ترانه دلتنگی

 

هر بار که آمده ای
آخرین بار بوده است
و هربار که رفته ای اولین بار
فردا تو را
برای اولین بار خواهم دید
همانطور که دیروز
برای آخرین بار دیدمت
شاید امروز نیز صدایت
که بارش شیرین توت
بر پرده کتای است
دهانم را آب بیندازد
ماه نیستی
تا در قاب نقره ای ات
هر بار که نو می شوی
حکایتی کهن باشد
افتاده به جان من
آغوش شعله وری هستی
که در چشم بر هم زدنی
کن فیکون می کنی مرا
و هر بار که رفتنم را
از پاگرد پلکان
تماشا می کنی
مانند قزل آلای نگون بختی
که یک عقاب تیز چنگ
از رودخانه قاپیده باشد
گیجم و نمیدانم
چه بر سرم آمده است

............

عباس صفاری

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 20:19  توسط گیلدا ایازی  | 

اشتباه نکن
نه زیبایی تو
نه محبوبیت تو
مرا مجذوب خود نکرد
تنها آن هنگام که روح زخمی مرا بوسیدی
من عاشقت شدم

شمس لنگرودی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:30  توسط گیلدا ایازی  | 


من
اتفاق عجیبی وسط زندگی ات بودم
و تو
معمولی می مانی از فردا
حرف های معمولی
عشق های معمولی
زنان معمولی

معمولا
اتفاق ها

هر روز نمی افتند

.............

مهدیه لطیفی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 20:13  توسط گیلدا ایازی  | 


و من همیشه دیر رسیدم
شاید
هربار با قطار قبلی
باید می‌آمدم
وقتی که جامه‌دانم را می‌بستم
پیراهن‌ام به یاد تو تا می‌خورد
و خواب اهتزازش را
می دید
وقتی رسیدم اما ...
آه !
با آن جنین خواب‌های هزاران سال
چه باید
می‌کردم ؟
پیراهن من آیا
باید به قامت‌اش
کفنی می‌شد
می‌پوسید ؟
تقدیر من همیشه چنین بود
و شاید این طلسمی‌ست
که تا همیشه دست نخواهد خورد
روزی کنار رودی
مردی کلید بخت‌اش
در آب
افتاد
و آن کلید را
شیطان‌ترین ماهی‌ها
بلعید
و سوی دوردست‌ترین دریاها
گریخت
و یک نفر که پیش‌تر از من رسید
صیاد شاه‌ماهی من شد
و من دوباره دیر رسیدم
قلاب من گلوی مرا می‌درد
و تو به هیات پریان
در آب‌های دور
تن‌ات را
می‌شویی
...................

حسین منزوی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 20:11  توسط گیلدا ایازی  | 


پاییز را
به هیچ می‌انگارد
دستی که دست‌های ترا دارد
...........................
سیدعلی میرافضلی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 20:8  توسط گیلدا ایازی  | 


وقتی که اعتماد من
از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ‌های کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون می‌بستند
و از شقیقه‌های مضطرب آرزوی من
فواره‌های خون بیرون می‌پاشید

وقتی که زندگی من
هیچ‌چیز نبود
هیچ‌چیز به جز تیک‌تاک ساعت دیواری
دریافتم
باید، باید، باید
دیوانه‌وار دوست بدارم
کسی را که مثل هیچ‌کس نیست

..........................
فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 20:7  توسط گیلدا ایازی  | 



سه شنبه

چرا تلخ و بی حوصله؟

سه شنبه

چرا این همه فاصله؟

سه شنبه

چه سنگین !چه سرسخت ؛ 

فرسخ به فرسخ!

سه شنبه

خدا کوه را آفرید

.............

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد ۱۳۹۲ساعت 23:43  توسط گیلدا ایازی  | 


من از قفس تنهايى خويش 

بيرون نخواهم آمد!

ولى در اين تنهايى

جهان با من است.

و من بيهوده

در ماوراء جهان

جهانى ديگر را

آرزو مى كنم

.........

