Feeds:
نوشته
دیدگاه

Archive for اکتبر 2019

و اما بعد…

نمی دونم این حس عمیقی که بعدش، تو دلم می شینه از کجا می اد و چرا انقدر بزرگه و چرا انقدر احاطه داره و بیشتر از هر جای دیگری تو گلو حس می شه.  چرا همیشه مثل روز اول تازه است و جایش با هر باد پاییزی دوباره تا مغز استخوان را می سوزاند.

Read Full Post »

*

خانه پدری

Read Full Post »

به وقت من

گاهی وقتها، گفتن و شنیدن «دلم تنگ شده، خیلی دوسست دارم بهترینم» عوض اینکه حالت را خوب کند ، حالت را بد می کند. خراب می کند. آقا اصلا ویران میکند. آن هم ۶ صبح یک روز دلگیر پاییزی . یادت می اندازد که یک دوستی داری اون ور دنیا که به وقت آنها شب شده و دل او هم گرفته و هوای هم کردده اید. به وقت های دیگر هم همین است . به وقت عصر و ظهر و غروب.. . به هر وقتی،  یک رفیقی دوستی آشنایی …را جایی، در این جهان گذاشته ام که به وقتش که می رسم دلم برایش پر می کشد.

Read Full Post »

دکتر ژیواگو

دکتر ژیواگو نوشته بوریس پاسترناک روایت مردی است در بحبوحه سرنگونی حکومت تزاری روسیه و شکل گرفتن شوروی و قیام های بلشویکی چپ گرا که دغدغه های فلسفی و درونی اش با به هم ریختگی جامعه اطرافش در هم تنیده شده است. عشق مردو زن فیلم ورای تنازع بورژوازی و کمونیسم تعریف می شود و به طرز معجزه گونه ای از قالبهای سنگین و شرایط خشن حاکم برجامعه فارغ است. زن پرستار شاید نمادی از سرزمین است که هرکس به فراخور خود از آن بهره می جوید ولی حقیقت آن را که عشق است تنها مردی در می یابد که زخمی ها را از هر جبهه ای مداوا می کند.پزشکی که از مرزبندی های عقیدتی و سیاسی عبور کرده است و نگاهی جهان شمول دارد.او برای جانها و آدمیان در شکل فردی شان ارزش قائل است و خوشحالی و غم و عشق و ترس برایش در اشعارش تجلی می یابد. هرچند که او را متهم به یاس مبتذل فلسفی و دغدغه های اگزیستانسیالیستی از سر بی دردی می کنند ، اما بعدها تنها این اشعار اوست که می ماند. آنهایی که با عشق و شور به زندگی سروده است.همه رفته اند: افسران این ارتش یا آن جبهه متخاصم .. وفقط گل های زرد به نشانه درخشش آفتاب کم جان روی برف های زمستان ، مانده است. همانها که تلالوشان نشان رسیدن بهاری دوباره خواهد بود.

 

هنگامی که شب فرا می رسد، اهریمنم فرا می رسد
و دیون کهنه را به یادم می آورد
در لحظه ای کوتاه سکوت سهمگین می شود
اما من می خواهم در همین لحظه
داستان همه زندگی ام را
در برابر تو بگسترانم
و این جام مرمرین را پیش پای تو بشکنم.
در شهر دور از هیاهو
جشن را تدارک می بینند
خداوندا میخواهم مرمرکی را که این تنگ از آن پابرجاست، نثارت کنم.
دانه های اشکم بر پاهایت ریخته است
پاهایت را که من برسر زانوانم دارم
مروارید های گردنبندم آنها را پوشانیده است
و در موهایم ناپدید شده است.
روی زمین این درد این رنج این عظمت
این قدرت و توانایی برای کیست؟
من می میرم
اما در روز سوم دوباره زنده می شوم
و اعصار و قرون چونان قایق هایی در جریان آب
بجانب پرتو من شنا می کنند
و من آنان را داوری می کنم

بخشی از کتاب #دکتر_ژیواگو
نوشته #بوریس_پاسترناک

Read Full Post »

*

این صحبتهای  اندرو سولومون است. کسی که مدتها از افسردگی رنج می برد و بعدها تحت درمان قرار گرفت و پس از آن زندگی خود را وقف تحقیق و تلاش برای پیدا کردن راههای مهار افسردگی برای همه کسانی که با آن درگیر هستند ، کرده است.

لحن حرف زدنش یک جور خاصی است که انگار هر لحظه ممکن است بغضش بترکد.ولی خودش را نگه داشته است. من را به یاد خودم می اندازد وقتی با روانشناس صحبت می کنم.

از کلماتی برای توصیف حالت افسردگی استفاده می کند که بی نهایت ملموس و شبیه چیزی است که مبتلایان از آن رنج می برند ولی اکثرا به درستی نمی توانند بیان کنند.

او می گوید اکثرا ادم ها این پرسش های اگزیستانسیالیستی را دارند ولی تنها برای بخشی از آنها این پرسش ها باعث می شود از رسیدگی به امور روزمره شان باز بمانند. چون اکثرا ادم ها با پرداختن به امور دیگر خود را از فکر کردن به این سوالات منحرف می کنند.

این که تا چه حد این مشکل فراگیر است و پنهان می شود. حتی از جانب دو شریک زندگی که هردو از این عارصه رنج می برند ولی از حال یکدیگر خبر ندارند چون فکر می کنند اگر مطرح کنند نشانه ضعف انها در زندگی مشترک تلقی میشود.

شاید نکته مهم همان است که انهایی که بیماری خود را می پذیرند و سعی می کنند با تمرین و دارو و مراقبت آن را کنترل کنند، بسیار موفق تر از آنهایی هستند که بیماری خود را کتمان یا کاملا بهبود یافته می پندارند و آن را تکذیب یا پنهان می کنند‌ . به عبارتی اصل این است که این پذیرش وجود داشته باشد تا بیمار خودش بتواند و بخواهد به خودش کمک کند.

نقطه مقابل افسردگی ، خوشبختی نیست. «شور زندگی» است.

Read Full Post »

*

الهی قمشه ای

~

باز گردد عاقبت این در بلی
رو نماید یار سیمین بر بلی
ساقی ما یاد این مستان کند
بار دیگر با می و ساغر بلی
نوبهار حسن آید سوی باغ
بشکفد آن شاخه‌های تر بلی
طاق‌های سبز چون بندد چمن
جفت گردد ورد و نیلوفر بلی
دامن پرخاک و خاشاک زمین
پر شود از مشک و از عنبر بلی
آن بر سیمین و این روی چو زر
اندرآمیزند سیم و زر بلی
این سَرِ مخمورِ اندیشه پرست*
مست گردد زان مِیِ اَحمر؟ بلی!
این دو چشم اشکبار نوحه گر
روشنی یابد از آن منظر بلی
گوش‌ها که حلقه در گوش وی است
حلقه‌ها یابند از آن زرگر بلی
شاهد جان چون شهادت عرضه کرد
یابد ایمان این دل کافر بلی
چون براق عشق از گردون رسید
وارهد عیسی جان زین خر بلی
جمله خلق جهان در یک کس است
او بود از صد جهان بهتر بلی
من خمش کردم ولیکن در دلم
تا ابد روید نی و شکر بلی
#مولانا

*این «اندیشه پرست» هم از اون ترکیب های باحال و بجای مخصوص خود مولاناست.

 

Read Full Post »