من و مهدی


داستانِ ما دو تا، برایِ خودمم جالب میشه گاهی، و با خودم می گم "خدایا شکرت، که این نمونه ها تو زندگیم هستن که بدونم واقعیت دارن" . حالا اصن داستان چیه؟ مهدی که مهدی ملکی فر خودمونه، برایِ کساییم که نمی شناسن این طوری بگم که یکی از بچه هایِ گلِ دانشگاس. من روز اولی که این بشرو دیدم، با اون ابروایی پت پهن، و قیافه ی اخمو، تو کانون موسیقی، به خودم گفتم یه روزی من با این کاراکتر دعوام میشه، حالا ببین کِی؟ بقیه اشو میذارم آخر می گم. مهدی بعدِ یه مدت اومد تو وادیِ عکاسی و با استعدادِ فراوانش شروع کرد به پیشرفت و خب الان دیگه من نمی تونم در موردِ کاراش نظر بدم. اما تویِ دنیایِ عکاسی مهدی به شدت به دوربین هایِ نیکون علاقه منده و از حیثیت اونها دفاع می کنه، و من خب البته کانن، مهدی به شدت عکاسی آنالوگ رو دوست داره و الان داره کارهایِ خیلی خوبی با دوربینایِ آنالوگش انجام میده و من حتی نمی تونم دوربین آنالوگ رو دست بگیرم، بارها هم در مورد تفاوت ها و مزایا و معایب عکاسی دیجیتال و آنالوگ و دروبین هایِ کانن و نیکون با هم صحبت کردیم، اما نکته اینجاست که برایِ هم بهترین دوست ها هستیم، بهترین، کارهامون رو با هم به اشتراک می ذاریم و کاملا در جریانِ برنامه هایِ همدیگه هستیم، کار هم رو نقد می کنیم و باعث پیشرفت هم میشیم، از اثرِ خوبِ دیگری لذت می بریم و البته همیشه هم با هم حرف برایِ گفتن داریم، این رو بچه هایِ کانون موسیقی قطعا گواهی می دن. کاری به درست غلطی استدلال هامون یا جهت گیری هامون ندارم، اما من دارم در کنار مهدی دوستی با رعایت نهایتِ احترام به کسی که متفاوت فکر می کنه رو تجربه می کنم، و این همه رو هم نوشتم که فقط اینو بگم که میشه دوست بود، دوستِ نزدیک بود و کلی هم اختلاف نظر داشت، فقط شرطش اینه که بتونی انسانی به طرف مقابلت نگاه کنی و بهش حق بدی که مثلِ خودش فکر کنه، و این حرف دیگه شعار نیست، چون دارم تجربه اش می کنم و افتخار می کنم به داشتنِ دوستی مثلِ مهدی...



غمم  غم بی  و  همراز   دلُم  غم
غمم هم صحبت و هم راز و همدم

غمت مهله  که  مو   تنها  نشینُم
مریزا،   بارک الله،    مرحبا     غم

...


[روزنی به درون]


