Archive for آوریل 2009

آنفولانزا از نوع خوکیش!

آوریل 29, 2009

تب این آنفولانزای خوکی در هال بالا گرفتنه. هر روز خبر تازه‌ای از مورد جدید در کشور جدید. سازمان بهداشت جهانی هم پله پله درجه هشدار بیماری رو بالاتر میبره. تا دیروز ۴ و امروز به سمت ۵!، یعنی پاندمی. به قول یک مسوول اقتسادی اروپایی در این اوضاع و اهوال اقتسادی «همین یکییو کم داشتیم!». جالبه که در آشفته بازار سقوت بیش از پیش سهام هتلها و شرکت‌های گردشگری سهام شرکت داروسازی روشه سازنده داروی ضدآنفولانزای Tamiflu در حال افزایش دایمه!! بالاخره وقتی مریضی میاد نون دکتر جماعت تو روقنه، و وقتی مریضی خیلی شدید میاد نون جماعت قبرکن ! فعلا این آنفولانزا جایی بین دکتر و قبرکن در نوسانه!!

در این هیر و ویر سخنان معاون وزیر بهداشت اس‌راییل کلی خوندنیه! ایشون فرمودند از اونجا که مسلمانان و یهودیان خوک رو نجس میدونن گفتن اسم «خوکی» توهین به مقدسات به هساب میاد!! و پیشنهاد دادن اسم آنفوانزای مزکور به «مکزیکی» تقییر کنه! راستم میگه بنده خدا! «خوکی» هم شد اسم؟!

در عین هال جامعه خوکها و پرورش‌دهندگان و تولیدکنندگان خوک امریکا و کانادا هم به جنبش افتادن که نخیر! در سلامت و پاکیزگی خوکهای منتسب به ما هیچ جای شک و شبهه‌ای نیست و این توهین قابل تهمل نیست و این اسم باید تقییر کند و هکزا!!

نبرد بر سر لهاف ملا بالا گرفته است!!

قند پارسی همگون می‌شود!

آوریل 23, 2009

امروز در هین ناهار با همسر گرامی بهس جالبی کردیم! (البته وازه و مبرهنه که که بهس هین ناهار تا چه هد مبتنی بر شواهد و مستنده!)

سهبت از زبان فارسی شد و پیچیدگی و قانونمندیش. و اینکه قانونمندی و نزم ساختار یک زبان نشانه فربه‌گی فرهنگ مرتبت با اونه.

گزاره اول این بود: گفتار و نوشتار زبان فارسی اونتور که باید قانونمند نیست!

این بی‌نزمی هم در گویش و هم در نوشتار وجود داره، که بهس سر ناهار بر نگارش و نوشتار زبان تمرکز داشت.

  • وجود اینهمه هروف با مخارج مشابه مسل: ز ذ ظ، ت ط، ه ح، ق غ، ا ع و …
  • نبود یک ساز و کار نوشتاری برای بیان هرکت و سکون هروف
  • نبود یک ساز و کار هماهنگ برای ارتبات کلمات به هم در قالب سفَت و موسوف و ..

از نزر ناهارخورندگان مزکور این بی‌قانونی زبان فارسی رو به زبانی سخت آموزش بدل کرده. شما باید بسیار کلمه بدونید و به قول اجانب vocabulary کاملی داشته باشید تا از یک ترف بین اینهمه ت و ز افتراق بذارید و از ترف دیگه خودتون به این اسکلت بی‌هرکت زبان، بسته به شرایت هرکت بدین.

سوال اول: کنجکاوم بدونم خواننده وبلاگ هم با گزاره اول موافقه یا موتقد به شکر بودن و کامل بودنشه

سهبت از راه هل شد! ناهارخورندگان بر این عقیده بودند که با فرز پزیرش گزاره اول، گشتن به دنبال راه هل برای اون در شرایت کنونی مملکت نه اولویته و نه امکان‌پزیر! چون از ترفی در خیلی مهمترهاش قوته خوردیم و در نیومدیم هنوز، و از اون یکی ترف این جور دستکاریهای زبان کلی متولی و تلبکار پ‍یدا میکنه و داستان پیراهن عسمان است و دستمال قیسریه! ولی ترفین بهس جهت ادامه ناهار به راه‌‌کارهایی هم در این زمینه دست پیدا کردند!

در میانه ناهار بنده نگارنده تسمیم گرفت از این پس برای مدت معلوم و به سداق معلوم از خیر هروف هم‌صدای متقیرالقیافه بگزره و همگون بنویسه!

گزاره دوم: یک راه هل نه چندان پرخرج هزف کامل هروف هم‌صدا و تقلیل به یک هرفه!

راه دیگر البته هزف کلمات عرَبی هزم شده در فارسی بود، که به دلیل هزینه اسربخش نبودن (و البته زیبایی خیلی از این کلمات و جزب شدنشون در زبان فارسی) کنار گزاشته شد.

