[روزنی به درون]
اینو می خوام به پستِ یکی از دوستام اضافه کنم، همین اوایل بهمن بود که نزدیکِ دانشگاه رسیدم و به دلیلِ پیدا نکردنِ جایِ پارک، دو سه دوری دورِ دانشگاه زدم و کلی هم دیرم شده بود، عاقبت تو کوچه هشتم یک سوناتای مشکی که معلوم بود راننده اش از دانشجوهای دانشگاه خودمونه داشت از پارک میومد بیرون، من رفتم جلوتر، راهنما زدم وایسادم تا بیاد بیرون من جاش پارک کنم، ولی قبل از اینکه اون در بیاد بیرون به فاصله ی سی چهل ثانیه بعد از من، یه پرشیایِ مشکی اومد درست پشتِ سرِ من وایساد، من با دست به راننده اش، که از دانشجوهای خودمون بود اونم، اشاره کردم که من می خوام پارک کنم، ولی عکس العملی نشون نداد، در عین حال راهِ راننده یِ سوناتا رو هم بست، یه دقیقه صبر کردم، طرف رفت عقب تا سوناتا در بیاد، به محضِ اینکه سوناتا در اومد من با دنده یِ عقب و اون دوستمون هم رو به جلو وارد فضای خالی شدیم و ماشین هیچ کدوممون جا نشد، من درب ماشینمو باز کردم گفتم : دوستِ من، من زود تر اینجا بودم من باید پارک کنم. ولی اون دوستِ عزیز، خیلی بی ادبانه شروع کرد به صحبت های نامربوط کردن، اول از اینجا شروع کرد که نه، تو نمی تونستی ببینی این ماشین داره میرو و بی خودی وایساده بودی و این جور حرفا، و به اینجا رسید که "مثکه تنت می خاره!" و دری وری هایی از همین قبیل و بالاخره هم علی رغمِ همه ی تلاش های من برای اینکه منطقی بهش بفهمونم که حقِ منه که اونجا پارک کنم، از ماشینش پیاده شد و اومد به سمت من و یک ضربه زد توی صورتم، من که خیلی عصبانی شدم دستاش رو گرفتم تا جوابشو بدم، و به شدت هم عصبی بودم، ولی یک مرتبه یادِ این افتادم که الان بهمنه! و یادِ بهمنِ پارسال افتادم، و یادِ دوستام، اون روزا، و به رو به روم نگاه کردم، هم قطاری رو دیدم که مثلِ یک حیوانِ درنده برای چیز ساده ای که حتی حقش هم نیست، اصلا شبیه آدمایی نیست که من یا دوستانم، دوست داشتیم بهشون کمکی کنیم، و دست های اون پسر رو وِل کردم، ازش عذر خواستم و از شعوری که به نمایش گذاشت تشکر کردم، سوار ماشینم شدم، و رفتم کمی جلوتر، جایِ ماشینِ دیگه ای که تویِ همون چند ثانیه در اومده بود پارک کردم، و در حالی که به دوستام فکر می کردم، و به علک، و به کلی سوالِ بی جوابِ دیگه، فقط تصمیمم رو برای "رها کردن" محکم و محکم تر می کردم...