اینو می خوام به پستِ یکی از دوستام اضافه کنم، همین اوایل بهمن بود که نزدیکِ دانشگاه رسیدم و به دلیلِ پیدا نکردنِ جایِ پارک، دو سه دوری دورِ دانشگاه زدم و کلی هم دیرم شده بود، عاقبت تو کوچه هشتم یک سوناتای مشکی که معلوم بود راننده اش از دانشجوهای دانشگاه خودمونه داشت از پارک میومد بیرون، من رفتم جلوتر، راهنما زدم وایسادم تا بیاد بیرون من جاش پارک کنم، ولی قبل از اینکه اون در بیاد بیرون به فاصله ی سی چهل ثانیه بعد از من، یه پرشیایِ مشکی اومد درست پشتِ سرِ من وایساد، من با دست به راننده اش، که از دانشجوهای خودمون بود اونم، اشاره کردم که من می خوام پارک کنم، ولی عکس العملی نشون نداد، در عین حال راهِ راننده یِ سوناتا رو هم بست، یه دقیقه صبر کردم، طرف رفت عقب تا سوناتا در بیاد، به محضِ اینکه سوناتا در اومد من با دنده یِ عقب و اون دوستمون هم رو به جلو وارد فضای خالی شدیم و ماشین هیچ کدوممون جا نشد، من درب ماشینمو باز کردم گفتم : دوستِ من، من زود تر اینجا بودم من باید پارک کنم. ولی اون دوستِ عزیز، خیلی بی ادبانه شروع کرد به صحبت های نامربوط کردن، اول از اینجا شروع کرد که نه، تو نمی تونستی ببینی این ماشین داره میرو و بی خودی وایساده بودی و این جور حرفا، و به اینجا رسید که "مثکه تنت می خاره!" و دری وری هایی از همین قبیل و بالاخره هم علی رغمِ همه ی تلاش های من برای اینکه منطقی بهش بفهمونم که حقِ منه که اونجا پارک کنم، از ماشینش پیاده شد و اومد به سمت من و یک ضربه زد توی صورتم، من که خیلی عصبانی شدم دستاش رو گرفتم تا جوابشو بدم، و به شدت هم عصبی بودم، ولی یک مرتبه یادِ این افتادم که الان بهمنه! و یادِ بهمنِ پارسال افتادم، و یادِ دوستام، اون روزا، و به رو به روم نگاه کردم، هم قطاری رو دیدم که مثلِ یک حیوانِ درنده برای چیز ساده ای که حتی حقش هم نیست، اصلا شبیه آدمایی نیست که من یا دوستانم، دوست داشتیم بهشون کمکی کنیم، و دست های اون پسر رو وِل کردم، ازش عذر خواستم و از شعوری که به نمایش گذاشت تشکر کردم، سوار ماشینم شدم، و رفتم کمی جلوتر، جایِ ماشینِ دیگه ای که تویِ همون چند ثانیه در اومده بود پارک کردم، و در حالی که به دوستام فکر می کردم، و به علک، و به کلی سوالِ بی جوابِ دیگه، فقط تصمیمم رو برای "رها کردن" محکم و محکم تر می کردم...


[Canon  و شاهکاری جدید]


