من و مهدی
داستانِ ما دو تا، برایِ خودمم جالب میشه گاهی، و با خودم می گم "خدایا شکرت، که این نمونه ها تو زندگیم هستن که بدونم واقعیت دارن" . حالا اصن داستان چیه؟ مهدی که مهدی ملکی فر خودمونه، برایِ کساییم که نمی شناسن این طوری بگم که یکی از بچه هایِ گلِ دانشگاس. من روز اولی که این بشرو دیدم، با اون ابروایی پت پهن، و قیافه ی اخمو، تو کانون موسیقی، به خودم گفتم یه روزی من با این کاراکتر دعوام میشه، حالا ببین کِی؟ بقیه اشو میذارم آخر می گم. مهدی بعدِ یه مدت اومد تو وادیِ عکاسی و با استعدادِ فراوانش شروع کرد به پیشرفت و خب الان دیگه من نمی تونم در موردِ کاراش نظر بدم. اما تویِ دنیایِ عکاسی مهدی به شدت به دوربین هایِ نیکون علاقه منده و از حیثیت اونها دفاع می کنه، و من خب البته کانن، مهدی به شدت عکاسی آنالوگ رو دوست داره و الان داره کارهایِ خیلی خوبی با دوربینایِ آنالوگش انجام میده و من حتی نمی تونم دوربین آنالوگ رو دست بگیرم، بارها هم در مورد تفاوت ها و مزایا و معایب عکاسی دیجیتال و آنالوگ و دروبین هایِ کانن و نیکون با هم صحبت کردیم، اما نکته اینجاست که برایِ هم بهترین دوست ها هستیم، بهترین، کارهامون رو با هم به اشتراک می ذاریم و کاملا در جریانِ برنامه هایِ همدیگه هستیم، کار هم رو نقد می کنیم و باعث پیشرفت هم میشیم، از اثرِ خوبِ دیگری لذت می بریم و البته همیشه هم با هم حرف برایِ گفتن داریم، این رو بچه هایِ کانون موسیقی قطعا گواهی می دن. کاری به درست غلطی استدلال هامون یا جهت گیری هامون ندارم، اما من دارم در کنار مهدی دوستی با رعایت نهایتِ احترام به کسی که متفاوت فکر می کنه رو تجربه می کنم، و این همه رو هم نوشتم که فقط اینو بگم که میشه دوست بود، دوستِ نزدیک بود و کلی هم اختلاف نظر داشت، فقط شرطش اینه که بتونی انسانی به طرف مقابلت نگاه کنی و بهش حق بدی که مثلِ خودش فکر کنه، و این حرف دیگه شعار نیست، چون دارم تجربه اش می کنم و افتخار می کنم به داشتنِ دوستی مثلِ مهدی...