566

صحابه‌ای از نقی پرسید: «آیا خدا وجود دارد؟»

نقی پاسخ داد: نمی‌دانم.

و جمعی از این که امام به ندانستن اعتراف کرده، خشتک‌ها دریدند. صحابه‌ای دیگر پرسید: اگر به وجود خدا شک دارید بر چه اصولی زندگی می‌کنید؟

_ انسانیت

و اصحاب خشتک دریده شده‌ی امام بعد از شنیدن این پاسخ حضرت کلا از وسط جر خوردند. امام مات و مبهوت به اصحابی که از وسط به دو نیم تقسیم شده بودند نگاه کرد و گفت: «هه هه شوخی کردم بابا. چرت گفتم دور هم باشیم بخندیم.. ذوالنقار که این جاست. پس اینا چه جوری نصف شدن!! !» امام شانه بالا انداخت و گفت: «نمی‌دونم» و آب انگور نوشید.

کتاب تحول نقنوستیسم _ جلد 3 _ بخش نقنوستیک‌های‌های معروف _ صفحه 563 _ خط دوم به بعد

بیان دیدگاه