بعد از انتظاری طولانی، سرانجام Canon، دوربین ِ جدیدِ خودش را معرفی کرد، دوربینی که معرفیش بسیار اهمیت داشت، چراکه طبق روال ِ سالیان ِ گذشته، دوربین ِ جدیدِ این شرکت قرار بود جدیدترین تکنولوژی های ِ دوربین های ِ DSLR  را به دنیای ِ عکاسی معرفی کند، و البته Canon  رسالتِ خودش را این بار هم به بهترین نحو ِ ممکن انجام داد، در واقع Canon با معرفی جدیدترین دوربینش، نشان داد که  خیلی از رویاهای ِ عکاسان برای ِ همیشه رویا باقی نخواهد ماند. دوربین 1D-X اما این بار بسیار هیجان انگیز تر از همیشه ظاهر شد و پیشرفت هایِ ناباوارنه ای را به نمایش گذاشت، دوربینی که سریِ جدیدی بین ِدوربین هایِ 1D و 1Ds ِ کانن به وجود آورد که نه تنها تمام ِویژگی هایِ هر دو گروه را در خود داشت، بلکه تمام ِمشخصه هایِ قبلی را به گونه ای دور از انتظار توسعه داده بود. این دوربین، با سنسور ِفول فریم، توانایی ِعکاسی با سرعت 14 فریم بر ثانیه را داراست، که رکورد قبلی آن 10 فریم در ثانیه و از آنِ دوربین ِ Canon 1D Mark IV با سنسور APS-H  سایز است که در عین ِ حال، 1.3 برابر کوچکتر از سنسور ِدوربین ِ تازه وارد می باشد. تصویر این دوربین 18.1 مگاپیکسل را داراست و از همه جالب تر اینکه Canon برای پردازش تصویر در این دوربین از دو پردازنده یِ Digic5، که جدیدترین نسل ِ پردازنده هایِ Canon است، استفاده کرده و همچنین یک پردازنده یِ Digic4 مجزا فقط برای پردازش ِنورسنجی و فوکوس ِاین دوربین قرار داده است، که این یعنی دقیق ترین و سریعترین فوکوس بین تمام ِ دوربین هایِ DSLR که تا کنون تولید شده اند. برای اینکه به عمق مطلب پی ببرید، به این نکته اشاره می کنم که پردازنده یِ Digic4 ، همان غولی است که وظیفه ی پردازش ِ عکس هایِ Canon 5D Mark II را به تنهایی عهده دار است، دوربینی که کیفیتِ عکس ِآن نیازی با تعریف و تمجید ندارد. از طرفی، نهایتِ حساسیتِ سنسور ِ دوربینش را هم به دو برابر افزایش داد و به عددِ 204800 رساند، در عین ِ اینکه بنا به ادعایِ خودِ Canon، سنسور ِ این دوربین کمترین میزانِ نویز را نیز در بین ِتمامی ِمحصولاتِ این شرکت داراست.به بقیه ی تغییرات، مثل 61 نقطه یِ فوکوس، مانیتور 3.2 اینچی با بیش از یک میلیون رنگ، افزایش گستره یِ نورسنج، افزایش تعداد فریم هایِ براکت، ویوفایندر با پوشش صد در صد و چیزهایِ دیگر بیشتر از این اشاره نمی کنم.
اما Nikon هم بی کار ننشست و دوربین ِجدیدِ خودش را در همین رده یِ قیمت ارائه کرد، Nikon D4، و طبق ِروالِ تمام ِ سالیانِ گذشته، هیچ ویژگی ِجدید یا بهتری نسبت به محصولِ Canon ارائه نکرد، با یک مقایسه یِ شانه به شانه، به راحتی می توان این قضیه را دریافت. ولی خب از آن جایی که کمتر پیش می آید کسی اولین دوربین ِ خود را در این رده یِ قیمتی انتخاب کند، طبیعی به نظر می رسد که Nikon کمترین نگرانی راجع به دوربین ِ رقیب و ترس از کاهش در مشتری هایش به خود راه ندهد. و هنوز Canon، Canon است و Nikon، Nikon. تنها در یک جا ممکن است دوربین ِ جدید Canon در انتخابِ اولِ یک عکاس تاثیر بگذارد، آن هم زمانی است که عکاس برایِ انتخاب، نیم نگاهی هم به دوربین هایِ گران قیمتِ هر برند می اندازد تا چشم اندازی از آینده داشته باشد، در واقع می خواهد بداند در آینده علاقه مند است کدام یک از آن دوربین ها را داشته باشد، و اینجاست که Canon حرف هایِ خیلی بیشتری برایِ گفتن خواهد داشت...



[تخته سیاهِ لبالب]