سوال دوم: کنجکاوم بدونم خواننده وبلاگ این راه‌کار رو درست و مفید میدونه یا توهین‌آمیز و من‌درآوردی و بی‌فایده.

خلاسه اینکه تا پایان ناهار ما این مشکل مهم در نگارش فارسی رو هل کردیم! البته بهس‌های ریز و درشت دیگری هم شد، مسل اینکه در تایید این همگون‌سازی، این همون بلاییه که ما بر روی کلمات فارسی‌سازی شده از دیگر زبانها هم میاریم. مسلا ما که در فارسی th یا θ نداریم اون رو خیلی راهت و بدون عزاب وجدان t تلفز میکنیم و از این قبیل‌ها!!..

جای شما خالی! البته!…

‍‍پس نوشته! در همین راستا و نزر به اهمیت مساله قند پارسی من این نزرسنجی رو هم در سروی مانکی! (survey monkey)  تراهی کردم (چون از این نزرسنجی وردپرس سر در نیاوردم)، شما میتونین برین و جواب بدین، و بعد آزادین هر کار دیگه‌ای خواستین بکنین! اینجا

قرمز

آوریل 21, 2009

ما بر خود لازم میدانیم  بدینوسیله اعلام کنیم که آن شیء قرمز رنگ مذکور نه آنگونه که برخی مغرضان ادعا میکنند گوجه فرنگیست! و نه صرفا بنا بر آنچه برخی گفته‌اند یک «شیء قرمز رنگ» خشک و خالی!

Switzerland UN Racism Conference

شیء قرمز رنگ به کار رفته یک «دماغ دلقک» است، نه چیز دیگر! لطفا تصحیح بفرمایید!

ستاد خودجوش مردمی حمایت از اشیاء قرمز رنگ مقیم مرکز!

پانوشت: این همه توجه و جنجال رسانه‌ای بر قرمزی رنگ شیء مذکور جای مطالعه و پی‌گیری جدی داره از نظر من!

سنجابها و دانایان!!

آوریل 17, 2009

حوالی ۷ صبح، یک روز آفتابی و نیمچه بهاری!

[سنجاب یک موش آ‍پگرید شده‌است! همون رفتارها، همون حرص‌وآزها، همون دم بلند، و همون صدای جویدن لاینقطع! ولی نمیدونم چرا انقدر که همه از موش میترسند و فریاد میکشند و نفرین میکنند به سنجاب اینطور بامحبت و لذت خیره میشن! شاید ذهنمون اینطور تربیت شده، شاید دم پشمالو به جای دم تیز و باریک این حس رو ایجاد میکنه، شاید قیافه سنجاب خشونت کمتری داره، و شاید در پشت ظاهر مشابه روان متفاوتی هست و ما این تفاوت رو میبینیم و نمیفهمیم!]

دو سنجاب با سرعت سرسام آوری روی نرده‌های توری یک ورزشگاه میدوند. سنجاب قدامی دانه‌ای برگرفته! و سنجاب خلفی در آتش حرص میسوزه و در اون لحظه ایمپالسیو فقط و فقط به این فکر میکنه که اون دانه باید مال او باشه نه دیگری!

در یک لحظه سنجاب قدامی تصمیم میگیره که پایین بره و تقریبا به سمت خیابون سقوط آزاد میکنه! سنجاب خلفی متوجه قصد قدامی میشه و به سرعت روی توری به سمت ‍پایین میدوه! اما یه اشتباه کوچیک رخ داده! سنجاب خلفی هنوز در مرحله‌ای از تکامل نیست که درک کنه میشود دیواری ساخت که هم مانع باشه و هم ترانسپارنت! خلفی از سمت دیگه توری پایین اومده و حالا هردو سنجاب روی زمینند ولی در دو سمت توری!! شما اگر به جای قدامی بودید چه میکردید؟ شاید به راحتی مینشستید و در مقابل چشمان از حدقه درآمده خلفی که از پشت توری بهتون خیره شده دانه مورد نظر رو با طمانینه میجویدید!

متاسفانه قدامی هم هنوز به اون درجه از تکامل نرسیده که بدونه چه لذتی در این شکنجه روانی نهفته است! اون تنها چیزی که میبینه سنجابی خشمگین ‍پشت توریه، و در نتیجه دانه به دهان و سراسیمه میدوه تا از میدان دید خلفی دور بشه…

همه چیز خیلی سریع رخ میده! دویدن روی توری، سقوط آزاد، فریاد از سر خشم خلفی، و فرار مضطربانه قدامی،…و همزمان شدن دویدن قدامی از عرض خیابان کوچک با عبور یک اتومبیل و …قرچ!! فکر کنم راننده حتی نفهمید چه اتفاقی افتاده!!!

