برف امروز، که اولین برف سال بود، و خیلی هم غیر منتظره، به شدت من رو تحریک کرد که از خونه بزنم بیرون و برم یه جایی، یه جایی که عکس بگیرم، کمی هم الهام، برای شعر، پس رفتم آزادی، جای همیشگی، با دوربین، ولی فضا به شدت نا امن بود برای عکاس، دست فروشا نبودن، و پلیس تا دلتون بخواد، و منم ترجیح دادم دو ساعتی که بیرون بودم رو بدون چتر، فقط قدم بزنم تا عکس بگیرم. و برگشتم دانشگاه. طبق معمول فکرم کار دستم داد، مدت هاست که وقتی به چیزی خیلی عمیق فکر می کنم، جلوم سبز میشه. دو ساعتی هم دانشگاه موندم، تو سرما، دم درب دانشکده، خیره، و خب لااقل اگه به عکسام نرسیدم امروز، به الهام رسیدم، و با خستگی تمام، در حالیکه از اولین روز برفی سال احساس رضایت می کردم برگشتم خونه.
وقتی دور آزادی بودم، یک مسافر، برای پیدا کردن دوستش دور آزادی از من کمک خواست، و من کمکی از دستم برمیومد، و با هم دوستش رو پیدا کردیم، و یه آرزوی قشنگ کرد برام آخرش، که منم امیدوارم.

یادداشت : دیروز، یه دوست خوب، آرزو کرد که ایکاش برف بباره، و عجیبه که امروز بارید، خوش به حالش، مثکه اون بالاها، برخلاف من، خیلی طرفدار داره.