عشق من به تدریس، پایانی ندارد. کمتر فرصتی برایِ تدریس را از دست می دهم. شده گفتن چند کلمه برایِ عابری که در خیابان از من چیزی می پرسد، تا درس هایی که همیشه برای دوستانم و خانواده ام آماده می کنم، تا علاقه به تدریس مهارت هایی که پیدا کرده ام. و این، همیشه برای من انگیزه ی بزرگی بوده و هست، اینکه بتوانم به دیگران چیزی یاد بدهم، همیشه باعث شده که زمان صرف کنم، یادبگیرم و آموخته هایم را طبقه بندی کنم که بتوانم یاد بدهم، و لذتی که از این کار می برم قابل توصیف نیست. هر وقت که در موقعیت تدریس قرار گرفته ام، تلاشم بر این بوده که بیش از حدی که انتظار می رود یاد بدهم، ساعت های خیلی زیادی از عمرم را صرف فکر کردن به کلاسی تخیلی در دانشگاه کرده ام، که خود معلم آن خواهم بود، همیشه پدر و مادرم، و تمامی اساتیدم را به دقت زیر نظر گرفته ام، و نقاط قوت و ضعف آن ها را بررسی کردم تا در کلاس آینده ی خودم استفاده کنم. دائما روش های برخورد خودم را با دانش آموزانم به روز می کنم، به سر کلاس نیامدن دانشجو، تقلب کردن، اذیت شدن توسط دانشجوها، نحوه ی امتحان، ارزش نمره و ارزش دهی دانشجو ها همیشه فکر می کنم. خیلی وقت ها، رفتار خودم در کلاس های مختلف را به خودم یادآوری می کنم تا در موقع نیاز یادم باشد که خودم چه کسی بودم، که عموما هم جزء کسانی بودم و هستم که مایه ی دردسر استاد خود است. خلاصه، با تشکر از پدر و مادری که هر دو معلم هایی متعهد و فداکار بوده اند، امروز، آرزوی من، بیش از بزرگترین بودن در حرفه ی خودم، بزرگترین آموزگار بودن است، و امیدوارم که بتوانم...


یادداشت : چهارشنبه ی پیش، سرِ کلاسِ عکاسیِ مستندِ اجتماعی، وقتی اصول عکاسی مستند اجتماعی را تدریس می کردم، خیلی چیزها یاد گرفتم، خیلی از سوال هایی که مطرح شد، باعث شد که به خیلی نکات جدید پی ببرم و به زبان آوردنِ خیلی از اصول، کمک کرد تا خودِ من خیلی از مطالب را عمیق تر درک کنم.


[از قلبِ خط خطی]


                ترا می خواهم ای انبوهِ موهایت
                                               پر از ماه و
                              تو ای لبخندِ چشمانت
                                                 پر از خورشید

                 ترا می خواهد این اندوهِ شب هایش
                                                  پر از ماه و
                                         این چشمانِ غمناکش
                                                               پر از خورشید...


                                

[هنر هشتم]


روابط اجتماعی هم، مثل عمل های جراحی، کاملا منحصر به فرد هستند. تا واردشان نشویم، نمی توانیم واقعا پیش بینی کنیم که قراراست چه اتفاقی بیفتد، و در حالی که کلی رویه ی مشابه بینشان هست، اما هر بار، هر کس، متفاوت از بقیه رفتار می کند. و این رابطه های اجتماعی را زیبا می کند. بیشتر توضیح می دهم: در حالی که خیلی قوانین و اصول هستند که ما یاد می گیریم در انواع مختلف روابط اجتماعی از آن ها استفاده کنیم، اما کلی راه های خلاقانه ی دیگر هم برای برقراری ارتباط وجود دارد که می توانیم متناسب با خودمان و سمتِ مقابلِ رابطه، حتی مخالف با اصول قبلی آن ها را به کار ببریم. همین طور، در موقعیت هایی که تشابه زیادی به هم دارند، گستره ی وسیعی از روابط و پیش آمد ها می توانند به نتیجه ای خاص منجر شوند. و اصولا زیباترین روابط اجتماعی زمانی ایجاد می شوند که بر اساس خلاقیت فردی شکل بگیرند، نه بر اساس تجربه و نه بر اساس آموزش. درکل، ارتباط برقرار کردن که به عنوان هنر هشتم شناخته می شود، بسیار متنوع و بدون مرز است، وبرای ارتباطِ خوب برقرار کردن، باید مثل یک هنرمند، اول خودمان را خوب بشناسیم، سبکِ خودمان را داشته باشیم، و خلق کنیم، حتی بسیار متفاوت از تمامِ دیگر افرادِ جهان...