قدامی بر کف خیابون میلرزه و دایره سرخرنگی که سر میخکوب شده‌اش بر آسفالت رو احاطه کرده آرام‌آرام شعاعش افزوده میشه…

چقدر سنجابها شبیه آدمها هستند! چقدر مرگ ناگهانی و بی‌خبر سر میرسه، و چه زود یک زندگی تموم میشه…

گاهی فکر میکنم بشریت در تمام طول تاریخ اشتباه کرده! شاید میشد بجای ‍پرستش و کرنش دائم به اون دانای کل که داره داستان رو از بالا و بیرون میبینه، کرنش و پرستشی که بشر خودش هم میدونسته که اون دانای کل بهش احتیاجی نداره، با اون از در همکاری در اومد! قدرتش رو به خدمت گرفت و به جای بدعادت کردنش با هدیه و رشوه به عنوان مشاور استخدامش کرد! اون وقت فقط کافی بود که قدامی چند تا سوال ساده بکنه، تا بهش بگم که چطور هم میتونه از دانه لذت ببره، هم خلفی رو در آتش حرص و آز بسوزونه، و هم مدتی بیشتر زنده بمونه…

شعار هفته

آوریل 11, 2009

مدتهاست که سعادت مطالعه شعار و حدیث بر در و دیوار رو نداشتم. چند روز پیش در حین جستجو در عکسهای قدیمی با  این دوتا عکس مواجه شدم که با وجود کیفیت ‍پایین سرشار از معنا و معنویت بودن. حیفم اومد شما رو هم در این ثواب مضاعف شریک نکنم.

اولی بر دیوار یک ورزشگاه نقش بسته و در زمینه اهمیت ورزش برای گروههای مختلف سنی بیان شده. البته برادران عزت اللهی ظاهرا به اهمیت این موضوع واقف نبودن.

image0151

دومی هم که بر نرده‌های اورژانس بیمارستان شهدای تجریش نصب شده تا روح تازه‌ای بدمه بر روانهای دردمندان و بیماران بدبخت!

image0213

شرمنده بابت کیفیت! موبایلمون ظرفیتش در همین حد بود! البته این چیزی از ارزشهای نوشته‌ها کم نمیکنه!

آينولينداله!

آوریل 5, 2009

اسباب‌كشي كردم! در يك حركت زيبا(!) با استفاده از مطالبي كه اينجا و اينجا ياد گرفتم بند و بساطم رو از بلاگفا جمع كردم و اومدم وردپرس!

در عين حال از فرصت استفاده كردم و اسم و رسمم رو هم تغيير دادم! از «اوتناپيشتيم» به «ناريا»!

اولين پست وبلاگ قبلي (كه البته اونم به جديديه منتقل شده) عنوانش بود «يعني چي؟»! و در اون به معرفي اسم اوتناپيشتيم پرداختم.اوتناپيشتيم از جاودانان بود. جاوداني كه اگرچه شايد در زمان طوفان بزرگ مردمان رو بر كشتي نشونده و نجات داده بود(و به قدرداني همين كارش افتخار جاودانگي رو در كنار خدايان به دست آورده بود) در داستان گيلگمش شخصيت متفاوتي ازش نشون داده ميشه. اون به همراه همسرش در سرزميني دور در پشت درياهاي تاريك زندگي ميكنه، راحت و خوشگذران! اين راحتي و لميدگي(!) انقدر براي گيلگمش در اولين برخورد غيرقابل هضمه كه ميگه: «اینک من به تو مینگرم، به اوتناپیشتیم! و ظاهر تو با من یکی است. چیز غریبی در سیمای تو نیست. گمان میکردم تو را چون قهرمانی آماده نبرد خواهم یافت. اما تو بر بستری آسوده لمیده ای! با من راست باش! چگونه به جمع خدایان راه یافته ای؟»! اوتناپيشتيم، اگرچه جاودانه، ولي به تاريخ پيوسته، يك خاطره تجسم يافته‌است. يك قهرمان مرده است! و براي امروز، براي گيلگمش، كاري ازش ساخته نيست!

اما اسم وبلاگ جديد رو «ناريا» گذاشتم. داستان ناريا در جهان ديگري رخ ميده! با مردمان و خداياني ديگر! ولي با همون آرمانها و سرنوشت‌ها. در «سرزمين ميانه»!