بیژن جلالی 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 0:28  توسط گیلدا ایازی  | 


چه می‌شود کرد
دنیا همین خرابه بود
که به ما دادند
و ما به دست‌ خود خراب‌ترش کردیم

با هم نساختیم
هر یک خانه‌ای بنا کردیم
با دیوارها و دری
که پشت‌شان پنهان شدیم

و هرگاه دلتنگ می‌شدیم
در را باز می‌کردیم
به امیدِ دیدار
با دیوارِ روبه‌رو

.......

شهاب مقربین
+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 0:24  توسط گیلدا ایازی  | 


نمیدونم چرا دنیا فقط شده پر از جنگ و دعوا... جنگ و خونریزی ....  جنگ و جنگ و جنگ.... از آفریقا .. تا آسیا ... یا اروپا .. یا خاورمیانه و خاور دور و  خلاصه هیچ کجا بی نصیب نیست. همه جا آدمها با هم درگیرن نمیدونم چرا ؟؟؟ یعنی باید چه اتفاقی بیفته که ما بفهمیم دقیقا برای چی داریم زندگی میکنیم؟؟ واقعا برای چی؟ پیشنهاد میکنم رمان " همه میمیرند " نوشته سیمون دوبوآر رو اگه فرصت کردین بخونین!

....................................................

پیامبری گمنامم 

با رسالتی باستانی و خاک خورده

اما هنوز استوار ایستاده ام 

روی مداری نحس 

که مثل طناب دار 

میچرخد برگردن زمین

هر روز سخت تر و سخت تر

تا سایه مرگ گسترده تر

چنبره بزند بر آخرین نفسهای زمین


هنوز ایستاده ام صبور ... مطیع

منتظر فرصتی تا به تو بگویم

ماه قرن هاست پشت ابر مانده

و ما وارثان تاریکی 

با خون از هر بیراهه ای

راهی ساختیم 

بی بازگشت

و تاریکی مدفن 

تمام فرداها شد


پیامبری گمنامم 

و مثل تو 

ریه هایم پر و خالی میشود در هوایی سربی 

زاد و ولد میکنم 

در خاک در خون

زیر باران گلوله

با لبخندی مصنوعی

نگاه میکنم به رد پای

سربازانی که رژه میروند

روی شانه های من

از شمال به جنوب

از شرق به غرب

مثل عروسکهای خیمه شبازی

و فریاد میکشند

جنگ جنگ جنگ

خون خون خون

و زیر بار این همه فریاد

صدایم به هیچ کس نمیرسد


پیامبری گمنامم

با شورش به دنیا آمدم

در جنگ بالغ شدم

و با خون مبعوث

و شاید فردا

در فاجعه ای جان دهم

بی آنکه رسالتم تمام شود

من با هر نفس

مرثیه ای سروده ام

به قدمت تاریخی کهن

لبهایم هرگز

با لبخندی واقعی هم آغوش نشد

رسالتم تنها چند کلمه ساده بود

و فرصتهای گلوله خورده

مجالی ندادند

تا با تو بگویم

ما همیشه حقیقت را وارونه زیسته ایم


اگر روزی 

زمان لحظه ای بایستد

آن روز با تو خواهم گفت

قرار نبود زندگی را 

بر پوست سیاه مرگ 

خالکوبی کنیم

قرار بود

شادی را زندگی کنیم

تا بهشت همینجا باشد

اما ماه که پشت ابرها ماند

ما به بیراهه افتادیم

تا جای بوسه برای هم گلوله بفرستیم

و به زخمهای هم نمک پاشیدیم

تا درد بی درمان بماند


قرار بود زیر باران برقصیم

قرار بود آسمان سربی نباشد

قرار بود کلاغ قصه های کودکی به خانه اش برسد

اما . . 

شاید روزی ...

اگر ماه را از پشت ابرها دعوت کنیم

آن روز 

با هم از روشنی بخوانیم

تا تاریکی برود 


اگر روزی 

زمان لحظه ای بایستد

آن روز با تو خواهم گفت

که من پیامبری گمنامم

..............

گ. ا. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۱ساعت 21:19  توسط گیلدا ایازی  | 


با یک پتو و

چهار دیوار

می‌ترسم

دو زانویت را گرفته باشی میان دو دست و

آرام آرام در خودت خم شده باشی.

هوا سرد است و

پنجره‌ها دهان‌شان

با تگرگ دوخته شده...


اینجا؟

اینجا هم خبری نیست

مگر باد 

که بی هوا میان ثانیه‌ها می‌پیچد و

ناله‌های خفه‌ی ساعت.

دعوا‌ها هنوز همان‌هاست و 

جنگ‌ها هنوز همان...


با این حال میان این همه مرگ

که عبوس و حق به جانب

در خیابان‌ها پراکند‌ه‌اند

و هر روز تنه به تنه‌ی تو میان زندگی می‌لولند

مکث‌های کوتاهی هم هست.

سکوت‌های چند لحظه‌ای و

پنجره‌‌هایی که ناگهان

میان رفت و آمد‌های تند و با عجله 

گشوده می‌شود.


انگار بایستی و زندگی

ادامه‌ی خودش را

روی کول بگیرد و برود

و تو ایستاده باشی و

زندگی برود...


می‌دانی؟ هربار که می‌ایستم

هربار که زندگی می‌گذرد

هربار

هربار

یادم می‌افتد هنوز چقدر حرف‌های نزده داریم

چقدر من

چقدر تو

هنوز کنار هم ننشسته‌ایم و...

راستی!

اینجا چقدر جای تو خالی‌است.......

...........

هنگامه هویدا 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۱ساعت 22:0  توسط گیلدا ایازی  | 

نگران نباش اگر
لب‌های تو را سانسور می‌کنند
شعرهای مرا نقطه‌چین!
از این به بعد، در چاپ‌خانه‌های زیرزمینی
تو را خواهم بوسید!

..............
رضا کاظمی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۱ساعت 21:38  توسط گیلدا ایازی  | 


این جا گویی

صدای انسان هرگز به گوش نخواهد رسید

تنها بادهای عصرِ سنگی

بر دروازه‌های سیاه می کوبند.

این جا گویی در زیر این آسمان

تنها من زنده مانده‌ام

زیرا نخستین انسانی بودم

که آرزوی جام شوکران کردم

..........

آنا آخماتووار

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۱ساعت 21:32  توسط گیلدا ایازی  | 


از تو کبریتی خواستم که شب را روشن کنم
تا پله‌ها و تو را گم نکنم
کبریت را که افروختم، آغاز پیری بود
گفتم دستان‌ات را به من بسپار 
که زمان کهنه شود
و بایستد 
دستان‌ات را به من سپردی
زمان کهنه شد و مُرد
.........
احمدرضا احمدی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 21:22  توسط گیلدا ایازی  | 


وقتی نمی‌رسی


شاید پایت را


جایی جا گذاشته‌ای،


وقتی نمی‌شود گذشت


باید دوست داشت


..............


سیدمحمد مرکبیان 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 22:50  توسط گیلدا ایازی  | 

می شود تنهایی بچگی کرد
تنهایی بزرگ شد
تنهایی زندگی کرد
تنهایی مُرد
ولی قهوه ی غروب های دلگیر جمعه را
که نمی شود
تنهایی خورد!

.............
مریم نوابی نژاد

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن ۱۳۹۱ساعت 19:46  توسط گیلدا ایازی  | 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن ۱۳۹۱ساعت 19:35  توسط گیلدا ایازی  | 

آدميزاد فقط با آب و نان و هوا نيست كه زنده است
اين را دانستم 

و مي دانم كه آدم به آدم است كه زنده است؛
آدم به عشق آدم زنده است!

..........

محمود دولت آبادی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۱ساعت 8:30  توسط گیلدا ایازی  | 

چایت را بنوش
نگران فردا نباش
از گندمزار من و تو
مشتی کاه می ماند برای بادها
.............

نیمایوشیج

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۱ساعت 21:45  توسط گیلدا ایازی  | 

تنهایی
چیزهای زیادی
به انسان می‌آموزد

اما تو نرو
بگذار من نادان بمانم

.........
ناظم حکمت

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی ۱۳۹۱ساعت 20:53  توسط گیلدا ایازی  | 

مطالب قدیمی‌تر