[درد دلی با نفهم ها]


زندگی های امروز، مملو شده از تابوها، تحجر ها، خط قرمز ها، ارزش ها و عرف هایی که به ما ارث رسیده اند، چیز هایی که عموما توجیهی برای آن ها نداریم، و حتی بعضا به قدری روزمره و عادی شده اند که هر چیزی به غیر از آن ها را غلط فرض می کنیم. یا توان شکستنشان را نداریم، یا جرات فکر کردن به آن ها، و یا حتی توان یافتنشان را، و عرف ها، جزءِ دسته ی آخر هستند، که بسیار خطرناک تر از بقیه اند.
این زنجیر ها را به اسم باور به دور خودمان پیچیده ایم و چون جرات ایستادن در مقابلشان را نداشته ایم، با آن ها خو کرده ایم، و حتی برای آن ها توجیه پیدا می کنیم، آن ها را می پذبریم، و گاها با کسانی که متفاوت از باورهای ما رفتار می کنند برخورد می کنیم تا به خودمان این اعتماد به نفس را بدهیم که درست فکر می کنیم.
خیلی از این خطِ مرزها، روابط و زندگی اجتماعی را تحت تاثیر قرار می دهند، نحوه ی نگاه ما به خودمان، و ارزشی که برای خودمان در چشم دیگران داریم را هدف قرار می دهند. این دایره ها، مرز بینش ما نسبت به آن چه واقعا می خواهیم را تنگ می کنند و کم کم، ما در یافتنِ دوست، ارتباط اجتماعی برقرار کردن، نگاه کردن به دیگران، احساسی شدن، عشق ورزیدن، خواستن، ارائه یِ خودمان،ارضای نیازهامان و هزارن موردِ خیلی عادی و روزمره یِ دیگر کاملا دچار مشکل می شویم. اینجاست که وقتی عاشق می شویم، جرآت نمی کنیم به زبانش بیاوریم، وقتی کسی عاشقمان می شود، مغرور می شویم، نمی توانیم فرق دوستمان را از همسرمان تمایز دهیم، نمی توانیم یک ارتباط انسانی بر اساس خواسته های طبیعی و ساده مان داشته باشیم، آسیب می بینیم، ارضا نمی شویم، طلاق می گیریم، اهانت می کنیم، ضربه می زنیم به دیگران، خودمان را نابود می کنیم، و در نهایت ساعت های زیادی از عمر باقی مانده مان را به فکر کردن در مورد این سوال هدر می دهیم، که چرا؟ و هرگز هم نمی فهمیم که این بندهایی که به پر و بال خودمان بسته ایم، جلویمان را گرفته است که بگردیم، تجربه کنیم و یادبگیریم. و هرگز نمی فهمیم که عدم فهم خودمان از دنیای اطرافمان است که زندگیمان را خراب می کند. و باز، باز، با همان مرز های قبلی، باورهای بدون اساس قبل، ترس از "رد کردن" های قبل، به زندگی ادامه می دهیم، چرا که اکثرمان، به قدر کافی ضعیف و پر از ترس هستیم، که توان مقابله با خودمان و ذهنیاتمان را نداشته باشیم، و من، از این دست نبودم، نیستم...


پانوشت : ندانستن، بزرگ ترین مجازات برای نادان هاست...


دور، در اعماق


     مثل خیلی هیات های عزاذاری دیگر، آنها هم تعزیه و تعزیه چی داشتند، پسر بچه های ده-دوازده ساله را لباس کثیف به تنشان کرده بودند و دست هاشان را از پشت بسته بودند، مرد قرمز پوش، کسی که نقش فردی از سپاهیان شمر را بازی می کرد، تنه ی تنومندی داشت، و به دنبال بچه ها راه می رفت، من هم مشغول گرفتن عکس بودم درست در مرکز تعزیه. مرد، همان قرمز پوش، ناگهان با پا، ضربه ی محکمی به کمر پسر بچه زد، پسر بچه که دست هایش از پشت بسته بود، سه- چهر متر آن طرف تر، به شدت به مردم برخورد کرد و به زمین خورد، صدای زمین خوردنش واقعا مهیب بود، مرد سرخ پوش،بچه ی دیگری را نشاند و پایش را پشت گردن او گذاشت. مردم، به شدت شروع به گریه کردند، به شدت. من دیگر طاقت نیاوردم، دوربینم را قلاف کردم و از لابه لای جمعیت خارج شدم. هنوز، بعد از گذشت یک روز، تصویر آن بچه و اشک حضار،به تلخی از جلوی چشمانم می گذرد...