وقتي كه هنوز زمان و مكاني آفريده نشده بود. در اون جاودانگي نخستين از فكر ايلواتار آينور زاده ميشن. ارواح مقدس! هر كدام از اونها در بدو آفرينش، بي‌خبر از وجود ديگران شروع ميكنه به زمزمه كردن آهنگي كه ناخودآگاه از ذهنش ميتراوه. اينجاست كه آينور صداي آواز همديگه رو ميشنون، و اين آگاهي باعث ميشه كه اون آواز مبهم در ذهن هركدومشون شكل بگيره و قوام پيدا كنه. و آينور شروع ميكنن به تمرين كردن آوازي كه كم‌كم بلند تر و هماهنگتر ميشه. هر كس در جاي خودش نوايي از اين آهنگ مقدس رو مينوازه. و ايلواتار به وسيله اين آهنگ الگويي از همه اونچه كه آفريده خواهد شد و رخ خواهد داد رو نمايش ميده. اين آواز مقدس آينولينداله‌است!

اما همه چيز به همين خوبي پيش نميره! ملكور كه در ميان جاودانان قدرتمندترين و آگاه‌ترين به افكار ايلواتار بود، كنجكاوانه شروع ميكنه به تمرين كردن تم‌هايي كه نه از ايلواتار كه از ذهن «خودش» منشاء گرفته! اين كار به مذاقش خوش مياد! بيشتر و بيشتر! و ناگهان در هماهنگي آينولينداله خلل ايجاد ميشه و كسي در ميانه اركستر خارج مينوازه!…و مورگوت خداوندگار تاريكي زاده ميشه…

تاريخ سرزمين ميانه مملو از داستانهاي اين مبارزه جاودان ميان مورگوت و والار (آينور) ، بدي و نيكي، تاريكي و روشني‌يه…هزاران سال بعد، پس از شكست و پنهان شدن مورگوت، سائورون (كه روحش رو در اختيار پليدي مورگوت قرار داده بود) با اقوام الف از در دوستي درمياد، و تظاهر به پشيماني ميكنه. در معادن ارژيوم گروههايي از الف‌ها كه به دنبال افزايش مهارت و قدرت بودند ازش استقبال ميكنن و در سال ۱۵۰۰ دوران دوم با راهنمايي اون حلقه‌هاي قدرت رو ميسازن.۱۶ حلقه با نظارت مستقيم سائورون ساخته ميشن، و يك حلقه (همان تاريك‌ترين و قدرتمندترين حلقه) بوسيله شخص سائورون ساخته ميشه. اما در ميان الف‌ها كساني بودند كه به اين محبت ظاهري سائورون بدبين بودند و به دنبال چاره‌اي ميگشتن. در سال ۱۵۹۰از دوران دوم سلبريمبور نوه فئانور دور از چشمان تيزبين سائورون سه حلقه ديگه رو ميسازه كه به حلقه‌هاي الفي معروفن. حلقه‌هايي كه پليدي اونها رو آلوده نكرده.

Three Rings for the Elven-kings under the sky,
Seven for the Dwarf-lords in their halls of stone,
Nine for Mortal Men doomed to die,
One for the Dark Lord on his dark throne,
In the land of Mordor where the shadows lie.
One Ring to rule them all, One Ring to find them,
One Ring to bring them all, and in the darkness bind them,
In the land of Mordor where the shadows lie.

اين سه حلقه توسط حاملان حلقه نگه‌داري ميشه تا روزي كه در مبارزه نهايي با سائورون و مورگوت به كمك بيان. حلقه اول حلقه آتش «ناريا»ست، از ياقوت سرخ. دوم «ننيا»ست، حلقه آب. و سوم «ويليا»ست، حلقه هوا. اين حلقه‌ها تا زماني كه در دستان حاملان باشند از ديد سائورون پنهانند. ناريا و ويليا به گيل گالاد سپرده شد و ننيا به گالادريل. گيل‌گالاد ناريا رو به كيردان كشتي‌ساز داد و در نهايت حلقه به گندالف رسيد.

«اين انگشتر را بگير! زيرا كوشش و مسووليت تو گران خواهد بود.اما بدان كه در هر كار پشتيبان توست و تو را از فرسودگي محافظت خواهد كرد. زيرا كه اين انگشتر آتش است، و با آن اي بسا بتواني شهامت كهن را در دنيايي كه رو به سردي نهاده برافروزي!»

اين وبلاگ رو هم به نام يك جاودان ديگر گذاشتم! اما نه جاوداني لميده و به تاريخ پيوسته. جاوداني كه مسووليتي بزرگ بر دوش داره. كه سعي ميكنه «شهامت كهن رو در دنيايي كه رو به سردي نهاده برافروزه»!…

ps1: البته از جوگيري‌هاي مرتبط به نام‌گذاري كه بگذريم! من همون آدم قبلي هستم و قرار نيست مبارزه‌اي در اينجا شكل بگيره! و هنوز يه مطلب «ميتراي ايراني و ميتراس رومي…» به خوانندگان بدهكارم!!

ps2: بوك‌مارك يا فيوريت مرتبط به وبلاگ اينجانب را در بروزر خود تغيير دهيد! اوتناپيشتيم اسباب‌كشي كرد!!


طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید