كه نفس ميگيري!
ما به هم دل داديم-
چي رو پس ميگيري؟
روزبه بماني
كه نفس ميگيري!
ما به هم دل داديم-
چي رو پس ميگيري؟
روزبه بماني
من نميتوانم باوركنم. فكر ميكنم همهاش خواب ميبينم. آخر چهطور ممكن است؟ مگر ميشود از ديوارها عبور كرد، يا از آب گذشت و خيس نشد؟! ما تمام اين كارها را كرديم، حتي از كوه پرت شديم و خراشي بر نداشتيم.
- احمق! ما مردهايم.
رسول يونان
چه بی تابانه می خواهمت
ای دوری ات آزمون تلخ زنده به گوری
چه بی تابانه تو را طلب می کنم
بر پشت سمندی
گویی
نوزین
که قرارش نیست
و فاصله
تجربه یی بیهوده است
بوی پیرهن ات
این جا
واکنون
کوه هادر فاصله سردند
دست
در کوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را می جوید
و به راه اندیشیدن
یاس را
رج می زند
بی نجوای انگشتان ات
فقط
جهان از هر سلامی خالی است
احمد شاملو
...........
چشمان مرطوب تو
یاد علف های باران خورده ماه اردیبهشت را
در خاطرم زنده می
کند
با تو
خواهم گفت
عشق چیزی ست به عظمت ستاره
در سال های پیش از
نجوم
(2)
دیر آمدی من می روم
بدرود
بدرود
بر سبزه های خیس چشمت زیر باران
پا
می گذارم سرد و مغرور
بی آن که رویم را بگردانم زنفرت
تا جای پای خسته خود
را ببینم
دیر آمدی ، من شاعری بد سرنوشتم
مردی که در دنیای او
همواره
دیر است
من سال ها دنبال یک پل گشته بودم
تا سینه خز خود را بدان سویش
کشانم
یک روز پل را یافتم
پل بود ، اما
آن سوی پل دیگر برای من در آن
روز
بیهوده چون این سوی پل بود
كيومرث منشي زاده