درس مترویی


امروز، بعد از شش-هفت بار که مترو، ایستگاه را ترک می کرد و ما هنوز نتوانسته بودیم جایی، حتی خیلی کوچک پیدا کنیم که فاصله ی تنها یک ایستگاهِ موردِ نظرمان را طی کنیم، بالاخره تصمیم گرفتیم علی رغمِ آسیب دیدگیِ پایِ من، به هر قیمتی که شده سوارِ قطارِ بعدی شویم. آن لحظات، قطار ها، با فاصله هایِ زمانیِ زیادی به ایستگاه می رسیدند و هر بار جمعیتِ منتظر، به مراتب بیشتر از بارِ قبل بود. وقتی قطار رسید، من موفق شدم بروم داخل، اما هر کاری می کردیم، برادرم نمی توانست داخلِ واگن شود، که ناگهان فشار خیلی زیادی از بیرون همه ی مسافر هایِ داخل را بیش از پیش به هم فشرده کرد و علاوه بر برادرِ من، یکی دو نفرِ دیگر هم توانستند داخل شوند. صدای مسافرهایِ مترو، دیگر درآمده بود، واقعا فشارِ زیادی را تحمل می کردیم، حقیقتا، جا برای سوزن انداختن نمانده بود، دربِ قطار هم بسته نمی شد، هفت-هشت بار باز و بسته شد تا بالاخره توانست. قطار، برایِ چند دقیقه حرکت نکرد، جمعیتِ بیرونِ قطار هم لحظه به لحظه بیشتر می شدند، و همه یِ ما هم که داخلِ قطار بودیم احساسِ خفگی می کردیم. شرایط خیلی وخیم به نظر می رسید، همه زیرِ لب غرولند می کردند و در همین حال و احوال، راننده یِ قطار یک بارِ دیگر، دربِ قطار را باز کرد، دقیقا مثلِ کابوس بود، چون اگر دربِ قطار واقعا در آن شرایط باز می شد، کسانِ دیگری بیرون منتظر بودند که فشارِ مضاعفی به افراد داخل وارد کنند و این واقعا غیرِ قابلِ تحمل بود. لحظه ای که درب داشت باز می شد، از سکوتِ ناگهانی مردم و نگاه هایِ آن ها می شد فهمید که چقدر نگرانِ بدتر شدنِ اوضاع هستند. اما، درب هنوز کامل باز نشده، مجددا بسته شد و همه ی کسانی که داخل بودند نفسِ راحتی کشیدند و خیلی ها هم لبخندی از رضایت به گوشه ی لب هاشان نشست، و تا ایستگاهِ بعد، دیگر خبری از آه و ناله و غرولند نبود، گویا، راننده ی محترمِ قطار که از اوضاعِِ کابین هایِ قطارش خبر داشت، می خواست به این طریق به ما یادآوری کند که در حالی که گاهی فکر می کنیم اوضاع از این بدتر نمی تواند بشود، ممکن است اتفاقی بیفتد که اوضاع را بدتر کند...



[...]


           با پاره ای کنایه
           با اندکی سکوت
           و یک لبخند
           مردِ بلند
           محکوم می شود
           به ادامه
           در دامِ سیاهِ چشم هایِ تو
           ...

        


[...]


          دلم سرد است
          می لرزد
          هوا، غمگین و پژمرده است
          به تکرارش
          نمی ارزد

          من اما با خیال تو
          کمی آرام می گیرم
          و می دانم
          بدون تو
          دلم از کار می افتد
          و من
          آرام
          می میرم
          ...




[...]


