38
دیشب کلام تو را بر سر گذاشتیم اما آنقدر سرمان از سودا پر بود که کلام تو در آن جا نشد.
دیشب کلام تو را بر سر گذاشتیم اما آنقدر سرمان از سودا پر بود که کلام تو در آن جا نشد.
هر شب با هزار قصه، کودک بازیگوش عشق را می خوابانم اما هنوز سپیده سر نزده که بیدارم می کند و از من می خواهد با او قایم باشک بازی کنم.
چشم می گذارد و من که جز یاد تو جایی ندارم هر بار در آنجا پنهان می شوم.
چه آسان هر بار مرا پیدا می کند!
آی عشق، در این روزگار شتابزده چه سخت می شود تو را نگه داشت!
و چه سخت می شود بی تو زیست!
پ.ن: حین نگارش این متن زنگ خانه نواخته شد و رشته ی کلام از دستم خارج شد و دیگر آنچه در ذهنم بود یادم نیامد و تقریبا نیمه کاره ماند.
رفتم به باغ. جایت چه سبز بود! پر از بوی آب رود و چوب درختان. تنها عطرهایی که مرا به سرفه نمی اندازند.
از یادها و خاطره ها چرخی زدم. زمین مرا با سبزه هایش در آغوش گرفت. به یاد آوردم زنده باشم یا مرده زمین تنها کسی ست که آغوشش همیشه برایم باز است.
به بالای سرم نگاه کردم. چشمم به آسمان افتاد. چقدر با آن پیراهن آبی اش آن روز جذاب تر شده بود. فکر کردم بی جهت نیست که زمین عاشق آسمان است.
برخاستم درختی را در آغوش کشیدم و خود را به دست نوازش شاخه هایش سپردم. شکوفه هایش را بوییدم و بوسیدم.
چشمم به تپه ای افتاد که کودکی هایم از آن بالا می رفت. آن جا که من و هم بازی هایم آرزوهایمان را بالا می بردیم به امید یافتن کشف دنیایی دیگر. نمی دانم چه رازی ست که انسان از همان کودکی به فکر هجرت است و کشف سرزمین های تازه.
کودکی هایم چه ناب بود! تو کنارم نبودی اما تو هم آن وقت ها کودک بودی همبازی کودکانی دیگر. با رویاهایی شاید شبیه رویاهای من. حالا من و تو بزرگ شده ایم. آنقدر که غم هایمان را از هم پنهان کنیم. آنقدر که نخواهیم همدیگر را ناراحت ببینیم. آنقدر که ...
چه خیابان ها که ورود ممنوع شده اند; بی که نشانی داشته باشند!!!
آه بانوی حاضر در تمام روزهای زندگی ام!
راستی
چند وقت بود که خیره در چشمهایم نگاه نکرده بودی؟
که رنگش را دیگر گونه می بینی.
هرچند شاید حق با تو باشد
از آن زمان
که طلایی گیسوان کودکی ام به عزا نشست
شاید
باید فکر می کردم
که روزی
شب چشمانم نیز
خواستار طلوع خورشید باشند
اما باور کن
دیگر رنگ چشم هایم برایم مهم نیست
تنها می خواهم نوری داشته باشند
نا روز دیدار از حسرت بسته نمانند
آخر می دانی؟!
چشمان خسته ام
هرشب
مشق دیدار می کنند.
کمی بنشین
موهایم را که شانه کنم
برایت می گویم
از قصه ی دختری
که تشنگی را به جان خرید
اما شرابی جز عشق نخواست.
...
کمی صبر کن
بگذار موهای پشت گوشم را بالا ببندم
و به عنوان حقی برای خود
قسمتی از داستان را ناگفته بگذارم
ببین!
زیباتر نشده ام؟
حالا ادامه ی داستان را مو به مو بخوان
و برای آن که خوابم کنی
هر چقدر که می خواهی
قصه بباف عزیزم!
به سویت می شتابم
تو را تنگ در آغوش می گیرم
آنگاه که مست و مدهوش می شوی
بی اعتنا از کنارت می گذرم!!!!!
پ.ن: تقدیم به طوفان حوادث!
نفرین به تقاطع ها؛ آن گاه که مسیر دست هایمان را از هم جدا می کنند.تو خیلی زود نقطه ای می شوی در دوردست و من سوار بر مرکبی دیگر نقطه ای ...
از پلک هایم پرده ای می سازم و تصویر تو را چون فیلمی خاطره انگیز بارها و بارها می بینم.
چشمانم را که باز می کنم؛ حقیقت تلخ: تو نیستی!
اشک ها به سرعت صفحه ی نبودنت را تار می کنند. اما اشک هم تسلای کمی ست بر داغ نبودنت.
دستم را بالا می برم تا... اما دیگر دیر شده است. آهسته آنسان که دیگر مسافران نشوند زمزمه می کنم:
به امید دیدار
به تو نیاز دارم برای تنظیم گام های قلبم
برای بالا رفتن از بلندترین شاخه ی احساس و چیدن عشق برای تو
برای آن همه " فدایت شوم" که هر بار در دلم می گویم
آن همه بوسه که دور از چشمت برایت می فرستم
برای گفتن "هوا چه خوب است" و در ادامه نگفتن " کاش تو بودی با من و یک خیابان طولانی"
به تو نیاز دارم
که اینجا به تو بگویم: "دوستت دارم"
و تو هرگز ندانی این "تو" کیست.
پ.ن۱: مهربانی ات را سپاس