی وسایل بود. خانمی نشسته بود و مشخصات را یادداشت و افسر مرد وسایل مسافران را بازرسی میکرد. از فرط بیانگیزگی به کوله من حتی دست نزد.
پس از بازی با پاسپورت پرسید دلار، تومان، شروان، خمینی دارم یا نه. من گفتم هیچی ندارم! گفت سیگار هم نداری؟ گفتم نه. گفت پس برای چه آمدهای اینجا که گفتم دانشجو هستم. این بار کمی کولهام را گشت که گیر دهد. سرانجام به خودکار تبلیغاتی داخل جیب پیراهنم راضی شد که دوستم آمد تو و نفری یک خمینی به طرف داد و از این خوان هم گذشتیم. در باجه بعدی خانمی نشسته بود که مسئول امور بهداشت (قرنطینه و واکسیناسیون) بود. او هم از ما نفری مین تومان خواست. وقتی امتناع کردیم، با دست «قانونی» را که پشت سرش روی دیوار نصب شده بود نشان داد که ورود را بدون کارت بهداشتی غیرممکن میساخت. چانه زدیم و نفری نیم خمینی دادیم و ایشان هم سه سوت پاسپورت را مهر زد.
یعنی با 500 تومان رشوه، «مایهکوبی» شدیم. موقع خروج از پاسگاه به تور یک سرباز جوان خوردیم که او هم رشوه میخواست. هرچه گفت «سرباز محبت لی»، جواب دادم «ترکی بیلمره» یعنی «ترکی نمیفهمم». او که دست بردار نبود آخرش با کمال پررویی سه انگشت دستش را بالا گرفت و به هم مالید که یعنی پول میخواهم. منم خودم را به خنگی زدم تا بالاخره کوتاه آمد و پاسپورت را پس داد. در جمع برای خروج از خاک ایران 3000 تومان «رسمی» و برای ورود به خاک آذربایجان 2500 تومان «غیر رسمی» دادم. اگر سیگار داشتم ارزانتر تمامش میکردم. یک باکس سیگار در کشور غریبه معجزه میکند!
نخجوان
بالاخره وارد شدیم. به همراه یک گروه سه نفره که ترکی بلد بودند برای شهر نخجوان ماشین گرفتیم و 5 نفری داخل لادا نشستیم. اول نفری 1000 تومان طی کردیم ولی آخرش راننده دبه کرد و 1500 تومان گرفت. حتماً باید همه چیز را دقیق پیشاپیش طی کرد وگرنه به راحتی دبه میکنند و به دلیل فقر و تنگدستی تا جایی که بتوانند زیر حرفشان میزنند تا به بهانهای از آدم پول بگیرند. نشستن دو نفر در صندلی جلو ممنوع بود. من جلو نشستم و 4 نفر بقیه عقب! نیم ساعت تا شهر بیشتر راه نبود و راننده در سرازیری برای صرفهجویی ماشین را خاموش میکرد و آن قدر صبر میکرد تا ماشین بایستد، بعد دوباره روشن میکرد. بنزین لیتری 1500 منات (265 تومان) بود که خیلی گران محسوب میشد. راننده شمایل حضرت علی از آیینه جلو آویزان کرده بود ولی اسمش را نمیدانست و فقط گفت «مَرد خدا یا مَرد نیک».
بیشتر ماشینها لادا یا ولگای قدیمی روسی بودند. تعدادی ماشین مدل بالای اروپایی هم هست که قیمت ارزانی دارند. شاید یک بنز 70 میلیونی را بتوان 7 میلیون خرید که احتمالاً از کشورهای اروپایی میدزدند، به کشورهای بی در و پیکر میبرند و با رشوه به مقامات و پلیس مدارک جدید صادر میکنند. شنیده بودم وضعیت جادهها خیلی خراب و پر از چاله چوله و دست انداز است، ولی وضعیت راه ها بر خلاف تصورم خیلی افتضاح نبود. شاید چون سطح توقعم را خیلی پایین آورده بودم این طور به نظر میرسید. هتلهای شهر، که تعدادشان زیاد نیست، بیشتر حالت مسافرخانه دارند و کیفیت خیلی پایین است. بهترین هتل شهر، هتل همجوار «تیجارت مرکزی» است که در حد مطلوبی بود. هتل «تبریز» هم شنیدم هتل خوبی است. کرایه یک اتاق دو تخته به طور میانگین در این دو هتل شبی 20 دلار بود. نزدیک «تیجارت مرکزی» خانمهایی را دیدیم که برخی تاپ یا نیم تنه با دامن کوتاه پوشیده بودند. اول فکر کردیم مردم محلیاند ولی راننده به طعنه گفت: «ببینید اینها هموطنانتان هستند که آمدهاند اینجا!»
هتل فرغانه
به کمک همراهان، که راهنما و مترجم ما بودند، با 10 شروان برای یک اتاق دو تخته در هتل «فرغانه» مستقر شدیم. این هتل حدود 5 کیلومتر خارج شهر است ولی این مزیت را دارد که موبایل ایران آنتن میدهد. کلاً به سختی و با قیمت گران جا گرفتیم چون بیشتر هتلها را هموطنان ایرانی برای سه روز تعطیلات آخر هفته قرق کرده بودند. خیابانهای اصلی شهر بسیار عریضاند. برای نمونه عرض یکی از این خیابانها را قدم گرفتم که برابر بود با 33 بلند گام من یا به عبارتی دو برابر عرض خیابان ولی عصر تهران. البته از خط کشی و نیز ترافیک سنگین خبری نیست و بیشتر خیابانها متروکه به نظر میرسند. تقریباً همه رانندگان آماده مسافرکشیاند و میتوان با «یک خمینی» ماشین دربست گرفت. «ون» خطی هم هست که بین راه مسافر سوار و پیاده میکند و خیلی ارزانتر است.
هتل که گرفتیم دیگر شب شده بود. با همراهان به رستوران/ بار ساده هتل رفتیم. سه همراه ما تبریزی و برای «مأموریت» آمده بودند و مناسبات کاری داشتند: یکی در کارخانه سیمانی «آدم» داشت و سیمان را به قیمت مصوب از کارخانه میگرفت و در ارومیه و تبریز قیمت آزاد میفروخت. دیگری بساز و بفروش بود و تازگی ده واحد آپارتمان ساخته و به خاطر رکود بازار، نگهداشته تا سر فرصت فروش رود و البته نفر سوم بنگاه معاملات مسکن داشت. «زنجیره اقتصادی» در این مورد کامل است چون یکی مواد اولیه را تأمین میکند، دیگری تولید کرده و سومی توزیع میکند! بنا بر اعتراف خودشان پولشان از پارو بالا میرفت و این قدر در میآوردند که نمیدانستند با پول چه کنند.
دلال سیمان متأهل بود و خانمش «به زور» او را فرستاده تا برای تولد دخترشان اسباببازی بخرد. بیشتر برای مشروب آمده و از پانزده سالگی مشروب خورده. گفت: «خدا و پیغمبر جای خود و مشروب هم جای خود». یک بطر ویسکی اسکاچ 5 ساله سفارش داد و با پسته و آلبالو که از ایران آورده بودند گذاشت وسط. جناب بنگاهدار هم متأهل بود. زن داشت و دو صیغه، ولی به خانمش گفته آخر هفته میرود سرعین. ایشان و آقای بسازبفروش (نفر سوم) به عشق «خانمها» آمده بودند. اخیراً حج تمتع رفته بودند ولی خوب، به قول خودشان: «دین و ایمان جای خود، خوش گذرانی هم به جای خود».
یک مرد ترک هم میخواند و هم با سینتی سایزر مینواخت. من که سر در نمیآوردم چه میخواند ولی طفلکی سردرد گرفته بود. دو بار پیشخدمت آمد سراغمان و قرص مسکن خواست که بهش بدهیم ولی متأسفانه با خودمان استامینوفن نیاورده بودیم. دلم برایش سوخت چون در عین درماندگی مجبور بود به کارش ادامه دهد. شب خبری از «خانم ها» نشد و حاج آقاهای ما حسابی در خماری ماندند!
قرار بود صبح به اتفاق شهر را بگردیم، ولی آنها مخفیانه هتل را ترک کردند. البته پول میز شب قبل را حساب کردند. سه همراه جدید پیدا کردیم. این ها بچه تهران و جوانتر بودند. دو نفرشان وکیل پایه یک دادگستری (هم سن و سال خودمان) و دیگری در پامنار کفشفروشی داشت.
اتاق را تحویل دادیم و پاسپورتها را پس گرفتیم. این سه نفر گفتند دیشب ساعت یک، در اتاقشان باز شده و دو تا دختر نخجوانی که میگفتند «غریب لی، یتیم لی» یعنی «غریبیم، یتیمیم و خلاصه جا و پول نداریم» آمدهاند داخل. در آخر «کار» هم نفری 10 شروان ازشان پول گرفته بودند. گویا در اتاقها را زده و هر کدام قفل نبوده آمدهاند داخل. این تازه یکی از ایستگاههای شبانهشان بود. یاد پوسترهای هشداردهنده هنگام خروج افتادم. تصور کردم اگر هر شب فقط دو هتل بروند و فقط یک نفر آلوده باشد، چگونه افراد زیادی ممکنست آلوده شوند. باز هم 5 نفری یک ماشین کرایه کردیم و آمدیم داخل شهر بگردیم.
تاریخ نخجوان
ایالت نخجوان به مرکزیت شهر نخجوان 5500 کیلومتر مربع وسعت و 350000 نفر جمعیت دارد. قدمت شهر در افسانهها به قرن 16 قبل از میلاد باز میگردد. بنا بر روایات مسیحی، کشتی نوح پیش از رسیدن به کوه آرارات بر قله کوه «ایلان داغ» نخجوان توقف کرده و کلمه «نخجوان» در اصل «نوخ چیخان» بوده که به معنی «جماعت نوح» است. یونانیان و رومیها نخجوان را اشغال کردند و سپس پارتها و ساسانیان بر آن مسلط شدند. در قرن هشتم میلادی «امیر حبیب» عرب، نخجوان را ویران کرد و پس از دو قرن استقلال در قرون 9 و 10 میلادی، سپاه ترکان سلجوقی به فرماندهی «الپ ارسلان» در قرن 11 آن را تسخیر کرد. پس از چند بار دست بهدست شدن میان ترکها، مغولان و پارسیان، در قرن 18 نیمه مستقل شد و در قرن 19 میلادی ضمیمه روسیه گردید. در سال 1924 میلادی به فرمان استالین از جمهوری آذربایجان جدا افتاده، در دل ارمنستان محصور گردیده و به جمهوری خودمختار تبدیل گردیده است. نخجوان از میراث فرهنگی و معماری کهن و غنی برخوردار است. مرکز مهم آموزش عالی آن، دانشگاه ایالتی نخجوان است.
وضع شهر و مردم
لباس بیشتر مردم نخجوان از نظر ما «دهاتی» است؛ آزادی پوشش وجود دارد ولی بیشتر خانم ها لباسهای بلند گل گلی شبیه لباس مناطق روستایی ایران میپوشند. جوانها امروزیترند و پسر و دختر سعی میکنند لباس مد روز بپوشند. آزادی اجتماعی در حد وفور وجود دارد: مردم تقریباً مختارند هر چه میخواهند بخورند و بنوشند، هر چه خواستند بپوشند و هر جا خواستند بروند. البته مواد مخدر ممنوع است و تمایلی هم بین مردم نیست. تعداد معتادان، اگر انگشت شمار نباشد، اندک است. مشروب فراوان و ارزان است. بهای یک قوطی آبجو «میلر» 3800 منات یا آبجو «اورست» 3000 منات است. یک بطر ودکای کتابی 4500 منات قیمت دارد. سیگار زیاد میکشند و سیری ناپذیر به چشم میرسند. غذای بیرون گران، کثیف و بیکیفیت است. خوشبختانه ما تن ماهی برده بودیم. یک کباب افتضاح که رویش مورچه و مگس میلولند چند هزار تومان آب میخورد. بار فراوان است و کلاب هم چند تایی. یک کلوپ رقص هم شهرداری ساخته برای نامزدها، عشاق جوان و تازه ازدواج کردهها که میتوانند عصرها بروند آنجا و با هم برقصند. بقیه هم میتوانند تماشا کنند یا بدون ایجاد مزاحمت برای آنان به میانشان بروند. از بالکن و سقف خانهها و آپارتمانها آنتنهای بشقابی روییده است.
آزادی سیاسی چندان زیاد نیست. همه چیز زیر سایه «حیدر علیاف» رئیس جمهور فقید قبلی و خانواده اش است. پس از مرگ حیدر علیاف، پسر گمنامش «الهام علی اف» در انتخاباتی کاملاً «منصفانه» به مقام ریاستجمهوری رسید. خانواده «علیاف» اصالتاً نخجوانیاند. شاید به همین دلیل بیشتر مکانها و ساختمانهای مهم به نام حیدر علیاف نامگذاری شده: موزه حیدر علیاف، کتابخانه حیدر علیاف، مرکز تفریحی حیدر علیاف، پارک حیدر علیاف… شهر حالت پلیسی دارد که یک دلیل آن، وضعیت جنگی آذربایجان و ارمنستان بر سر منطقه مورد اختلاف «ناگورنو قرهباغ» است که در حال حاضر در اشغال ارمنستان است. کامیونهای نظامی در حال انتقال سرباز یا پلیس در گوشه و کنار شهر – در حال مگس پرانی، گشت زنی یا در جستجوی شکار برای گیر دادن به این و آن به هدف رشوهگیری و کسب درآمد جانبی- زیاد به چشم میخورد.
موزه و بازار
از دومین گروه دوستانمان خداحافظی کردیم و به بازدید موزه حیدر علی اف رفتیم. ساختمان موزه مجلل، شیک و بزرگ بود. اما داخل موزه تنها چیزی که دیدیم نشانههای کیش شخصیت بود: عکس های حیدر علیاف از کودکی تا کهنسالی و به هنگام صدارت یا ملاقات با مقامات کشورهای مختلف، دست نوشته ها، فرمان ها و توشیحهای ایشان. با یکی از راهنماهای موزه که شکسته بسته انگلیسی بلد بود چند کلمه صحبت کردم. در محیطی که کاربرد زبان انگلیسی در حد صفر است، همین چندکلمه هم که میدانست زیاد بود. چند ساختمان چشمگیر دیگر در این منطقه بود مانند ساختمان هیأت دولت یا مجلس محلی نخجوان. بازار 57 هم چیزی شبیه بازارهای محلی ایران است. مقداری شکلات، نوشیدنی و ظروف از «آلیس مارکت» -تنها سوپرمارکت تمیز و مدرنی سر راه- خریدیم. صندوقدار با اعتماد به نفس کامل روز روشن 6 شروان سرم کلاه گذاشت!
مقبره مومنه خاتون و مجسمههای باستانی قرون وسطی
در انتهای سفر یک روزه از مقبره مؤمنه خاتون (عکس 1 2 3) و محوطه باستانی مجاور بازدید کردیم. قدمت این آثار به قرن 12 میلادی بر میگردد و نشانگر گذشته غنی ایران باستان است. راهنمای موزه خانمی تحصیلکرده و خوش اخلاق بود و با حوصله و دقت فراوان به ما اطلاعات داد. به ترکی توضیح میداد ولی با زبان اشاره و برخی اسامی و کلمات مشترک تا حد زیادی منظور یکدیگر را متوجه شدیم. با یک بسته شکلات ازش تشکر کردیم. اول نپذیرفت و گفت که من گدا نیستم. ولی گفتیم این فقط هدیه و نشانه «محبت» است و نه چیز دیگر. به کمک یک هموطن ترکزبان دیگر با 4 شروان ماشین دربست گرفتیم و به سمت مرز برگشتیم. در مسیر یک معتاد ایرانی را سوار کردیم. حالش خیلی بد و مواد گیرش نیامده بود. میخواست برگردد جلفا «خودسازی» کند.
بازگشت
در پست بازرسی داستان رشوه تکرار شد با این تفاوت که پولی ندادم. دوان دوان و با اشتیاق فراوان عرض رود ارس را طی کردیم تا با خوشحالی به وطن بازگردیم؛ تمام فیلم دوربین دوستم را در پلیس ایران تماشا کردند مبادا خلافی را مستند کرده باشیم. در جلفا مابقی شروانها را به فروشنده پس دادیم، ماشین را از پارکینگ مهمانسرا در آوردیم و مسیر برگشت را در پیش گرفتیم. شب را در تبریز و داخل پارک زیبای «ائلگلی» یا «شاهگلی» که خیلی هم شلوغ بود چادر زدیم. جمعه صبح راه افتادیم و 3 بعد از ظهر رسیدیم تهران.
مرداد 1383- تهران