      اندوه
      حاشیه ای از شک
      و توامان
      احساس

      اینجا
      برای ساده زیستن کمی کوچک است
      که تو
      سخت ترین بت پرستشی
      وهر تلاش
      برای شکستن ات
      به شکست منجر خواهد شد
      ...



[...]


        جایی به انبوه
        جاری به اندوه
        آری، چه ساده ست
        تبخیر این کوه...

    

 

[...]


گوارایش باد
       پیامبر شدن
     چوپانی،
           که در عمق چشم های تو،
                                       خلوت می کند...




آه
  بر آتش فشانِ گاه گاهم، خرده مگیر
                                  مملو از گدازه است
                                              قلب این زمین
                                                            ...



خاکستری
        چو آه،
             مفهوم اعتیاد حبسی ابدی است
                                                   ماه...


[...] یا برف اول


برف امروز، که اولین برف سال بود، و خیلی هم غیر منتظره، به شدت من رو تحریک کرد که از خونه بزنم بیرون و برم یه جایی، یه جایی که عکس بگیرم، کمی هم الهام، برای شعر، پس رفتم آزادی، جای همیشگی، با دوربین، ولی فضا به شدت نا امن بود برای عکاس، دست فروشا نبودن، و پلیس تا دلتون بخواد، و منم ترجیح دادم دو ساعتی که بیرون بودم رو بدون چتر، فقط قدم بزنم تا عکس بگیرم. و برگشتم دانشگاه. طبق معمول فکرم کار دستم داد، مدت هاست که وقتی به چیزی خیلی عمیق فکر می کنم، جلوم سبز میشه. دو ساعتی هم دانشگاه موندم، تو سرما، دم درب دانشکده، خیره، و خب لااقل اگه به عکسام نرسیدم امروز، به الهام رسیدم، و با خستگی تمام، در حالیکه از اولین روز برفی سال احساس رضایت می کردم برگشتم خونه.
وقتی دور آزادی بودم، یک مسافر، برای پیدا کردن دوستش دور آزادی از من کمک خواست، و من کمکی از دستم برمیومد، و با هم دوستش رو پیدا کردیم، و یه آرزوی قشنگ کرد برام آخرش، که منم امیدوارم.

یادداشت : دیروز، یه دوست خوب، آرزو کرد که ایکاش برف بباره، و عجیبه که امروز بارید، خوش به حالش، مثکه اون بالاها، برخلاف من، خیلی طرفدار داره.


 

[...]


در نبود تو
      شعرهایم
         یکی یکی
            سکته می زنند
                             ...


[...]


هنوز، زوزه می کشد
         از قلب خاکستری
            قلبی خاکستری...


[...]


با تبسمی، به صورت تو
                   صبح
                   صدا می زند
                   آفتاب
                   یکی
                   یکی
                   نام آفتاب گردان ها را
                                         ...


[...]


آه
این اعتیاد عمیق
به تکرار چشم تو
...


