ترانه دلتنگی

تو ازم چي ميخواي؟

كه نفس ميگيري!

ما به هم دل داديم-

چي رو پس ميگيري؟


روزبه بماني

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 11:35  توسط گیلدا ایازی  | 

آرزوهایی که حرام شدند
 
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا .......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

شل سيلور استاين
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 8:50  توسط گیلدا ایازی  | 

من نميتوانم باوركنم. فكر ميكنم همهاش خواب ميبينم. آخر چهطور ممكن است؟ مگر ميشود از ديوارها عبور كرد، يا از آب گذشت و خيس نشد؟! ما تمام اين كارها را كرديم، حتي از كوه پرت شديم و خراشي بر نداشتيم.

- احمق! ما مردهايم.


رسول يونان



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 10:39  توسط گیلدا ایازی  | 

چه بی تابانه می خواهمت

ای دوری ات آزمون تلخ زنده به گوری

چه بی تابانه تو را طلب می کنم

بر پشت سمندی

گویی

نوزین

که قرارش نیست

و فاصله

تجربه یی بیهوده است

بوی پیرهن ات

این جا

واکنون

کوه هادر فاصله سردند

دست

در کوچه و بستر

حضور مانوس دست تو را می جوید

و به راه اندیشیدن

یاس را

رج می زند

بی نجوای انگشتان ات

فقط

جهان از هر سلامی خالی است


احمد شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 11:23  توسط گیلدا ایازی  | 

(1)

...........

چشمان مرطوب تو

یاد علف های باران خورده ماه اردیبهشت را
در خاطرم زنده می کند
با تو
خواهم گفت
عشق چیزی ست به عظمت ستاره
در سال های پیش از نجوم 


(2)

دیر آمدی من می روم
بدرود
بدرود
بر سبزه های خیس چشمت زیر باران
پا می گذارم سرد و مغرور
بی آن که رویم را بگردانم زنفرت
تا جای پای خسته خود را ببینم
دیر آمدی ، من شاعری بد سرنوشتم
مردی که در دنیای او
همواره دیر است
من سال ها دنبال یک پل گشته بودم
تا سینه خز خود را بدان سویش کشانم
یک روز پل را یافتم
پل بود ، اما
آن سوی پل دیگر برای من در آن روز
بیهوده چون این سوی پل بود 


كيومرث منشي زاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 8:44  توسط گیلدا ایازی  |