خاکستری، رنگی


بالاخره بعد از کلی این دست و اون دست کردن، پنج شنبه تونستیم بریم "نگارخانه ی فرهنگ قم"، جایی که نمایشگاه عکسی از آثار هنرمندان گروه عکاسان خاکستری برقرار بود. نمایشگاه، به خودی خود، بسیار جالب و قابل تأمل بود، در واقع، حدود سی و هفت-هشت عکاس از حدود هجده شهر مختلف هر کدوم یک اثر در نمایشگاه داشتند. عکاسانی که اگرچه جوان بودند غالبا، اما صاحب کلی افتخار ملی و از اون بیشتر، بین المللی در زمینه ی عکاسی هستند. خب، البته، من هم افتخار این رو داشتم که یک اثر، در این نمایشگاه داشته باشم. نمایشگاه عالی بود، عکس ها، خیلی با کیفیت، هم از لحاظ محتوای عکاسی و هم کیفیت ارایه، بودند، اما چیزی که من رو دوباره به نوشتن در بلاگ ترغیب کرد، نمایشگاه نبود، بلکه دیدار حضوری دوست عزیزی بود، که تمامی این نمایشگاه، به لطف و تلاش اون برپا شده، "وحید قاسمی زرنوشه"، از عکاسان جوان ایرانی، که یک دوجین افتخارات بزرگ و قابل تأمل بین المللی در زمینه ی عکاسی تو کارنامه اش داره، از من کم سن و سال تره، و بسیار با محبت، خوش برخورد، مهمان نواز، دوست داشتنی و مثبته. به قول خودش، خیلی از بچه هایی که کارشون توی نمایشگاه هست رو هنوز از نزدیک ندیده! و من هم تا قبل از دیروز، جزءِ همون افراد بودم. وحید، در واقع، کارهایِ خوبِ بچه های ایرانی رو از 1x انتخاب کرده و از طریقِ همون سایت با صاحبِ اثر تماس گرفته، بعد هم تمامی زحمات برپایی نمایشگاه حرفه ای عکس رو، خودش، بدون کمک گرفتن از صاحبان آثار، به دوش کشیده، کما اینکه بعضیهاشون، مثل من، حتی تا زمان برپایی نمایشگاه، از برپاییِ چنین نمایشگاهی، کوچکترین اطلاعی نداشتند. کسانی که کلا، با مکانیسمِ برپایی نمایشگاه های حرفه ای عکس آشنایی دارند، می دونند که وقتی صحبت از زحمت به میون میاد، دقیقا یعنی چقدر زحمت! تنها چیزی که وحید از دوستانش خواست، که البته هنوز اجابت هم نشده از طرفِ لااقل من، مبلغ بسیار ناچیزی برای چاپِ عکس ها بود. بگذریم، مهم ترین چیزی که دیروز روی من تاثیر گذاشت، و اتفاقِ بزرگی توی زندگیم حساب میشه،دیدن وحید، و آشنایی با اخلاق و منشِ عالیش بود، که بسیار من رو تحت تأثیر قرار داد. همین جا، ازش بی نهایت تشکر می کنم، و به جرأت می گم که دوستی با وحید، برام بی اندازه باعث افتخاره.

یادداشت : نمایشگاه گروه عکاسان خاکستری، دوم الی پانزدهم آبان، در نگارخانه فرهنگ، قم، خیابان دورشهر، پلاک صد، برپاست. ساعات بازدید، نه صبح تا یک ظهر، و چهار بعد از ظهر تا نه شبه.



[...]


با این کنایه
این آزار
این کینه

آری، اتاق
معشوقه ی بدیست
صبحی نمی وزد از لای پنجره
هزار سال زندانی این شبیم

و این عشق
این عشق
حبسی
ابدیست
...


[...]


انکار نمی کنم
کماکان
کمانه ی کمندِ تو
مکانِ کمینِ کنایه ایست
اما
من
کنار نمی کشم
حتی کمی
ممکن نیست
...



[...]


عشقی به صورتی
                     عشقی به سبز
         عشقی به باد
                          عشقی به دشت
    دنیا پر از چگالی شکفتن است
                                        در حجم پر تراکم احساس و دست
                 من در دو چشم تو
                                      ریشه می زنم
                            تا توالی پرافتخار زایش را
                    در سرزمینی از طلوع تو
                                           زندگی کنم
                                           


[...]


با آن چگالیِ کنایه وار،
پررنگِ عمیقِ چشم هایت
تجسمِ غزلی ست
که باد
به گوشِ مردِ در چاه
زمزمه می کند
...


[...]


و لبانت
تمام داستان شکوفش است
تنها
در دوبیت
...


[...]


در شعر صورتت
        دو قناری شنیدنی

در آستانه ی لبت
            دو خورشید و ماه و ستاره هاش

در قلب سینه ات
            دستی به زندگی

تا لبخند بزنی و
         شکوفه ها
           به لب های تو اقتدا کنند
  و بهار
    آغاز شود...



[...]


و من
هم چون پژواک پیری از احساس
در کوهسار چهره ات
هم چنان
مفقود می شوم...